چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۹
Wed, Nov 12, 2008
قرآن
۴۰۷۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
ديدگاه
اثر گناه در زندگى انسان
ديدگاه
نوجوانان و تربيت دينى
اهميت دوران بلوغ
[محمد جواد انبيايى ‎/ بخش دوم ]
از نظر اسلام دوران نوجوانى بسيار اهميت دارد. در اين دوران است كه بناى شخصيت فردى و اجتماعى انسان پى ريزى مى شود. روش تربيتى اسلام بر اين امر تأكيد دارد كه نوجوان اين مقطع از زندگى اش را با معرفت و پاكى سپرى كند. چون در اين دوران حساس ، تغييرات عمومى بدن و تأثيرات روانى ،آنچنان سريع و همه جانبه است كه او را دچار تشويش و نگرانى مى كند ، برخوردها و ارتباط هاى او با اطرافيان و خانواده اش مشكل زا مى گردد .از اين رو، در اين زمان است كه او شديداً نياز به محبت دارد و در پى يافتن يك نقطه اتكاى روانى و روحى است و دوست دارد ديگران به شخصيتش احترام بگذارند و او را مورد توجه قرار داده و به حساب آورند.
به همين مناسبت است كه پيامبر اعظم (ص) ضمن بيان مراحل تربيت، در هفت سال سوم زندگى مقدماتى انسان (كه همان دوران بلوغ و نوجوانى است) والدين و مربيان را سفارش مى فرمايند كه در اين سنين به او به عنوان يك شخصيت بزرگسال بنگرند و به او اعتماد نموده، در كارها با وى مشورت كنند و در زندگى نظر او را دخالت داده و به او مسئوليت دهند تا شخصيتش شكوفا گردد.
در ديدگاه اسلام، انسان چون به سن بلوغ برسد، مكلف است و در قبال هر عمل و اقدامى كه از او سر زند ،چه مثبت و چه منفى مسئول خواهد بود.
در گذشته نيز بعضى از علماى بزرگ ما دوران بلوغ و تكليف را براى نوجوانان خود، جشن مى گرفتند و بزرگان را دعوت نموده و در مراسم با شكوهى از او به عنوان فرد بالغ نام برده و حضار مجلس به او تبريك مى گفتند.و اين طور به او مى فهماندند كه اين مرحله از زندگى شما، سر آغاز حيات با ارزش و جديدى است كه همانند ساير بزرگسالان رشد يافته، مورد خطاب خداوند قرار مى گيرى و مسئوليت پيدا مى كنى و بايد خود تصميم بگيرى، تو ديگر بزرگ شده اى و در رفت و آمدها، در نشست و برخاست ها و در ارتباط با ديگران بايد حريم و حدود الهى را رعايت كنى. و بدين سان با او به عنوان يك شخصيت رشد يافته، رفتار مى كردند. همين امر به پرورش رشد روحى و روانى او كمك مى كرد و كم كم او را براى پذيرفتن وظايف پر مسئوليت زندگى آينده، آماده مى ساخت.
سيد ابن طاووس (يكى از برجسته ترين علماى قرن ششم هجرى) درباره دوران بلوغ و تكليف فرزندش خطاب به وى چنين مى گويد:« اگر من با مراحم و عناياتى كه خداوند مرحمت فرموده زنده بمانم، روز تشرف تو را به سن تكليف (بلوغ) عيد قرار مى دهم و ۱۵۰ دينار صدقه خواهم داد. اگر بلوغ تو فرا رسد، با اين كار قيام به خدمت حضرتش خواهم كرد، زيرا مال از اوست و من و تو بنده او هستيم. پس اى فرزندم( محمد) به ياد عظمت مقام و كمال و بخشندگى حضرتش باش كه در اين هنگام به تو اهميت داده وفرشتگانش را به سوى تو فرستاده تا اعمال عبادى را حفظ نمايند و در روز حساب، گواه بر تو باشند. «مَا يَلفِظُ مِن قَولٍ إلَّا لَدَيهِ رَقيب عَتيد ؛ [انسان]‎/ سخن از خير و شر به زبان نياورد (انسان) جز آنكه درنزد او فرشته اى نگهبان و آماده نوشتن است.»
(منابع در دفتر روزنامه موجود است)
اثر گناه در زندگى انسان
سرنوشت شوم
397461.jpg
[محمد رضا بهارى‎/ بخش دوم ]
خداوند بندگان را به شيوه هاى مختلف هشدار مى دهد و يا تنبيه مى نمايد: «هيچ رگى زده نشود و پايى به سنگ نخورد و دردسر پيش نيايد و بيمارى و مرض به انسان نرسد، مگر بر ارتكاب گناهى»
البته اين يك اخطار و بازتاب و پيامد دنيوى گناه است؛ كه هم موقتى بوده و هم فراموش شدنى ولى عواقب جهان آخرت نه موقتى است و نه فراموش شدنى و يا اينكه خداوند در آيه كريمه مى فرمايد: «وما اَصابَكُم مِن مُصيبَة فَبِما كَسَبَت اَيديكُم ويَعفوا عَن كَثير؛ هر مصيبتى به شما رسيد، به خاطر گناهى است كه مرتكب شده ايد و خدا از بسيارى از گناهان در مى گذرد.»
چه بسيار وقايع ناگوار از قبيل تصادفات، مريضى ها و بيمارى هاى مختلف كه در زندگى افراد اتفاق مى افتد و آنها علت آن را نمى يابند؛ و چه بسيار كه ديده مى شود در مواجهه با چنين پيشامدهايى مى گويند چرا اين مشكل بايد براى من پيش بيايد اين چه سرنوشتى است كه من دچار شده ام و بالاخره نمى خواهند چنين سرنوشت هايى را قبول كنند، چرا كه علت آن را هرگز در درون خود جست وجو نمى كنند. اين در حالى است كه آنها فراموش كرده اند كه ما در هر جايگاه و موقعيتى كه باشيم، آن جايگاه و موقعيتى است كه خودمان ايجاد نموده ايم. آن فضايى است كه ما خلق نموده ايم از اينرو منشأ اين بدبختى ها گناهان ماست كه بايد از آنها توبه كنيم.
«اِن تَجتَنِبوا كَبائِرَ ما تُنهَونَ عَنهُ نُكَفِّر عَنكُم سَيِّاتِكُم ونُدخِلكُم مُدخَلاً كَريما؛ اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى شده ايد، پرهيز كنيد، بدى ها و سيئات شما را مى زداييم و شما را به جايگاهى شايسته درمى آوريم.»
با توجه به اين آيه؛ گناه به دو قسم تقسيم مى شود: گناهان كبيره و گناهان صغيره، آنچه در اين آيه تأكيد بر ترك آنها شده گناهان كبيره مى باشد كه امام رضا(عليه السلام) در «عيون اخبار الرضا» به ۲۹ فقره از آنها اشاره مى نمايد. فقره ۲۹ پافشارى بر گناه صغيره است. يعنى چنانچه گناه صغيره نيز با اصرار بر آن انجام شود گناه كبيره محسوب مى شود و بايستى حتماً ترك گردد وگرنه سرانجام و سرنوشت بدى در انتظار خواهد بود.
درست است كه در آلوده شدن به گناه در مرحله نخست اين مجال و فرصت وجود دارد كه گنهكار از راه اشتباهى كه رفته پشيمان شود و برگردد و توبه كند و در مسير درست قرار گرفته آنگاه به سمت سرنوشت الهى و انسانى قدم بردارد. اما مطلب مهم اين است كه وجود چنين فرصتى گاه در انسان اطمينان نسبى ايجاد كرده و به اميد اينكه هنوز امكان بازگشت هست، به ارتكاب گناه ادامه مى دهد. در واقع اين اطمينان وسوسه شيطانى است، شيطان از چنين فضا و موقعيتى سوء استفاده مى كند و بسيارى به دام او گرفتار مى شوند و فرصت هاى طلايى و روزنه هاى اميد را از دست مى دهند. امام صادق(عليه السلام) فرمود: «كسى كه قصد گناهى كند مبادا آن را انجام دهد، زيرا چه بسا بنده گناهى مرتكب شود و خداى تعالى او را ببيند و فرمايد: به عزّت و جلالم سوگند! بعد از اين تو را نيامرزم.»
ممكن است گنهكار با ارتكاب اين گناه كاملاً عرصه را بر خود ببندد. چنانچه اين حالت بوجود بيايد سرنوشت او به مرحله دوم از تقسيم بندى آيه كريمه كه در ابتدا به آن اشاره شده مى رسد كه بررسى مى نماييم.
احاطه آثار گناه
«واَحطَت بِهِ خَطِيَتُهُ؛ و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند»
خطيئة يعنى آثار گناه؛ در مرحله قبل گفتيم گناه باعث تزلزل در اعتقاد، اخلاق و رفتار مى شود، تزلزل در اين امور به تعبير قرآن كريم خطيئة محسوب مى شود در اين مرحله خطيئة احاطه پيدا مى كند. يعنى ديگر بحث از تزلزل نيست اساس اعتقاد، اخلاق و رفتار انسانى و الهى چنين فردى از بين مى رود. امام باقر(عليه السلام) فرمود: «چيزى براى قلب فسادآورتر از گناهش نيست، قلب مرتكب گناه مى شود و بر آن اصرار مى ورزد گناه قلب را دگرگون مى سازد.»
دگرگونى قلب در حديث شريف يعنى حق را به جاى باطل مى گيرد. بدين معنا كه نظام ارزشى در چشم او عوض مى شود، از اين به بعد چيزى را داراى ارزش مى بيند كه قبلاً براى او ارزشى نداشت.
اگر قبلاً بندگى خدا و تلاش براى رسيدن به بهشت ارزش داشت حالا چنين امرى را اصلاً ارزش نمى داند بلكه ظواهر مادى براى او ارزش پيدا مى كند. البته در مرحله نخست كه شخص تازه مرتكب گناه شده است نظام ارزشى او متزلزل مى شود، در ارزش گذارى دچار ترديد و گاهى ارزش قائل مى شود و زمانى قائل نمى شود. وقتى بدى ادامه يافت نظام ارزشى به كلى دگرگون مى شود بلكه بر قلب او نيز احاطه مى يابد يعنى نظام ارزشى جديد براى او ملكه مى شود.
ملكه شدن نظام ارزشى جديد تمام معتقدات، اخلاق و رفتارهاى او را تحت شعاع قرار مى دهد و در احاطه خود مى گيرد. اين حالت همان چيزى است كه قرآن كريم از آن اينگونه تعبير مى نمايد: «خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلوبِهِم وعَلى سَمعِهِم وعَلى اَبصرِهِم غِشوَة؛ خدا بر دل ها و گوش هاى آنان مهر نهاده، و بر چشم هايشان پرده اى افكنده»
يعنى قلب آنها ديگر پذيراى نور و حقيقت نيست. گوش آنها كلام حق را نمى شنود، بر چشم آنها پرده اى افكنده شده كه نمى توانند حق را ببينند. نكته جالب در اين آيه كريمه انتساب اين امور به خدا مى باشد. يعنى خداوند اين حالات را بر آنها افكنده است. در بيان و توضيح اين مسئله به آيه «اَنَّ اللّهَ يَحولُ بَينَ المَرءِ وقَلبِهِ» اشاره مى كنيم و سرنوشتى را كه چنين گنهكارانى به آن دچار مى شوند با توجه به اين آيه تحليل مى كنيم.
گفته شد كه منظور از آيه كريمه اين است كه خداوند بين خود ظاهرى و خود انسانى و الهى حائل مى باشد. چنانچه امرى مورد رضايت خدا باشد انسان به خود الهى و انسانى نزديك تر مى شود و چنانچه موجبات سخط الهى فراهم شود خداوند تمام راه هاى رسيدن به آن خود الهى و انسانى را بر شخص مى بندد. در واقع، علت اصلى چنين امرى اصرار بر گناه كبيره و صغيره است. چنين شخصى با انتخاب خود از زير نور آفتاب هدايت الهى خارج شده است بديهى است كه از نورانيت پرفروغ آن محروم مى شود و البته خورشيد هدايت هم نور خود را به افرادى كه از زير نورش خود را به كنارى بكشند نمى تابد. اين سنت خداست و در سنت خداوند هم هيچ تغييرى نيست و اميدى به برگشت چنين افرادى نيست.
«اِنَّ الَّذينَ كَفَروا سَواء عَلَيهِم ءَاَنذَرتَهُم اَم لَم تُنذِرهُم لايُؤمِنون؛ كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمى كند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد.
البته سرنوشت آنها به اينجا ختم نمى شود بلكه چون در قلبهايشان مرض است خدا نيز بر بيمارى قلبى آنها مى افزايد: «فى قُلوبِهِم مَرَض فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا» از اين پس، آنها كار را به جايى مى رسانند كه در بدى هم بد مى كنند. از اينرو به تكذيب و تمسخر آيات الهى مى پردازند.
«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ اَسآءُوا السّواى اَن كَذَّبوا بِايتِ اللّهِ وكانوا بِها يَستَهزِءون؛ سپس عاقبت كسانى كه در بدى بد كردند اين شد كه آيات الهى را تكذيب كردند و آن را به مسخره گرفتند.»
وقتى اسراى كربلا را به دربار يزيد بردند و چشم او به حضرت زينب كبرى (سلام الله عليها) افتاد براى آنكه عقده هاى بدر و حُنين را بگشايد و بر پيروزى خود، افتخار كند اشعار كفرآميزى را زمزمه كرد. حضرت زينب(سلام الله عليها)، در جواب فرمودند: «صدق اللّه كذلك يقول ثم كان عاقبة الذين أَساؤُا.‎/.» يعنى جاى تعجب نيست اين همان چيزى است كه خداوند فرمود كه گنهكاران سرانجام آيات ما را تكذيب مى كنند و در نهايت آنها را مسخره مى نمايند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |