|
نور، صدا، حركت: به يادماندنى ها
تصاوير متحرك تخيلات ما
[يزدان سلحشور/ قسمت اول ] همه ما از «انيميشن» خاطراتى را در ذهن داريم كه عموماً به كودكى ما برمى گردد و اكنون كه در بزرگسالى به آن خاطرات برمى گرديم، تهاجمى رنگين از نور و زيبايى را احساس مى كنيم. به لطف تلويزيون، بسيارى از خاطرات ما، به شكل روزانه، جلوى چشم ماست. از آثار «هانا- باربارا» گرفته تا آثار در محاق مانده كمپانى ديزنى و البته برخى محصولات درخشان انيميشن اروپايى كه در «مكتب زاگرب» يا «انيميشن مجارستان» يا «مكتب مسكو» قابل ردگيرى است. تصور عمومى از انيميشن البته برآمده از آثار بلند ديزنى است كه امروزه، بهترين آنها، كمتر به نمايش درمى آيد: سفيدبرفى و هفت كوتوله، پينوكيو و حتى سيندرلا [كه به هر حال، پله اى از آثار ياد شده، فروتر است] و آنچه بيشتر مى بينيم «رابين هود» است كه اثرى بامزه اما فاقد عظمت است و يادآور نزول مكتب همه گير انيميشن سازى ديزنى و در واقع امريكا. با اين همه نبايد از ياد برد كه هنر «انيميشن» اين روزها به صنعت «انيميشن» و كما بيش «سرى دوزى هاى مدرنى» بدل شده كه انيميشن ژاپنى با توليدات انبوه و در ۹۹درصد خود، بى ارزش، آن را رواج داده است. در سينماى امريكا نيز، با آنكه هنوز مى توان آثارى درخشان را جست اما ساخت دنباله هايى بر انيميشن هاى موفق، آن شكوه سابق را از اين سينما گرفته. آنچه ما از انيميشن به ياد مى آوريم عموماً جلوه اى از آن است كه با «نقاشى متحرك» در ارتباط است نه جلوه هايى كه با عروسك هاى چوبى يا خميرى يا كاغذى و حتى با ميوه ها و اشياى واقعى شكل گرفته است. اين جلوه ها، كه اخيراً به فيلم هاى بلند هم راه يافته اند، جذابيت آشكار و پنهانشان را در زنده كردن اشيا و دست ساخته هايى به كف آورده اند كه از «تخيل ناب» سرچشمه مى گيرد نه آن سان كه اكثر ساخته هاى صنعت انيميشن، از واقعيت كسب مى كنند و به بازسازى «واقعيت» دست مى زنند. انيميشن هاى كوتاه كه اغلب و اكثر براى تلويزيون ساخته مى شدند، هنوز در حافظه ما جا دارند و با پخش دوباره آنها، در حافظه كودكان ما و نسل نو نيز جا باز كرده اند. آثار «هانا- باربارا» كه «تام و جرى»، «باگزبانى»، «عصر حجر» و «پلنگ صورتى» از مشهورترينشان هستند هنوز در تلويزيون هاى دنيا، هر روزه به نمايش درمى آيند. ما هنوز دلمان براى آن «كايوت» بيچاره كه دائم دنبال آن پرنده تندرو مى دود مى سوزد يا كماكان مشتاق ديدن آن سرى كارتون هاى حيوانات هستيم كه بعدها در كشتى «يوگى خرسه» جمع شدند تا در چند سرى، قصه هاى متفاوتى را پشت سر بگذارند كه البته هيچ كدام از اين سريال ها، به پاى فيلم هاى كوتاهى نرسيدند كه اختصاص به «كوئيدرامك را» يا آن تمساح پوزه بلند مرداب هاى امريكاى مركزى، يا آن شغال دائم گريان داشت. در خاطرات ما، «تنسى تاكسيدو و چاملى» در كنار«سگ و گربه»ى اروپاى شرقى نشسته اند و «بولك و لولك» [مخصوصاً سرى غرب وحشى شان] با خاطره «گربه كلنداك» عجين شده است. ما حتى هنوز با آثارى «فروتر» - از لحاظ هنرى- مثل آن معاون كلانترى كه ستاره اى حلبى بر سينه و قلبى طلا در سينه داشت يا «گوريل انگرى» [يا گوريل گرسنه] كه در دوبله به «گوريل انگورى» بدل شده بود، احساسى عاطفى برقرار مى كنيم. البته چند اثر بى ارزش هم در خاطره ما مانده است مثل نسخه تلويزيونى «پينوكيو» كه از كارخانه سرى سازى انيميشن هاى ژاپنى صادر شده بود يا «سندباد» كه در آن، نه شاهد نقاشى هايى با حداقل استاندارد بوديم و نه شاهد حركت و تخيل اما با افسانه پردازى و افزودن قصه هايى جذاب به «مدل هاى اوليه»- توسط سازندگانشان- به خاطرات ما راه يافتند. انيميشن به هر حال دنيايى جدا از سينماست و اگر آن را هنر هشتم ناميده اند، اشتباه نيست!
|