شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ - ۱۶ ذيقعده ۱۴۲۹
Sat, Nov 15, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۷۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
قاب عكس۱
ماجرا
ديپلماتيك
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نور، صدا، حركت: به يادماندنى ها
درباره آثار زندگينامه اى
نور، صدا، حركت: به يادماندنى ها
تصاوير متحرك تخيلات ما
[يزدان سلحشور‎/ قسمت اول ]
همه ما از «انيميشن» خاطراتى را در ذهن داريم كه عموماً به كودكى ما برمى گردد و اكنون كه در بزرگسالى به آن خاطرات برمى گرديم، تهاجمى رنگين از نور و زيبايى را احساس مى كنيم.
به لطف تلويزيون، بسيارى از خاطرات ما، به شكل روزانه، جلوى چشم ماست. از آثار «هانا- باربارا» گرفته تا آثار در محاق مانده كمپانى ديزنى و البته برخى محصولات درخشان انيميشن اروپايى كه در «مكتب زاگرب» يا «انيميشن مجارستان» يا «مكتب مسكو» قابل ردگيرى است.
تصور عمومى از انيميشن البته برآمده از آثار بلند ديزنى است كه امروزه، بهترين آنها، كمتر به نمايش درمى آيد: سفيدبرفى و هفت كوتوله، پينوكيو و حتى سيندرلا [كه به هر حال، پله اى از آثار ياد شده، فروتر است] و آنچه بيشتر مى بينيم «رابين هود» است كه اثرى بامزه اما فاقد عظمت است و يادآور نزول مكتب همه گير انيميشن سازى ديزنى و در واقع امريكا. با اين همه نبايد از ياد برد كه هنر «انيميشن» اين روزها به صنعت «انيميشن» و كما بيش «سرى دوزى هاى مدرنى» بدل شده كه انيميشن ژاپنى با توليدات انبوه و در ۹۹درصد خود، بى ارزش، آن را رواج داده است. در سينماى امريكا نيز، با آنكه هنوز مى توان آثارى درخشان را جست اما ساخت دنباله هايى بر انيميشن هاى موفق، آن شكوه سابق را از اين سينما گرفته. آنچه ما از انيميشن به ياد مى آوريم عموماً جلوه اى از آن است كه با «نقاشى متحرك» در ارتباط است نه جلوه هايى كه با عروسك هاى چوبى يا خميرى يا كاغذى و حتى با ميوه ها و اشياى واقعى شكل گرفته است. اين جلوه ها، كه اخيراً به فيلم هاى بلند هم راه يافته اند، جذابيت آشكار و پنهانشان را در زنده كردن اشيا و دست ساخته هايى به كف آورده اند كه از «تخيل ناب» سرچشمه مى گيرد نه آن سان كه اكثر ساخته هاى صنعت انيميشن، از واقعيت كسب مى كنند و به بازسازى «واقعيت» دست مى زنند.
انيميشن هاى كوتاه كه اغلب و اكثر براى تلويزيون ساخته مى شدند، هنوز در حافظه ما جا دارند و با پخش دوباره آنها، در حافظه كودكان ما و نسل نو نيز جا باز كرده اند. آثار «هانا- باربارا» كه «تام و جرى»، «باگزبانى»، «عصر حجر» و «پلنگ صورتى» از مشهورترينشان هستند هنوز در تلويزيون هاى دنيا، هر روزه به نمايش درمى آيند. ما هنوز دلمان براى آن «كايوت» بيچاره كه دائم دنبال آن پرنده تندرو مى دود مى سوزد يا كماكان مشتاق ديدن آن سرى كارتون هاى حيوانات هستيم كه بعدها در كشتى «يوگى خرسه» جمع شدند تا در چند سرى، قصه هاى متفاوتى را پشت سر بگذارند كه البته هيچ كدام از اين سريال ها، به پاى فيلم هاى كوتاهى نرسيدند كه اختصاص به «كوئيدرامك را» يا آن تمساح پوزه بلند مرداب هاى امريكاى مركزى، يا آن شغال دائم گريان داشت.
در خاطرات ما، «تنسى تاكسيدو و چاملى» در كنار«سگ و گربه»ى اروپاى شرقى نشسته اند و «بولك و لولك» [مخصوصاً سرى غرب وحشى شان] با خاطره «گربه كلنداك» عجين شده است. ما حتى هنوز با آثارى «فروتر» - از لحاظ هنرى- مثل آن معاون كلانترى كه ستاره اى حلبى بر سينه و قلبى طلا در سينه داشت يا «گوريل انگرى» [يا گوريل گرسنه] كه در دوبله به «گوريل انگورى» بدل شده بود، احساسى عاطفى برقرار مى كنيم. البته چند اثر بى ارزش هم در خاطره ما مانده است مثل نسخه تلويزيونى «پينوكيو» كه از كارخانه سرى سازى انيميشن هاى ژاپنى صادر شده بود يا «سندباد» كه در آن، نه شاهد نقاشى هايى با حداقل استاندارد بوديم و نه شاهد حركت و تخيل اما با افسانه پردازى و افزودن قصه هايى جذاب به «مدل هاى اوليه»- توسط سازندگانشان- به خاطرات ما راه يافتند. انيميشن به هر حال دنيايى جدا از سينماست و اگر آن را هنر هشتم ناميده اند، اشتباه نيست!
درباره آثار زندگينامه اى
زندگى درآينه سينما
397815.jpg
[مهرزاد دانش ]
مجموعه تلويزيونى روزگار قريب (كيانوش عيارى) كه اخيراً به اتمام رسيد، جزو سريال هاى موفقى بود كه همچون اغلب ساخته هاى كارگردانش، بينشى عميق به دغدغه هاى انسانى و رهيافت هاى شرافتمندانه جارى در زندگى بشرى داشت. اما در عين حال اين اثر، واجد يك امتياز ديگر نيز بود و آن اين كه قالب زندگينامه اى جذابى را براى روايت پردازى اش همراه داشت. اين كه در آغاز هر قسمت، دكتر قريب سالخورده كه درگير مسائل مختلف بيمارى خودش و حواشى اجتماعى - بهداشتى بيمارستانى كه در آن بسترى است شده، به ياد ايام گذشته مى افتد و مخاطب را با خود به دوران پيشين زندگى اش مى برد. اين ويژگى، بهانه مناسبى است تا بدين وسيله مرورى داشته باشيم بر بحث فيلم زندگينامه اى به عنوان يكى از انواع قالبى و مضمونى فيلم هاى سينمايى.
آيرا كينگزبرگ در تعريف اين نوع فيلم هاى سينمايى چنين گفته است: «فيلم زندگينامه اى (Biographical Film) فيلمى است كه زندگى چهره هاى سرشناس را روايت مى كند. شركت وارنر در دهه هاى ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ تعدادى از اين فيلم ها را ساخت كه از مشهورترين آنها، مى توان به فيلم هاى زندگى لويى پاستور (۱۹۳۶) و زندگى اميل زولا (۱۹۳۷)، هر دو ساخته ويلهلم ديترها اشاره كرد.
البته مصداق آثار زندگينامه اى در سينما، محدود به اين مثال هاى كينگز برگ نيست و تعدادشان آن قدر زياد است كه عملاً بخش مهمى از ساخته هاى سينمايى را شامل مى شود و آدم هاى مشهور گوناگونى از عالم ورزش، موسيقى، سياست، دانش، ادبيات، و ‎/‎/‎/ مورد ارجاع براى اين بحث قرار گرفته اند. از گاو خشمگين مارتين اسكورسيزى تا نيكسون اليور استون ‎/‎/‎/
ولى اين بحث در سينماى ايران چندان مورد تأكيد نبوده است و بجز چند سريال تلويزيونى درباره مشاهيرى از عالم ادبيات (شهريار)، پزشكى (دكتر قريب)، دفاع مقدس (شهيد كشورى)، سياست (شهيد رجايى)، و البته مجموعه هايى راجع به بزرگان دين (از امام على گرفته تا اصحاب كهف و حضرت مريم و يوسف نبى)، به كمتر فيلمى در حوزه سينما برمى خوريم كه واجد قالب زندگينامه اى باشد و شايد در اين بين مرحوم على حاتمى بيش از سايرين در اين راستا از خود نام و ياد باقى گذاشته باشد و با استناد به زندگى آدم هايى مانند ناصرالدين شاه، ستارخان، كمال الملك و غلامرضا تختى سراغ پروژه هاى سينمايى تاريخى مى رفت. البته اين نكته در خصوص قالب زندگينامه اى قابل ذكر است كه ارجاع به هر آدم مشهورى در يك فيلم سينمايى، لزوماً از آن چنين قالبى را درنمى آورد. مثلاً فيلم الماس بنفش (رحيم رحيمى پور) درباره شهيد خرازى، از سرداران دفاع مقدس است، اما نمى توان از آن به عنوان يك فيلم زندگينامه اى ياد كرد چرا كه تنها بخش هايى خاص از زندگى آن شهيد را كه عمدتاً روزهاى منتهى به شهادت او است را در برمى گيرد. از اين مصداق مى توان نكته مهمى را در شكل كلى تعميم بخشيد و آن اين كه حتماً ممكن است در يك فيلم سينمايى، پررنگ بودن يك وجه خاص بر وجوه زندگينامه اى متن غلبه پيدا كنند. مثلاً در فيلم اسكندر (اليور استون) با اين كه قالب روايى كار براساس الگوى زندگينامه اى استوار شده است، اما از آنجا كه اعتبار ژانرى فيلم (كه تاريخى است) بر اين بعد پيشى مى گيرد، بيشتر از آن به عنوان يك اثر تاريخى ياد مى كنيم تا زندگينامه اى. بسيارى از آثار ايرانى نيز كه در اين قالب كم و بيش مى گنجند، چنين موقعيتى دارند. مثلاً آثار معطوف به زندگى بزرگان دين، از قبيل انبيا و اوليا، بيشتر به عنوان آثارى مذهبى شناخته مى شوند و نه زندگينامه اى، و يا فيلمى مانند حاجى واشنگتن على حاتمى كه درباره حاج حسينقلى خان نورى صدرالسلطنه (نخستين سفير ايران در امريكا) است، بيشتر رويكرد تاريخى اش نمود پيدا مى كند.
يكى از اساسى ترين نكات درباره آثار زندگينامه اى آن است كه مى بايست اولاً زندگى آدمى كه مورد ارجاع و استناد واقع شده است در نفس خود و بالذات واجد فراز و نشيب هاى پتانسيلى دراماتيك باشد وگرنه حاصل كار مسير روايى جذابى را طى نخواهد كرد (مثل سريال شهريار) و يا ثانياً خلاقيت هاى فيلمساز متمركز بر ايده هايى شود كه از زندگى يك آدم، جدا از ابعاد دراماتيك، حاوى عناصرى تأويل بخش و تفسيرگر از تاريخ و بشريت و ‎/‎/‎/ باشند. مثلاً فيلم معماى گاسپارهاوزر (ورنرهرتزوگ) با اين كه راجع به زندگى عجيب آدمى است كه تا ساليان سال از اجتماع بشرى دور نگه داشته شده بود، اما فيلمساز بيش از آن كه بر وجوه بيرونى اين ماجرا تأمل داشته باشد، رهيافت هاى انسان شناسانه برايش از اهميت بالاترى برخوردار بوده است.
يكى از علت هايى كه باعث شده است در سينماى ايران، اين بحث چندان پا نگيرد، چالش برانگيز بودن نگاه هاى مختلف به آدم هاى مشهور يك جامعه است. حساسيت هاى فراوانى كه درباره جايگاه اين آدم ها از طرف نزديكان شان يا مورخان يا سياستمداران و ‎/‎/‎/ اعمال مى شود، عملاً مانع مهمى را براى شكل گيرى و احياى فيلم هاى زندگينامه اى در سينماى ما باعث شده است. نمونه بارز اين چالش ها و حساسيت ها، سريال شهريار بود كه بحث هاى مختلف و داغى را بين صاحبنظران برانگيخت و كار حتى به ابراز نظر فرزندان مرحوم شهريار نيز سوق پيدا كرد. از سوى ديگر ساختار ضعيف روايى و نيز فقدان قابليت هاى نمايشى و داستان پردازانه در يك متن زندگى، بر اين وضعيت جارى مى افزايد و مثلاً سريال ‎/ فيلمى كه درباره نيما يوشيج اخيراً از سيما پخش شد نشان داد كه نه ايده پردازى درست و حسابى براى نوع روايت برگزيده شده است و نه اصولاً زندگى آن مرحوم واجد سير قابليت دارى به لحاظ عناصر زيبايى شناسانه روايى و نمايشى بوده است و از اساس انتخاب زندگى اين شاعر براى يك سريال چندان مناسب به نظر نمى آمده است، مگر آن كه خلاقيت خاصى از جانب نويسنده ‎/ كارگردان در نظر گرفته مى شده است كه آن نيز به چشم نمى آيد. سريال روزگار قريب در اين راستا، يكى از بهترين هاست و شيوه روايى كار بسترى را براى مؤلف اثر فراهم آورده است تا پيوندى معنادار بين گذشته و حال و آينده و تداوم حس مسئوليت انسانى در قبال فقر و جهل در اين مسير خلق كند و در عين حال بعد زندگينامه اى شخصيت مورد نظرش نيز محفوظ باقى بماند.
به هر حال لحن زندگينامه اى، يكى از متداول ترين ابعاد روايى و شماتيك فيلم هاى سينمايى است و با توجه به حضور غنى شخصيت هاى پرافتخار ايرانى در تاريخ ملى مان چه در گذشته و چه در دوران معاصر، مى توان اين قابليت را بدان افزود كه توأم با ايده هاى هوشمندانه بصرى و نمايشى و روايتى باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |