|
آيا ما در برابر آنچه انجام مى دهيم آزاديم
آزادى و ضرورت
|
|
|
[ اى جى آير/ ترجمه:رضا مثمر/ بخش نخست] وقتى مى گوييم كارى را آزادانه و به اختيار انجام داده ايم معنايش اين است كه مى توانستيم به جاى آن، كار ديگرى انجام دهيم. وقتى هم مى گوييم كه مى شد كار ديگرى انجام دهيم معنايش اين است كه نسبت به كردار خود مسئوليتى اخلاقى داريم. نمى توان گفت انسان در برابر كارى كه در توانش نيست از انجامش خوددارى كند، مسئوليتى اخلاقى دارد. حال اگر رفتار بشر كاملاً از قوانين علّى پيروى كند چگونه مى توان او را موجودى شمرد كه قادر است از انجام كارى خوددارى كند ! مى توان گفت اگر علت ها متفاوت مى بودند كنش وى نيز فرق مى كرد و چون علت ها اين چنين بوده اند نه آن چنان، او هم نمى توانسته جز اين كار، كار ديگرى انجام دهد. اگرچه عموم معتقدند كه آدمى مى تواند آزادانه عمل كند و اين سان اخلاقاً مسئول كردار خويش است، بى شك همه تأييد مى كنند كه رفتار وى كاملاً زير فرمان قوانين علّى است. تعارض ميان اين دو رأى به مسئله فلسفى اى مى انجامد كه به «مسئله آزادى اراده» معروف است. بيشتر مردم به راه دكتر جانسن مى روند: «جناب! ما خودمان مى دانيم كه اراده اى آزاد داريم و اراده مان غايتى دارد». شايد طرفداران كتر جانسن اين جواب را بپذيرند ليكن مخالفان آزادى اراده هرگز بدان رضايت نخواهند داد. شكى نيست كه اگر واقعاً بدانيم اراده اى آزاد داريم حتماً چنين هم هست، اما منطقاً مى توان ايراد گرفت كه چون اراده شما آزاد نيست هيچ گاه هم نمى توانيد بدانيد اراده تان آزاد است. پس اگر مثل دكتر جانسن ادعا كنيد كه آزاد هستيد بى گمان در اشتباه ايد. گفتن ندارد كه نه تنها مردم اغلب بر اين هستند كه آزادانه عمل مى كنند، بلكه پاره اى از فيلسوفان هم وقتى مى خواهند استدلال كنند كه همه كنش هاى بشر وابسته به علت نبوده و او موجودى اخلاقى است، بر همين «احساس» پاى مى فشارند. حال اگر اين فيلسوفان بر حق باشند كه كنشى كه از علتى سرچشمه گرفته است نمى تواند كنشى آزاد باشد، نتيجه مى شود كه احساس فرد به اينكه آزاد است كارى را انجام دهد يا ندهد هرگز نمى تواند اثبات كند او واقعاً آزاد است. اين احساس تنها مى تواند اثبات كند كه فرد كنشگر خودش آگاه نيست چه چيزى سبب شده است چنين و نه چنان عمل كند. از اين كه فردى از علل كردار خود آگاه نباشد بر نمى آيد كه رفتار وى علتى ندارد. تا اينجا به نفع جبرباور حرف زديم اما بايد دانست كه وى نيز بايد براى اين ادعايش كه كنش هاى بشر تابع قوانين علّى هستند دليلى بياورد. در واقع اگر ضرورى باشد كه هر اتفاقى علتى داشته باشد آنگاه رفتار آدمى نيز بايد همانند ديگر امور از قاعده اى پيروى كند. سؤال اين است كه اصلاً چه ضرورتى به اين فرض است كه هر رويدادى بايد علتى داشته باشد، زيرا نه خلاف اين فرض غيرقابل تصور است و نه قانون عليت پيشفرضى ضرورى در تفكر علمى است. دانشمند مى كوشد قانون هاى علمى را كشف كند و در بسيارى از موارد هم موفق مى شود، با اين حال گاه راهى ندارد جز آنكه به قانون هاى آمارى بسنده كند و گاه هم با رخدادهايى مواجه مى شود كه با دانش كنونى اش نمى تواند آنها را ذيل هيچ قانونى بگنجاند. در اين مواقع چنين مى انگارد كه اگر دانشش بيشتر مى بود مى توانست آن قوانين على يا آمارى را هم كشف كند و رويدادها را توضيح دهد. هيچ گاه نمى توان اين امكان را رد كرد زيرا هر قدر هم كه كاوشهايش را پيشتر ببرد باز جا براى تحقيقى وسيع تر باز است و هميشه جا براى اين سخن هست كه: اگر بيشتر تحقيق مى كرد رابطه اى را كه اينك بدان آگاهى ندارد مى فهميد. اما به راحتى مى توان تصور كرد كه رويدادهاى مورد بررسى وى اصلاً هيچ رابطه نظام مندى با ديگر رويدادها نداشته باشند. در اين صورت تنها دليل اين واقعيت كه او نمى تواند قوانين مورد نيازش را كشف كند صرفاً اين خواهد بود كه اصلاً چنين قوانينى وجود ندارند. جست وجوى توضيح براى رفتار بشر هرگز هم بى ثمر نبوده است؛ به قانون هاى علمى اى دست يافته ايم كه پيش بينى هاى موفقيت آميزى درباره رفتار افراد گوناگون به دست مى دهند. با اين حال پيش بينى ها توانا به توضيح همه جزئيات هم نيستند. چه بسا بتوانيم پيش بينى كنيم كه فلان كس در چه شرايطى خشمگين مى شود اما اصلاً ندانيم وى در آن شرايط چه خواهد گفت. مى دانيم كه داد خواهد زد اما نمى دانيم با چه شدتى فرياد خواهد كشيد و چه چيزهايى خواهد گفت. تنها بخشى از كردارهاى انسان را مى توانيم به دقت پيش بينى كنيم. شايد دليلش اين باشد كه به اندازه كافى تحقيق نكرده ايم. امروز علم روانشناسى در دوران خردسالى به سر مى برد و فقط از پس توسعه آن در آينده است كه مى توان رفتارهاى بيشترى را، آن هم با جزئياتى بيشتر، توضيح داد. شايد هم هيچ گاه در عمل به تبيينى آرمانى دست نيابيم، اما به لحاظ نظرى هميشه چنين تبيينى كاملاً دست يافتنى است. شايد هم چنين باشد. هرگز هم نمى توان به شيوه اى پيشينى نشان داد كه چنين نيست، اما جالب آن است كه خلاف آن را هم نمى توان اثبات كرد! دانشمندى كه به مطالعه رفتار انسان مى پردازد همچون هر دانشمند ديگرى عمل مى كند و با ديدن اين اوضاع بى آنكه اميدش را از دست بدهد به نظريه پردازى و محك زدن نظريه هايش با واقعيات ادامه مى دهد. حق هم با او است زيرا هيچ دليل پيشينى اى وجود ندارد كه اكتشاف حد و مرز داشته باشد. از سوى ديگر از اين كه مطمئن هم نمى توان بود كه مرزى وجود ندارد بر نمى آيد كه نظريه پردازى و تلاش در جهت بهبود نظريه ها كارى نامعقول و عبث است. فرض كنيد كسى مدعى شود كنش هاى آدمى حد و مرزى ندارد و اين مرز را آزادى انسان تعيين مى كند. ايراد روشن اين سخن آن است كه بسيارى از مواردى را كه در آنها فرد احساس مى كند در انجام دادن يا انجام ندادن كارى آزاد است مى توان بر حسب اصطلاحات علّى تبيين كرد. شايد بگوييد حتى اگر هم گاهى افرادى به اشتباه فكر كنند كه آزادانه عمل مى كنند دليل ندارد كه بگوييم آنها هميشه اشتباه مى كنند. خواهيد گفت هميشه نمى توان عمل كسى را كه معتقد است در انجام كارش آزاد بوده است بر حسب اصطلاح هاى علّى توضيح داد. پاسخ جبرباور اين خواهد بود كه اگر دانش بيشترى درباره شرايط مى داشتيم مى توانستيم قوانين طبيعى لازم را كشف كنيم. با اين حال به نظر مى رسد كه تا آن اكتشافات صورت نبندند چنين اميد جبر باورانه اى خيالى واهى بيش نخواهد بود. آيا واقعاً دليل اين كه دست كم در برخى موارد نمى توانيم تبيينى علّى ارائه كنيم اين نيست كه اساساً هيچ تبيين علّى اى براى آن نمونه ممكن نيست و كنشگر همانطور كه خود احساس مى كند به معناى حقيقى كلمه آزادانه دست به انتخاب زده است ممكن است واقعاً هم همين طور باشد چرا كه هر كسى ممكن است بر اين باور باشد كه تنها تبيين ممكن آن تبيينى است كه در واقع ارائه شده باشد. با اين حال حتى اين پاسخ هم به كار اخلاق گرا نمى آيد. او مى كوشد اثبات كند انسان ها آزادانه رفتار مى كنند و از اين امر به نتيجه دلخواهش يعنى مسئوليت اخلاقى ايشان برسد. كافى است كه انسان تنها از روى بخت و اتفاق راهى را بر راهى ديگر ترجيح داده، انتخاب كرده باشد. در اين حال هر چند آزاد است، مسئوليتى ندارد. گذشته از اين، هنگامى كه رفتار فردى كاملاً غيرقابل پيش بينى باشد و كسى نتواند بگويد او چه خواهد كرد آن رفتار را نه كردار كنشگرى اخلاقى، كه رفتار بيمارى روانى به شمار خواهيم آورد. شايد اعتراض كنيد كه در حق اخلاق گرا بى انصافى كرده ام زيرا وقتى او مى گويد كسى آزادانه رفتار مى كند منظورش اين نيست كه كردار وى كاملاً اتفاقى و از روى بخت است. او مى خواهد بگويد اعمال من نتيجه تصميم آزادانه من است و به همين دليل هم نسبت به آنها مسئوليتى اخلاقى دارم. چگونه تصميم گيرى مى كنيم يا از روى اتفاق است كه تصميم مى گيرم كدام كار را انجام دهم يا تصميم من ربطى به اتفاق ندارد. اگر از روى اتفاق باشد تنها از سر بخت بوده است كه عمل ديگرى را انجام نداده ام و نه به دليلى ديگر. به اين ترتيب ديگر سخن از مسئوليت اخلاقى و انتخاب بى معنا خواهد بود. اگر چنين نباشد و اتفاق نقشى در انتخاب نداشته باشد قاعدتاً بايد انتخابم توضيحى علّى داشته باشد. اين چنين دوباره به جبرباورى باز گشته ايم. دوباره خواهيد گفت به اخلاق گرا ستم كرده ام زيرا او هرگز انتخاب مرا به بخت و اقبال ربط نمى دهد بلكه معتقد است كه انتخاب من به «شخصيت» من منوط است. او من را آزاد مى داند چون معتقد است كه تنها نسبت به شخصيت خودم مسئول هستم نه شخصيت كسى ديگر. اما چگونه من نسبت به شخصيتم مسئولم به اين معنا كه بى شك ميان آنچه در گذشته انجام داده ام و آنچه اينك انجام مى دهم رابطه اى علّى برقرار است. فقط اين گونه است كه مى توان گفت آنچه هستم صرفاً پرداخته و ساخته خود من است. همه اين حرف ها ساده سازى اى بيش نيستند، هنوز هيچ توضيحى درباره تأثير عوامل بيرونى بر من به دست نداده ايم. بگذاريد يك لحظه تأثيرات بيرونى را كنار بگذاريم و فرض كنيم آنچه اينك هستم ساخته و پرداخته خودم است نه چيزى ديگر. حال سؤال اين است كه چگونه است كه من خود را چنين انسانى ساخته ام نه جورى ديگر اگر بگوييد دليلش قدرت اراده ام بوده است باز مى توان پرسيد كه چرا قدرت اراده ام اين اندازه بوده است نه اندازه اى ديگر باز يا اتفاقى است كه چنين قدرت اراده اى دارم يا نه. اگر تصادفى باشد همان طور كه گفتيم هيچ مسئوليت اخلاقى اى نخواهم داشت و اگر هم تصادفى نباشد به ناچار جبرى خواهد بود. افزون بر اين، وقتى مى گوييم رفتار هر فردى از شخصيتش نشأت مى گيرد يا همان طور كه رايج است گفته مى شود هر كسى مطابق شأنش رفتار مى كند منظورمان اين است كه رفتار وى سازگار و بر همين قياس پيش بينى پذير است. نيز چون من در برابر اعمالى كه بنا بر شخصيت ام انجام داده ام اخلاقاً مسئول هستم به نظر مى رسد پذيرش مسئوليت اخلاقى به جاى اين كه در تعارض با جبرباورى قرار داشته باشد خود منوط به پيشفرض جبر است! سؤال: چگونه چنين چيزى ممكن است، چرا كه شرط ضرورى مسئوليت اخلاقى اين است كه فرد آزادى عمل داشته باشد. به نظر مى رسد اگر بخواهيم ايده مسئوليت اخلاقى را حفظ كنيم يا بايد نشان دهيم انسان ها را مى توان مسئول دانست ولو آن كه آزادانه هم رفتار نكنند، يا بايد راهى براى سازگار كردن جبر با آزادى اراده پيدا كنيم. A. J. Ayer, "Freedom and Necessity" in Philosophical Essays, (Macmillan,1954 )
|