|
نگاهى به مجموعه شعر «باغ اطلسى هاى من» غلامرضا مرادى
عطراطلسى شعرآئينى
|
|
|
[يزدان مهر ]
يك «نشسته ام كه شب از انتظار، پر بشود و با تو، خالى اين روزگار، پر بشود به آن شكوفه، كه در باغ چشم خود دارى بگو هميشه، زمين، از بهار، پر بشود چقدر مانده به آدينه اى، كه نزديك است تمام خانه ام، از بوى يار، پر بشود مرا، هميشه، سر چشم نازنين شماست اگر زمانه، ز چشم خمار، پر بشود گشوده دامن دلتنگى اش، عروس جهان كه از تبسم آن شهسوار، پر بشود هميشه دغدغه دارم، كه وقت ديدن تو مباد لحظه اول، قطار پر بشود براى باور ما، ابر رحمتى بفرست مگر به زمزمه هشت و چار، پر بشود تمام هفته من، كاش، جمعه اى مى شد كه روزهاى من از انتظار، پر بشود» غلامرضا مرادى، شاعرى متولد ۱۳۲۷ است و به روايت همين تاريخ، «۶۰ ساله مردى»ست كه سال ها در حوزه شعر، كوشيده و سال هاست كه از آن شاعر مستعد سال هاى ،۵۷ ۵۸ فاصله گرفته است. شاعرى كه گمان مى رفت در حوزه غزل، آن بكند كه اندى بعد، محمدعلى بهمنى كرد يا كمابيش در همان سال ها، حسين منزوى كرد اما.// مرادى را سال هاست كه مى شناسم؛ آشنايى من با او، با شعرش و نگاهش به شعر، كمابيش به روزگارى برمى گردد كه خود، تازه شعر را مى آزمودم و آزمون و خطا در كار بود و بارها او گفته بود كه «زبان» بايد «شفاف» باشد و تابع قواعد خود تا شعر به «تخيل» استوار برسد و من، نپذيرفته بودم و او بر حق بود البته شعر نوى وى را از همان سا ل ها، چندان نمى ستودم و چندان نمى ستايم همچنان اما در غزل، شاعرى ست استوار سخن و ملايم گفتار و دلنشين گو و كمابيش نوگرا و اين نوگرايى با آن نوگرايى دوران جوانى اش، افسوس كه فاصله دارد و «پيشنهاد دهنده» نيست. يعنى با معيارهايى كه همين كتاب به منتقد مى دهد، «پيشنهاددهنده» نيست و در اين كتاب، كه مجموعه اى آئينى ست، بيشتر بر گرد «معنا» مى خرامد تا غمزه اى در نوع روايت و گوشه چشمى به روزگار هشتاد و الخ! چنان كه مثلاً شعر «قزوه» چنين است يا شعر «كاكايى» يا «عزيزى» يا شعر آن بزرگ قلندر كه «معلم» است بر من و اين همه و سرور است بركلام. شعر آئينى مرادى، بيشتر آزموده ها را مى آزمايد و چندان فراتر نمى رود مثلاً از آنچه كه «مشفق» در دهه پنجاه آزمود يا «سرمد» دردهه چهل. با اين همه نبايد از ياد برد كه غزليات مرادى، «توصيفى»اند تا «توضيحى» يعنى «قصيده كردار» نيستند و اين هم، محتملاً به علاقه وى به خواجه شيراز برمى گردد كه «توصيف گرا»ست نه «توضيح مدار» و آن همه غمزه، حاصل همين است در كلام و مرادى هم، غمزه به كار مى زند در كلام؛ حتى در رباعيات خود، كه اين، مشتى از خروار كه نه، نمونه اى است به هر حال: «گفتند كه: در كرب و بلا افتاده ست هرچند نگفتند: چرا افتاده ست مشكى كه: خجالت زده عباس است دستى كه: ز شانه اى جدا افتاده ست» يا: «آن روز، على اصغرت، خواب نبود جز با لب خون خويش، سيراب نبود در كرب و بلا، از چه، عطش نوش شدى مهريه مادرت، مگر، آب نبود » دو اگر غزل مرادى، ارثيه دار «غزل نو»ى دهه پنجاه است، مثنوى هاى وى، ادامه اى بر مثنوى هاى دوران قاجار است - آن دسته از مثنوى ها كه زبانشان به استقلال ميل كرده و البته از وجهى آئينى هم برخوردارند و به مراثى خوانده شده در سوگ شهيدان كربلا نيز راه يافته اند - مثنوى هاى مرادى بيشتر بر وجه عاطفى و ضربه نخستين بر احساس شنونده متكى اند تا مثلاً جلوه هاى شاعرانه و صنعت هاى ريز و درشت ؛ [كه گاه آنها هم به ابياتى راه مى يابند اما بسيار نيستند و ورودشان به ابيات، حاصل تخيلى ست كه ناگهان، مثنوى مرادى را با غزلش اشتباه مى گيرد!] اين مثنوى ها، مناسب اند براى عزادارى ها و از آنجا كه شاعر، دستى هم در موسيقى دارد و در ارائه شعر و ترانه و تصنيف، به يقين مطلع است از چگونگى عملكرد اين دسته از آثار خود در ذهن و احساس خوانندگانش. «كوفه، اينك همچو تيغى آخته ست كوفه، بر خون على، دل باخته ست تا عدالت سايه گستر مى شود كوفه، درخونت شناور مى شود كوفيان، پيش تو، صف استاده اند بهر خونت، جان به كف استاده اند كوفه يعنى شرم، يعنى داغ و درد كوفه مى داند كه با مولا چه كرد كوفه را، از خون مهمان، قسمتى ست كوفه را، با كربلا هم، نسبتى ست واى مردم! كوفيان، خونخواره اند كوفيان، خونخواره، از گهواره اند كوفه، شطى سرخ، از خون خداست امتدادش، از احد تا كربلاست يا على! ما در احد، جا مانده ايم ذوالفقارت كو كه تنها مانده ايم باز در اين سوى دنياى اسير ذوالفقار حيدرى را بازگير بازگير و تيغ رحمانى بزن تيغى از آن سو كه مى دانى بزن» از مثنوى هاى شاعر در «باغ اطلسى هاى من» كه بگذريم، مى توان متكى بود باز به «شم» غزلسرايانه وى كه از جنسى ديگر است و به شعر، نزديك تر تا به مرثيه يا به تصنيف يا معنا شده در هر نوع موسيقى؛ آئينى يا.// طبيعتاً كارنامه شاعرى غلامرضا مرادى، تنها در شعرهاى آئينى وى خلاصه نمى شود اما كتاب حاضر بر همين محور استوار است و كتابى است كمابيش موفق و البته كمى دير منتشر شده چرا كه در ،۱۳۸۷ اين شعرهاى آئينى، بى هيچ ترديدى با شعر آئينى جوان اين روزگار مقايسه خواهد شد كه جلوه هاى شاعرانه آن بيشتر است گرچه استوارى كلامش در حد شعرهاى اطلسى مرادى نباشد اما آن استوارى به سال ها به كف آيد و اين شاعرانگى، به دمى، خوانندگان را مقهور خود كند كه مرادى به دليل سال ها «معلمى شعر پيشه كردن»، اين را بهتر داند. هنوز بر اين باورم كه آن شاعر جوان دهه پنجاه، روزى ممكن است از همان نقطه كه رها كرد و جاى قد فرازى؛ به استحكام تنه كلام خويش پرداخت، دوباره بياغازد و كارى كند كارستان؛ يا بهتر بگويم آرزوى قلبى من اين است به خاطر همه آن گفته هايى كه به روزگار جوانى، به حق گفت و من البته، كار خويش كردم و او، به معلمى اش مشغول ماند. او راه قدر بيش از اين است.
|