دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ - ۱۸ ذيقعده ۱۴۲۹
Mon, Nov 17, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
لذات «نوشتن»
نگاهى به مجموعه شعر
«باغ اطلسى هاى من» غلامرضا مرادى
لذات «نوشتن»
به روايت بخارا
[يزدان سلحشور‎/ قسمت دوم ]
«احمد بن محمد بن نصر گويد كه: ابوالحسن نيشابورى در خزاين العلوم آورده است كه سبب بناى قهندز بخارا، يعنى حصارك ارگ بخارا، آن بود كه سياوش بن كيكاووس از پدر خويش بگريخت و از جيحون بگذشت و نزديك افراسياب آمد. افراسياب او را بنواخت و دختر خويش را به زنى به وى داد و بعضى گفته اند كه جمله ملك خويش را به وى داد. سياوش خواست كه از وى اثرى ماند در اين ولايت، از بهر آن كه اين ولايت او را عاريتى بود. پس وى، اين حصار بخارا بنا كرد و بيشتر آنجا مى بود و ميان وى و افراسياب بدگويى كردند و افراسياب او را بكشت و هم در اين حصار بدان موضع كه از در شرقى اندرآيى، اندرون در كاه فروشان و آن را دروازه غوريان خوانند، او را آنجا دفن كردند و مغان بخارا بدين سبب آنجاى را عزيز دارند و هر سالى، هر مردى آنجا يكى خروس برد و بكشد، پيش از برآمدن آفتاب روز نوروز و مردمان بخارا را در كشتن سياوش نوحه هاست، چنان كه در همه ولايت ها معروف است و مطربان آن را سرود ساخته اند و مى گويند و قوالان آن را گريستن مغان گويند و اين سخن زيادت از سه هزار سال است، پس اين حصار را، بدين روايت، وى بنا كرده است.» تاريخ بخارا، از حُسن «روايت» تا آن درجه برخوردار است كه چون به دفتر «نيكورخان پارسى» درنگريم، نامش را به صدر بينيم و سپاس گوييم كه اين بزرگ «ابونصر احمد بن محمد بن نصر القبادى» چه كرده كه اكنون توانيم آن را دقايقى از «قصه گويى ماضى» دانيم با تمام لطايف آن و البته در بازنگرى ما كه چون كرده اين مرد با متن «ابوبكر محمد بن جعفر النرشخى» كه به تازى بوده و البته از لطايف خالى نبوده و از روايت هم اما پارسى گوى بخارايى، بر تازى نويس بخارايى، پيشى گرفته و اوسنه و واقع و گزارش كاتبان را در هم آميخته و اين شده كه «تاريخ بخارا».
حكايت «مقنع» از اين كتاب خواندنى است و البته عبرت انگيز در سادگى مردم آن روزگار ما را اما با عبرت اين روايت كار نيست و به روايت آن، بيشتر مشتاقيم كه «مقنع» به روزگار خويش، ادعاى خدايى كرد و حيلت ساز كرد و مردمان را فريفت و روايت او اين باشد: «هيچ كس روى زشت او نديدى، از آن كه مقنعه سبزى بر روى خويش داشتى پس وى آن زنان را بفرمود تا هر زنى آيينه اى بگيرند و به بام حصار برآيند و برابر يكديگر مى دارند، بدان وقت كه نور آفتاب به زمين افتاده بود و جمله آيينه ها به دست گيرند و برابر دارند بى تفاوت. خلق جمع شده بودند. چون آفتاب بر آيينه ها بتافت، از شعاع آن آيينه ها آن حوالى پرنور شد، آنگاه آن غلام را گفت: «بگوى بندگان مرا، كه خداى روى خويش به شما مى نمايد؛ بنگريد.» چون بديدند، همه جهانيان را پرنور ديدند، بترسيدند و همه به يكباره سجده كردند و گفتند: «خداوندا، اين قدرت و عظمت كه ديديم، بس باشد، اگر زيادت از اين ببينيم، زهره هاى ما بدرد.»
و همچنان در سجده مى بودند تا مقنع فرمود آن غلام را كه: «بگوى بندگان مرا تا سرها از سجده بردارند كه خداى شما از شما خشنود است و گناهان شما را آمرزيد.» آن قوم سر از سجده برداشتند با ترس و بيم. آنگاه گفت: «همه ولايت ها بر شما مباح كردم و هركه به من نگرود خون و مال و فرزندان او بر شما حلال است.» - خاكش به دهان - و آن قوم از آنجا روى به غارت آوردند و آن قوم بر ديگران فخر مى كردند و مى گفتند: « ما خداى را ديديم.» ضرباهنگ روايت بى انقطاع است و فرصت از خواننده خويش دريغ مى كند كه در فاصله آينه دارى زنان و گفت و گوى «مقنع» با پيروان خود به نقاط مغفول مانده در روايت بينديشد و در ذهن، مردمان را مى سازد و آينه ها را و حتى حفره هاى زمانى را كه به پلك زدنى، پرش روايى از دقيقه اى به ساعتى و از ساعتى به روزهاست، با در ذهن داشته هاش پر مى كند. به گمانم، اين همان روايت به شيوه سده ۲۱ است كه ما در آثار غربيان مى جوييم! و به گمانم بايد در كوزه خويش بيشتر نظر كنيم پيش از آن كه گرد جهان بچرخيم!
نگاهى به مجموعه شعر
«باغ اطلسى هاى من» غلامرضا مرادى
عطراطلسى شعرآئينى
398118.jpg
[يزدان مهر ]

يك
«نشسته ام كه شب از انتظار، پر بشود
و با تو، خالى اين روزگار، پر بشود
به آن شكوفه، كه در باغ چشم خود دارى
بگو هميشه، زمين، از بهار، پر بشود
چقدر مانده به آدينه اى، كه نزديك است
تمام خانه ام، از بوى يار، پر بشود
مرا، هميشه، سر چشم نازنين شماست
اگر زمانه، ز چشم خمار، پر بشود
گشوده دامن دلتنگى اش، عروس جهان
كه از تبسم آن شهسوار، پر بشود
هميشه دغدغه دارم، كه وقت ديدن تو
مباد لحظه اول، قطار پر بشود
براى باور ما، ابر رحمتى بفرست
مگر به زمزمه هشت و چار، پر بشود
تمام هفته من، كاش، جمعه اى مى شد
كه روزهاى من از انتظار، پر بشود»
غلامرضا مرادى، شاعرى متولد ۱۳۲۷ است و به روايت همين تاريخ، «۶۰ ساله مردى»ست كه سال ها در حوزه شعر، كوشيده و سال هاست كه از آن شاعر مستعد سال هاى ،۵۷ ۵۸ فاصله گرفته است. شاعرى كه گمان مى رفت در حوزه غزل، آن بكند كه اندى بعد، محمدعلى بهمنى كرد يا كمابيش در همان سال ها، حسين منزوى كرد اما.‎/‎/
مرادى را سال هاست كه مى شناسم؛ آشنايى من با او، با شعرش و نگاهش به شعر، كمابيش به روزگارى برمى گردد كه خود، تازه شعر را مى آزمودم و آزمون و خطا در كار بود و بارها او گفته بود كه «زبان» بايد «شفاف» باشد و تابع قواعد خود تا شعر به «تخيل» استوار برسد و من، نپذيرفته بودم و او بر حق بود البته شعر نوى وى را از همان سا ل ها، چندان نمى ستودم و چندان نمى ستايم همچنان اما در غزل، شاعرى ست استوار سخن و ملايم گفتار و دلنشين گو و كمابيش نوگرا و اين نوگرايى با آن نوگرايى دوران جوانى اش، افسوس كه فاصله دارد و «پيشنهاد دهنده» نيست. يعنى با معيارهايى كه همين كتاب به منتقد مى دهد، «پيشنهاددهنده» نيست و در اين كتاب، كه مجموعه اى آئينى ست، بيشتر بر گرد «معنا» مى خرامد تا غمزه اى در نوع روايت و گوشه چشمى به روزگار هشتاد و الخ! چنان كه مثلاً شعر «قزوه» چنين است يا شعر «كاكايى» يا «عزيزى» يا شعر آن بزرگ قلندر كه «معلم» است بر من و اين همه و سرور است بركلام.
شعر آئينى مرادى، بيشتر آزموده ها را مى آزمايد و چندان فراتر نمى رود مثلاً از آنچه كه «مشفق» در دهه پنجاه آزمود يا «سرمد» دردهه چهل.
با اين همه نبايد از ياد برد كه غزليات مرادى، «توصيفى»اند تا «توضيحى» يعنى «قصيده كردار» نيستند و اين هم، محتملاً به علاقه وى به خواجه شيراز برمى گردد كه «توصيف گرا»ست نه «توضيح مدار» و آن همه غمزه، حاصل همين است در كلام و مرادى هم، غمزه به كار مى زند در كلام؛ حتى در رباعيات خود، كه اين، مشتى از خروار كه نه، نمونه اى است به هر حال:
«گفتند كه: در كرب و بلا افتاده ست
هرچند نگفتند: چرا افتاده ست
مشكى كه: خجالت زده عباس است
دستى كه: ز شانه اى جدا افتاده ست»
يا:
«آن روز، على اصغرت، خواب نبود
جز با لب خون خويش، سيراب نبود
در كرب و بلا، از چه، عطش نوش شدى
مهريه مادرت، مگر، آب نبود »
دو
اگر غزل مرادى، ارثيه دار «غزل نو»ى دهه پنجاه است، مثنوى هاى وى، ادامه اى بر مثنوى هاى دوران قاجار است - آن دسته از مثنوى ها كه زبانشان به استقلال ميل كرده و البته از وجهى آئينى هم برخوردارند و به مراثى خوانده شده در سوگ شهيدان كربلا نيز راه يافته اند - مثنوى هاى مرادى بيشتر بر وجه عاطفى و ضربه نخستين بر احساس شنونده متكى اند تا مثلاً جلوه هاى شاعرانه و صنعت هاى ريز و درشت ؛ [كه گاه آنها هم به ابياتى راه مى يابند اما بسيار نيستند و ورودشان به ابيات، حاصل تخيلى ست كه ناگهان، مثنوى مرادى را با غزلش اشتباه مى گيرد!] اين مثنوى ها، مناسب اند براى عزادارى ها و از آنجا كه شاعر، دستى هم در موسيقى دارد و در ارائه شعر و ترانه و تصنيف، به يقين مطلع است از چگونگى عملكرد اين دسته از آثار خود در ذهن و احساس خوانندگانش.
«كوفه، اينك همچو تيغى آخته ست
كوفه، بر خون على، دل باخته ست
تا عدالت سايه گستر مى شود
كوفه، درخونت شناور مى شود
كوفيان، پيش تو، صف استاده اند
بهر خونت، جان به كف استاده اند
كوفه يعنى شرم، يعنى داغ و درد
كوفه مى داند كه با مولا چه كرد
كوفه را، از خون مهمان، قسمتى ست
كوفه را، با كربلا هم، نسبتى ست
واى مردم! كوفيان، خونخواره اند
كوفيان، خونخواره، از گهواره اند
كوفه، شطى سرخ، از خون خداست
امتدادش، از احد تا كربلاست
يا على! ما در احد، جا مانده ايم
ذوالفقارت كو كه تنها مانده ايم
باز در اين سوى دنياى اسير
ذوالفقار حيدرى را بازگير
بازگير و تيغ رحمانى بزن
تيغى از آن سو كه مى دانى بزن»
از مثنوى هاى شاعر در «باغ اطلسى هاى من» كه بگذريم، مى توان متكى بود باز به «شم» غزلسرايانه وى كه از جنسى ديگر است و به شعر، نزديك تر تا به مرثيه يا به تصنيف يا معنا شده در هر نوع موسيقى؛ آئينى يا.‎/‎/
طبيعتاً كارنامه شاعرى غلامرضا مرادى، تنها در شعرهاى آئينى وى خلاصه نمى شود اما كتاب حاضر بر همين محور استوار است و كتابى است كمابيش موفق و البته كمى دير منتشر شده چرا كه در ،۱۳۸۷ اين شعرهاى آئينى، بى هيچ ترديدى با شعر آئينى جوان اين روزگار مقايسه خواهد شد كه جلوه هاى شاعرانه آن بيشتر است گرچه استوارى كلامش در حد شعرهاى اطلسى مرادى نباشد اما آن استوارى به سال ها به كف آيد و اين شاعرانگى، به دمى، خوانندگان را مقهور خود كند كه مرادى به دليل سال ها «معلمى شعر پيشه كردن»، اين را بهتر داند.
هنوز بر اين باورم كه آن شاعر جوان دهه پنجاه، روزى ممكن است از همان نقطه كه رها كرد و جاى قد فرازى؛ به استحكام تنه كلام خويش پرداخت، دوباره بياغازد و كارى كند كارستان؛ يا بهتر بگويم آرزوى قلبى من اين است به خاطر همه آن گفته هايى كه به روزگار جوانى، به حق گفت و من البته، كار خويش كردم و او، به معلمى اش مشغول ماند. او راه قدر بيش از اين است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |