دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ - ۱۸ ذيقعده ۱۴۲۹
Mon, Nov 17, 2008
ماجرا
۴۰۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
چراغ زرد
دخترى كه هووى خاله اش شد
398274.jpg
[حميده گودرزى ]
هوا كاملاً سرد شده بود و باران پائيزى كه از شب قبل شروع شده بود، هنوز ادامه داشت. «شهناز» در حالى كه برگه دادخواستى در دستش گرفته بود وارد دادگاه خانواده شد. آنجا مثل هميشه شلوغ بود ‎/ بى توجه به آدم ها، از لابه لاى جمعيت خود را به شعبه رساند و قاضى را از حضورش با خبر كرد. بعد هم تا زمان رسيدگى به پرونده اش روى صندلى نشست و به رفت و آمد آدم ها خيره ماند. ناگهان فكر تنهايى مطلق كه در انتظارش بود، چهره اش را غمگين تر كرد. از ته دل آهى كشيد و دستانش را روى زانوهاى ناتوانش كه از شدت درد ذق، ذق مى كردند گذاشت و ناله كنان با خود گفت: «آخر چه شد كجاى كار من اشتباه بود مگر من در اين ۳۵ سال چه كمبودى برايش گذاشته بودم كه حالا دلش هواى زن ديگرى را كرده است، آن هم فردى كه هم خون من است.» قطره هاى اشك شتابان از گوشه چشمانش جارى و زير چانه اش محو شد. بارها در خلوت، خود را به محاكمه كشانده بود اما هر چه فكر مى كرد در اين مدت چيزى جز نيرنگ، فريب و پنهان كارى هاى «نادر»- شوهرش- نديده بود ‎/ حالا هم كه دستش كاملاً رو شده بود بايد از آن خانه مى رفت تا هوويش كه هم سن وسال دخترش بود در آن خانه به راحتى جولان بدهد. «شهناز» با مرور قصه زندگى اش ياد زمانى افتاد كه دو روز بعد از جشن تولد ۱۷ سالگى اش هنگامى كه دخترى دبيرستانى بود، «نادر» همراه مادر و خواهرانش به خواستگارى اش آمده بودند. يكى از همسايه ها آنها را معرفى كرده بود. خواستگار جوان ۵ سال از «شهناز» بزرگتر بود و همراه پدر و شوهر خواهرش در يك شركت بازرگانى كار مى كرد و وضع مالى بسيار خوبى هم داشت. البته پدر «شهناز» هم از نظر مالى كم وكسرى نداشت. او كارخانه دار بود و به همسر و ۵ دختر و پسرش به شدت عشق مى ورزيد. به همين خاطر هم يك خانه ويلايى بزرگ در شمال تهران با كلى امكانات برايشان فراهم كرده بود. او همچنين براى آنكه به رفتارهاى فرزندانش نظارت كامل داشته باشد ۳ پسر بزرگش را به محض آنكه از دانشگاه فارغ التحصيل شدند همراه خود به كارخانه برد و به هركدام هم مسئوليتى داد. از آنجا كه درس خواندن براى پدر «شهناز» خيلى مهم بود در جلسه اول خواستگارى او با اين ازدواج مخالفت كرد و گفت: دخترم بايد درسش را ادامه بدهد و شوهر كردن هم براى او بسيار زود است اما «نادر» با سماجت ها و رفت و آمد هاى بسيارش پدر «شهناز» را راضى كرد تا زمانى كه او ديپلم بگيرد نامزد بمانند. پدر «شهناز» هم كه در اين مدت پى برده بود «نادر» مى تواند شوهر مناسبى براى زندگى دخترش باشد، پيشنهادش را پذيرفت. بدين ترتيب بعد از آن كه «شهناز» ديپلمش را گرفت بلافاصله برنامه ريزى براى برگزارى جشن عروسى صورت گرفت. بدين ترتيب او با مهريه ۲۰۰هزار تومانى پاى سفره عقد نشست. از همان روز اول «نادر» با وعده و وعيد هاى واهى قول داد شهناز را خوشبخت ترين زن دنيا كند. اما وعده هاى واهى «نادر» خيلى زود رنگ باخت. هنوز چند ماهى از مراسم عروسى شان نگذشته بود كه «نادر» در يك سفر كارى با زن جوانى كه به تازگى شوهرش را در يك سانحه رانندگى از دست داده بود آشنا شد.
رفته رفته به او ابراز علاقه كرد. «شهناز» هم كه به رفتارهاى شوهرش مشكوك شده بود او را براى مدتى تحت نظر قرار داد اما «نادر» سعى مى كرد تمام رفت و آمدهايش با آن زن را مخفيانه انجام دهد، تا اين كه بعد از چند ماه «شهناز» دست شوهرش را رو كرد.
«شهناز» كه ديگر طاقت نداشت، بعد از درگيرى لفظى سخت به حالت قهر به خانه پدرش رفت اما «نادر» با گريه و زارى از او عذرخواهى كرد و قول داد گذشته اش را جبران كند، البته او تا مدتى هم به وعده هايش عمل كرد اما باز هم رفتارهاى گذشته اش را از سر گرفت. «شهناز» هم ناچار به خاطر ۳ دختر و پسرش چيزى نمى گفت، تا اين كه چندى قبل در حالى كه فرزندانش سرو سامان گرفته و هركدام صاحب زندگى و بچه شده بودند «شهناز» متوجه خيانت بزرگتر شوهرش شد. يك روز وقتى «شهناز» در خانه تنها بود ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. «ندا» - خواهر زاده اش- بود. او بعد از احوالپرسى گفت: خاله جان مى خواهم حقيقتى را به تو بگويم. «شهناز» هم كه دريافته بود «ندا» راز مهمى در سينه دارد بى صبرانه منتظر ماند. سپس «ندا» بدون در نظر گرفت وضعيت خاله اش گفت: «من مى خواهم با «نادر» ازدواج كنم.» همان موقع گوشى از دست «شهناز» رها شد. زانوهايش طاقت ايستادن نداشتند. دو زانو روى زمين نشست و از «ندا» خواست تا همه چيز را شفاف برايش تعريف كند. «ندا» هم گفت: چند ماهى است كه به علاقه «نادر» نسبت به خودم پى برده ام. ابتدا فكر مى كردم اشتباه مى كنم، تا اين كه وقتى براى جشن تولد ۲۵ سالگى ام به خانه ام آمديد با آن كادوگران قيمت و باور نكردنى كه از «نادر» دريافت كردم تقريباً شك ام به يقين تبديل شد. از آن روز به بعد «نادر» چندين بار با تلفن همراهم تماس گرفت و به من ابراز علاقه كرد. حتى چندين بار هم با من در رستوران هاى شهر قرار ملاقات گذاشت. او هر بار كه به ديدنم مى آمد كادوهاى گرانقيمت برايم مى خريد. همين محبت هاى «نادر» بود كه مرا به خودش وابسته كرد، به طورى كه الان فكر مى كنم نمى توانم از او جدا شوم، به همين خاطر وقتى او به من پيشنهاد ازدواج داد قبول كردم. وقتى والدينم از ماجرا با خبر شدند با اين ازدواج بشدت مخالفت كردند، اما به آنها گفتم كه هم اكنون به سنى رسيده ام كه مى توانم درباره زندگى ام تصميم بگيرم. حالا هم از شما مى خواهم از زندگى من و «نادر» بيرون برويد و مزاحم زندگى ما نشويد.»
«شهناز» كه با شنيدن حرف هاى خواهرزاده اش به شدت شوكه شده بود تا ساعت ها به زندگى اش فكر كرد و با خود گفت: بايد با نخستين خيانت «نادر» از زندگى اش بيرون مى رفتم. بعد هم در حالى كه سعى داشت به خود مسلط باشد، با «نادر» تماس گرفت و از او خواست تا زودتر خود را به خانه برساند. «نادر» وقتى به خانه آمد با مشاهده چهره رنگ پريده «شهناز» دريافت كه «ندا» با او تماس گرفته است. اين بار او به جاى گريه و زارى به «شهناز» گفت: «ندا» را بسيار دوست دارم، چون او زيباتر و جوان تر از تو است. حاضرم براى رسيدن به او تمام حق و حقوقت را بدهم ‎/ بعد به حالت قهر از خانه خارج شدو چند روز بعد هم دادخواست طلاق براى «شهناز» فرستاد. زن به خاطر زندگى از دست رفته اش به شدت اشك مى ريخت كه ناگهان منشى دادگاه او را فراخواند. بعد هم همراه شوهرش وارد دادگاه شد. قاضى هر چه سعى كرد نادر را از تصميمى كه گرفته بود منصرف كند نتوانست.
«شهناز» هم به خاطر خوشبختى خواهرزاده اش كوتاه آمد و گفت: من هم راضى به زندگى با اين مرد هوسران نيستم. بدين ترتيب پس از توافق بر سر پرداخت حق و حقوق «شهناز»، قاضى دادگاه حكم طلاق را صادر كرد. «نادر» هم همراه «ندا» دادگاه را ترك كرد تا.‎/‎/
چراغ زرد
شهردارى كه به ملاقات مرده شور رفت
[داريوش آرمان ]
چند سال قبل كه در گروه اجتماعى فعاليت مى كردم، خبردار شدم كه يكى از غسال هاى بهشت زهرا پس از ۳۰ سال در آستانه بازنشستگى قرار دارد. مسئولان سازمان بهشت زهرا و همكاران «صفر» هم برايش مراسم ويژه اى تدارك ديده بودند. از آنجا كه در نخستين سال هاى استخدام «صفر»، استاد عزيز جناب آقاى فريدون صديقى با وى مصاحبه براى روزنامه كيهان انجام داده بود، به سراغ آرشيو رفته و متن مصاحبه را به دست آوردم. «صفر» همان موقع و در اوج جوانى هم پاسخ هايى به سؤال هاى خبرنگار داده بود كه بسيار جذاب و خواندنى بود. به همين خاطر اين مصاحبه پس از انتشار حسابى سر زبان ها افتاد. تا جايى كه طى سال هاى متمادى، استادان روزنامه نگارى از آن به عنوان يكى از جذاب ترين و حرفه اى ترين مصاحبه هاى مطبوعاتى ياد كرده اند. امروز نيز اين مصاحبه در كتاب هاى مختلف روزنامه نگارى جايگاه ويژه اى دارد.
اما نكته
وقتى براى ديدن «صفر» به غسالخانه بهشت زهرا رفتم، با پيرمردى لاغراندام روبه رو شدم كه با عكس سال هاى جوانى تفات هاى بسيارى داشت. با اين كه گرد پيرى حسابى بر چهره اش نشسته بود اما باز هم پرشور و نشاط بود. او در لابه لاى حرف ها و خاطرات تلخ و شيرينش نكات مهم و جذابى گفت كه يكى از آنها براى هميشه در ذهنم نقش بست.
«صفر» مى گفت: چند سال قبل از انقلاب براى نجات از مستأجرى و خانه بدوشى، در بيابان هاى اطراف كهريزك خانه اى خشت و گلى ساخته بودم و در كنار همسر و فرزندانم زندگى نسبتاً آرام و كم دغدغه اى داشتيم. تا اين كه يك روز همسرم با عجله و نگرانى خودش را به محل كارم رساند. او مى گفت مأموران شهردارى اخطار كرده اند بزودى خانه را تخريب مى كنند و.‎/‎/
من كه با شنيدن اين خبر بشدت شوكه و ناراحت شده بودم، همسرم را به خانه فرستاده و صبح روز بعد به شهردارى مركز رفتم. بالاخره با هزار سختى و مكافات پس از چند روز دوندگى به دفتر شهردار وقت رسيدم. از منشى دفترش خواستم به من چند دقيقه فرصت دهد تا با آقاى شهردار حرف بزنم ؛ شايد چاره اى براى نجات زندگى ام به دست آورم. اما متأسفانه فايده اى نداشت. چون طى چند روز رفت و آمد، دائم مى گفتند: آقاى شهردار جلسه است. وقت ندارد با شما صحبت كند. به ما ربطى ندارد و.‎/‎/
خلاصه با نااميدى به خانه بازگشتم و به همسر و فرزندانم گفتم اگر قرار باشد باز هم خانه بدوش شويم كه با تقدير نمى توانيم بجنگيم. پس صبر مى كنيم تا ببينيم خدا چه مى خواهد. بنابراين خسته از پيگيرى هاى بى نتيجه به محل كارم برگشتم. مدت كوتاهى گذشته بود كه يك روز صبح جنازه مردى را براى شست وشو و كفن و دفن به من سپردند. بى خبر از همه جا، سرگرم كار بودم كه ناگهان سرپرست مان با عجله به سراغم آمد و گفت: مى دانى جنازه كيست كه به تو سپردم با تعجب گفتم: نه؛ قربان.
و او گفت: «جنازه آقاى شهردار است؛ حواست حسابى جمع باشد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |