سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ - ۱۹ ذيقعده ۱۴۲۹
Tue, Nov 18, 2008
فرهنگ و پايدارى
۴۰۷۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
گفت وگو با مهندس حسين على عظيمى
اين شرح بى نهايت
گفت وگو با مهندس حسين على عظيمى
راهى به سوى استقلال
398340.jpg
[زينب بردبار]
جنگ، تنها رزم در ميدان هاى كارزار نيست و ملزومات آن به جنگ افزارهاى سبك و سنگين محدود نمى شود، بلكه راه و راهسازى، ايجاد پل و معبر براى عبور از مناطق صعب العبور و امثال اينها نيز از ضروريات جنگيدن و مقابله با دشمن است. جهادگران ايثارگر همدوش ساير رزمندگان با حضور مؤثر و كارساز خود بسترهاى دفاع و دفع تجاوز دشمن را فراهم آوردند و گاهى براى تدارك جان پناهى جسم و جان خود را سپر كردند و با ابتكارات و نوآورى ها كار دفاع را تسهيل و رزم رزمندگان را به شكل مؤثرى حمايت كردند. متن پيش رو، گفت وگوى كوتاهى است با مهندس حسينعلى عظيمى يكى از جهادگران دوران دفاع مقدس كه با هم مرور مى كنيم.
مايلم در مورد نوآورى هاى جهاد كمى بحث كنيم.
جهاد سازندگى پيش از جنگ در بخش عمران و سازندگى كار مى كرد و به امور مهندسى مى پرداخت. بلافاصله بعد از شروع جنگ اولين كسانى كه آماده شدند بچه هاى جهاد بودند. شايد از روز اول به صورت رسمى حضور داشتند. آنها به صورت سازماندهى تر و منظم ترى در كنار نيروهاى مردمى، سپاه و ارتش حاضر شدند.
چرا
چون جهاد پيش از جنگ سازمان داشت. حتى تجهيزات و وسايل مختلفى را در اختيار داشت. گزارشات نشان مى دهد بعضى از اين گروه ها در حالى كه از شهرى به شهر ديگرى مى رفتند ناگهان خبر شروع جنگ را شنيده و حتى بدون اطلاع به خانواده خود به جنگ اعزام مى شدند. آنها حرفه اى و صاحب تخصص بودند. شبكه ارتباطى خوبى ميان آنها برقرار بود و با سرعت (و در عين حال تفكر) عمل مى نمودند. به عنوان مثال وقتى نيروهاى مردمى در روزهاى اول در بيابان زخمى مى شدند آنها را به بيمارستان هايى در شهر منتقل مى كردند. اين زمان باعث مى شد گاهى مجروحين شهيد شوند. اولين اورژانس هاى صحرايى در منطقه (پيش از ساير نهادها) را جهاد راه اندازى كرد.
گاهى در منطقه هاى جنگى وسيله نقليه براى انتقال مجروحين نبود ، در اين شرايط نيروهاى جهادى كه قبلاً در روستاها خدمات پزشكى مى دادند حضورى مؤثر يافتند. همچنين ماشين ها و دستگاه هاى سنگينى كه پيش از آن در روستاها به عمران و راه سازى مشغول بودند به جنگ رفتند. آنچه شايان ذكر است اينكه در جنگ هاى معاصر جنگ جهانى اول، ويتنام، اعراب و اسرائيل و لائوس هيچ وقت يك نيروى مهندسى كه زير آتش جنگ با فرماندهى مستقل فعال باشد وجود نداشته است.
اين بزرگترين نوآورى و تفاوت ما بود. هميشه و هنوز بخش مهندسى ارتش ها در دنيا بسيار محدودند كه مثلاً فرودگاه هاى كوچك مى سازند يا پل هاى از پيش ساخته شده را كار مى گذارند. ولى اين امور را در غالب برنامه هاى محدود از پيش تعيين شده انجام مى دادند. اما جهاد دائم در حال خلاقيت تعريف مأموريت جديد و طراحى بود. يكى از كارهايى كه مهندسى جنگ براى خود تعريف كرد كه بى سابقه بود زدن خاكريز در دشت بود.
لطفاً در اين مورد بيشتر توضيح دهيد.
در تمام فيلم ها مى بينيد كه رزمنده ها در پناه خاكريز محفوظ هستند. تانك ها قبل از اينكه به تيررس آر.پى.چى برسند مى توانند هر چيزى را نابود نمايند. ما در عمليات هويزه پيروز شديم ولى فرداى آن روز وقتى سپاه مكانيزه دشمن وارد عمل شد مجبور به عقب نشينى شديم چون جانپناهى در كار نبود و نيروها با تير مستقيم شهيد مى شدند. در روزهاى اول، مدافعين جنوب اهواز و غرب حميديه در جوى هاى آب پناه مى گرفتند. موانع طبيعى مانند تپه كفايت نمى كرد چون تانك مى توانست آن را دور بزند، پس جانپناه بايد به صورت يك خط كشيده مى شد. پس اولين ابتكار خاكريز زدن بود.
در ابتدا به شكلى ساده عمل مى كرديم ولى بعدها خاكريز صورت پيچيده ترى به خود گرفت. به گونه اى كه مى توانستند تا نزديك سنگرهاى دشمن خاكريز را پيش ببرند. يعنى به نوعى مى توان گفت ما با خاكريز پيشروى مى كرديم. گاهى شب حمله با بلدوزر به سنگر تيربارچى حمله مى كردند و از آن خاكريز مى ساختند.
چطور
رموزى داشت كه نمى توان گفت. زيرا شايد دوباره به كار آيد، بهتر است نگوييم.
آيا در اواخر جنگ اين پختگى به سبب تكرار به وجود آمد
بله، كم كم ديگر نمى توانستيم در روز خاكريز بزنيم. چون آنها مى دانستند كه بولدوزر و لودر جهاد چقدر خطرناك است. پس آتش را به سمت ما هدايت مى كردند. پيش از هر عمليات بزرگى مانند فتح بستان يا عمليات ثامن الائمه يا فتح المبين يا بيت المقدس و فتح خرمشهر. بيش از يك سال خرمشهر در اشغال بود و آبادان در محاصره اما نتوانستند آبادان را بگيرند، در حالى كه از سه طرف محاصره بود. تنها يك راه آبى به آبادان باز بود كه محدوديت هاى خاص خودش را داشت. موضوع اين بود كه نيروهاى نظامى در برابر حمله عراق دفاع جانانه اى در نخلستان ها كردند. نخلستان پناهگاه داشت و مى توانستند از آن ناحيه به دشمن ضربه بزنند. از اين رو از بهمن شير به دشت بازگشتند، توجه داشته باشيد كه جاده آبادان بهبندر امام و همچنين جاده آبادان به اهواز در اختيار آنها بود. يعنى آنها بيش از يك سال روى جاده و بيرون نخلستان ها مستقر بودند. در تمام اين مدت بچه هاى جهاد هر شب عمليات داشتند. يعنى مى رفتند به فاصله ۵۰۰ مترى و ۲۰۰ مترى آنها و با لودر و بولدوزر خاكريز مى زدند. نيروهاى سپاه و مردمى پشت اين خاكريز ما جانپناه مى گرفتند و هر شب پيشروى مى كردند. دشمن نيز مجبور بود على رغم شهيدان زيادى كه از ما مى گرفت عقب نشينى كند. اين كار تا عمليات ثامن الائمه ادامه يافت و اولين تجربه هاى ما در همان زمان كسب شد. تا جايى كه گاهى شب عمليات خاكريز مى زديم. فردا كه دشمن مى خواست مواضع خود را بازپس بگيرد با خاكريزى روبه رو مى شد كه هر لحظه يك آر.پى.جى زن از پشت آن بلند مى شد و آنها را هدف قرار مى داد. پس نقش ما در تثبيت مواضع بسيار حياتى بود.
ظاهراً اولين پل سازى مربوط به بهمن شير بوده است. كمى در آن باره توضيح دهيد.
محاصره آبادان بسيار تلخ بود. دشمن يازده شهر را گرفته بود كه طبيعتاً آنها را تخريب مى كرد. ميان آبادان و عراق تنها يك اروند بود كه حتى نمى توانست مانع خمپاره شود. اين شهر از سه طرف مورد هجوم واقع شده بود. شكست حصر آبادان با احداث پل و جاده اى به نام وحدت ميسر شد، ما با قايق به شهر امكانات مى برديم و زخمى ها را مى آورديم. چنين پشتيبانى بسيار دشوار است زيرا ماشين راهى به شهر نداشت و لنج و قايق هم بسيار محدود است. بچه هاى جهاد روى بهمن شير پلى تأسيس كردند كه ماشين از روى آن امكان عبور داشت. تجهيزاتى وجود نداشت، ماشين به منطقه نزديك نمى شد. جزر و مد مانع مهمى محسوب مى شد و در اين شرايط پل زدن كار دشوارى است. اين پل را شهيد هزاردستان از بشكه هاى موجود در پالايشگاه آبادان ساختند. اين پالايشگاه هر روز زير آتش توپخانه بود.
انبارهايى كه در آن تجهيزات شركت نفت هم در خطر بود، از آن انبارها بشكه هاى خالى را آوردند آبكارى كرده و به تعداد معين آنها را با قطعات فلزى و نبشى منظم كرده و روى آنها چوب مى گذاشتند تا تبديل به يك قطعه پل شود. وقتى آنها را به هم وصل مى كرديم پل شناورى درست مى شد كه مى توانست وزن ماشين را (به خاطر خالى بودن بشكه ها) تحمل كند. در نتيجه روى بهمن شير پل زدند و امكان رفت و آمد را فراهم كردند. بعداً پل هايى با «دوب» ساختند.
پل بشكه اى با آب بالا و پائين مى آيد، سريع ساخته مى شود اما آيا در مقابل تركش آسيب پذير نيست
بله چون توى بشكه خالى است در صورت اصابت تركش غرق مى شود اما در اين صورت ترميم مى كردند. به همين مناسبت بود كه پل هاى ديگرى نيز ساخته مى شد تا ارتباط قطع نشود.
شناسايى اين پل ها دشوار بود
نه عراقى ها با هواپيماهاى شناسايى امريكايى به راحتى آنها را مى شناختند.
كمى راجع به جاده وحدت بگوييد.
در جنوب جاده آبادان به بندر امام بچه هاى جهاد شروع به راهسازى كردند. آنها شبها كار مى كردند و در باتلاق هاى كم عمق جاده هايى زدند كه ديگر مى توانستيم با ماشين از اهواز تا آبادان برانيم. هيچكس فكر نمى كرد در آن باتلاق ها امكان راهسازى آن هم به آن سرعت وجود داشته باشد. بعد از ساخت اين پل آبادان عملاً از محاصره نظامى خارج شد در حالى كه جاده هاى قبلى هنوز در دست دشمن بود. به اين ترتيب ما هم از آب و هم از راه زمين به سمت آبادان جاده داشتيم اما از آنجا كه نمى خواستيم جلب توجه كنيم تا جاده محفوظ بماند هيچ تبليغاتى در روزنامه ها و رسانه ها نشد. ظاهراً عمليات ثامن الائمه كه حصر آبادان را شكست ۱۲ ساعت طول كشيد. دشمن غنائم زيادى به جا گذاشت ولى در تمام دوران محاصره آبادان نيروهاى جهاد هر شب عمليات مهندسى داشتند و آن ساختن خاكريز، پل و جاده بود.
خاكريزها چنان به دشمن نزديك بود كه (شايد ۲۰۰ متر فاصله وجود داشت) موانع آنها به سرعت سقوط كرد. با اين توضيحات مى بينيم كه نقش مهندس چه در حفظ آبادان چه در شكست حصر آن تا چه اندازه حياتى بود.
پل خيبر به طول ۱۴ كيلومتر و بدون پايه بود. اين پل براى نخستين بار در دنيا در كارخانه هاى ما توليد شد. اين پل غرق نمى شد. اجازه دهيد براى روشن شدن ذهن مثالى بزنم. فرض كنيد ما پل هاى بشكه اى را با «فوم» پر كنيم. ما در حقيقت از «فوم» با پوشش فايبر گلاس براى ساختن اين پلها استفاده مى كرديم. در ضمن اين پلها آتش نمى گرفتند و وقتى قسمتى از آن از ميان مى رفت همان قطعه را فوراً عوض مى كردند. هميشه ميان نيزارها تعدادى از قطعات همين پل ها پنهان شده بود تا در صورت لزوم تعويض شود. بنابراين ماشين ها مى توانستند به راحتى در ميان جزاير مجنون عبور و مرور كنند. خوب است بدانيد قبل از آن ارتباط ميان جزاير به وسيله قايق انجام مى پذيرفت. بنابراين قايق ها مى بايستى كنار اسكله ها آمده و تجهيزات و زخمى ها را جابه جا كنند.
به همين خاطر همواره ازدحام زيادى بر روى اسكله ها وجود داشت كه حضور اين توده انسانى بسيار خطرساز بود. يك بمباران معمولى مى توانست شهداى زيادى را برجاى بگذارد. مثلاً امثال شهيد همت به خاطر ضعف پشتيبانى قبل از احداث پل از دست رفتند ؛ اما هنگامى كه پل خيبر بر روى هور نصب شد ديگر اين خطر به حداقل كاسته شد. به هر روى تنها اشكالى كه اين پل ها داشتند اين بود كه ماشين هاى سنگين نمى توانستند از روى آن عبور كنند تا زمانى كه ما جاده سيدالشهدا را ساختيم.
مختصرى در مورد اين جاده توضيح دهيد.
اين نخستين راه سازى در آب به طول ۱۴ كيلومتر بود. برروى اين جاده ماشين هاى سنگين و حتى تانك ها قابليت تردد داشتند. اين پل ساحل ايران را به جزيره وصل مى كرد. سبك و سرعت ساخت اين جاده مى تواند در زمره نوآورى ها محسوب شود از اينجا بود كه عمليات آبى شروع شد.
قبلاً راجع به عمليات آبى چيزى نشنيده بودم. لطفاً توضيح بيشترى دهيد
دشمن وقتى مى خواست در مناطق عمليات كند مايل بود سطح آب را پائين بياورد. در مقابل مى بايستى ما سطح آب را بالا مى آورديم. گاهى مى خواستيم در قسمتى توپخانه مستقر كنيم پس مجبور بوديم آب آن نقطه را خالى كنيم.
ما براى جابه جايى مقدار زيادى از آب، پمپ مناسب نداشتيم. پمپ هاى موجود با راندمان و «دبى» (مقدار آبى كه پمپاژ مى شود، مقدار مترمكعب در دقيقه)‎/ بنابراين ما پمپ هاى متناسبى را از خارج وارد كرده و در ايران در مدت كوتاهى كپى كرديم. ما بزودى پمپ هايى ساختيم كه سه تا از آنها حدود ۱۰۰۰ ليتر آب را جابه جا مى كرد.
اين پمپ ها ساخت پشتيبانى جنگ بود كه ظرف يك سال ساخته شد. در اين يك سال سه نسل پمپ ساخته و استفاده شد. اول از پمپ هاى معمولى استفاده مى كرديم كه در خوزستان موجود بود. اين پمپ ها با موتور ديزل كار مى كرد. سانتريفيوژ بود. بعد از چند ماه متوجه شديم به پمپ هاى شناور احتياج داريم كه بتوانيم آنها را زير نصب كنيم تا پيدا نباشند. پس دستگاه هايى ساختيم كه زير پل هاى خيبر نصب مى شدند. پمپ هاى شناور راندمان پائينى داشت به علاوه بسيار سنگين بودند. پس پمپ هايى ساختيم كه دبى آنها دو برابر بود و نام آنها را «خندق» گذاشتيم. الگوى ساخت اين پمپ ها بعد از جنگ در اختيار توليدكننده هاى داخلى گذاشته شد. كار پمپاژ و كانال سازى در عمليات والفجر۸ و كربلاى ۵ بسيار پيشرفته شد كه شرح آن مفصل و بسيار تخصصى است.
اين شرح بى نهايت
هدايتگر
برگرفته از كتاب خفته بيدار
[اثر جعفر طيار]

در روز عمليات در كمركش كوهى زمين گير شديم. مهماتمان تمام شده بود. فقط يك گلوله آر پى جى در بين بچه ها باقى مانده بود و عراقى ها در چند مترى ما قرار داشتند. زير كوه پلى قرار داشت كه گذرگاه عراقى ها بود. ما به دليل فاصله كم نمى توانستيم كوچك ترين حركتى داشته باشيم. چرا كه ممكن بود دشمن با ديدن ما دامنه كوه را زير آتش بگيرد. همه آرام و بى سر و صدا نشسته بوديم و به فكر چاره مى گشتيم. چند روز بود كه پوتين از پاى بچه ها كنده نشده بود. پاها تاول زده بودند. كلافه شده بوديم. حتى آب هم در بين بچه ها جيره بندى شده بود. كار به جاى رسيد كه هر چند دقيقه با سر قمقمه آب مى خورديم. كسى جرأت حركت نداشت. حتى آنهايى كه كنجكاوى امانشان را بريده بود هم نمى توانستند به پايين سرك بكشند چون در ابتداى پل يك ضد هوايى دو لول به همراه چندين سرباز براى محافظت پل قرار داده بودند.
بعضى هم مجروح شده بودند و ناى حركت نداشتند وضعيت همه را نگران كرده بود و كم كم نااميدى به دل بچه ها چنگ مى انداخت. من تك تك بچه ها را از نظر مى گذراندم يكى ذكر مى گفت، ديگرى با دوستش پچ پچ مى كرد و بعضى هم در فكر فرو رفته بودند. در ميان ما مجيد هم بود.
او فرمانده اى قوى، مهربان و مؤمن بود. همه او را تحسين مى كردند و من خيلى دوستش داشتم، خيلى زياد به گونه اى كه اين دوست داشتن برايم قابل اندازه گيرى نبود. در مدتى كه با او آشنا شده بودم به شيوه هاى مختلف سعى مى كردم مثل او بشوم، مثل او حرف بزنم، مثل او بخندم و مثل او نماز بخوانم. آن لحظه از چهره اش خواندم كه در فكر راهى براى نجات است. در آن حال او با صدايى مطمئن و قوى به طورى كه به همه نيرويى دوباره بخشيد گفت: نگران نباشيد به فضل خدا همه شما را نجات مى دهم. با شنيدن اين كلام چشمان بچه ها برقى از شادى زد چرا كه همه به نيروى ايمان او اعتقاد داشتيم در حالى كه هيچ حركتى نداشتيم، ناگهان يك ايفاى عراقى كه پر از نيرو بود، براى عبور از پل به نزديك آن رسيد. صداى آن به گوش مى رسيد بچه ها دلهره داشتند اما مجيد با آرامش خاصى نيم خيز شد. تنها گلوله آر پى جى را گرفت و آن را آماده كرد. ماشين كنار ضد هوايى رسيد. براى لحظه اى ايستاد. ناگهان صداى يا مهدى (عج) در دل كوه پيچيد. مجيد قد راست كرد و با آرپى جى ايفا را نشانه گرفت. با شليك آن صداى تكبير بچه ها بلند شد.
ايفا منهدم شده بود. در يك لحظه چپ شد و به روى سنگر ضد هوايى سقوط كرد. كسى از دشمن زنده نمانده بود. با اين عمل مجيد بچه ها نجات پيدا كردند. همه او را بغل مى كردند و به سر و صورتش بوسه مى زدند. بعد به طرف نيروهاى خودى راه افتاديم و همه از اتفاقى كه افتاده بود در حيرت بوديم. در بين راه از او پرسيدم:
اگر اين گلوله به هدف نمى خورد، چه مى كردى در جوابم گفت: دستى كه گلوله را به هدف زد، دست صاحب اين جبهه، حضرت مهدى (عج)، بود.‎/


|   شناسنامه   |   آرشيو   |