|
نگاهى انتقادى به نظريات استراوس و لوكاچ درباره رمان
چه كسى اسطوره را كشت
|
|
|
[دكتر شهرام پرستش ] موضوع اين نوشتار، بررسى نظريه رمان نزد كلود لوى استراوس (انسان شناس بزرگ معاصر) و مقايسه آن با ديدگاه گئورگ لوكاچ (فيلسوف ماركسيست) است، كه ناگزير با نگاه آن دو به «اسطوره» نيز ارتباط مى يابد. نظريه استراوس در باب رمان، در اثر عظيم او درباره اساطير يافتنى است. آن كتاب در موضوع «اسطوره شناسى» است اما استراوس مجبور است كه در آنجا گريزى هم به رمان (Novel) بزند و در قبال آن موضعى اختيار كند. اين ژانر، يعنى رمان، آنقدر نيرومند و مقاومت ناپذير است كه هركسى كه در باب ادبيات چيزى مى گويد، ناچار است كه درباره رمان هم حرفى بزند. اگرچه اسطوره از استراوس دلربايى كرده و همچنين، حماسه از لوكاچ؛ اما هر دوى اين بزرگان هرگز نتوانستند از رمان چشم پوشى كنند. بايد توجه داشت كه نظريات اين دو متفكر ملهم از فضاى فكرى اى است كه در آن زندگى مى كردند. فضايى كه كانت، بنيانگذار فلسفه روشنگرى، يكى از ستون هاى آن است؛ هنگامى كه با تصور يك سوژه فراتاريخى به جهان فكر مى كرد و ميان ذات (Nomen) و پديدار (phenomen) تمايز قائل مى شد. همين تمايز را بعدها ما مثلاً در نزد فردينان دو سوسور، پدر زبان شناسى نوين مى بينيم به صورت تضادى كه او بين زبان و گفتار برقرار مى نمود. همين تضاد و تقابل به انحاى مختلف، هم نزد جامعه شناسان و هم بين انسان شناسان بازتوليد مى شود تا خود لوى استراوس كه از «ساختار بنيادى ذهن» سخن مى گويد و آن را امرى پنهان و پوشيده مى انگارد كه فقط بايد تجلياتش را در بيرون ديد و از اين تجليات به درون پى برد. تأثير تقابل كانتى - نومن - فنومن، به خوبى در اين ديدگاه استراوس نمايان است. به هر روى، استراوس و لوكاچ هر دو تحت تأثير فلسفه روشنگرى و بخصوص پوزيتيويسم اند. براى ذهن بشر اصولاً يك ساختار ثابت و واحد فرض مى كنند كه براى همه ما و در همه زمان ها و مكان ها مشترك است. حال با آمدن دنياى مدرن، اتفاقى كه افتاده از نظر لوكاچ پراكندگى و كثرت است. اين ساختار ذهنى يكپارچه، با پراكندگى مواجه شده است. وقتى استراوس از دوران اسطوره ها در يونان باستان، با لحنى احترام آميز و نوستالژيك حرف مى زند، از آن به مثابه يك «عصر طلايى» (golden age) ياد مى كند. زيرا اسطوره يك امر كلى است كه ثابت و بسيط بوده و هيچگونه انشقاق در آن وجود ندارد؛ ولى وقتى او به رمان مى رسد ماجرا را كاملاً معكوس مى بيند. نوعى نظم مصنوعى بر رمان حاكم مى بيند كه آن را در تقابل با نظم طبيعى اسطوره قرار مى دهد. در واقع استراوس براى درك رمان، به همان ذهن دو جايگاهى يا منطق تقابلى ذهن ارجاع مى دهد. لذا ساختار رمان را در تقابل با ساختار اسطوره مى گذارد، از آن جهت كه رمان نظم مصنوعى دارد ولى اسطوره، نظم طبيعى. در اسطوره يكپارچگى و وحدت داريم، حال آنكه در رمان با پراكندگى و كثرت روبروييم.// از اين حيث، استراوس به هيچ وجه سر سازگارى با رمان ندارد. براى لوكاچ هم قصه از همين قرار است: او رمان را متعلق به عصر ميانه اى مى داند. براساس فلسفه هگلى لوكاچ، در ابتداى تاريخ سوژه و ابژه وحدت دارد و اين وحدت منجر به توليد «حماسه» مى شود. حماسه اى كه كليت در آن قابل مشاهده است. اما با حركت از عصر طلايى يونان به جلو، ما شاهد انشقاق سوژه و ابژه هستيم. اين تفكيك و انشقاق منجر به شكل گيرى نوع ديگرى از ادبيات شد كه در رمان ظهور مى يابد. رمان نمايانگر انشقاق سوژه و ابژه است (چنان كه حماسه نشان از يگانگى اين دو داشت)/ ولى لوكاچ، با اين حال، اميدوار بود كه - طبق فلسفه هگلى - تاريخ به نقطه آغازين خود بازگردد. او نويد مى داد كه در تولستوى و در داستايفسكى، ما شاهد رمان هايى هستيم كه حماسه وارند؛ رمان هايى كه دوباره كليت و نظم حماسى را به ما بازمى گردانند. مى توان گفت لوكاچ، دلباخته حماسه است و وقتى در كتاب معروفش - «نظريه رمان» - با لحنى نوستالژيك از گذشته ياد مى كند، اميد آن دارد تا رمان هايى به وجود بيايند كه شكل ديگرى از حماسه باشند يا رجعتى به حماسه. رمان، براى لوكاچ جست وجوى كليت و تماميت است توسط قهرمانى كه دنياى او تماميت را از دست داده است. از اين روى، مهمترين مسئله قهرمان رمان، جست وجوى امر كلى در اين دنياى پراكنده است. خلاصه اينكه نحوه رويكرد استراوس و لوكاچ به رمان، كه هر دو آن را در مرتبه نازلترى از اسطوره قرار مى دهند، به همان ساختار ثابتى كه براى ذهن بشر فرض مى كردند و به همان فلسفه پوزيتويستى بازمى گردد. اين تفكر، براى تاريخ، مسير ثابتى تصور مى كند با اين انگاره كه بشريت ساختار ذهنى ثابتى دارد. اما و هزار اما كه هرگز چنين اتفاقى نيفتاده است! و اتفاقاً نگارنده اين سطور بر اين باور است كه رمان، متعلق به ساختار ذهنى ديگرى است. رمان متعلق به جهانى است كه ساختار ذهنى آن به كلى با ساختار ذهنى جهان سنتى (دنياى اسطوره ها) متفاوت است. رمان از اين حيث كه «زمان» وارد روايت مى شود، دقيقاً در تقابل با اسطوره قرار مى گيرد. اساساً دوره مدرن، دوره اى است كه زمان اهميت مى يابد و تاريخ برجسته مى گردد. رمان، جايى است كه زمان، در آن، خطى شده است؛ برخلاف اسطوره يا حماسه كه زمان دوار در آنجا وجود دارد، همه چيز ثابت است و ما در يك زمان دايره اى شناوريم. زمان رمان، زمانى خطى و رو به جلو و بدون بازگشت است؛ ولى زمان اسطوره و حماسه، زمانى دايره وار و تكرارپذير است. براى درك اين تفاوت مهم، مى توان به ادبيات سنتى و معاصر خودمان مراجعه كرد: جهان شعر سنتى به ما مى گويد «يوسف گم گشته باز آيد به كنعان، غم مخور»؛ اما در زمانه ما شاعرى مى گويد: «در انتهاى آسمان خالى، ديوارى عظيم فرو ريخته است/ و صداى تو هرگز به سوى تو باز نخواهد گشت»! در اينجا زمان كاملاً خطى است و هيچ صدايى امكان تكرار شدن ندارد. در رمان، به هيچ وجه، جاودانگى حضور ندارد. جاودانگى كاملاً متعلق به اسطوره و حماسه بود. در رمان، به دليل خطى بودن زمان، تفكر جاودانگى امكان ناپذير است. اين همان شرايط امكان و امتناع تفكر است كه دوره مدرن پيش روى انسان گسترده است. اين چيزى است كه استراوس و لوكاچ، به لحاظ وامدارى شان به تفكر پوزيتيويستى و فرض برخوردارى ذهن از ساختارى ثابت در همه ادوار تاريخى، نمى توانستند تصور كنند. لذا آن رويكرد نوستالژيك و آرزومندانه را نسبت به اسطوره و حماسه اتخاذ مى كنند. اما وقتى كه ذهن را مشمول زمان بينگاريم، يعنى خود ذهن و خود تفكر را تاريخى تصور كنيم؛ آنگاه مى بينيم كه ذهن، ساختارى سراپا متفاوت پيدا مى كند. اينجاست كه رمان، بيانگر حقيقت زمانه خويش مى شود و واجد ارزش هاى بسيار؛ نه مرتبه فروترى از اسطوره كه هيچ گاه جاى خالى آن را نمى تواند پر كند. بنابراين، به زعم نگارنده، بايد اسطوره از ميان مى رفت تا رمان جايگزين آن شود. بايد اسطوره و حماسه متعلق به دنياى خودشان و همساز با ساختار ذهنى گذشته مى بودند؛ و رمان، متعلق به دنياى ما كه ساختار ذهنى ديگرى با حضور زمان و تاريخ را نمايندگى مى كند. رمان، امكاناتى را براى انسان فراهم مى كند تا بتواند تجربيات خصوصى اش را به نحو بسيار روشنى در آنجا بروز دهد تا انسان به سوى روشنايى كشيده شود. * استاد انسان شناسى ادبيات در دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران * نوشتار حاضر، متن ويرايش و تلخيص شده سخنرانى دكتر شهرام پرستش در «همايش بزرگداشت لوى استراوس» است كه به تاريخ ۸۷/۸/۱۴ در مركز هنرپژوهى نقش جهان ايراد شد.
|