چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۷ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۹
Wed, Nov 19, 2008
ماجرا
۴۰۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
جويندگان عاطفه
لبخند پسر اعدامى به زندگى
پسر نوجوانى كه در جريان جدال مرگبار، رقيب عشقى اش را با كارد به قتل رسانده بود، با رضايت اولياى دم از مرگ نجات يافت.
در اين جنايت كه ظهر ۲۹ آبان ۸۴ در يكى از محله هاى كرج رخ داد پسر ۱۶ ساله اى به نام «اصغر» با ضربه هاى مرگبار نوجوانى به شدت مجروح شد و پس ازانتقال به بيمارستان جان سپرد.
مأموران پس از تحقيقات محلى، پسر ۱۶ ساله اى به نام «رضا» را به اتهام قتل دستگير كردند. وى در بازجويى ها گفت: به دخترى علاقه مند بودم، همه دوستان نيز از ماجراى اين عشق خبر داشتند تا اين كه روز حادثه مقتول را در حال حرف زدن با دختر مورد علاقه ام ديدم. در حالى كه به شدت خشمگين شده بودم براى اثبات علاقه ام با چاقو به او حمله كردم.
پس از بازسازى صحنه جنايت، «رضا» در شعبه ۷۴ دادگاه كيفرى استان تهران محاكمه و به قصاص نفس - اعدام - محكوم شد. پس از تأييد حكم درديوانعالى كشور، پرونده به واحد اجراى احكام دادسراى امور جنايى تهران فرستاده شد. در حالى كه شمارش معكوس براى اعدام «رضا» آغاز شده بود، سرانجام با تلاش مسئولان پرونده، اولياى دم از قصاص عامل قتل گذشت كرده و رضايت دادند.
بدين ترتيب پرونده بار ديگر براى تعيين مجازات متهم از جنبه عمومى جرم، در اختيار شعبه ۷۴ دادگاه كيفرى به رياست قاضى «حسينى كوه كمره اى» قرار گرفت.
در جلسه محاكمه ديروز، متهم ضمن ابراز پشيمانى گفت: زمان جنايت ۱۶ سال بيشتر نداشتم و اسير غرور و خودخواهى شدم. فكر مى كردم با اين كار به همه ثابت مى كنم كه بزرگ شده ام و مى توانم از خودم دفاع كنم. اما سه سال انتظار پشت ميله هاى زندان، تفكر من نسبت به زندگى و آينده را به كلى عوض كرد. حالا مى فهمم كه در نوجوانى مرتكب نادانى بزرگى شده ام. قول مى دهم بعد از اين براى جامعه مفيد باشم و اشتباه گذشته را جبران كنم.
هيأت قضايى دادگاه پس از شنيدن آخرين دفاعيات متهم، وارد شور شده و او را به ۵ سال زندان محكوم كردند. با توجه به اين كه او سه سال زندانى بوده، ۲ سال باقيمانده محكوميتش نيز به حالت تعليق درآمد.
بدين ترتيب پسر اعدامى در آستانه آزادى قرار گرفت.
سوختن در آتش دوستى
398454.jpg
[فاطمه وثوقى]
لابه لاى جمعيت حاضر در دادسرا، چهره پسر نوجوان نظرم را جلب كرد. او با نگاهى بى رمق به دستبند آهنى گره شده به دستانش خيره مانده بود. دقايقى نگذشته بود كه پيرمردى عصا به دست وارد دادسرا شد. همان موقع ناگهان پسرك به پاى او افتاد اما پيرمرد دست پسرك را گرفت و او را از روى زمين بلند كرد. دقايقى بعد كه نوبت رسيدگى به پرونده آنها رسيد پسرك همراه افسر پرونده وارد اتاق دادگاه شد. قاضى كه مشغول مطالعه پرونده بود پس از چند دقيقه رو به پسر بچه پرسيد:
چرا با اين سن كم مجرم شدى
سينا كه به نشانه شرمندگى سرش را پائين انداخته بود، گفت: آقاى قاضى قصه زندگى من با همه فرق دارد چرا كه به خاطر كمك به دوستم دزدى كردم. حالا هم مى دانم بايد براى جبران گذشته خيلى تلاش كنم تا شايد رضايت پدربزرگم را جلب كنم.
وى در ادامه گفت: هفت ساله بودم كه براى تعطيلات نوروزى همراه پدر و مادرم به شمال رفتيم اما هنگام بازگشت خودروى ما تصادف كرد كه در همان سانحه تلخ پدر و مادرم جان باختند. فقط من كه تنها فرزندشان بودم جان سالم به در بردم. پس از آن نيز پدربزرگم سرپرستى ام را بر عهده گرفت. او به تنهايى و با سختى هاى زياد مرا بزرگ كرد. در كلاس دوم راهنمايى با سهيل آشنا شدم، او هم مادرش را در سانحه اى از دست داده بود و با پدرش به تنهايى زندگى مى كرد. از آنجا كه هر دو غم مشتركى داشتيم بشدت به هم وابسته شديم و رابطه عاطفى قوى بين ما شكل گرفت. چندين بار هم او را به خانه دعوت كردم. با اين حال احساس كردم سهيل هم غم بزرگى در سينه دارد اما خودش حرفى نمى زد. در اين ميان منتظر بودم تا يك بار هم او مرا به خانه دعوت كند اما خوددارى مى كرد تا اين كه اتفاقى پيش افتاد كه وقايع پنهان زندگى اش فاش شد. يك روز ناگهان سهيل در مدرسه از حال رفت، به همين خاطر به بيمارستان منتقل شد. همان موقع ناظم مدرسه كه همراه ما به بيمارستان آمده بود با پدرش تماس گرفت و او را در جريان قرار داد. با اين كه چند ساعتى از بسترى شدن او مى گذشت اما خبرى از پدرش نشد. بنابراين با پدربزرگم تماس گرفتم و او را در جريان موضوع قرار دادم. پدربزرگ نيز با عجله خود را به بيمارستان رساند. پزشكان تشخيص داده بودند سهيل به دليل فشار عصبى از حال رفته است. آن روز وقتى از پدر دوستم خبرى نشد همراه ناظم مدرسه به خانه شان رفتيم اما با ديدن پدرش شوكه شديم او بشدت معتاد بود، وقتى پرسيديم چرا براى بررسى وضعيت پسرش به بيمارستان نيامده با بى تفاوتى گفت: من علاقه اى به ادامه تحصيل او ندارم. مى خواهم سر كار برود و روى پاى خودش باشد. حالا هم هر زمان كه حالش بهتر شد او را به خانه بازگردانيد. بالاخره ما به بيمارستان بازگشتيم، سهيل را كه به هوش آمده بود با اجازه پدرش به خانه خودمان برديم.
روزهاى خوب و شيرينى بود، چرا كه سهيل را مثل برادرم دوست داشتم و پدر بزرگم نيز به هر دو نفرمان محبت مى كرد. حال دوستم خيلى زود بهتر شد او بحران هاى روحى را پشت سر گذاشته بود اما متأسفانه پدرش چند روز بعد او را به خانه خودشان برد مدتى بعد وقتى سهيل را در مدرسه ديدم، متوجه شدم او هر روز افسرده تر مى شود تا اين كه ناگهان غيبت كرد. به خاطر دلشوره عجيبى كه داشتم به خانه شان رفتم. وقتى با پدرش صحبت كردم او گفت: سهيل مشغول كار شده و ديگر به مدرسه نمى آيد تو هم بهتر است ارتباط خودت را با او قطع كنى. با شنيدن اين حرف ناراحت وغمگين به خانه بازگشتم و تا صبح نخوابيدم فرداى آن روز قبل از رفتن به مدرسه خودم را به خانه آنها رساندم اما هر چه ايستادم او را نديدم. بنابراين چاره اى جز رفتن به مدرسه نداشتم. عصر همان روز موضوع را با پدر بزرگم در ميان گذاشتم و چند روز پس از آن همراه پدر بزرگم به خانه دوستم رفتم اما پدرش حاضر نشد اطلاعاتى درباره محل كار او بدهد. ما هم نااميد به خانه بازگشتيم اما نيمه هاى شب زنگ خانه به صدا در آمد. وقتى پدر بزرگ در خانه را باز كرد با سهيل روبه رو شد. او با ناراحتى گفت: پدرش براى تأمين مخارج اعتيادش او را به يك سارق حرفه اى سپرده كه آموزش ببيند. اما از آنجا فرار كردم و نزد شما آمده ام. سهيل چند روزى در خانه ما بود تا اين كه پدرش به خانه ما آمد و سراغ پسرش را گرفت پدر بزرگ كه چاره اى نداشت از پدر سهيل قول گرفت تا در صورت بازگشت پسرش به خانه او را تحت فشار نگذارد و اجازه دهد درسش را بخواند. اما متأسفانه باز هم به مدرسه نيامد. چند وقتى از اين ماجرا گذشته بود كه دوستم را بطور اتفاقى در خيابان ديدم. او مى گفت: مجبور است روزى چند ضبط خودرو سرقت كند و گرنه حسابى از پدرش كتك خواهد خورد.
با شنيدن حرف هاى تلخش دلم لرزيد. به همين خاطر باز هم به دوستى مان بطور پنهانى و دور از چشم پدرش ادامه داديم. تا اين كه چند روز او بيمار و خانه نشين شد. سپس به خانه شان رفتم ‎/ وقتى سهيل را ديدم، او گفت: پدرش مجبورش كرده تحت هر شرايطى برايش پول فراهم كند. همان روز با هم در خيابان ها پرسه زديم و او سرقت ضبط از داخل خودرو را به من آموزش داد و من نيز براى اين كه دوستم از پدرش كتك نخورد به او در سرقت ضبط خودروها كمك كردم. و يك روز هنگام سرقت ضبط خودروى مدل بالايى توسط مأموران پليس دستگير شدم، سهيل هم وقتى متوجه شد مأموران دستگيرم كرده اند متوارى شد.
وى در ادامه گفت: من به خاطر دلسوزى و كمك به دوستم دستگير شده ام.
پس از پايان حرف هاى سينا در حالى كه قطره هاى اشك از چشمانش جارى بود، سرش را پائين انداخت، همان موقع پدربزرگ به طرفش آمد و نوه اش را درآغوش گرفت. قاضى دادگاه پس از شنيدن حرف هاى سهيل او را با قرار قانونى به كانون اصلاح و تربيت فرستاد تا پس از دستگيرى سهيل و پدرش درباره او تصميم بگيرد.
جويندگان عاطفه
بغض هاى گم شده
[تنظيم: شقايق آرمان]
به صورت هاى ما خوب نگاه كن. صدايمان را خوب بشنو و به ذهن بسپار. دندان هايمان به هم قفل شده اند ‎/ اگر بغض مى كنيم براى اين نيست كه مثل بچه هاى ديگر مدادرنگى و آبرنگ تازه مى خواهيم، نه ! ما گم شده ايم. بعضى هايمان را هم گم كرده اند. شايد آن هايى كه رهايمان كردند نمى دانستند كه روزى چقدر دلتنگشان مى شويم ‎/

پسربچه بى خانمان
398478.jpg
رضا احمدى ۵ ساله است. او ۱۰ شهريور امسال وقتى بى خانمان ها را جمع مى كردند به شيرخوارگاه آمنه سپرده شد. نام مادرش ژيلا سلطانى و پدرش نادر است ‎/ از دو ماه پيش تا به حال دلتنگ خانواده اش است ‎/ دلش مى خواهد خانه اى داشته باشد مثل بقيه بچه هاى هم سن و سالش تا آرزوهايش را در سبد كودكى هايش بريزد. كمكش مى كنى تا پدر و مادرش را بيابد

مرا در شهريار رها كردند
398448.jpg
حسين سه ساله ۳۲ شهريور۷۸ در خيابان اميديه شهريار پيدا شد ‎/ پس از هماهنگى اداره سرپرستى و ستاد پذيرش به شيرخوارگاه آمنه معرفى شده. حالا اين عكس تمام نشانى اوست. اگر پيدانشود تا آخرين روز عمر يك گم شده مى ماند ‎/ گم شده اى بى هويت كه هيچ حرفى براى گفتن نخواهد داشت.

بغض پسر بچه ۳ ساله
398487.jpg
صاحب اين عكس را «معين» صدا مى زنند. با اين كه سه ساله است هر روز بغض مى كند. 12 مهر امسال در خيابان رها شده بود كه مأموران كلانترى ۵۴۱ ونك پيدايش كرده و به شيرخوارگاه منتقلش كردند. عكسش را خوب نگاه كن. آيا خانواده اش را مى شناسى
«دست تقدير ما كوچولوها را تا اين جا آورده است. كاش هيچ وقت جاى ما بچه هاى گم شده نباشيد ‎/ اگر نام و نشانمان را مى دانيد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران ـ ۸۸۷۶۱۶۲۱ ـ تماس بگيريد و كمكمان كنيد. شايد اين طورى يك روزى در يك جايى بالاخره بغض هاى ما هم طعم لبخندى كودكانه و ماندگار را حس كند.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |