|
|
|
اين شرح بى نهايت
|
|
|
|
به روايت جنگ (۵)
|
|
|
|
|
اين شرح بى نهايت
«پل سابله»
برگرفته از كتاب: خفته بيدار اثر جعفر طيار دشمن به خط دهلاويه نزديك شده بود و به ما فرمان مقاومت داده بودند. دشمن تا پشت پل سابله جلو آمده بود و ما با تمام قوا مى جنگيديم و تلاش مى كرديم. تا غروب صداى خمپاره و تير لحظه اى آرام نشد. عده اى زخمى و چند تن هم شهيد شده بودند. با فرا رسيدن شب نيروى كم باقى مانده خسته شده بودند و از نظر جسمانى وضع خوبى نداشتند. با آرام شدن درگيرى گويى خواب خوش به سراغ بچه ها آمده بود و ناخواسته يكى يكى در گوشه اى به خواب مى رفتند. نيمه هاى شب با صداى اكبر از خواب پريدم. از فرط خستگى ناى بلند شدن نداشتم. او هميشه اين طور بود. خستگى ناپذير، فرماندهى كار كشته. از اول جنگ، جبهه بود و حالا در بحبوحه مقاومت در فكر پل سابله بود. نبايد اين پل به دست عراقى ها مى افتاد. نفس كشيدن «بستان» به اين پل بسته بود. به من خيره شده بود و آرام گفت: مهدى فكرى به ذهنم رسيده. از جا بلند شدم و همراه او از سنگر بيرون رفتيم. چند نفر از بچه ها را بيدار كرديم. دستم را در دستش گرفت و به بچه ها رو كرد، دستور داد كه خمپاره انداز را بالاى سيمرغ قرار دهند. در عرض چند دقيقه كار انجام شد. جهت خمپاره انداز را طورى قرار داد كه نسبت به جهت ماشين زوايه ۹۰ درجه داشته باشد و تا جا داشت درون ماشين را از گلوله هاى خمپاره پر كرديم. همه متحير و كنجكاو بوديم و نمى دانستيم او چه در سر دارد. با نگاهى نافذ و اميدوار و لبخند كوچكى از رضايت به من دستور داد پشت فرمان ماشين بنشينم و من بدون هيچ سؤالى اطاعت كردم. خودش بالاى سيمرغ رفت. آرام كلاچ را رها كردم و به سمت خط پيش رفتم. در فكر فرو رفته بودم كه با شليك اولين گلوله خمپاره ۶۰ ماشين تكان محكمى خورد و از جا كنده شدم. گلوله پشت گلوله شليك مى شد. كنجكاو شدم كه منظور اكبر از اين كارها چيست. به عقب ماشين نگاهى انداختم. حالت عجيبى به خود گرفته بود. مثل عزادارهاى حسينى با تمام نيرو سينه مى زد. دست هايش بالا مى رفت و با شليك پى در پى گلوله پائين مى آمد، صورتش خيس اشك بود. صداى يا حسين گفتنش همه خاكريز را فراگرفته بود. من كه متوجه نقشه اكبر شده بودم چندين بار طول خط را طى كردم و او همين طور شليك مى كرد. صبح روز بعد اكبر خيلى خوشحال بود. انگار سنگينى مقاومت حالا به نتيجه رسيده بود. با كارى كه او شب گذشته انجام داده بود، دشمن به گمان اين كه نيروهاى كمكى به خط رسيده اند، از حمله منصرف شد. بچه ها توانستند تا صبح استراحت كنند و براى جنگ آماده شوند. من با نگاهى تحسين آميز او را مى نگريستم و اكبر با انرژى وصف ناپذيرى به امور رسيدگى مى كرد و به رزمنده ها دستور مى داد. نزديكى هاى ظهر نيروهاى كمكى به خط رسيدند و فكر حمله را براى هميشه از سر دشمن بيرون كردند.
|
|
|
|
|
به روايت جنگ (۵)
اعترافات يك بازجوى جنگى
|
|
|
[مانى مهر] از گزارش مندرج در پرونده محرمانه جنايتكاران جنگى، پس از سقوط رژيم صدام: گزارش بازجويى از سرهنگ عبدالرشيد باطن، بازپرس ويژه گارد رياست جمهورى صدام در جنگ هشت ساله عراق عليه ايران / بازجو: عبدالكريم راشد [نام مستعار] مكان: به دلايل امنيتى نامشخص/ زمان: 17 اكتبر ۲۰۰۷ راشد: شما بازپرس ويژه بوديد، نه باطن: بله! بودم. ر: روايت است كه شما بسيارى از اسراى ايرانى را بعد از پنج دقيقه بازجويى، با گلوله زده ايد، درست است ب : آنهايى را كه كم سن بودند و ارزش اطلاعاتى نداشتند، بله! ر: يعنى هر سرباز يا بسيجى يا سپاهى را كه فكر مى كرديد ارزش اطلاعاتى ندارد، با گلوله مى زديد ب: در دو سال اول جنگ، بله! اما بعداً! محتاط تر شدم. كمتر دست به اسلحه مى بردم. در كشتن اسراف نمى كردم.[«لبخند مى زند» / منشى جلسه] ر: دليل خاصى داشت ب: بله! پسرم بزرگ تر شده بود و كمابيش به شكل و شمايل همان هايى درآمده بود كه با گلوله زده بودمشان. احساس خوبى نداشتم هر وقت به پسرم نگاه مى كردم به نظرم ديگر نمى شد اين طور ادامه داد. ر: اما شما ادامه داديد همچنان. من گزارشى دارم از يك قتل عام ۲۲ نفره كه همگى زير ۲۰ سال داشتند و شما خودتان توى سرشان شليك كرديد. گزارش مى گويد كه اين حادثه در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۵ اتفاق افتاده و پنج نفر از آنها هم در حالت اغما بوده اند و بقيه هم دچار جراحات سنگين. آن موقع به پسرتان فكر نمى كرديد آنها شبيه پسرتان نبودند ب: چاره اى نبود. ما در حال عقب نشينى بوديم و نمى توانستيم اسير بگيريم. من سعى كردم لااقل درد نكشند. مى دانيد كه /// وقتى تو ملاج كسى شليك مى كنيد درد نمى كشد. توى ملاج شان شليك كردم. يكى شان خيلى شبيه پسرم بود و تقريباً همسن هم بودند و در حالت تب شديد، هذيان مى گفت. به عربى، پدرش را صدا مى كرد. هرچه سعى كردم نتوانستم شليك كنم. به معاونم ستوان عبدالمجيد سپردم كار را تمام كند. ر: فكر مى كنم به اين قضايا مى گويند جنايات جنگى. نه ب: حالا كه آب از سر من گذشته. دو پرونده قتل عام كردها، همين حالا در جريان دادرسى است بنابراين فرقى نمى كند كه براى اين قتل ها كه توى جريان جنگ بوده، چقدر حرف و سخن پيش بيايد. وقتى وسط يك جنگى، نبايد به خيلى چيزها فكر كنى چون فرصت نيست.// ر: و بعد ممكن است همين جاها فرصت اش را پيدا كنى! ب: تو اصلاً در عمرت جنگ ديدى شك دارم! ر: شك نداشته باش. من تو نيروهاى مقابل شما بودم. توى ارتش آزاديبخش عراق. ب: پس خائن بودى ر: فكر نمى كنم به آدمكش ها بگويند خادم! به هرحال ، اينجا، جاى اين حرف ها نيست. تو اينجايى كه حرف بزنى. ب: و بعد بميرم! نه ر: تو همين حالا هم مرده اى. به خاطر همان دو تا پرونده كشتار كردها. ب: من يك افسر بودم. فقط اجراى دستور مى كردم.ر: براى رضاى خدا! همه تان همين حرف را مى زنيد. تو دهمى هستى. ديگر دارد حالم به هم مى خورد. كمى واقع بين باش. اگر فقط اجراى دستور مى كردى يعنى دستور، همگانى بود، اگر دستور همگانى بودكه عراق نبايد حتى يك اسير ايرانى هم توى اردوگاه هايش مى داشت. خيلى از فرمانده ها، اسرا را نكشتند. چرا فقط چند نفر، اقدام به كشتار كردند ب: ما بايد مستقيماً به صدام حساب پس مى داديم. ما مستقيماً دستور مى گرفتيم. چاره اى نبود. اين را براى بهانه آوردن و براى فرار از مردن نمى گويم. واقعيت را مى گويم. توى پرونده هاى كاخ رياست جمهورى پيدايش مى كنى. ر: من كه قاضى نيستم! من فقط سؤال مى كنم توفقط جواب مى دهى. همين! ب: اين جمله ها خيلى آشناست. من هم موقع بازجويى همين طور حرف مى زدم. ر: همه همين طور حرف مى زنند. اين، فن بازجويى است اما من يك گلوله توى ملاج ات شليك نمى كنم. من به خاطر گرفتن اطلاعات، سه روز بدون آب، نگهت نمى دارم. من به خاطر /// ب: خب كه چى جنگ بود. مى فهمى وقتى فرق معامله گرفتن اطلاعات از يك اسير، كشته شدن هزار نفر بيشتر يا كمتر افراد تيپ باشد، هر چيزى مجاز است. عهدنامه ژنو و اين مسخره بازى ها هم معنا ندارد. ر:اگر فرق معامله گرفتن اطلاعات از يك سرهنگ گارد رياست جمهورى ، هزار نفر كشته كمتر يا بيشتر توى انفجارهاى بعدى بغداد باشد، چه قبول دارى كه بايد همان كارها را با امثال تو بكنيم ب: شما نمى توانيد. اين كارها جربزه مى خواهد. خيلى ها جربزه كشتن را دارند اما جربزه زجردادن را ندارند. همان ستوان عبدالمجيد، كه جاى من گلوله را توى ملاج آن بچه شليك كرد، موقع بازجويى از يك پاسدار ايرانى، به گريه افتاد. ر: مگر چه كار مى كردى كه به گريه افتاد ب: زخمى بود. روى مين رفته بود و يك پايش را از دست داده بود. فرصت مدارا نبود. نيم ساعت وقت داشتم تا نقشه شان براى حمله و «جهت»اش را، از «طرف» در بياورم. تازه همان موقع هم دير بود چون توپخانه شان شروع كرده بود به آتش بارى. به فارسى، ازش خواستم كه به زبان خوش، همه چيز را مشخص كند.// ر: فارسى را كجا ياد گرفتى ب: دانشگاه تهران. بهار ۱۹۷۵ در رشته زبان وادبيات فارسى فارغ التحصيل شدم به عنوان دانشجوى خارجى و با بورسيه وزارت علوم عراق. بايد توى پرونده ام باشد. حتماً هست. چيزى نيست كه گم بشود. ر: نه! نيست. فقط سوابق نظامى هست. ب: مهم نيست. حالا ديگر اصلاً مهم نيست. ر: مى گفتى.// ب: بعد شروع كردم از دست راستش، هر دو دقيقه، يك انگشت اش را مى بريدم و جايش را با فندك المنتى مى سوزاندم كه خونريزى نكند. ده انگشتش را بريدم اما حرفى نزد. عبدالمجيد تا آن موقع، خوب دوام آورده بود اما موقعى كه آخرين انگشت تنها پاى سالم اسير را هم قطع كردم و دستور دادم اره بياورند براى قطع پايش، ستوان به گريه افتاد. از گريه كردن سرباز متنفرم بنابراين.// ر: با يك گلوله.// ب: بله! با يك گلوله. دوست ندارم كسانى را كه دوست شان دارم ، با آنها خاطره دارم زجركش كنم. يك بار، جانم را وسط يك حمله شبانه، نجات داده بود و چهار كيلومتر كولم كرده بود تا به درمانگاه صحرايى برساند. بله! فقط با يك گلوله. بعد به بازجويى از اسير ادامه دادم. متأسفانه، اطلاعاتى نداد. توى آن حمله ايرانى ها، تلفات زيادى داديم. ر: اگر دوباره شروع مى كردى باز هم همين كارها را مى كردى ب: نمى دانم / بعضى چيزها جزو حرفه آدم است. من توى كارم حرفه اى هستم. از توى چهار جنگ، جان به سلامت بردم. حالا هم دارم توسط دادگاهى كه فرمانده ارشدم در آن غايب است محاكمه مى شوم. ترجيح مى دهم در اين مورد سكوت كنم. به نظر خودم، «جنگ» ظالم است. ما فقط، عمله آن هستيم. همين!
|
|
|
|
|