محسن ميرزايى
از آنجا كه وظيفه يك گزارشگر حفظ امانت در نقل مطالب است، نگارنده تاكنون كوشيده است كه امانتدار خوبى باشد و در نقل متون مورد استناد، اصالت كار را حفظ كند، لذا چون اكثر كتاب هاى مرجع قديمى است، شيوه نگارش نيز تا حدودى از نظر خواننده امروزى مهجور و سنگين به نظر مى رسد و چون دست بردن در متون را نمى پسندم. از خوانندگان گرامى تقاضا دارم با درك تعهدات اخلاقى و حرفه اى من، بر اين شيوه نگارش خرده نگيرند و هر از گاه خواندن جملات سنگين و تأمل برانگيز را بر خود هموار فرمايند كه موجب كمال تشكر خواهد بود.
در شماره پيش خوانديد كه ژنرال دنسترويل انگليسى در رأس يك هيأت نظامى كه ۴۱ اتومبيل و يك زره پوش در اختيار داشت با مأموريتى ويژه از بغداد از مسير كرمانشاه، همدان و قزوين عازم شمال ايران شد تا خود را به بادكوبه برساند و مقدمات تشكيل يك لشكر مستعمراتى جديدى را فراهم سازد تا خلأ بزرگى كه بر اثر تخليه بخش بزرگى از خاورميانه از ارتش روسيه تزارى به وجود آمده است توسط دولت استعمارگر انگليس پر شود. ميرزا كوچك خان رئيس نهضت جنگل كه در آن ايام هنوز در اتخاذ سياست آينده مردد بود از درگيرى با انگليس ها خوددارى كرد و اين هيأت بى درگيرى نظامى به بندر انزلى رسيد و در آن بندر كه به تصرف بلشويك درآمده بود به وى اخطار گرديد كه: كميته انقلابى اجازه نمى دهد او و اعضاى هيأتش عازم قفقاز شوند. اينك دنباله خاطرات ژنرال دنيسرويل:
من فوراً تحقيقاتى به طور محرمانه از وضعيت بحريه (ناوگان دريايى) به عمل آورده دستور دادم راجع به وضعيت محل، تحقيقات كرده، راپورت (گزارش) بدهند. بعد حركت كرديم براى صرف شام كه خيلى بى موقع به نظر مى آمد، به محل موعود برويم. در همين موقع شخصى مجهول الهويه وارد شد و پاكت مشكوكى از طرف «شوراى انقلابى ايالتى!» و «كميته انقلابى نظامى ناحيه شرقى ايران- فرونت قفقاز» (سيس) به دست من داد. مفاد مراسله از اين قرار بود:
«كميته خواهشمند است كه شما در جلسه فوق العاده ما، حضور به هم رسانده و توضيحات لازم راجع به ورود ماشين ها و ميسيون (هيأت) بدهيد.»
چون ساعت حضور در مراسله معين نشده بود، من ترجيح دادم كه قبلاً براى خوردن غذا بروم و در ضمن فكر خود را جمع و جور نمايم. شام واقعاً بسيار عالى و مأكول بود و تازه از خوردن آن فراغت حاصل كرده بوديم كه دفعتاً صداى پاى سنگينى پشت درب سفره خانه شنيده شد و پيشخدمت ايرانى مضطربانه وارد اتاق گرديده، اطلاع داد كه «كميته انقلابى» آمده و ژنرال انگليسى را مى خواهد.
من خانه صاحب خانه را كه از اين پيشامد به وحشت افتاده بود تسلى داده و حركت كردم بروم ببينم آقايان واردين از چه قبيل اشخاص هستند و يقين داشتم اقلاً يك عده شش نفرى خواهند بود. وقتى به اتاق دفتر وارد شدم تعجب كردم زيرا فقط دو نفر نماينده بيشتر نيامده بودند يكى از آنها رفيق «چليابين» بود كه سابقاً منشى مؤسسه كشتيرانى بود و حاليه رياست كميته بالشويكى انزلى را عهده دار است و ديگرى هم شخصى بود در لباس ملاحى. «چليابين» جزو پارتى (حزب) نبود و نسبت به ما احساسات خوبى داشت. من به محض ورود دست هر دو را با كمال خونگرمى فشار داده، خواهش كردم بنشينند و قبل از شروع گفت وگو، سؤال كردم:
اجازه مى دهيد بپرسم چه خدمتى مى توانم انجام دهم در جواب من گفته شد:
- ما يادداشتى به عنوان شما فرستاده دعوت كرديم كه در جلسه كميته حضور به هم رسانده توضيحاتى راجع به ورود خودتان به اينجا بدهيد. مگر يادداشت كميته به شما نرسيده است
گفتم : يادداشت به من رسيده ولى چون ساعت حضور در آن معين نشده بود منتظر شدم دعوتنامه مشروح ترى با تعيين موعد حضور برسد گفتند:« ما ميل داريم كه شما همين حالا به اتفاق ما به كميته بياييد، كميته منتظر شما مى باشد».
گفتم: «تصور مى كنم كميته هم مثل من از كثرت مشاغل روزانه خسته شده باشد و من معتقدم اگر ممكن بشود براى فردا ساعت ۱۱ صبح اجتماع كرده و حضوراً راجع به كليه قضايا صحبت بداريم. فعلاً نكته اى را كه مى توانم به شما بگويم اين است كه ما فقط از لحاظ احساسات دوستانه نسبت به روسيه، حركت كرده ايم و ابداً قصد عمليات ضدانقلاب نداريم.» سپس من راجع به جنبه عمومى وضعيت حاضر و پيش آمد اظهار تأسف و حيرت كرده، انتظار داشتم كه فرداى آن روز از طرف آنها با كمال خونگرمى پذيرفته شوم و اميدوارى كامل داشتم كه نسبت به مقصود من از طرف آنها مساعدت لازم به عمل بيايد. من اصرار و عجله داشتم كه مقصود اصلى خودم را به آنها بفهمانم و يقين داشتم كه در كليه موضوعات با آنها كنار خواهم آمد. از اين رو از آنها خيلى اظهار امتنان كردم كه قبول زحمت نموده و نزد من آمدند و سيگارى با هم كشيده تعارفاتى مبادله كرديم (در واقع مبادله تعارف نبود و تمام تعارفات يكطرفه بود آن هم از طرف من) ما يك مرتبه ديگر دست همديگر را فشار داده و با نزاكت مآبى طبيعى روسى از هم جدا شديم.
من خيلى علاقه مند بودم كه قبل از روبه رو شدن با كميته، اطلاعات صحيحى راجع به اوضاع حاضر و شرايط مسافرت با كشتى به دست بياورم. براى شخص من اين نكته خيلى اهميت داشت كه قبل از شروع به مذاكره از جريان قضايا مطلع باشم. زيرا با بصيرت اطلاع كاملى كه آنها داشتند و جهل صرف و عدم اطلاع ما، ممكن بود به سهولت ما را به تله بيندازند. من به اتاق سفره خانه مراجعت كردم و نگرانى و پريشانى «خانم هونن» را كه تصور كرده بود مرا براى اعدام خواهند برد، مرتفع داشتم و پس از كشيدن يك سيگار بسيار عالى خارج شديم. شب بلند بود و قبل از آن كه استراحت كنيم ممكن بود در اطراف قضايا مطالعاتى به عمل بياوريم. پس از بازگشت به منزل، اطلاعاتى راجع به بحريه (ناوگان) متوقف در بندر، به دست آوردم. در بندر دو كشتى موجود بود كه مطابق ميل ما بود. كشتى هاى خصوصى و متفرقه ديگر وجود نداشت. زيرا كليه كشتى ها مصادره شده بود و تمام آنها را حكومت بالشويكى در اختيار خود نگاهداشته بود. خيال اينكه شبانه وارد كشتى شده و از تاريكى شب استفاده كرده فرار كنيم، عملى به نظر نمى آمد.
مسئله ديگر موضوع ظرفيت كشتى بود. كشتى معمولى مى توانست از يكصد الى ۵۰۰ نفر را حمل نمايد ولى هيچ كدام از كشتى ها نمى توانستند بيش از ۱۰ اتومبيل بارگيرى كنند.
اگر ما قصد فرار مى كرديم مجبور مى شديم ۳۱ اتومبيل خودمان را جا بگذاريم و همين موضوع ما را از خيال فرار منصرف داشت. ساير اطلاعاتى را هم كه به دست آورديم چندان رضايتبخش نبود و ما در يك وضعيتى واقع شده بوديم كه نمى توانستيم جلو برويم و نه قدرت داشتيم مراجعت كنيم.
از هر طرف مراقب منزل ما بودند و در هر گوشه عمارت، يك پست قراول گماشته شده بود كه از كليه عمليات ما كه مورد سوءظن واقع شده بود اطلاع داشته باشند. پست هاى قراول (نگهبانى) تا وقتى كه ما در انزلى اقامت داشتيم هر شب در اطراف عمارت مسكونى ما كشيك مى دادند.روز بعد بايستى كليه مسائل حل و تسويه شود زيرا من اميدوارى كامل داشتم كه بتوانم با كميته كنار بيايم.
كارشكنى ميرزا كوچك خان
من تا امروز هم در اين عقيده باقى هستم كه اگر مأمورين مخصوص ميرزا كوچك خان و آژانسهاى (عوامل) آلمان مداخله نكرده بودند و كميته را عليه ما وادار به خصومت ننموده بودند، ممكن بود جلب توجه كميته را نموده و موافقت آنها را جهت منظور خود تحصيل كنيم.
شب، باران شروع كرد. صبح ۱۸ فوريه كه از خواب بيدار شديم آسمان گرفته و هوا مستعد بارندگى بود و تمام فضا و محيط در امواج مه غليظ غوطه ور شده بود ما فوراً مشغول به كار شديم.
پيدا شدن ما در خيابان مجدداً عامه مردم را متوجه داشته و علاوه بر بيكاره ها و ولگردها كه دائماً دنبال ما بودند «مأمورين سرى» كميته هم، عمليات و حركات ما را تحت نظر داشتند. با شرايط موجوده خيلى مشكل بود بتوانيم از طريق مستقيم اطلاعات لازمه را به دست بياوريم و ناچار بوديم به كمك و مساعدت آژانس هاى خفيه (مخفى) توسل جسته، تحصيل اخبار نماييم و انصافاً يكى دو نفر از عمال خفيه (جاسوسان) مذكور با كمال صداقت براى اين مقصود خدمت مى كردند وليكن راپورت هاى آنها غالباً عارى از حقيقت و يا مبالغه بود.
درست در ساعت ۱۱ به اتفاق «كاپيتن سااوندرس» به يك عمارت كوچك كه محل انعقاد جلسه كميته بود، رسيديم و از پله هاى چوبى بالا رفته به اتاق انتظار كه وارد شديم عده كثيرى سالدات (سرباز روس) و ملاح در آنجا گرد آمده و با كمال بى اعتنايى مشغول صحبت و سيگار كشيدن بودند و سر تا پاى واردين را ورانداز مى كردند.
طولى نكشيد درب اتاق مقابل باز شد و رفيق «چليابين» شخصاً بيرون آمده و با قيافه جدى كه حكايت از رسميت موقع مى نمود به طرف ما دست دراز كرد و پس از مبادله تعارفات رسمى، ما را به اتاق ديگر هدايت نمود و ما با گروهى كه برافروخته و عصبانى بودند مواجه شديم. در موقع ورود ما به اتاق هيچ يك از حضار از جاى خود حركت نكردند و فقط در موقع دست دادن هر يك نيم خيزى كرده مى نشستند ولى قيافه هاى اعضاى كميته عموماً جدى بود و اهميت موقع را نشان مى داد. اعضاى كميته اغلب در لباس سالداتى (سربازى) و ملاحى تمام دگمه ها را انداخته خيلى مؤدب و موقر نشسته بودند.
فقدان اشخاص كارآزموده و مجرب بين عمال و رجال انقلابى، اغلب منتهى به اشتباهات زيادى مى شود كه با دخالت آنها اين قبيل اشتباهات كمتر و به ندرت رخ مى دهد، وليكن اشخاص جوان هميشه ضمير خود را آشكار كرده و گفتنى ها بى پرده مى گويند. در كليه ادوار گذشته و بين تمام ملل جريان چشمه جوانى در روزهاى انقلاب محسوس بوده و هر قضيه و موضوعى را برخلاف سالخوردگان مجرب درك كرده و آنها را لايق تشخيص و تمييز محسنات و فوايد طرح هاى درخشان اصلاحات و رفرم هاى جديد نمى دانستند. با همه اين احوال «جوانى» خوب نعمتى است و در دوره جوانى شايد اسرارى نهفته باشد كه براى دوره هاى بعد زندگى بى ثمر و نتيجه نباشد.
من نمى توانستم نكات و دقايق فوق را در انزلى به كميته بفهمانم. با اينكه خيلى ميل داشتم در اين زمينه با آنها صحبت بدارم زمان، منتظر نمى شد و من ناچار بودم زودتر كار را يكسره كنم. به ما تكليف كردند پشت ميز بنشينيم و جلسه با مختصر بيانات رفيق «چليابين» مفتوح گرديد. مشاراليه اظهار داشت كه ژنرال انگليسى دعوت شده است راجع به ورود ناگهانى ميسيون (هيأت) توضيحات لازم داده و مقاصد و عمليات آينده را كه در نظر دارد تصريح نمايد. من همانطور كه قبلاً به طور اختصار گفته بودم جواب دادم كه من از طرز رفتار كميته با خودم در حيرتم. ما فقط به قصد مساعدت با آنها آمده ايم و خيلى متأثر هستيم كه از ما اين گونه استقبال نموده اند.
لازم بود كه من در جواب هاى خودم خيلى احتياط كنم زيرا در آن واحد از هر طرف چندين سؤال از من مى نمودند.
ميل قلبى من اين بود كه حقيقت امر را به راستى و صداقت بيان نمايم ولى راست گفتن هميشه كار آسانى نيست. على الخصوص در موقعى كه اسرار مهم دولت سپرده به شخص باشد، وضعيت مشكل تر مى شود. از اينرو ناچار بودم مقاصد ميسيون را در مقابل اين كميته كه با ما سر خصومت داشت، پوشيده بدارم.
از طرف ديگر ناگزير بودم كه به كليه سؤالات گوناگون كه از من به عمل مى آمد جواب بدهم.
سختى موقعيت من بدون انتظار كشيدن، از طرف رئيس محبوب كميته مرتفع گرديد. زيرا مشاراليه قبل از آن كه از طرف من اظهارى بشود، اظهار داشت كه قبلاً از مقاصد ما اطلاع پيدا كرده است. نقشه ما اين است كه به تفليس رفته با ارامنه و گرجى هاى آنجا مساعدت مادى به عمل آورده و دنباله جنگ را ادامه دهيم.
معلوم شد رئيس كميته، طاقت نياورده و براى اين كه بفهماند مقاصد ما عملى نخواهد شد قبل از وقت اطلاعات سرى خود را افشا نموده ولى بهتر بود كه او اندكى حوصله به خرج مى داد تا اظهارات كذب من شنيده شود. بعد بدون انتظار در مقابل كميته شروع به آتش فشانى نمايد. از اين پيشامد معلوم شد كه بلشويك ها از قضايا اطلاع كامل داشتند و از تفليس به آنها قبلاً اطلاع داده بودند كه ميسيون (هيأت) انگليس به انزلى خواهد آمد و حكم قطعى داشتند كه به هر قيمت شده است از حركت ما جلوگيرى كنند.
نتيجه جلسه كميته به اينجا رسيد كه كميته رسماً اعلام كند: روسيه ديگر متفق انگليس نيست و با آلمان و اتريش و عثمانى صلح كرده و مطلقاً اعتمادى به انگليس ها و سكنه تفليس كه مى خواهند به آنها كمك نمايند ندارند.
در «انزلى» كليه خطوط تلگرافى و تلفنى و بى سيم و مخازن نفت تحت اختيار بلشويكها قرار گرفته بود و تمام كشتى ها و بحريه (ناوگان دريايى) در دست آنها بود و جهازات جنگى آنها مستعد و آماده بودند كه به طرف هر كشتى كه بدون اجازه آنها از بندر حركت نمايد آتش توپخانه خود را بازكند. به ما هم اكيداً قدغن كرده بودند كه هيچگونه اقدامى براى ترك بندر و به طرف باكو حركت نكنيم.
شهر «باكو» در دست بلشويك هاست و به وسيله بى سيم ورود ما را اطلاع داده اند و از آنجا حكم كرده اند كه از حركت ما حتماً جلوگيرى نمايند. براى روسيه جنگ تمام شده و آنها حاضر نيستند با «ميسيونى» كه مى خواهد جنگ را ادامه بدهد مساعدت كنند.
تهديد تو خالى
من جواب دادم كه مقصود ما فقط مساعدت روسيه است و ابداً مداخلاتى در امور سياسى نخواهيم داشت و با همه تهديداتى كه از طرف آنها به عمل آمده و مى آيد تصميم گرفته ام به طرف بادكوبه حركت كنم و به قدر لزوم هم مسلسل همراه دارم كه مانع را از مقابل خود بردارم و به زمامداران بلشويكى هم حق نمى دهم كه از حركت من جلوگيرى كنند.
من منتظر بودم كه فوراً حكم توقيف ما صادر شود و با اين كه عده اى از اعضاى كميته متمايل به اين موضوع بودند وليكن اتفاق رأى و وحدت نظر بين عموم اعضا حاصل نگرديد. من از اين پيشامد استفاده كردم، فوراً برخاسته مثل اين كه مذاكره اى در بين نبوده، مراسم توديع به عمل آورده و بدون اين كه كسى جلوگيرى كند به اتفاق «كاپيتن سااوندرس» خارج شديم.
در جست و جوى كشتى مناسب
باقى روز را درصدد بودم كه شايد كشتى بزرگى كه بتواند ما را حمل كند تهيه نمايم. ديده شدن ما در بندر بيشتر كار ما را خراب كرد زيرا كليه جهازات را تحت نظر گرفته و جهازات جنگى با هيكل و هيولاى مهيب خود توپ هاى خود را آماده كرده بودند. ما در يك موقعيت غريبى واقع شده بوديم. اولاً به آن شكل پراكنده در خود انزلى محصور بلشويك ها و جنگلى ها بوديم. ثانياً در جلوى ما بلشويك ها بودند و در عقب سر ما هم ميرزا كوچك خان انتظار مى كشيد كه مراجعت كنيم. در واقع ما نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. اما يك نكته بر ما محقق و مسلم بود كه هر قدر در حركت اهمال كنيم به همان نسبت مشكلات ما بيشتر خواهد شد. با همه اين احوال لازم بود كه يكى دو روز ديگر هم تأمل كنيم. شايد راه فرجى پيدا شود.
اميد بيهوده
جان كلام اين است كه من منتظر بودم شايد از آن سمت بحر خزر از طرف هواخواهان و دوستان ما اشاراتى بشود كه اگر ما وارد بادكوبه شديم مطمئن باشيم كه مختصر مساعدتى با مقاصد ما به عمل خواهد آمد.
ولى ساعت هاى متوالى مى گذشت و هيچ خبر و اشاره اى از طرف آنها نمى رسيد. من قطع داشتم كه در بادكوبه دوستان ما مخصوصاً ارامنه، انتظار ورود ما را دارند و احتمال مى دادم كه از جانب آنها قاصد يا مأمورى برسد. بزودى معلوم شد انتظار مساعدت از بادكوبه ثمرى نخواهد داشت.
آخرين تجربه به من ثابت كرد كه اين جماعت دوست دارند هميشه كمك و مساعدت بخواهند و وقتى كمك خواستند مى نشينند و دست روى دست مى گذارند و موقعى كه كمك رسيد با كمال شوق و ذوق استقبال مى كنند و بعد مى گويند: «حالا ديگر آزادى و اختيار كامل به شما مى دهيم. هر عملى را هر قسم كه ميل داريد اقدام كنيد. ما مى نشينيم و تماشا مى كنيم تا نتيجه آن معلوم شود.» عين اين وضعيت را شش ماه بعد كه وارد بادكوبه شدم به رأى العين مشاهده كردم.
قسمت عمده شب را من نخوابيدم و در اطراف قضايا فكر و مطالعه مى نمودم و به كليه مدارك و اطلاعات واصله رسيدگى مى كردم.
وقايع جارى و آينده را در مدنظر قرار دادم ممكن بود يكى از كشتى ها را به زور بگيريم و از بندر فرار كنيم. من تدابيرى را در نظر گرفتم كه با كمك آن ممكن بود از آتش توپخانه جهازات جنگى جلوگيرى شود.
با اينكه نقشه من عملى بود معذالك ناچار شدم از اجراى آن انصراف نظر حاصل كنم زيرا يك كشتى بيش از ده اتومبيل نمى توانست حمل كند و آن وقت سى و يك اتومبيل ديگر را مجبور مى شديم در بندر جا بگذاريم يا به عبارت روشن تر تسليم بلشويك ها نماييم و به علاوه پس از ورود به بادكوبه با قوايى كه همراه داشتم قطعاً گرفتار بلشويك ها و پذيرايى گرم و نرم آنها مى شدم! زيرا فوراً به وسيله بى سيم حركت قهرى ما را از انزلى اطلاع مى دادند و برفرض اينكه ما در ساحل قفقاز پياده مى شديم قوايى كه بايستى از عقب به كمك ما برسد در انزلى گرفتار دشمنان عصبانى ما گرديده و در نتيجه اقدامات جدى خصم، يك نفر از آنها قادر به عبور از دريا نمى شد و با نرسيدن قواى كلى، بديهى است وضعيت ما در باكو يا تفليس چندان قابل ملاحظه و رضايت بخش نمى بود.
«پالكونيك پايك» نماينده نظامى انگليس در تفليس منتظر ورود ما بود ولى از طرف او ما نمى توانستيم انتظار هيچگونه مساعدتى داشته باشيم زيرا او خودش يقيناً منتظر مساعدت از جانب ما بود.
«كاپيتن گولداسميت» احتمال مى رفت خودش را به او رسانده باشد ولى ما نمى توانستيم با او روابطى پيدا كنيم زيرا هيچگونه وسايل ارتباطى در اختيار خود نداشتيم.
نقشه ديگر كه محتاج مطالعه بود از اين قرار است: ما در انزلى بمانيم و جديت به خرج بدهيم روابط خودمان را با زمامداران فعلى حسنه كرده و رفته رفته براى پيشرفت منظور اصلى خود، مساعدت آنها را جلب كنيم اما مخاطرات اين نقشه خيلى زياد بود. عداوت و خصومت ايرانيان و بلشويك ها رفته رفته ممكن بود كار را به جايى بكشاند كه به خيال تفتيش قواى ما بيفتند و آن وقت آشكار مى شد كه ما چيزى با خود همراه نداريم. شايعات راجع به اينكه ما مقدار زيادى طلا همراه داريم بيشتر آنها را تشويق به اقدام فوق مى نمود.
بلشويك شدن من
«رفيق چليابين» يك طرح ديگرى را به ما پيشنهاد كرد: براين اساس كه ما كتباً و رسماً حكومت بلشويكى را به رسميت بشناسيم (به رسميت نشناختن حكومت بلشويكى از طرف حكومت انگلستان بيشتر باعث عداوت آنها شده بود) و تحت نظر بلشويك ها به طرف بادكوبه حركت نماييم و كليه عمليات آينده خود را با موافقت و تصويب آنها صورت بدهيم. مفهوم و معناى تكليف او اين بود كه ما بلشويك بشويم.
«چليابين» پيشنهاد كرد كه راجع به همين موضوع ما تلگراف كنيم وليكن ضمانت موافقت يا عدم موافقت مقامات بالاتر را به عهده نمى گرفت.
من حرفى نداشتم و ممكن بود بلشويك بشوم! ولى در عين حال من نمى توانستم پروگرام بلشويك ها را كه عبارت از طرف نشدن با ظلم باشد آن هم از طرف خصم، قبول كنم. زيرا اين موضوع توافقى با اصل مأموريت مرجوعه به من نداشت. «رفيق چليابين» به من مى گفت مطمئن باشيد كه بازى جديد را باخته ايد و مأموريت شما به تفليس با مقاصدى كه داريد عملى نخواهد شد، ولى اگر شما حاضر بشويد با قواى بلشويك ها همراهى كنيد حضور شما در قشون انقلابى در طريق مسكو خيلى مفيد خواهد بود. او اين كلمات و عبارات را جدا و بدون اينكه تبسم نمايد به من مى گفت. نتيجه تفكرات و مطالعات شبانه من اين شد كه تا وقت از دست نرفته انزلى را ترك كنم. ما يك خطر ديگر هم در مراجعت داشتيم آن هم مواجهه و مصادمه احتمالى با قواى ميرزاكوچك خان بود در راه رشت. آخرين اقدام ما اين بود كه به داخل ايران رفته و منتظر ورود دومين دسته قواى خود بشويم و پس از رسيدن نيروى كمكى با به دست آوردن اولين فرصت، اهداف خود را دنبال نماييم.
تقاضاى ملاقات يك انقلابى
در راه «شوسه» انزلى، سيم تلفن امتداد يافته و در دست ايرانيان است چون من اميدوار نبودم كه بتوانم بى سر و صدا و بدون اينكه كسى خبردار شود خودم را به منجيل برسانم لذا تصميم گرفتم در اينجا يك قدم بى باكانه برداشته دل به دريا بزنم. پس از اخذ تصميم قطعى صبح ۱۹ فوريه مراسله اى به كميته انقلابى نوشته خواهش كردم كه قبل از ظهر براى دو ساعت جلسه فوق العاده تشكيل داده اجازه بدهند چند كلمه با كميته صحبت بدارم. در ساعت معين، من به اتفاق «كاپيتن سااوندرس» در كميته حاضر شديم و همان مراسم سابق مجدداً به عمل آمد. تفاوتى كه اين دفعه پيدا شده بود اين بود كه تبسم در قيافه ها فوق العاده مصنوعى به نظر مى آمد و عده مستحفظين كه در اطراف گماشته شده بود خيلى دقت و كنجكاوى مى نمودند. بدواً من از هيأت حضار سؤال كردم كه آيا كميته در نظريه سابق خود كماكان مقاومت خواهد كرد يا خير و آيا حاضر شده است نسبت به ما هرگونه مساعدت ابراز داشته و رويه خصمانه را موقوف كند يا نه عموم حضار متفقاً جواب دادند كه كميته نظريه سابق خود را محفوظ داشته است و در عقيده خود تجديدنظر نخواهد كرد.
تقاضاى ديدار خصوصى
بعد از مبادله سؤال و جواب فوق، من اجازه خواستم به تنهايى و در خلوت با «رفيق چليابين» مذاكره كنم. پس از تحصيل اجازه به اتفاق «چليابين» به اتاق خلوت رفته مشغول مذاكره شديم. من به او گفتم خيلى متأسفم كه نمى توانم پيشنهادات بلشويك ها را بپذيرم و مطلقاً ميل به جدال و خونريزى هم ندارم زيرا ممانعت آنها از حركت ما به طرف بادكوبه و ادامه عمليات و اصرار ما به حركت، قطعاً منجر به خونريزى مى شود. صحبت هاى او مرا متقاعد كرده و مصمم شده ام با قواى خودم مراجعت كنم. سپس نسبت به انتظامات و امنيتى كه حكومت او در شهر برقرار كرده بود به او تبريك گفته و خاطرنشان كردم كه من او را يك شخص لايق و كارآزموده شناخته ام. بعد با او مراسم توديع به عمل آورده حواله دريافت مقدار كافى بنزين گرفتم و از كميته خواهش كردم كه حركت مرا در پرده نگاه دارند و بعد از مبادله تعارفات از كميته خارج شدم.
بايد بگويم در تعارفات با «رفيق چليابين» و تمجيداتى كه به عمل آوردم چندان غيرصميمى نبودم و تشخيص داده بودم كه وضعيت او با مسئوليت عمده اى كه برعهده داشت تا چه اندازه مشكل بود. «چليابين» مأمور بود حكومتى را تشكيل بدهدولى اولاً براى اين كار تجربه لازم نداشت و ثانياً معلوماتش به اين اندازه ها نبود. با همه اين احوال من مى خواهم اين نكته را تذكر بدهم كه او در عمليات و اقدامات خود موفقيت حاصل مى نمود و در يك چنين روزهاى هرج و مرج و انقلاب نظم و آسايش را به قدر لزوم برقرار داشته بود. على ايحال بخاطر بنزينى كه به ما داده بود من براى هميشه ممنون او خواهم بود. على رغم خواهش من كه حركت ما را در پرده نگاه دارند، تمام شهر از حركت ما مطلع شده بود بنابراين من عجله داشتم كه قبل از آن كه به وسيله تلفن خبر حركت ما را به ميرزا كوچك خان اطلاع بدهند خودم را اقلاً به رشت برسانم و دستور دادم كه براى صبح خيلى زود آماده حركت بشوند و پس از خوردن شام بسيار عالى كه عبارت از مرباهاى سربازى و ماهى تازه بود استراحت كرديم.
عقب نشينى به سوى همدان
روز بيستم فوريه خيلى پيش از آن كه طليعه صبح بدمد، اتومبيل ها را آهسته از محوطه گمرك خارج كرده بارگيرى به عمل آورده و آماده حركت شديم. وقتى هوا روشن شد ما قسمت عمده راه را پيموده و رو به منجيل مى رفتيم و هر دقيقه منتظر اعلان جنگ قواى جنگل بوديم. هواى گرفته و بارانى و غيرمطبوع با حالت و روحيه ما كه بر اثر عقب نشينى و يأس از پيشرفت منظور پيدا كرده بوديم توافق كامل داشت. اگر اميدوارى هايى حاصل مى كرديم كه در آينده بتوانيم مقاصد خود را مجدداً بموقع اجرا بگذاريم چندان بد نبود وليكن حاليه هيچ چيز نمى توانست اين عقب نشينى و عدم موفقيت ما را جبران نمايد. مواجهه و مصادمه با جنگلى ها در اين روز، حتمى الوقوع به نظر مى آمد. نمى توانستم باور كنم كه اجازه بدهند ما با مقادير زيادى طلا و نقره كه همراه داشتيم سالماً از منطقه نفوذ و قدرت آنها عبور كنيم بنابراين حاضر شده بوديم كه هجوم و يورش آنها را دفع نماييم چنانچه در موقع آمدن به رشت هم همين احتياط را به عمل آورديم. اين دفعه هم بر خلاف انتظار تجاوزى به عمل نيامد. كسانى كه بين راه با ما مصادف مى شدند، خيلى عبوس و گرفته به نظر مى آمدند و در تمام امتداد راه فقط يك نفر سوار مسلح، نظر غضب آلودى به ما انداخته، دست به «ماوزر» برد ولى تيرى خالى نكرد. به مزاح و تيراندازى سالدات هاى روس هم عادت كرده بوديم، آنها در بين راه به هر چه برمى خوردند تير مى انداختند و گوش هاى ما با شليك و تيراندازى شبانه آنها هم مأنوس و آشنا شده بود. كليه اين قضايا از موقع ورود به همدان براى ما از جمله مناظر عادى شده بود ولى اين دفعه وقتى صداى تير بلند مى شد دقت مى كرديم بدانيم آيا تيراندازى معمولى است كه به مقره هاى تيرهاى تلگراف و تلفن به عمل مى آيد و يا اينكه نبرد با جنگلى ها شروع شده است.تأمين سرعت سير و صحت و سلامت ما بسته به خوب كاركردن و بى عيبى ماشين هايمان داشت كه تاكنون بدون تعميرات اساسى در راه هاى خراب، قريب ۷۰۰ ميل راه طى كرده بودند. ماشين ها در كمال نظم و خوبى كار مى كردند و شكستگى و معايب بزرگ در آنها پيدا نشد.
تأخيرات و توقف هاى سه ساعته كه در موقع آمدن به رشت براى ما پيش آمده بود اگر در اين موقع و در اين محل پيش مى آمد، ممكن بود ما را دچار زحمت فوق العاده نمايد.
تقريباً ساعت پنج و نيم بعدازظهر وارد منجيل شديم در همان محل پست قراولان روس كه اعلانات عريض و طويل داشت منزل اختيار كرديم. ساعت شش صبح ۲۱ فوريه به طرف قزوين حركت كرديم ولى اين روز يكى از روزهاى بدبختى ما بود. در اتومبيل ها غالباً عيب و شكستگى بروز مى كرد. دو ساعت تمام ناچار شديم در مقابل منجيل معطل شويم. اين تأخير و معطلى، روز ما را كوتاه كرد ولى اميدوار بوديم كه آن را در ساعت هاى بعد جبران نماييم كه ناگهان يك معطلى سه ساعته ديگر پيدا شد و ما از رسيدن به قزوين به كلى مأيوس شديم. هوا خيلى مساعد و آرام بود و به نظر مى آمد كه نبايستى عجله اى براى رسيدن به قزوين داشته باشيم. شوفر (راننده) ها از شدت خستگى بى طاقت شده بودند و خيلى ميل داشتيم شب را در (بيكندى) توقف كرده روز بعد به قزوين برويم. من با اين تصميم موافق شده بودم ولى خوشبختانه اقدام نكردم و تا غروب آفتاب از گردنه (كوهين) عبور كرده و در دو ميلى آن طرف گردنه، يك كاروانسراى بسيار خوبى در كنار راه پيدا كرديم شب را در همان جا مانديم. شبانه به طور ناگهانى هوا مانند شب تاريخى اسدآباد تغيير كرد. صبح كه بيدار شديم ديديم تمام اطراف ما را برف گرفته و بوران با شدت هر چه تمام تر حكمفرمايى مى كند. احياناً اگر ما شب را آن طرف گردنه مانده بوديم قطعاً تا يك هفته ديگر از آنجا قادر به حركت نمى شديم ولى از كاروانسراى منزل ما تا قزوين، بيست ميل بيشتر راه نداشتيم و اگر ممكن مى شد جاده را كه زير برف سنگين مستور شده بود پيدا كنيم حركت اشكالى نداشت زيرا راه نسبتاً محكم و خوب بود. حركت دادن و اداره كردن اتومبيل ها با تشديد بوران خيلى مشكل بود با اين كه برف تمام شيشه هاى اتومبيل را پوشانده بود معذلك بدون وقوع حادثه اى به مقصد مسافرت خود رسيديم و خيلى خوش وقت بوديم كه در منزل گرم و محفوظ پناهنده شده ايم.
اهالى قزوين درموقع ورود به شهر بار اول چندان ما را با روى خوش استقبال نكردند بنابراين انتظار نداشتيم كه اين دفعه ما را به خوشى بپذيرند، از قرائن معلوم بود كه ما در شهر قزوين ماندنى نخواهيم بود و بنابراين اين شايسته نبود كه بى جهت وقت خودمان را در آن شهر تلف كنيم. من تصميم گرفتم كه به طرف همدان حركت نماييم و بعد از تهيه موقعيت تدافعى مناسب در آن شهر. با مساعدت بى سيم روسها باب مخابرات با بغداد رامفتوح نماييم. قبل از آن كه واردكوچه هاى كج و معوج و كثيف شهر بشويم من ماشين ها را در تاكستان مقابل دروازه شهر نگاه داشتم كه متفقاً و با يك ترتيب آبرومند وارد شهر بشويم. درهمين موقع غفلتاً در اطراف ما صداى شليك تفنگ بلند شد و گلوله ها طورى از نزديك ما عبور مى كرد مثل اين كه ما را هدف قرار داده باشند. طولى نكشيد معلوم شد كه اين گلوله هاى دشمن نبوده و متعلق به دوستان است. يك گارى بزرگ كه عده اى سالدات روس سوار آن بودند از آن سوى شهر پيدا شده و خيلى ملايم در جاده پربرف حركت مى كرد و مسافرين آن قدرى جدى تر از معمول خود، شوخى و تيراندازى مى نمودند.
بارى، ما از كوچه هاى شهر عبور كرده درمقابل عمارت كنسولخانه انگليس توقف كرديم و آقاى «گودوين» مثل دفعه گذشته از عموم ماها پذيرايى كرده و براى صاحب منصبان و نفرات تعيين منزل نمود.
ورود ما شهر را به هيجان و غليان انداخت و شايعاتى در شهر منتشر شد مبنى بر اين كه ميرزا كوچك خان ما را در رشت نگاه داشته و پس از اخذ طلا و نقره و اشياى قيمتى، ترحماً مرخص كرده است.
به ما به چشم شكست خورده و مغلوب نگاه مى كردند و خيال اين كه زودتر ما را از شهر بيرون كنند اين دفعه قوى تر شده بود.
اين نكته را نبايستى فراموش كرد كه در آن موقع كليه نواحى شمال ايران مملو بود از اسلحه و مهمات جنگى بود و هر دسته از راهزنان به تفنگ هاى پنج تير روسى و عثمانى و ده تيرهاى انگليسى مسلح بودند.
نماز شكر جنگلى ها
آن طور كه مورخ الدوله سپهر در كتاب «ايران در جنگ بزرگ» مى نويسد:
ترديد ميرزا كوچك خان در همكارى با بلشويك ها مانع از خلع سلاح ژنرال دنسترويل شد «مورخ الدوله» مى نويسد:
در شب ۱۷ مه (۲۶ ارديبهشت ۱۲۹۹) يكى از روسها به جنگل آمده خبر داد كه بزودى نيروى سرخ به انزلى خواهد آمد، به همين مناسبت «احسان الله خان» و «سعدالله درويش» و «حاجى محمد جعفر كنگاورى» كه تازه از عثمانى مراجعت كرده بودند به سمت نمايندگى جنگل به جانب آستارا اعزام شدند. در اين اوان «احسان الله خان» به ميرزا پيشنهاد نمود كه چون انگليس ها هنگام عقب نشينى ناچار خواهند بود از جاده معمولى انزلى به قزوين حركت كنند قواى جنگل را به «سياه رود» بفرستد تا در موقع عقب نشينى ، به آنها حمله نمايند ولكن ميرزا اين پيشنهاد را رد كرد زيرا هنوز نمى توانست تصميم بگيرد كه آيا با بلشويك ها همكارى بكند ياخير و اظهار داشت قبل از آن كه وارد عمليات نظامى بر له يا عليه كسى بشويم بايد بلشويك ها را از نزديك بشناسيم و با آنها قراردادى منعقد سازيم.
ساعت ۵ صبح روز ۱۸ مه چندكشتى جنگى بلشويك ها به فرماندهى «راسكولينك اف» از تيررس دريا به غازيان (مشرق انزلى) چند تير شليك كردند، ميرزا بيدار شده و در جواب احسان الله خان كه فرياد مى زد«صداى شليك رفقا را شنيديد» گفت:«برخيز و به شكرانه ورود رفقا دو ركعت نماز بخوانيم.»
(روسها به بهانه تعقيب كشتى هاى «دنى كن» ژنرال سلطنت طلب آمده بودند، لذا عصر روز ۱۸مه براى تصرف ذخائر او و كشتى هايى كه در توقيف دولت بود در مقام اشغال انزلى برآمدند و يك ساخلوى ضعيف از قواى ژنرال دنسترويل انگليسى كه در انزلى بود با موافقيت «راسكونيك اف» آنجا را بدون جنگ تصرف نمودند، تمام سفاين و اتباع ژنرال «دنى كن» به تصرف نيروى سرخ درآمد ولى خود «دنى كن» را انگليس ها به بغداد فرستادند. دولت ايران به دولت لنين اعتراض نمود و توسط نصرت الدوله فيروز وزير خارجه كه در آن موقع در لندن بود به جامعه ملل شكايت كرد و ضمناً خواستار ايجاد روابط دولتى با آن حكومت گرديد.)
ادامه دارد