يكشنبه ۳ آذر ۱۳۸۷ - ۲۴ ذيقعده ۱۴۲۹
Sun, Nov 23, 2008
ماجرا
۴۰۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
پاداش نيكى مرگ بود
399009.jpg
[فرناز قلعه دار]
مرد در حالى كه به شدت عصبى و مضطرب بود براى چندمين بار تلفن خانه اش را گرفت. اما باز هم صداى بوق آزاد شنيد و بى جواب ماند. از حدود يك ساعت قبل هرچه با تلفن همراه همسرش و خانه شان تماس مى گرفت كسى جواب نمى داد. دلش به شدت شور مى زد. دائم با خودش مى گفت اى كاش به اين مأموريت نمى آمدم، حالا تا فردا صبح كه به تهران برگردم ديوانه مى شوم.
در حالى كه به دنبال راهى براى تماس با خانواده اش بود ناچار شماره خانه همسايه را گرفت. از مهرى خانم كه در طبقه سوم ساختمان زندگى مى كرد سراغ همسرش سيمين را گرفت. زن ميانسال هم گفت: حدود ظهر آخرين بار او را ديده است و ديگر خبرى از او ندارد.
«فراز» اين بار به خواهرزنش سمانه تلفن كرد. زن جوان كه از شنيدن صداى پراضطراب شوهر خواهرش متعجب شده بود گفت: ما تا ظهر با هم بوديم بعد از آن هم سيمين به خانه رفت. مرد با صدايى مضطرب گفت: ممكن است خواهش كنم به خانه ما برويد و از او خبرى بگيريد
زن جوان هم بلافاصله راهى خانه خواهرش شد و حدود نيم ساعت بعد به آنجا رسيد. اما هرچه زنگ زد كسى در را به رويش باز نكرد. با عجله سراغ سرايدار ساختمان رفت. پيرمرد هم گفت: «چندساعت قبل براى نظافت ، به خانه سيمين خانم رفتم اما او گفت ميهمان دارد و از من خواست دو ساعت ديگر به خانه اش بروم. من هم به خانه همسايه طبقه سوم رفتم و مشغول كار شدم كه ديگر نتوانستم به خانه ايشان بروم. سمانه بلافاصله سراغ مهرى خانم رفت. وقتى زنگ در خانه را زد زن ميانسال همين كه در را باز كرد با ديدن سمانه بلافاصله او را شناخت و گفت:« چند دقيقه پيش هم آقا فراز به من تلفن كرد و گفت كه نگران سيمين خانم است. به ايشان هم گفتم حدود ظهر سيمين خانم را ديدم كه لباس رسمى هم پوشيده بود. فكر كردم مى خواهد جايى برود اما گفت كه منتظر ميهمان است. اگر اشتباه نكنم گفت دايى شوهرش قرار است بيايد. بعد هم ديگر از او خبر ندارم.
سپس سمانه از زن همسايه خواست تا به او كمك كند در خانه خواهرش را باز كند تا واردخانه شوند. چنددقيقه بعد هر دو وارد آپارتمان شدند همه جا آرام و مرتب بود. مهرى خانم گفت: كسى در خانه نيست شايد رفته بيرون.
اما سمانه با ديدن كفش ها، مانتو و روسرى خواهرش كه به جالباسى آويزان بود گفت:«نه بيرون نرفته لباس هايش اينجاست.»
زن همسايه گفت : شايد لباس ديگرى پوشيده.
اتاق خواب هم مرتب بود. مهرى خانم همان طور كه به طرف كمد لباس ها مى رفت گفت: شايد لباس ديگرى پوشيده و از خانه خارج شده است. بهتر است كمد لباس ها را نگاه كنيم. اما همين كه در كمد ديوارى را باز كرد ناگهان جيغ كوتاهى كشيد و روى زمين افتاد.
جسد سيمين در طبقه اول كمد ميان لباسها قرار داده شده بود.
زن جوان با مشاهده پيكر بى جان خواهرش به داد و فرياد پرداخت و چند دقيقه بعد نيز همه همسايه ها خودشان را به آنجا رساندند. در اين ميان يكى از آنها موضوع را به اورژانس و پليس خبر داد. پزشكان زمان مرگ را يك تا دو ساعت قبل و علت آن را خفگى اعلام كردند.
دقايقى بعد هم بازپرس ويژه قتل تهران در محل حادثه حاضر شد و تحقيقات جنايى براى كشف راز اين جنايت در دستور كار گروه ويژه اى از كارآگاهان پليس قرار گرفت.
در بازرسى دقيق خانه مقتول مشخص شد مقدارى از وسايل خانه از جمله گوشى هاى تلفن، يك تخته فرش و تلفن همراه مقتول سرقت شده است.
بلافاصله تحقيقات پليسى از همسايه ها، سرايدار و خانواده مقتول آغاز شد. روز بعد نيز همسر سيمين در حالى كه آشفته و نگران بود خود را به اداره آگاهى تهران رساند.
كارآگاهان پس از نخستين بازجويى ها به يك نقطه مشترك در اين پرونده رسيدند. «مقتول روز حادثه با مردى ميانسال كه او را دايى همسرش معرفى كرده قرار ملاقات داشته است.» بدين ترتيب بلافاصله به سراغ فرد موردنظر رفته و او را دستگير كردند.
بهروز در جريان بازجويى ها منكر هرگونه اطلاع از اين ماجرا شد و منكر حضورش در خانه سيمين شد. با اين حال تحقيقات از وى ادامه يافت تا اين كه فراز با افشاى يك راز، سرنخ اصلى كشف معماى قتل همسرش را در اختيار كارآگاهان قرار داد.
وى كه در نخستين بازجويى ها سعى در پنهان كردن اين موضوع داشت وقتى متوجه دروغ گويى هاى دايى خود شد، گفت: من مطمئن هستم كه دايى ام روز حادثه در خانه ما بوده است.
چرا كه همان زمان كه به خانه تلفن كردم و سيمين گوشى را برداشت وقتى صدايم را شنيد طورى وانمود كرد كه انگار با خواهرش سمانه صحبت مى كند. وقتى با تعجب پرسيدم كسى آنجاست، او گفت: «دايى ات خانه ما است و نمى توانم صحبت كنم. بعداً تماس مى گيرم و تلفن را قطع كرد.»
فراز در ادامه به افسر پرونده گفت: جناب سرگرد از وقتى مطمئن شدم دايى ام در خانه است دلهره عجيبى پيدا كردم. من او را خوب مى شناسم. آدمى عصبى و تندخوست، الآن هم به احتمال خيلى زياد مى گويم كه او قاتل سيمين است.
مرد جوان كمى مكث كرد و درحالى كه دستانش مى لرزيد، گفت: «حدود يك سال قبل دايى ام تصادف كرد كه مجبور شد مبلغ زيادى خسارت بپردازد. از آنجا كه پولى در بساط نداشت به سراغ من آمد. مى دانست وضع مالى ما خوب است اما من كه او را به خوبى مى شناختم از پرداخت پول به او خوددارى كردم. ولى او دست بردار نبود. آنقدر پيغام فرستاد و مزاحم همسرم شد كه او دلش به رحم آمد و از پس انداز خودش مبلغ درخواستى را به دايى ام پرداخت.
قرار بود چند ماه بعد پول را برگرداند اما اين كار را نكرد. يك سال از آن تاريخ گذشت. سيمين بارها به او تذكر داده بود اما وى توجهى نمى كرد. تا اين كه همسرم يك روز به من گفت اگر دايى ات بدهى اش را ندهد از او شكايت مى كنم. وقتى موضوع را به او گفتيم به شدت ناراحت شد و گفت: «من پيش زن و بچه ام آبرو دارم كسى نمى داند من از شما پول قرض گرفته ام. فرصت ديگرى به من بدهيد حتماً پول را مى دهم.»
چند روز قبل از اين ماجرا براى مأموريت به شهرستان رفتم به همين خاطر سيمين تنها بود. به نظرم او در اين چند روز با دايى ام صحبت كرده و روز حادثه نيز وى به خانه ما رفته بود. اما نمى دانم چه اتفاقى ميان آنها افتاد كه اين حادثه رخ داد.»
كارآگاهان با شنيدن اظهارات همسر مقتول در حالى كه مدارك مستندى در دست داشتند بار ديگر به سراغ بهروز رفته و به بازجويى هاى فنى، تخصصى از او پرداختند. سرانجام متهم لب به اعتراف گشود و به قتل سيمين اقرار كرد.
بهروز در تشريح جزئيات جنايت گفت: همه چيز از همان تصادف لعنتى شروع شد. بايد خسارت زيادى مى پرداختم اما پول نداشتم. اگر هم همسرم از اين موضوع باخبر مى شد روزگارم را سياه مى كرد. او هميشه مرا عامل بدبختى و مشكلات زندگى اش مى دانست. بنابراين مجبور شدم مخفيانه پول قرض بگيرم. در اين ميان سراغ فراز رفتم. چون مى دانستم او توان پرداخت پول را دارد. وقتى سراغش رفتم او با سردى مرا از خودش دور كرد و گفت پولى ندارد.
با اصرارهاى من، بالاخره همسرش اين پول را به من پرداخت، اما چه فايده وقتى موعد بازگرداندن پول رسيد نتوانستم به تعهدم عمل كنم. از او خواهش كردم مهلت ديگرى به من بدهد اما قبول نكرد تا اين كه يك روز به من تلفن زد و گفت: اگر خيلى زود پول را ندهم همه چيز را به همسرم مى گويد. از ترس بلافاصله به خانه اش رفتم. با خود گفتم به آنجا مى روم و التماس مى كنم شايد دلش به رحم بيايد اما وقتى به آنجا رسيدم سيمين عصبانى و خشمگين بود و به هيچ عنوان حاضر نبود به حرف هايم گوش دهد. به همين خاطر به طرف تلفن رفت تا به همسرم تلفن بزند كه جلويش را گرفتم. در حالى كه فرياد مى كشيد دستم را جلوى دهانش گذاشتم و نمى دانم چه مدت گذشت. فكرم كار نمى كرد فقط يك لحظه متوجه شدم بى حال روى زمين افتاد.
دستم را از جلوى دهان و بينى اش برداشتم و صدايش كردم اما جوابى نداد. نفس هم نمى كشيد در حالى كه خيلى ترسيده بودم جسدش را داخل كمد گذاشتم. بعد براى صحنه سازى چند تكه از وسايل خانه را برداشتم و فرار كردم.
بدين ترتيب با اعتراف هاى بهروز وى به اتهام قتل عمد سيمين مجرم شناخته شد و پرونده وى براى محاكمه به دادگاه فرستاده شد. قضات دادگاه كيفرى نيز پس از برگزارى جلسه محاكمه او را مستحق مجازات مرگ دانستند و به درخواست خانواده مقتول حكم قصاص ـ اعدام ـ او را صادر كردند. هم اكنون نيز متهم منتظر اجراى حكم است.
جويندگان عاطفه
شادى گمشده
398985.jpg
اين «شادى» است اما شادى غمگين. سه ساله است كه ۷ مهر امسال وقتى پائيز آمد گم شده ‎/ مراجع قضايى اداره سرپرستى دادگسترى استان تهران او را به شيرخوارگاه آمنه معرفى كردند ‎/ «شادى» هم مثل بقيه بچه ها در سكوت روزهاى ابرى اشك مى ريزد. دل تنگ مى شود و دلش براى بابا و مامانش تنگ شده است ‎/

دختر و پسرى از شهريار
399033.jpg
فاطمه و محمد چهار ساله و سه ساله هستند. آنها را ۲۳ شهريور امسال روبه روى فرماندارى شهريار يافتند ‎/ كلانترى ۱۱ شهريار هر دو را به شيرخوارگاه آمنه معرفى كرد .تا به امروز هم هيچ آشنايى به سراغشان نيامده ‎/ آنها هم چشم به درها دوخته و اميدوارند روزى اين درها با دست يك آشنا گشوده شود.

دختر تنها
399030.jpg
«آيدا اوستاج» دو ساله است. 21 مرداد امسال مسئولان دادسراى كرج و ستاد پذيرش و هماهنگى بهزيستى استان تهران او را به شيرخوارگاه آمنه معرفى كردند. هنوز خيلى كوچولو تر از آن است كه معنى دادسرا و خيلى از كلمات را بداند ‎/
اما هر روز تنهاتر مى شود ‎/ دلش مى خواهد هيچ وقت تنها نماند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |