|
چطور يك قصه را بنويسيم (۲۰)
فشرده سازى [بخش هشتم]
[يزدان سلحشور ] شما در عين «واقع نمايى» مجبور به فشرده سازى هم هستيد؛ به گمانم جذاب ترين مرحله كار، همين باشد. فرض كنيد در يك فيلم سينمايى يا سريال تلويزيونى، ما شاهد اتاقى ۴ ۳ هستيم و با «شخصيت» مأيوس اثر، دائم از اين سر اتاق به آن سر اتاق مى رويم و برمى گرديم و سقف را مى بينيم و اشياى داخل اتاق را. كات! حالا پشت صحنه: يك گروه ۱۰ نفره پشت دوربين جمع شده اند و اتاق، در واقع دكورى چهار تكه است كه براى فيلمبردارى از هر نما، تكه اى از آن جدا مى شود تا دوربين، نور و متعلقات حجيم اين دو بتوانند لحظاتى از آن سه - چهار دقيقه كلافه كننده را ثبت كنند اما شما روى پرده، فقط همان اتاق را مى بينيد و اشياى داخل آن را و البته فضاى پائيزى پشت پنجره را - كه آن را هم در پشت صحنه نديده ايد و بعدها به صحنه اضافه شده - به طور معمول هيچ تماشاگرى باور نمى كند كه اصل موضوع چه بوده مگر آنكه كارگردان، تسامحى در كارش نشان داده باشد و شما به عنوان تماشاگر، فرصت كرده باشيد - ولو براى لحظه اى - از خودتان بپرسيد: «خب! اين صحنه ها را يك دوربين گرفته اما اين دوربين و متعلقاتش در اتاقى ۴ ،۳ چطور امكان مانور دارند !» عاقل باشيد و مبتكر، تا خوانندگان رمان شما چنين سؤالى را درباره كارتان نپرسند! جذاب ترين مرحله فشرده سازى، مخفى سازى ست يعنى شما دوربين و نور و حضور نويسنده و دكور بودن دكور را مخفى مى كنيد و بعد، با يك «برش» مناسب، فرصت فكر كردن در چند و چون اين كه «ما كه اينجا يك پيرمرد داريم و يك دريا و يك ماهى، پس اين يارو همينگوى كجاى اين درياست كه دارد لحظه به لحظه روايت مى كند » را از خواننده مى گيريد. در واقع شما از خواننده انتقام مى گيريد! در برابر چه در برابر اينكه شما و قدرت خلاقه و جهان بينى شما را به هيچ گرفته و صرفاً يك «راوى» فرض تان كرده. وقتى مى خواهيد سر مخاطبان خود را كلاه بگذاريد، در نهايت آرامش اين كار را انجام دهيد چون «انتقام غذايى ست كه سرد آن مى چسبد!» محتملاً بعضى ها از اين نوع نگاه به مقوله رمان نويسى ناراحت مى شوند. چه اهميتى دارد مهم اين است كه تعداد نويسندگانى كه با چنين چشم اندازى به موفقيت رسيده اند همان قدر چشمگير است كه تعداد نويسندگانى كه با تصورات كاذب، مثل دن كيشوت به جنگ آسياب هاى بادى رفتند و توسط خوانندگان به هيچ گرفته شدند. اگر مى خواهيد خوانندگان تان، مثل كودكان سنگ پران دنبال اثرتان راه نيفتند و «هو»تان نكنند، از «واقع گرايى» [كه امرى كمابيش تخيلى است] به «واقع نمايى» [كه امرى شديداً عينى و ملموس است] متمايل شويد. مى خواهيد چند نمونه درخشان «واقع نمايى» در عين فشرده سازى را بررسى كنيم كه ببينيم «استادان» سر مخاطبان شان چه بلاهايى مى آورند مطمئنم كه مى خواهيد. اگر هم نخواهيد اصلاً مهم نيست! مهم اين است كه من به عنوان نويسنده اين متن، بتوانم قانع تان كنم كه باقى آن را با علاقه بخوانيد! به قول سامرست موآم «هر پشتك وارويى كه مى خواهى بزن اما اگر مخاطبت قانع نشد، كارت تمام است!» گفتم: «خوش ندارم. بگذار تو كيفت. برويم.// برگرديم. سردم است./.» اسلحه را در دستم چپاند: «بگيرش. شناسنامه ام را باطل كن. بكش! اين تنها راهى ست كه از بدبختى خلاصم مى كند.» توى دلم گفتم: «حق دارد. اين تنها راهى است كه از بدبختى خلاصش مى كند.» [وقتى بچه بودم، تابستان ها را در مزرعه پدربزرگم در آركانزاس مى گذراندم. يك روز دم اجاق ايستاده بودم و مادربزرگم را نگاه مى كردم كه توى يك ديگ آهنى صابون مى پخت. پدربزرگم از حياط گذشت و با قيافه اى منقلب به سمت ما آمد. گفت: «پاى نلى شكسته.» دنبال مادربزرگم از پرچين گذشتيم و به باغى رفتيم كه پدربزرگ در آنجا كار مى كرد؛ نلى، اسب پير، بر خاك افتاده بود. هنوز به مالبند گارى بسته بود و شيهه مى كشيد. ايستاديم و نگاهش كرديم. فقط نگاه كرديم. پدربزرگ برگشت. تفنگى با خود داشت كه در جنگ چيكانائو گاريچ با آن جنگيده بود. سرش را نوازش كرد و گفت: «پايش توى سوراخ گير كرد.» مادربزرگ وادارم كرد كنار بروم. زدم زير گريه. صداى گلوله را شنيدم. دويدم و خودم را انداختم زمين و سر نلى را بغل كردم. اين اسب را مى پرستيدم. از پدربزرگم بدم آمد. بلند شدم و رفتم طرفش و با مشت هاى كوچكم به پاهايش كوبيدم. كمى بعد، همان روز، پدربزرگ برايم توضيح داد كه او هم نلى را دوست داشت اما مجبور بودكه او را بكشد. به من گفت: «اين بزرگترين خدمتى بود كه مى توانستم بهش بكنم. او ديگر به هيچ دردى نمى خورد. اين تنها راهى بود كه او را از بدبختى خلاص مى كرد.//] تپانچه در دستم بود. به گلوريا گفتم: «خب. هر وقت تو بخواهى.» - حالا! - كجا - درست اينجا، روى شقيقه ام.// موج بزرگى منفجر شد و اسكله لرزيد. - همين حالا - بجنب! او را كشتم. از نو اسكله لرزيد و با صداى «مكش» به سوى اقيانوس خم شد. تپانچه را به آن سوى جان پناه پرت كردم.
يكى از پليس ها، كنار من، عقب ماشين نشسته بود. آن يكى مى راند و با سرعت مى رفتيم و آژير مدام زوزه مى كشيد. عين همان آژيرهايى بود كه در آن ماراتون لعنتى، براى بيدار كردن ما، به كار مى بردند. پليسى كه روى صندلى عقب، كنارم نشسته بود پرسيد: «چرا كشتيش » گفتم: «از من خواست.» - مى شنوى چه مى گويد، هارى - ناكس شوخى هم مى كند. پليس عقبى دوباره پرسيد: «دليل ديگرى ندارى » گفتم: «اسب لنگ را بايد خلاص كرد» [آنها به اسب ها شليك مى كنند، نمى كنند / هوراس مك كوى]». ظاهر قضيه خيلى واقعى ست. يك زوج جوان آس و پاس كه آخرين تلاش شان را براى به دست آوردن مقاديرى پول - نه خيلى زياد، در حدى كه بتواند دو - سه سالى آنها را بچرخاند - به خرج داده اند [و آخرش هم كه در آن مسابقه لعنتى برنده شده اند متوجه شده اند كه از پول خبرى نيست] حالا در اسكله رو به اقيانوس نشسته اند و زن از مرد مى خواهد كه با يك گلوله خلاصش كند و مرد هم ياد كشتن يك اسب در مزرعه پدربزرگش مى افتد و بنابراين زن را مى كشد و بعد در ماشين پليس، انگيزه اش را به طور مؤكد تكرار مى كند. يك «واقع نمايى» بى نقص كه از «۱۹۳۵» تاكنون [به رغم عدم استقبال خوانندگان آن سال ها از رمان] بارها توسط نويسندگان حتى درجه يك، مورد بازنگرى و به كارگيرى مجدد در رمان هاشان قرار گرفته است. شما همه چيز را باور كنيد چون مخفى سازى و تدوين ضرباهنگ دار به موازات هم عمل مى كنند و با يك فشرده سازى ستايش برانگيز، رمان را به پايان مى برند؛ اما چند سؤال: 1- چقدر احتمال دارد كه در واقعيت امر، كسى از شما بخواهد كه شما توى مغزش شليك كنيد و شما هم اين كار را بكنيد [به گمانم حداقل قضيه اين است كه از گيرافتادن به دست پليس مى ترسيد حالا علايق انسانى و هراس از كشتن كه هيچ! 2- چند نفر را مى شناسيد كه با به ياد آوردن خاطره كشتن يك اسب، يك آدم را بكشند اصلاً چطور اين آدم، دقيقاً همين موقع، خاطره كشتن اسب را به ياد آورده ۳- چند نفر را مى شناسيد كه پس از عبور از بحران روحى شان و پس از گم و گور كردن مدرك قتل، توى ماشين پليس، به عمدى بودن قتل اعتراف كنند مك كوى، كل صحنه كودكى راوى را با يك كلمه «مزرعه» و «صابون پزى مادربزرگ» و «عبور پدربزرگ از حياط» و «گذشتن از پرچين و رفتن به باغ» ساخته است اما شما انگار توى همان باغ، آن اسب پير را روى زمين مى بينيد كه دارد از درد شيهه مى كشد. نويسنده همچنين با همزمان كردن كوبش موج بزرگ به اسكله و لرزيدن اسكله، هم «مكان» را ساخته و هم معادلى براى صداى شليك تپانچه پيدا كرده است. صحنه ماشين پليس هم با «آژير مدام» و دو تا پليسى كه يكى عقب نشسته و دومى مى راند، ساخته شده. در يك نگارش «واقع گرايانه»، اين حجم اندك نوشتارى، لااقل به ۲۰ صفحه مى رسيد و البته فاقد چنين تأثيرى هم بود. به نظر من، «عوامل صحنه» خيلى خوب در اين رمان استتار شده اند! شما چه فكر مى كنيد !
|