دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۷ - ۲ ذيحجه ۱۴۲۹
Mon, Dec 1, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۸۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نور، صدا، حركت: به ياد ماندنى ها!
نگاهى به فيلم «دلداده» ساخته قدرت الله صلح ميرزايى
نور، صدا، حركت: به ياد ماندنى ها!
فرمولى براى سينماى پرمخاطب
[ يزدان سلحشور ]
شايد در نگاه نخست به نظر برسد كه بسيارى از آثار پرمخاطب از فرمول «سسيل. ب. دوميل» تبعيت نمى كنند مخصوصاً متأخرترها. كمى عدسى دوربين را بچرخانيم و نزديك تر برويد و بعضى از مشهورترين فيلم هايى را كه به ياد داريم در نماى نزديك ببينيم:
۱- تلألو ‎/ استنلى كوبريك: جك نيكلسون نويسنده اى است كه براى نوشتن رمان تازه اش، هتلى كوهستانى را كه هنگام زمستان - به دليل بارش سنگين برف - تعطيل است، اجاره مى كند تا به اتفاق همسر و پسر كوچكش به آنجا برود. در اين هتل، دهه هايى پيش، مدير آن، همسر و دو دختر كوچكش را به شكل فجيعى كشته و ارواح آنها هنوز در هتل حضور دارند. روح قاتل، نويسنده را به «توهم گناه» وارد مى كند و اندك اندك او را به مرحله اى مى رساند كه او هم همسر و پسرش را بكشد. در همه فيلم، ما شاهد «زرق و برق گناه» - در جهان ارواح خطاكار - هستيم. نيكلسون اما در پايان، به دليل پاسخ مثبت اش به وسوسه شياطين و تلاش براى منهدم كردن «نهاد مقدس خانواده» مجازات مى شود و در سرماى بيرون هتل، يخ مى زند و مى ميرد. همسر و پسرش، به دليل عشق مادرى و معصوميت كودكى، مى گريزند.
۲- پدرخوانده (۱) ‎/ فرانسيس فورد كاپولا: «مايكل» - با بازى درخشان آل پاچينو -، جوانى ايده آليست، پاك و قهرمان جنگ است. او واجد ارزش هاى اخلاقى جامعه بشرى است، اما خانواده او، غرق در گناه و خطايند. آنها خانواده اى مافيايى اند و البته دو نفر مصرند كه اين جوان پاك، درگير خطاهاى خانواده نشود، اولى خود «مايكل» است و دومى پدر او [با بازى شگفت انگيز مارلون براندو] كه «پدرخوانده» مافيا هم هست، چرا كه او [چنان كه در اواخر فيلم مى گويد] مى خواهد «مايكل» از جنايات مافيا دور بماند و زندگى سالم و اخلاقى اى در نگاه جامعه داشته باشد. «پدرخوانده»، در چند صحنه، چند حركت اخلاقى از خود نشان مى دهد كه كلاً او را در جبهه «خير نسبى» در برابر «بدترها» قرار مى دهد. او به خاطر قبول نكردن پخش مواد مخدر در سطح جامعه و مدارس، جايزه مى گيرد و پس از ترورش، كشته نمى شود، اما چون مقصر اصلى ويرانى زندگى فرزندانش، خود اوست، مرگ فرزند را به چشم مى بيند و مرگ طبيعى اش، پيش چشم نوه اش اتفاق مى افتد. «سانى» [با بازى به يادماندنى «جيمز كان»] برادر بزرگ «مايكل» است كه به رغم وجوه مثبتش، به خانواده اش وفادار نيست و همچنين اشتباهش در انتخاب همسر براى خواهرش، زندگى او را بدل به جهنم كرده است. بزرگترين خطاى او البته دو چيز است: اول، پاسخ مثبت دادن به وسوسه پخش مواد مخدر در سطح جامعه و دوم، تأثير غير مستقيم بر ترور پدرش. او به بدترين شكل ممكن و توسط تعداد زيادى مسلسل به دست، در يك پمپ بنزين سوراخ سوراخ مى شود. «مايكل»، به ناچار وارد روند خونبار اين خانواده مافيايى مى شود و در رأس آن قرار مى گيرد و در نبود «نيروى خير مطلق» در فيلم، بدى ها را محو مى كند.
۳- پدرخوانده (۲) ‎/ فرانسيس فورد كاپولا: هنوز بارقه هايى از «خير» در «مايكل» هست، اما مكانيزم «ترور و وحشت»، او را به سويى مى كشاند كه زندگى اش را به يك كابوس بدل مى كند و در واقع، در «آتش اين دوزخ» مى سوزد. همسر اول [دايان كيتون] به رغم ويرانى روحش، مرتكب گناهى نابخشودنى در «نظام اخلاقى جهان» مى شود و به قصد آن كه سومين فرزندش از اين فضاى غرق خون دور بماند، با سقوط عمدى خود، باعث سقط نوزاد به دنيا نيامده اش مى شود و بنا بر اين در پايان فيلم، حتى از ديدار فرزندانش هم محروم مى شود و در دوزخى فروزان از رفتار خود مى سوزد. كسانى هم كه به خانواده خود خيانت مى كنند، سزاشان مرگ است، تنها برادر در قيد حيات «مايكل» - به دليل شركت در توطئه قتل وى - در پايان فيلم كشته مى شود.
نگاهى به فيلم «دلداده» ساخته قدرت الله صلح ميرزايى
«سفيد بازى» روى حوض سينماها
400425.jpg
[مهران رادين ]

يك
قصه اى قديمى هست كه دختر شاه پريان بايد همسر اختيار كند و خواستگاران بى شمارند و دختر براى آن كه بفهمد «آن مرد وارسته» كه شايسته همسرى وى است، كيست، امتحانات گوناگون را طراحى مى كند تا شايستگى خواستگاران را بيازمايد؛ و همه خواستگاران - جز يكى - به دليل تابعيت از «هراس نفس» بازنده اين امتحانات اند.
اين قصه، در ميان اقوام و فرهنگ هاى مختلف، با مختصرى اختلاف در جزئيات آن، مشهور است و در ايران هم.
براساس اين قصه، سينما از بدو تولدش، آثار بسيارى را راهى پرده نقره اى اش كرده و اين بسيارى، مخصوصاً در سينماهاى آسيايى [هنگ كنگ، ژاپن، هند، ايران، تركيه] و آفريقايى [مصر] بيشتر است و شايع تر؛ چون هميشه در گيشه جواب مثبت مى گيرد مخصوصاً اگر به «طنز» هم آغشته باشد.
سينماى ايران اما - از بدو تولدش - تاكنون، شايع ترين «محور روايى»اش، همين قصه بوده و هست كه به تخمين، بيش از ۶۵ درصد آثار ساخته شده در اين سينما، بهره مند از اين قصه اند و بخش اعظم اين آثار هم از قصه اى مشابه الهام گرفته اند يعنى قصه «دخترشاه فرنگ» كه متعلق به حوزه نمايش سنتى ايرانى يعنى «سياه بازى» و همين طور «سفيدبازى» است كه هر دو تحت عنوان نمايش هاى روحوضى [كه بر حوض هاى آب خانه هاى اعيانى و روى تخته هايى كه بر اين حوض ها مى نهادند، اجرا مى شد] مشهور ذهن ايرانى است. اين كه در بيش از ۹۵ درصد اين فيلم ها، حوض آب [چه سنتى چه مدرن] نقشى محورى يا حاشيه اى [اما خنده دار] دارد محتملاً از همين خاستگاه ناشى مى شود چون تماشاگران، به هرحال به افتادن بازيگران فيلم در اين حوض ها و خيس شدن شان خنديده اند و احتمالاً بعد از اين هم مى خندند.
فيلم «دلداده» هم يكى از آخرين نسخه هاى قصه «دختر شاه فرنگ» است كه به پرده هاى سينماهاى ايران راه يافته و قرار است به شيوه پيشينيان خود مخاطبان علم را با خود همراه كند؛ اما پيش از آن كه سراغ كم و كيف اين ساخته قدرت الله صلح ميرزايى كه براساس طرحى از محمدحسين لطيفى ساخته شده برويم، بگذاريد به مكانيزم اين قصه بپردازيم. قصه «دختر شاه فرنگ»، داراى اين ايده كلى است كه تضاد فرهنگى فرهنگيان و ايرانيان، خود به خود ايجاد خنده و جذب مخاطب مى كند [كه ايده درستى است چرا كه هر تضادى باعث خنده مى شود] همچنين هنگامى كه اين تضاد با حضور يك «سياه باز» يا «سفيدباز» كه بداهه گوست تكميل مى شود و ساز و آواز هم به كمك مى آيد، نمايشى اجرا مى شود كه مى تواند ميهمانان مجلس عروسى را خشنود از در خانه اربابى بيرون بفرستد. اوج اين نمايش، جايى است كه «سياه» نمايش، برنده رقابت ميان خواستگاران دختر باشد اما مردانگى به خرج دهد و فرصت را به «جوان اول» نمايش بسپارد و خود، به دنيا و متعلقات مادى آن بخندد و از اين مسير، جهان بينى موردنظر نمايش هم، به مخاطبان منتقل شود. در فيلم «دلداده»، ما با وجه «سفيدبازى» اين قصه روبه روييم كه آن «جوان اول»، هم هست و هم نيست اما بازيگر بداهه گو، به جاى يكى، تبديل به دو تا شده [صالحى و رضويان] و ديگر عناصر قصه هم در فيلم حى و حاضرند يعنى خواهرى كه خواستگار ندارد اما عاشق يكى از خواستگارهاست [سحر زكريا] و شازده يا تاجرزاده اى كه كفايت ندارد و هوش هم؛ و توسط بازيگر بداهه گو، به سادگى فريب مى خورد [يوسف صيادى] تاجرى كه دائماً از دست بازيگر بداهه گو كفرى مى شود و پدر «جوان فاقد كفايت» است [اكبر عبدى و البته در اين جا، پدرخوانده وى است] و چند نقش فرعى ديگر كه تغيير شكل داده اند يعنى نقش نديمه يا للـه دختر شاه فرنگ و همينطور خود شاه فرنگ كه ميان عاشق پيشگى و جنون، در رفت و آمد است. از ساز و آواز هم به قدر كفايت و به شكل پاپ آن و البته با نشان دادن ساز ايرانى استفاده شده. پس مخاطبان عام بايد راضى باشند. هستند جدول فروش نشان خواهد داد.
دو
سالهاست كه منتقدان، اين نوع سينما را مورد حمله قرار داده اند اما نتيجه اى نگرفته اند چون نتوانسته اند بر توقف اين روند يا ارتقاى كيفى آن تأثيرگذار باشند. سازندگان اين فيلم هاى خنده دار [و نه كمدى يا لااقل كمدى واجد ارزشى كه ما در طول تاريخ صد و اندى ساله سينما شناخته ايم] به دليل استقبال مخاطبان عام و تخمين نسبى فروش اين فيلم ها [كه اگر سود بالايى نداشته باشند، يا سود نداشته باشند لااقل فروش با هزينه ها ير به ير مى شود] گوش شان بدهكار حرف «اهل تميز» نيست. قصد من هم افزودن به گفته هاى پيشين نيست چرا كه اين فيلم ها، بخشى از تفريحات سالم خانواده هاى ايرانى محسوب مى شوند كه روزهاى تعطيل شان را همچون رفتن به شهربازى يا پارك، پر مى كنند؛ شايد به همين دليل است كه حضور چنين قصه اى را حتى در سريال هاى تلويزيونى سى ساله اخير هم، با بسامد بالا مى توان ديد اما با يك فرق قابل ملاحظه و آن هم اين كه، تلويزيون به دليل مخاطب سنجى و نظارت كامل بر روند ساخت محصولاتش، طى سه دهه اخير، اين نوع ساخته ها را از لحاظ كيفى ارتقا داده و نوعى استاندارد براى سطح بازى ها و شكل گيرى فيلمنامه ها، ارائه كرده است. فيلم «دلداده» هم نوعى بازسازى همان تجربه هاى تلويزيونى است اما با فيلمنامه اى پريشان كه حتى نسبت خانوادگى شخصيت ها و جايگاه اقتصادى آنها و علت حوادث و كلاً همه چيز، در آن نامشخص است و همه چيز، فقط بهانه اى است كه ستارگان تلويزيونى، بداهه گويى كنند؛ مگر يك نفر كه به رغم اين پريشانى، همچنان سعى مى كند با اتكا به تجربه هاى تئاترى اش، سر و سامانى به نقش اش بدهد و ما در واقع «نقش» را مى بينيم نه بازيگر را. آن يك نفر هم كسى نيست مگر ستاره فيلم هاى دهه هاى شصت و هفتاد [كه هرگز ارزش هاى واقعى بازيگرى اش به رغم بازى در آثارى به يادماندنى، به طور كامل نمايان نشد] يعنى اكبر عبدى. به گمان من، اگر اين نقش به ظاهر كمرنگ در فيلم نبود، فيلم حتى براى مخاطبان عام هم جذابيت چندانى نداشت چرا كه ستارگان تلويزيونى آن، تنها به تكرار بازى هايى كه از آنان در سريال هاى ،۲۰ ،۳۰ ۶۰ و ۹۰ قسمتى شاهد بوديم، مشغولند و اصلاً بى توجه اند به اين كه نقش چه كسى را بازى مى كنند و اين، بالشخصه براى من كه از علاقه مندان بازى صالحى و رضويان هستم تأسف آور است چرا كه اين دو، داراى نيروهاى بالقوه جذابى در ميان بازيگران كمدى هستند. اما نه صالحى، نقش يك «دو دره باز» عاشق خارج رفتن را با تمام مشخصاتى كه فيلم وعده مى دهد نشانمان مى دهد و نه رضويان شباهتى به آن آدم فرهنگى و هنرمند و مخ كامپيوتر دارد، كه قصه فيلم، مى خواهد به ما بقبولاند كه هست. شوخى هاى فيلم هم، تكرار زمخت و فاقد خلاقيت آثارى مشابه اند كه تنها به لطف حضور بازيگرانى كه بداهه گويانى حرفه اى اند، مخاطبان عام را لبخند به لب مى آورند و البته واجد آن «تضاد فرهنگى» فرنگيان و ايرانيان [در اين فيلم، دخترى ايرانى كه سال ها در خارج زندگى كرده] نيستند تنها يك سؤال باقى مى ماند: آيا جمع و جور كردن يك فيلمنامه با شوخى هايى لااقل در حد شوخى هاى سريال هاى تلويزيونى و منظم كردن سير روايى فيلم و يك قصه ساده و سرراست را روايت كردن، اين قدر مشكل است كه سازندگان اين نوع فيلم ها، به راحتى از كنارش مى گذرند


|   شناسنامه   |   آرشيو   |