سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷ - ۳ ذيحجه ۱۴۲۹
Tue, Dec 2, 2008
فرهنگ و هنر
۴۰۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
لذات «نوشتن»
گفت و گو با «سعيد سهيلى» كارگردان «چهارچنگولى»
لذات «نوشتن»
روايات بناكتى
[ يزدان سلحشور ]
«در ولادت شامكونى ـ در ايام ماضى، در زمين هند، پادشاهى بود، نام او شدودن كه معنى آن مردى پاك اندرون باشد، در شهر كيلواس. و خاتونى داشت، نام او ماهامايا، يعنى بزرگى كه چنان كه هست، او را نشناسند. اين زن شبى به خواب ديد كه ماه و آفتاب را بخوردى و دريا را به يك دم دركشيدى و كوه قاف را بالش ساختى و بخفتى. چون بيدار شد، خواب با شدودن باز گفت. او از معبران پرسيد. گفتند: «او را پسرى شود كه پادشاه جهان باشد ‎/‎/.» بعد از آن، چون مدت ولادت رسيد ‎/‎/‎/ پسرى از وى در وجود آمد، بيرون شهر مهابد كه مولد و منشأ شامكونى است و وسط بلاد هند ‎/‎/‎/ پادشاه منجمان را احضار فرمود تا طالع مولود او استخراج كردند ‎/‎/‎/ شامكونى، چون به حد بلوغ رسيد، دل به دنيا نمى داد. پدر، او را در حصارى كرد و چند سال آنجا بود. فرشتگان چهار پادشاه را، كه بر چهار طرف كوه قاف حاكم بودند، خبر بردند كه سروارت سد چند سال است كه در حصار رياضت مى كشد، و سال او به بيست و نه رسيد؛ وقت است كه او را از حبس بيرون آريد. اين چهار پادشاه بيامدند و بر سر آن حصار رفتند و اسبى با خود ببردند و او را از حبس بيرون آوردند. او برآن اسب نشست و شمشير در دست گرفت و روان شد.»
همانگونه كه گفته شد «تاريخ بناكتى» بر ۹ قسم است، يا در واقع و در كلام امروزيان، ۹ فصل و هر فصل، روايتى جدا دارد و حتى شيوه نگارش اش، متفاوت است. در فصل «ذكر ممالك هندوستان و پادشاهان ايشان»، شيوه «بناكتى» به شيوه كتب عتيق آن ديدار ميل مى كند و روايت، از واقع به افسانه مى گرايد و اين گرايش، تنها در «حكايتى» كه نگارنده به مخاطب تقديم مى كند مستور نيست و سارى است به «تقطيع مناظر» در جمله ها و ميل كردن نثر به حوزه «شعر منثور»؛ ـ كه دانيم از دوره ساسانيان، در ايران شناخته شده بود و منتها در حضور پرقدرت شعر منظوم، قدرت سر برآوردن نداشته و مخفى مانده در متونى اينچنين ‎/‎/‎/ .
«در حالات و مقالات او ـ شامكونى را هشتاد سال عمر بود. گفته است كه: «من هشتاد و چهار هزار بار، به صورت هاى مختلف و اشكال متنوع به دنيا آمده ام و هر بار به مرگى ديگر رفته. يك بار، بازرگانى بودم و به دريا مى گذشتم. نهنگى آهنگ كشتى كرد. من اين لفظ بر زبان راندم كه «نمو بداى»، يعنى خداى را سجده مى كنم. چون آواز اين دعا به نهنگ رسيد، او را ياد آمد كه وقتى، در صورت انسانى بوده است و اين تسبيح كرده قصد كشتى نكرد و از گناه خلاص يافت. چون بمرد، به مكافات اين نيكى، استخوانش در صحرا بماند و روحش به تن پسر درويشى پيوست و آن پسر چنان بود كه هرگز از طعام سير نشدى. شامكونى از براى او شربتى ترتيب كرد؛ چون بخورد، سير شد. پرسيد كه: «ديگر چيزى مى خواهى » او گفت: «نه، اشتها به كلى زايل شد.» شامكونى پسر را گفت: «بيا تا به تماشا رويم.» چون برفتند، به آن استخوان هاى نهنگ رسيدند. از پسر پرسيد كه: «اين استخوان ها چيست » گفت: «به بركت تو يادم آمد، من اين نهنگ بوده ام و اين استخوان ها، از آن من است.» دست در دامن شامكونى زد و گفت: «مرا از اين آمد و شد و صورت مختلف باز رهان.» شامكونى او را به مرتبه خود رسانيد و از خروج و دخول صورت هاى مختلف باز رهاند.»
چنان كه از اين افسانه كهن مشخص است، ديگر با «تاريخ» روبه رو نيستيم اما «بناكتى» همچنان در كار روايت است و گرچه، بخش هاى افسانه اى وى كه خود وى با ذكر جمله «و نعوذ بالله من ذلك الخرافات» از وجوه غيرواقع آن «تبرا» جسته، تجانسى با بخش «واقع» و مضبوط در كتب تاريخى ندارد و نثر آن نيز، بيشتر به شعر ميل مى كند، با اين همه قدرت «روايت» وى، آموزه هاى بسيار براى دوران معاصر دارد و بايد پذيرفت كه او، نويسنده اى بوده كه در دوران فقدان «داستان»، خود را ابتدا به تاريخ نويسى مشغول داشت و چون آن عطش، خاموشى نيافت، به نزديكترين منسوب داستان يعنى «افسانه» پرداخت و كاش البته، ميان اين دو حائلى قرار مى داد و شاهد دو كتاب بوديم كه نيستيم و چه دانيم كه از اساس، اين «وفق» كار او بوده يا كاتبان مغول پس از وى!
گفت و گو با «سعيد سهيلى» كارگردان «چهارچنگولى»
كارگردان بايد تكليف خودش را بداند
400641.jpg
[محمد صابرى ]
فيلم «چهارچنگولى» دهمين تجربه سينمايى «سعيد سهيلى» در مقام كارگردان به شمار مى رود اما تفاوتى قابل توجه با آثار قبلى او دارد؛ اين فيلم يك فيلم طنز است. چهارانگشتى(۱۳۸۵)، سنگ،كاغذ،قيچى(۱۳۸۵)،تارا و تب توت فرنگى(۱۳۸۲)، غوغا(۱۳۸۱)، شب برهنه(۱۳۸۰) ، سهراب (۱۳۷۸) مردى از جنس بلور(۱۳۷۷) و مردى شبيه باران(۱۳۷۵) فيلم هايى هستند كه هريك جزيى از كارنامه سينمايى سهيلى را تشكيل داده اند و براساس همين كارنامه است كه ساخت فيلمى طنز از سوى او «متفاوت» به نظر مى رسد. گفت وگوى ما با «سعيد سهيلى» را پيرامون ساخت دهمين فيلم سينمايى اش در ادامه مى خوانيد.
به عنوان اولين سؤال كمى درباره فيلمنامه و شكل گيرى داستان «چهارچنگولى» توضيح دهيد. چگونه از طرح اوليه «لاله و لادن» به بحث تضاد «سنت و مدرنيته» رسيديد
سال ۷۷ براى اولين بار بود كه «لاله و لادن» را در سينما فلسطين ديدم و از همان زمان هم اين دغدغه در من شكل گرفت كه فيلمى بر اساس وضعيت آنها بسازم. اين طرح چند سالى به فراموشى سپرده شد، اما دو سال پيش بود كه بار ديگر به سراغ آن رفتم و از آنجا كه احساس كردم داستان فيلم در فضاى جدى باعث آزار تماشاگر مى شود، زبان طنز را براى آن انتخاب كردم. بعد هم ديدم زيبايى دو شخصيت به هم چسبيده در تضادشان شكل مى گيرد و تضادهاى مختلفى مثل «پولدارى- بى پولى»، «سياسى- غير سياسى»، «ساواكى- انقلابى»، «شجاع- ترسو» و.‎/‎/ را مى شد براى آن در نظر گرفت.چون فكر كردم كه اين فيلم مى تواند به يك سه گانه هم تبديل شود (چيزى كه البته هنوز قطعى نيست) گفتم سه تضاد را مى توانم انتخاب كنم كه از آن بين، تضاد عقيده را براى قسمت اول انتخاب كردم. فيلمنامه هم بر همين مبنا نوشته شد.
فكر نمى كنيد شخصيت هاى فيلم كمى «غلوشده» و دور از واقع هستند
ما فيلم كمدى را به دو صورت مى توانستيم بسازيم؛ كمدى رئاليستى يا كمدى كاريكاتورى. خيلى هم با بچه ها روى اين بحث داشتيم، اما وقتى به نتيجه قطعى رسيديم، اين قطعاً در كستينگ و انتخاب ساير پارامترهاى ساخت فيلم تأثير گذاشت. پس كل قصه سعى شده بود غلوآميز ساخته شود، اما شخصيت ها غلوآميز نيستند و بر مبناى نقشى كه در داستان داشتند وارد فيلم مى شوند.
اما مثلاً در مورد «برادر تعادل» كه قرار است نمونه يك ديندار متعادل باشد، چهره پردازى، طراحى لباس و حتى لحن بازيگر، به گونه اى اجرا شده است كه گويى مخاطب به اجبار بايد بپذيرد كه او «آخر يك جوان مثبت» است!
ببين من فكر مى كنم ما اول بايد درباره تعريف «غلو آميز» به يك اشتراك نظر برسيم.
قطعاً.‎/‎/
اگر ما بخواهيم تعبير «غلو آميز» را درباره «برادر تعادل» به كار ببريم، يعنى با يك بازى «غلو شده» هم مواجه بوده ايم، بازى اى مثل بازى شفيعى جم و رضويان، در صورتى كه اين اتفاق در فيلم نيفتاده است.
«برادر تعادل» در فيلم يك فرد مذهبى است كه در برابر مذهبى بودن غلو شده «رضويان» قرار است كه مذهبى كاملاً ساده باشد كه در اجرا هم اتفاقاً كاملاً رئال به آن نگاه شد. به نظرم در اين فيلم فقط «شهرام و بهرام»، «دايى و عمو» و شخصيت نامزدها غلو شده هستند و مابقى شخصيت هايى كاملاً عادى و ساده هستند. با حفظ اين هارمونى همه بازيگران جزيى از فيلم ديده مى شوند.
اما لازمه طنز در برخى موارد وجود «تضاد» است. اين چگونه با يكدستى جور درمى آيد
آن چيزى كه مورد تأكيد من است يكدستى صرف نيست بلكه اين است كه بازيگران يك فيلم كمدى همه بايد كمدى باشند و كمدى انتخاب شوند اما در اين ميان يكى بايد كمتر مزه بريزد، يكى بيشتر. يكى هم اصلاً نبايد مزه بريزد.
در فيلم برخى اتفاقات و گره هاى داستانى وجود دارد كه گويى فى البداهه وارد فيلم شده است؛ يكى از اين موارد هم جوان رهگذرى است كه به نامزد «بهرام» بد نگاه مى كند و اين دوقلو را همزمان عصبانى و به تعبيرى غيرتى مى كند. اما اين چيزى است كه نه سابقه اى در داستان فيلم دارد و نه در ادامه اشاره اى به آن مى شود تا گرهى را باز كند.
وجود «اتفاقات» تصادفى و فى البداهه را قبول ندارم، فقط يك مورد وجود داشت و آن هم همين صحنه اى كه اشاره كردى. اين واقعاً سر صحنه به ذهنم رسيد و اصلاً در فيلمنامه وجود ندارد، اما سر صحنه احساس كردم اينها كه هميشه با هم اختلاف داشته اند و ما مدام تضادهايشان را ديده ايم، يك بار هم با هم متحد شوند، اين بود كه سر صحنه اين بخش را طراحى و اجرا كردم.
خب اين هماهنگى چرا به نتيجه نمى رسد
چيزى كه قرار بود در فيلم باشد، اين بود كه اينها اين فرد را بگيرند و بزنند، اما چون نكته اى كاملاً خارج از فيلمنامه بود، ديديم مى توان به شكل هاى مختلف به اين قضيه پرداخت؛ يكى اينكه او را بگيرند، يكى اين كه اصلاً به او نرسند، يكى هم اين كه او كه يك نفر است مثل گربه از تير برق بالا مى رود، اما اينها كه دو نفر هستند، نمى توانند اين كار را انجام دهند و اين نشان دادن بخشى از محدوديت هاى اينها مى توانست باشد.
وقتى قرار است فيلم در يك قالب ۹۰ دقيقه ديده شود و اين داستان هم كامل خارج از فيلمنامه بود، خيلى نمى توانستيم به آن پر و بال دهيم و موقع مونتاژ آن صحنه ها را خارج كرديم. هدف من صرفاً ساخت فيلمى بود كه ساعتى فرح بخش را براى مخاطب فراهم بياورد؛ قصد خنداندن مخاطبم را نداشتم و فقط مى خواستم لبخند بزند.
چرا اصرار داريد هدفتان لبخند مخاطب بوده نه خنده اش؛ مگر ايرادى داشت اگر مخاطبان فيلم از خنده ريسه مى رفتند
نه اين برمى گردد به همان قضيه كه گفتم، كارگردان بايد تكليف خودش را بداند. احساس من اين بود كه از فضايى كه من دارم مى آيم اگر بخواهم بازيگرم را در حوض بيندازم، پشت پا به هم بزنند و كارهايى از اين دست، يكباره مخاطبم دچار شوك مى شود كه چرا سهيلى يكباره چنين تغيير مسيرى داده است. من حتى هنگام مونتاژ از بسيارى صحنه ها كه به طور حتم مخاطب را مى خنداند صرف نظر كردم چرا كه تكليفم را با خودم روشن كرده بودم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |