سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷ - ۳ ذيحجه ۱۴۲۹
Tue, Dec 2, 2008
فرهنگ و پايدارى
۴۰۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
به روايت جنگ (۶)
سقوط در سكوت
[ زينب بردبار ]
«يك باره صدا و برق هواپيما قطع شد. سكوت بود و سكوت! هيچكس در داخل آن هواپيماى سى - 130 و در آن تاريكى نمى ديد كه چگونه عقربه ها همگى به سمت صفر در حركت بودند.‎/‎/ و هواپيما با سرنشينانش مثل يك تكه سنگ بى هدف رو به پائين مى آمد.»
سرنشينان اين هواپيما چه كسانى بودند و چه سرگذشتى داشتند. اينها سؤالاتى است كه بايد توسط چند گروه از دانش آموزان كلاس سوم كوكب پاسخ داده شود. فرشيد، مرضيه و تينا به اتفاق خانم الهام كه معلم تاريخ آنهاست تصميم گرفته اند روى زندگينامه سرهنگ خلبان شهيد جواد فكورى كه در سقوط هواپيما يكى از سرنشينان بود تحقيق كنند. ماجراى علاقه مند شدن آنها به زندگى شهيد فكورى، نوع تحقيق، به دست آوردن منابع گوناگون و درنهايت روشن شدن بخش هايى از زندگى آن شهيد. مطالبى است كه شما مى توانيد آنها را در كتاب «سقوط در سكوت» نوشته آقاى ابراهيم زاهدى مطلق بخوانيد. اين كتاب كه در قطع پالتويى است و به چاپ دوم نيز رسيده به اهتمام نشر شاهد چاپ و منتشر شده است.
در فصل نخست اين كتاب معلم از سه سرگروه مى خواهد در مورد سه دوره زندگى شهيد فكورى يعنى دوره اى كه فرمانده پايگاه هوايى تبريز بوده و دوره اى كه فرمانده نيروى هوايى ايران بوده و همينطور زمانى كه وزير دفاع شده تحقيق كنند و به آنها مى گويد: «خب، همانطور كه گفتم مدرسه ما مى خواهد درباره هر يك از شهداى سقوط هواپيماى سى-۱۳۰ در منطقه كهريزك، يك جزوه منتشر كند.‎/‎/ بهترين و دقيق ترين جزوه، با انتخاب دانش آموزان جايزه خواهد گرفت.» و بعد سه دختربچه با پرسيدن سؤالات بى ربط و شوخى كردن با معلم به صحبت هاى خود ادامه مى دهند و اين گونه نويسنده فصل آغازين را با پرداختن به مسائل حاشيه اى به پايان مى برد. در فصل دوم كتاب، قرار است سه سرگروه مطالبى را كه جمع آورى كرده اند نزد خانم الهام ببرند و با ايشان مشورت كنند. و معلم متوجه مى شود مرضيه هيچ كارى نكرده و هيچ علاقه اى به ادامه كار ندارد.
خانم الهام طى ديالوگ هاى طولانى سعى مى كند او را به اين كار علاقه مند نمايد. فرشيد و تينا از طريق اينترنت و كتابخانه كمى اطلاعات در مورد كودكى و جوانى شهيد به دست آورده اند و معلم نيز برايشان چند برگه آورده كه به تحقيقاتشان كمك نمايد. در اين ميان فرشيد كه دخترى بسيار شرور و زيرك است به مطالب معلم نگاهى مى اندازد و با لحنى خودمانى ادامه مى دهد: «با اجازه تون مايه تقلباتى از ورق هاى شما كرديم، دى ماه سال ۱۳۱۷ در محله چرنداب تبريز به دنيا اومد. اما خيلى زود به علت ورشكستگى پدرش، همراه خونواده به تهران آمد و شد بچه ناف تهرون! يعنى تو محله دردار ساكن شد. مدرسه ابتدايى رو تو مدرسه اقبال و دبيرستان رو توى دبيرستان مروى خوندش.‎/.» و باز بچه ها به دنبال اطلاعات بيشتر از معلم خداحافظى مى كنند. ما در اين فصل ۸ صفحه اى فقط همين چند سطر بالا را از زندگى ايشان مى خوانيم. اما در فصل سوم طى نامه اى كه معلم از مدير دريافت مى كند راز همكارى نكردن مرضيه برملا مى شود چرا كه عموى او يكى از افسران ارتش بوده كه در ماجراى پايگاه نوژه همدان دستگير شده است و همين موضوع باعث مخالفت خانواده و او، براى كار كردن روى زندگى شهيد فكورى است. اتفاقاً همسر معلم نيز در همان ماجراى توطئه دست داشته معلم ياد سخنان سرهنگ جواد فكورى افتاد كه آن زمان گفته بود: «در حدود يك ماه پيش به شواهدى برخورديم كه امريكا درصدد توطئه اى عليه انقلاب اسلامى ايران برآمده بود و يك ماه پيش توانستيم جريان را پيگيرى كنيم، عوامل توطئه را دقيقاً شناسايى بكنيم و نقشه خائنانه آنها را نقش بر آب كنيم.»
و ‎/‎/‎/
به روايت جنگ (۶)
صدايم نكن حاجى!
400578.jpg
[مانى مهر ]
- «ببين! اول درازكش مى شوى روى زمين. خوب نگاه مى كنى. اگر روز باشد بهتر نگاه مى كنى. اگر شب باشد توى نور منورها نگاه مى كنى. شرط اول، نگاه كردن است. يك برجستگى كوچك يعنى يك برجستگى غيرعادى، يعنى خودش. يعنى احتياط كن.»
- «چطور بفهمم فرق عادى و غيرعادى را »
- «تمرين مى خواهد. همين جا درازكش باش روى زمين و خوب نگاه كن. ببين چكار مى كنم. دقت كن چرا اين كار را مى كنم.»
-« ببين! بهتر نيست اول دست بكشى و بعد.‎/.»
- «بعد، بوم! اول ياد بگير، بعد خلاقيت به خرج بده انشتين! بعضى از اين ها، چاشنى هاشان با سيم نازك، به هم شبكه شده اند. انگشت ات بخورد به يكى، مى شود عين گوشت چرخ كرده قصابى محله تان. اسم اش چه بود »
- «قصابى سيروس.»
- «قصاب بايد اسم اش با كارش جور دربيايد. كى مى رود از قصابى سيروس گوشت بخرد خيلى سوسولى ست!»
- «اسم پسرش را گذاشته روى قصابى. اسم خودش اكبر است.»
- «سر حرف خودم هستم. اسم خوبى نيست براى قصابى اما.‎/‎/ هى! چى كار مى كنى گفتم دست نزن! حالى ات نيست »
- «ديدم يك چيزى دارد برق مى زند زير نور منور، گفتم شايد.‎/.»
- «سيم است! گفتم خوب نگاه كن اما دست نزن. هى حرف چرخ گوشت و قصابى را مى زنم و گوش ات بدهكار نيست. بچه! برگرد خانه تان. اصلاً اينجا آمده اى چكار »
- «جدى كه نگفتى!»
- «چرا جدى بود!»
- «ببين! فقط يك فرصت.‎/.»
- «سوار مينى بوس ات مى كنم كه يكراست بروى تهران، سر چهارراه فرصت.»
- «حاجى! اين كار را نكن!»
- «صدبار گفتم من حاجى نيستم. يك بار مى خواستم بروم مشهد، وسط راه ماشين خراب شد. امام (ع) نطلبيده بود لابد؛ اما من.‎/‎/ حاجى نيستم.»
- «چشم حاجى!»
- «ببين.‎/.»
- «چشم!»
- «الله اكبر! خدايا! اين آخر عمرى ببين.‎/.»
- «بله! مهد كودك باز كرده اى »
- «بچه! تو درس و مشق نداشتى آمدى اين طرف »
- «گفتم كه.‎/‎/ التماس كردم تا رضايت گرفتم بيايم.»
- «صدبارقبلى هم مى خواستى برم گردان!»
- «خيلى خب! بعداً درباره اش حرف مى زنيم. چشم ات به اين قسمت باشد. بعد از اين كه خوب نگاه كردى و تشخيص تقريبى دادى كه مين كجاست، سعى مى كنى با نوك سرنيزه، خيلى يواش و ميليمترى، زيرش را گود كنى كه دست ات دور و برش بتواند مانور بدهد. يادت باشد! خيلى با احتياط.»
- «اگر شبكه بود چى »
- «به آن هم مى رسيم! الآن فرض مى كنيم كه شبكه نيست. تك است تنهاست هر بلايى كه بخواهيم، مى توانيم سرش بياوريم.»
- «از زير بگيريمش اتفاقى نمى افتد.»
- «اينها با فشار از بالا منفجر مى شوند. ضد تانك ها، راحت ترند اما براى محكم كارى، معمولاً بغل يك ضدتانك، يك «قوطى واكسى» هم مى گذارند كه ناشى ها بروند روى هوا!»
- «پس در مورد «ضدنفرها» خيالمان راحت باشد »
- «اصلاً! توى اين كار هيچ وقت خيالت راحت نباشد. هميشه كلكى تو كار است حتى موقعى كه تو كار نيست! هر وقت كه خيالت راحت شد يعنى بوم! بعضى وقت ها، ناكس ها، دو تا مين ضدنفر، روى هم كار مى گذارندكه موقع بيرون كشيدن اولى، دومى منفجر مى شود و اولى را هم منفجر مى كند.»
- «پس بايد چه كار كرد »
- «موقع گود كردن با نوك سر نيزه، كمى بايد عميق تر گود كرد منتها خيلى آرام و با احتياط، گوش هايت بايد خوب كار كنند. كوچك ترين «تقى» يعنى دوتا مين.»
- «اگر وسط معركه بوديم چى خمپاره مى زدند توپ درمى كردند ديگر نمى شود صدا را تشخيص داد.»
- «آن موقع وسط حمله است بايد قبلاً معبر باز شده باشد.»
- «اگر نشده باشد چى اگر يك دفعه، وسط مسير يك گروهان، شش ساعت قبل يك ميدان مين زده باشند چى پيش آمده، نه »
- «بله! آمده. بگذريم.»
- «چرا خب بگو چه كار كردى
- «من كارى نكردم.»
- «پس كى »
- «كسى كه اين كار را يادم داد.‎/.»
- «چى كار كرد »
- «خودش را پرت كرد وسط ميدان. شبكه بودند.»
- «يعنى شهيد شد »
- «اين سؤال داره »
- «نه! منظورم.‎/.»
- «لازم نيست منظورت را.‎/.»
- «عصبانى نشو حاجى!»
- «گفتم به من نگو حاجى! صدبار گفتم.»
- «همه مين ها را شبكه مى كنند »
- «نه! معمولاً ضدتانك ها را شبكه مى كنند اما جاهايى كه فكر مى كنند امكان حمله جمعى هست ضدنفرها را هم شبكه مى كنند.»
- «چكارش بايد كرد »
- «اول سعى مى كنى كه جاى دو تا مينى را كه سيم شبكه از وسط شان رد شده پيدا كنى. بعد، سه چهارسانت از يكى شان فاصله مى گيرى و يكى از اين ميخ هاى نازك را فرو مى كنى توى خاك. بايد مواظب باشى كه سيم، تحريك نشود. بعد، آن قسمت سيم را با اين گيره ها- با احتياط تمام- به ميخ محكم مى كنى. حالا مى توانى اين طرف سيم را كه متصل به مين است قيچى كنى.»
- «اگر به هر مين، چهارطرفه، سيم وصل بود چى »
- «براى هر چهار طرف، اين كار را مى كنى.»
- «ببين! وقتى اين كار را ياد گرفتى، سن ات چقدر بود
- «سه، چهارسالى از حالاى تو بزرگتر بودم.»
- «كسى كه يادت داد، چى صداش مى كردى »
- «صداش مى كردم حاجى!»
- «خوش اش مى آمد »
- «نه! مكه نرفته بود هيچ وقت؛ اما بعد از پريدن اش وسط مين ها، يك شب خوابش را ديدم كه داشت طواف مى كرد.»
- «پس چى صداش مى كردى »
- «گفتم كه صداش مى كردم حاجى؛ اما اين كار را نكن. بعضى آدم ها، فقط يك بار مى آيند. يك بار مى روند. تكرار توى كارشان نيست. صداى م نكن حاجى! حاجى فقط همان بود. رفت.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |