|
|
|
|
|
|
|
|
در حسرت آرامش
|
|
|
[ايران واشقانى فراهانى] «سمانه» كه حرف زيادى براى گفتن نداشت پاى طلاقنامه را به وكالت از شوهرش نيز امضا كرد. او از اينكه براى هميشه از زندگى با اين مرد رها مى شد، احساس سبكى و راحتى مى كرد. اما دلشوره عجيبى تمام وجودش را فراگرفته بود. ترس از تنهايى و بى پناهى، آينده نامعلوم دو پسر خردسالش، احساس درماندگى و برخوردهاى كنايه آميز فاميل يكباره به مغزش هجوم آورده بود. ۸ سال پيش هنگامى كه خود را براى امتحانات ترم اول سال سوم دبيرستان آماده مى كرد، «وحيد» همراه مادرش از او خواستگارى كرد. آنها با هم نسبت فاميلى دورى داشتند اما هيچ وقت همديگر را نديده بودند. «سمانه» فقط مى دانست كه آنها ۱۰ سال با هم اختلاف سنى دارند و «وحيد» هم كارمند يك شركت حمل و نقل است. در حالى كه دختر جوان اصرار به ادامه تحصيل داشت، خانواده اش او را به خاطر موقعيت مالى و اجتماعى خوب خواستگارش، وادار به ازدواجى ناخواسته كردند. خيلى زود مقدمات ازدواج آنها فراهم شد و زوج جوان بدون هيچ شناختى از هم زندگى مشترك زير يك سقف را آغاز كردند.اما هنوز يك ماه از شروع زندگى شان نگذشته بود كه «سمانه» با صورتى كبود و بدن زخمى به خانه پدرى برگشت. - «وحيد» هر روز مرا كتك مى زند. او آنقدر خسيس است كه حتى قندهاى داخل قندان را هم مى شمارد. از تمام اينها گذشته او بشدت شكاك و بدبين است و من به هيچ عنوان امنيت جانى و روانى ندارم. با اين حال گلايه هاى نوعروس به جايى نرسيدچرا كه پدر و مادرش او را نصيحت و وادار به بازگشت به خانه شوهر و سازش كردند اما در حالى كه تحمل زن جوان تمام شده بود سرانجام يك سال بعد همزمان با تولد پسرش تصميم به جدايى گرفت. او هيچ محبتى در دلش نسبت به «وحيد» احساس نمى كرد و انگيزه اى براى ادامه زندگى با او نداشت. شوهرش هم نه تنها او را به زندگى دلگرم نمى كرد، بلكه درصدد آزار وى برمى آمد و از وقتى كه زن در برابر ريش سفيدان فاميل عيب هاى شوهرش را يكى يكى شمرده بود، سعى داشت به بدترين شكل از او انتقام بگيرد. اين در حالى بود كه «سمانه» ناخواسته براى دومين بار باردار شد. او تلاش زيادى براى از بين بردن فرزند ناخواسته اش كرد اما بى فايده بود. تولد دومين پسرش نيز هيچ تأثيرى در كاهش اختلافات شان نداشت. آنها به پايان زندگى پردردسرشان رسيده بودند و «سمانه» به خاطر علاقه شديد به فرزندان خردسالش حاضر شد تا با بخشيدن مهريه و همه حقوق قانونى اش حضانت فرزندانش را بر عهده بگيرد. در اين ميان انتظار داشت «وحيد» به خاطر تأمين آسايش و رفاه فرزندانش، خانه اى براى آنها تهيه كند اما شوهرش با وجود تمكن مالى و دارايى قابل توجه، آنها را باز هم مورد بى مهرى قرار داد و هر سه را با دست خالى از خانه بيرون كرد. «سمانه» در خانه پدرى زندگى سختى را شروع كرد. نگهدارى از پسران خردسالش مستلزم توانايى روحى و مالى بود. او به خاطر آنكه قبل از ازدواج موفق به گرفتن ديپلم نشده بود، احساس سرخوردگى مى كرد چرا كه با سطح تحصيلات پائين قادر به يافتن شغلى مناسب براى تأمين هزينه هاى زندگى خود و فرزندانش نبود. «سمانه» در يكى از اتاق هاى خانه پدرى، از صبح تا شب خود را با پسران كوچكش سرگرم مى كرد. او سعى داشت كمتر با خواهران و برادران خود و اعضاى خانواده اش روبه رو شود تا از تيررس نگاه هاى ملامت بار و انتقادات آنها در امان باشد. او حالا جايگاه قبلى اش را از دست داده بود و خود را سربار خانواده مى دانست. پدرش پس از سال ها كار بازنشسته شده بود و حقوق ناچيزش كفاف زندگى شان را نمى داد. از طرفى ديگر هزينه تحصيل خواهران و برادرانش پشت پدر را خم كرده بود و او قدرت تأمين هزينه هاى زندگى نوه هايش را نداشت. بچه ها هم پس از طلاق پدر و مادرشان لجباز شده بودند. دائم بهانه پدر و اسباب بازى هايشان را مى گرفتند و نق مى زدند. ناسازگارى پسر كوچولوها باعث شده بود هر يك از اعضاى خانواده براى تربيت آنها به شيوه خاص خودش رفتار كند و بچه ها در برابر روش هاى تربيتى مختلف بلاتكليف و سردرگم بودند. آنها حتى نسبت به رفتارهاى «سمانه» هم حساسيت نشان مى دادند. نظارت شديدى بر رفت و آمد و تلفن هاى زن جوان داشتند و بر سر هر موضوعى او را مورد مؤاخذه قرار مى دادند. حتى مانع ميهمانى رفتن او و فرزندانش به خانه اقوام مى شدند و محدوديت شديدى برايشان در نظر گرفته بودند. كم كم «سمانه» دچار افسردگى روحى شد. او در سكوت به نقطه اى دور خيره مى ماند و حتى حوصله بازى كردن با فرزندانش را نيز نداشت. نظارت افراطى خانواده اش او را از جامعه فرارى كرده بود. ديگر قادر به برقرارى ارتباط روحى و كلامى با اطرافيان نبود و از همه فرار مى كرد. از جامعه، خانواده و خودش هم به طور كامل دور شده بود. مثل قايقى گم كرده ساحل و سرگردان. با گذشت دو سال از جدايى شان، براى نخستين بار فرزندانش را به پارك نزديكى خانه پدرش برد. همان روز با مردى آشنا شد كه از همسرش به تازگى جدا شده بود. وقتى مرد غريبه در گفت وگو با «سمانه» از مشكلات تنهايى و شكست زندگى اش گفت، او احساس كرد كه پس از مدت ها يك هم صحبت و همدم براى بيان دردهاى نگفته اش يافته است. به همين خاطر روابط تلفنى پنهانى آنها به دور از چشم خانواده آغاز شد و در اين ميان «سمانه» به مرد جوان علاقه مند شد. زن جوان احساس مى كرد آشنايى با «فريبرز» به او انگيزه تازه اى براى زندگى بخشيده است. روحيه اش به طور ناگهانى تغيير كرده بود و اين موضوع چيزى نبود كه از نگاه هاى تيزبين خانواده اش دور بماند. به همين خاطر خيلى زود موضوع آشنايى آنها فاش شد و «سمانه» با درماندگى از «فريبرز» خواست در صورت تمايل از وى خواستگارى كند. پيش بينى برخورد تند و مخالفت شديد خانواده زن كار ساده اى بود و او مطمئن بود كه پدرش به راحتى به او اجازه ازدواج مجدد نخواهد داد اما اصرار زياد وى و اوجگيرى اختلافات در خانه شان باعث شد دو هفته بعد بدون هيچ شناختى از هم پاى سفره عقد بنشينند و بلافاصله نيز براى رها شدن از فشار روانى خانواده اش زندگى جديد را آغاز كند. هرچند در ابتدا پس از يك دوره تنهايى و فشار روحى، زندگى جديد برايش جاذبه هاى زيادى داشت اما با گذشت ۲ ماه، همسر جديدش را بسيار عصبى و پرخاشگرتر از همسر اول يافت. با اين تفاوت كه اين بار وجود دو پسر كوچك و لجباز بهانه محكمى براى آغاز هر درگيرى و نزاع از سوى شوهرش بود. اينك «سمانه» درمانده تر از قبل نمى داند چه تصميمى بگيرد. او بين رفتن و ماندن و بودن يا نبودن دست و پا مى زند.
|
|
|
|
|
نظريه كارشناسى
[فاطمه افشار منش ] نخستين قربانيان طلاق در ابتدا زنان و سپس فرزندان شان هستند و در اين ميان زنان خانه دار نسبت به زنان شاغل بيشتر در معرض آسيب هاى ناشى از طلاق و شوك هاى عصبى - روانى و عاطفى قرار دارند.مشكلات اقتصادى و مسائل ناشى از برگشت به خانه پدرى، طعنه ها و برخوردهاى شماتت بار اطرافيان و خانواده، موضوع نگهدارى فرزندان و از همه مهمتر بحران تنهايى و نداشتن تكيه گاه ازجمله مسائلى است كه موجب مى شود زنان مطلقه خيلى سريع و بدون تأمل و تفكر تصميم به ازدواج ناخواسته ديگر بگيرند.تصميم به پايان يك رابطه، كار ساده و بى اهميتى نيست و اين تصميم زمانى كه منجر به جدايى مى شود مى تواند احساس تأسف و سرزنش را براى فرد به همراه داشته باشد. ترس ناشى از تنها ماندن و يأس و نااميدى از اين كه نتواند فرزندان را به تنهايى بزرگ كند از جمله آسيب هاى روحى است كه به زن وارد مى شود و او را براى پذيرش يك زندگى ناشناخته ديگر آماده مى كند.مشكل دوگانگى نقش، خصيصه ديگرى است كه در زنان مطلقه همانند اين پرونده شاهد هستيم.از طرفى طلاق شرايطى را ايجاد مى كند كه منجر به از دست دادن اطمينان و حس اعتماد از سوى خانواده و والدين زن مطلقه مى شود و گاه اين تضعيف نقش و هويت فردى در خانواده سبب گريز زن مطلقه از كانون خانوادگى اش مى شود و مشكلات روحى فزاينده اى را براى او رقم مى زند. بسيارى از والدين از طلاق گرفتن فرزندانشان لطمه شديد روانى را متحمل مى شوند و خانواده دختر از ترس اين كه مبادا دخترشان دوباره متحمل ضربه عاطفى جديد بشود، او را به شدت محدود مى كنند.از سوى ديگر زن مطلقه اى كه تحت فشار روانى و نظارت خانوادگى قرار مى گيرد، خود را با كاهش فرصت براى ازدواج مجدد روبه رو مى بيند. وجود فرزندان و افزايش سن نيز مى تواند او را به سوى ازدواج با نخستين مردى كه به او ابراز علاقه مى كند، سوق دهد بدون آن كه شناخت كافى از خصوصيات رفتارى - خلقى و يا اجتماعى او داشته باشد. در اغلب موارد مردى كه همسر خود را از دست داده و يا جدا شده است به سراغ زن مطلقه مى آيد در صورتى كه مرد از همسر خود جدا شده باشد، نياز به بررسى و تحقيق بيشترى دارد. متأسفانه زن مطلقه به دليل اين كه احساس مى كند ممكن است خواستگار ديگرى نداشته باشد، بدون تحقيق و بررسى دقيق او را مى پذيرد تا از نگاه هاى اطرافيان در امان بماند. در اين ميان حتى شايد ناگزير بسيارى از شرايط ناگوار را هم بپذيرد.در اين وضعيت، نقش خانواده و والدين در نوع برخورد با فرزند مطلقه شان بسيار با اهميت و ضرورى است.حس ترحم، ايجاد حمايت هاى افراطى و يا نظارت هاى تأكيدى و محدوديت در اعمال آزادى او، مانع از به وجود آمدن شرايط زندگى و روحى مطلوب براى فرزندشان مى شود.پدر و مادر بايد بپذيرند، فرزند مطلقه شان كه امروز با آنان زندگى مى كند، ديروز در زندگى مشترك، از استقلال نسبى برخوردار بوده است اما متأسفانه والدين با نظارت هاى افراطى، او را به محدوديت هاى دوران مجردى برمى گردانند و همين محدوديت ها مى تواند زمينه را براى به وجود آوردن ارتباط پنهانى به قصد رهايى از نظارت خانواده و درنهايت به سوى يك ازدواج معيوب ديگر، سوق دهد. پس در چنين شرايطى والدين و اعضاى خانواده، در كنار پذيرش و حمايت بى قيد و شرطى كه فرزند شكست خورده شان دارد بايد به او كمك كنند كه استقلال از دست رفته خود را به دست آورده عضو خانواده را تشويق كنند درباره ارتباط عاطفى جديدى كه به وجود آمده با خانواده مشورت كند به تدريج او را به سوى شناخت بهتر از فرد جديد سوق دهند و در اين شرايط ازتخصص و تجربه يك مشاور خانواده نيز به طور حتم بهره مند گردند. *كارشناس ارشد روان شناسى شخصيت
|
|
|
|
|