• محسن ميرزايى
ژنرال دنسترويل انگليسى در خاطره نويسى، شيوه خاص خود را دارد. بدين معنى كه مطلبى را مى نويسد و مى گذرد و پس از بيان مطالب ديگر، به ياد مى آورد كه مطالبى ناگفته مانده است و بار ديگر به گذشته باز مى گردد و توضيحاتى را به نوشته هاى پيشين خود مى افزايد. در اينجا هم پس از اتمام نخستين سفر ناموفق خود به شمال ايران و بازگشت خفت بار نيروهاى انگليسى به همدان، پيرامون آغاز مأموريت خود نكاتى را بر خاطرات خويش اضافه مى كند. مطالبى را كه امروز مى خوانيد «ژنرال دنسترويل» در آغاز مأموريت خود نوشته و به جهت عدم اطلاع، ميرزاكوچك خان را شخصى مجهول الهويه يا مشكوك الهويه معرفى مى كند. درحالى كه «ميرزا» از مجاهدين مشروطيت بود و هويت روشنى داشت، اما به تدريج كه با مردم ايران تماس مى گيرد از «ميرزا» با احترام ياد مى كند و با آنكه شخصاً براى آزادى و برادرى و برابرى و عدالت كوچك ترين ارزشى قائل نيست، «ميرزا» را به عنوان يك وطن خواه و ايده آليست قابل احترام مى ستايد.
در گزارش هاى گذشته نوشتيم كه در پى رويداد انقلاب روسيه، نيروهاى نظامى روس كه در شمال و شمال غرب ايران سرگرم جنگ با نيروهاى عثمانى و قواى مسلح «حكومت مهاجرت» بودند، از سوى حكومت انقلابى جديد فراخوانده شدند و اين در شرايطى بود كه «ژنرال باراتف»، فرمانده كل نيروهاى روسيه تزارى، نيروهاى عثمانى را كه تا شهر همدان پيش آمده بودند تا مرز بين النهرين (عراق) عقب رانده بودند. بر اثر اين رويداد تكان دهنده، خلأ بزرگى در خاورميانه پديد آمد كه از مرزهاى ايران و بين النهرين تا ماوراى قفقاز را در بر مى گرفت. پديد آمدن اين شكاف عميق، به جاسوسان آلمانى اجازه مى داد كه دست به كار شوند و ابتكار عمل را در اين ناحيه گسترده، در دست گيرند. دولت امپراتورى انگلستان نيز با توجه به پيامدهاى بازماندن اين شكاف بزرگ، «ژنرال دنسترويل» را مأمور كرد كه اين قلمرو حساس استراتژيكى را توسط يك ارتش چندمليتى جديد پر كند. اينك دنباله خاطرات ژنرال دنسترويل از نظر خوانندگان اين گزارش هاى تاريخى مى گذرد. دنسترويل مى نويسد: «همان طور كه يادآور شدم، زبان براى ما اهميت زيادى داشت و من فرصت آن را نداشتم كه صبر كنم تا نفرات آموزش ديده در يكجا گرد آيند و من با آنها به طور دسته جمعى ملاقات كنم. بلكه افراد به محض ورود به ستاد من، به محل مأموريت خود اعزام مى شدند.» در اين مأموريت تسلط من به زبان روسى و علاقه من به زبان و فرهنگ روس ها، موجب پيشرفت مأموريتم مى شد ولى نمى توانستم از افسران زيردست خودم توقع داشته باشم كه خصوصيات مرا داشته باشند. آنها اين كاره نبودند! ليكن چند نفرى از افسران زيردست من به زبان روسى تا حدى آشنايى داشتند و اين زبان را در سفرهاى دريايى خود آموخته بودند. در ميان افسران من كسانى هم بودند كه اندكى زبان فرانسه مى دانستند اما كسانى را كه من براى خدمت در «ستاد» خود برگزيده بودم، همگى به زبان روسى و فرانسه تسلط داشتند. تعدادى از نفرات زيردست من هم به زبان هاى گمنام آشنايى داشتند كه بى فايده بود و من مجبور بودم به آنها بفهمانم كه دانستن اين زبان هاى مهجور در سرزمين ايران هيچ فايده اى ندارد. در اين ميان تعدادى از افسران روس كه مستقيماً از لندن اعزام شده بودند، به افراد من پيوستند. علاوه بر اين، تعدادى افسر روسى هم كه از روسيه فرار كرده بودند، آخر سر به افراد تحت فرماندهى من اضافه شدند.
من در روز ۱۲ ژانويه به بصره رسيدم و در روز ۱۸ ژانويه ۱۹۱۸ به بغداد رفتم و خودم را به ستاد ارتش انگلستان معرفى كردم. با آن كه براى آغاز مأموريت خود شتابزده بودم، با وجود اين ناچار شدم كه در بغداد منتظر بمانم تا افسران زير فرمان من به بغداد برسند. اما اگر آن افسران نيز بموقع فرا مى رسيدند باز هم فرصتى لازم داشتيم كه با نهايت دقت نقشه هاى جغرافيايى منطقه را مطالعه كنيم.
از اين رو، تصميم گرفتم دو نفر از صاحب منصبان (افسران) خود را چند روز پيش از حركت از بغداد جلو بفرستم كه بتوانند در پاره اى از نقاط طول راه، بنزين تهيه كنند زيرا قرار بود چند روز بعد با ده ، دوازده نفر صاحب منصب به عنوان مقدمه الجيش (طلايه لشكر) با اتومبيل هاى سبك سوارى و سى و شش اتومبيل كوچك نيمه باركش، حركت كنيم كه به سهولت و راحتى بتوانند از طريق ايران به سوى قفقاز حركت كنند. ضمناً ما مقادير هنگفتى پول نقد ايرانى و سكه طلاى انگليسى و لوازم التحرير كافى همراه خود برداشته بوديم. در اين سفر موانعى كه بر سر راه ما قرار داشت از اين قرار بود:
۱- صعب العبور بودن راه هاى ايران، كولاك هاى سخت زمستانى و بيطرفى ايران در جنگ جهانى كه از آغاز جنگ اعلام شده بود و دولت نمى توانست به نيروهاى يك طرف علناً كمك كند و علاوه بر اينها نيروهاى عشايرى، عشاير كرد، عوامل و طرفداران حكومت انقلابى جديد روسيه كه پس از سقوط امپراتورى در مسير ما پراكنده بودند و همين طور كمبود بنزين و «ميرزا كوچك خان جنگلى و نفراتش» كه ايالت گيلان و سواحل جنوبى خزر را در اختيار و تحت تسلط خود داشتند. مسير راه ما از خانقين به همدان ۲۴۰ «مايل» بود (هر مايل ۱۶۰۹ متر است) مديريت اين راه، زمانى در دست روس ها بود و بدان توجه مى شد در هر حال اين راه در شرايط خوب آب و هوا هم خراب بود و در هنگام ريزش باران غيرقابل عبور مى شد.
ادامه راه از همدان تا انزلى ۲۶۷ مايل مسافت است اين راه، زمانى يكى از بهترين راه هاى «شوسه» ايران بود ولى در ايام جنگ خراب شده بود و به تعميرات اساسى نياز داشت. اين را هم يادآور شوم كه در كولاك هاى سخت زمستانى اين راه ها بكلى مسدود و غيرقابل عبور مى شدند.
نگرانى از بلشويك ها
مواجهه با نيروهاى انقلابى روس به ويژه بلشويك هاى انقلابى موجب نگرانى ما بود زيرا پس از آنكه دولت پادشاهى بريتانياى كبير از به رسميت شناختن دولت انقلابى روسيه خوددارى كرد، روس هاى انقلابى با انگليس ها رويه خصمانه اى در پيش گرفتند.
انقلابى مشكوك الهويه
ژنرال «دنسترويل» در خاطرات خود ميرزا كوچك خان را يك انقلابى مشكوك الهويه توصيف كرده و مى نويسد: «جنگلى ها در ايالت گيلان تحت رياست «ميرزا كوچك خان» انقلابى مشكوك الهويه بودند و ممكن بود در راه پيشرفت مأموريت ها هيأت اعزامى انگليس، موانع بزرگى ايجاد نمايند. در آن ايام كليه ايالت گيلان در تصرف و قبضه ميرزا كوچك خان بود و خط سير هيأت نظامى انگليس كه من فرمانده آن بودم از همين ايالت مى گذشت. ميرزا كوچك خان كليه اتباع خارجه را كه در گيلان اقامت داشتند غارت مى كرد و اروپايى ها را كتك مى زد و به علاوه او با عمليات «بالشويك »ها كه بندر انزلى را تحت اشغال خود درآورده بودند موافقت داشت.»
در حال حاضر كه نزديك به يك قرن از اين وقايع مى گذرد تاريخ نويسان بى طرف، از ميرزا كوچك خان چهره اى متفاوت با آنچه كه اين ژنرال انگليسى از وى ساخته و معرفى كرده است، ارائه داده اند كه در گزارش هاى آينده مشروحاً بدان مسائل خواهيم پرداخت.
ژنرال دنسترويل انگليسى در دنباله خاطرات خود مى نويسد:
«كليه موانع و مشكلات يادشده ممكن بود با اقدامات و پيش بينى هاى عاقلانه و ماهرانه مرتفع شود ولى به فرض اين كه ما صحيحاً و سالماً سوار كشتى شده و به شهر «بادكوبه» مى رسيديم در آنجا تازه با افراطى ترين انقلابيون بلشويك جسورترين دشمنان دولت امپراتورى انگلستان بودند، مواجه مى شديم.
مشكل بنزين
در آن روزها مهم ترين مشكل، تهيه بنزين و تأمين آذوقه براى اين هيأت پنجاه ودونفرى بود.
در مملكت قحطى زده ايران كه در سه سال اول جنگ صدمات زيادى ديده و دچار قحطى و كمبود آذوقه بود تهيه خواربار كار آسانى نبود. موضوع تهيه بنزين بى اندازه حائز اهميت بود زيرا بدون بنزين در آن زمستان سرد، انجام مأموريت، ناممكن به نظر مى رسيد. قرار بر اين بود كه ما بنزين مورد نياز هيأت را از بغداد تأمين كنيم لذا هر چه از بغداد دورتر مى شديم مشكلات، براى تأمين سوخت بيشتر مى شد. با تمام اين احوال از بغداد تا كرمانشاه دچار كمبود بنزين شديم از كرمانشاه به بعد هم مقامات نظامى ايران با ما همراهى كردند.
با وجود اين، من به افراد خود دستور دادم به محض رسيدن به همدان درصدد تهيه و ذخيره بنزين باشند. در اين هنگام احساس خطر نفرات با ورود به منطقه كردنشين بيشتر شد ولى ما از يك سو به اتومبيل هاى زره پوش خود دلخوش بوديم و از سوى ديگر كردها به خاطر سرماى شديد، به نواحى گرمسير كوچ كرده بودند و در مسير ما نبودند. به هر حال در اين مأموريت بى رحم ترين دشمن و مهربان ترين دوست ما آب و هوا بود كه مى توانست به ما كمك نمايد يا كار ما را به كلى خراب كند.
حركت از بغداد
سرانجام صبح روز ۲۷ ژانويه ۴۱ دستگاه اتومبيل فورد پشت دروازه هاى شهر بغداد منتظر فرمان حركت بود و رانندگان آن براى دفاع از خود تماماً مسلح بودند. ما سر ساعت معين به راه افتاديم و چون هوا مساعد بود، ۹۴ مايل مسافت ميان بغداد و خانقين را تقريباً بدون توقف طولانى طى كرديم و با وجود تمامى تسهيلاتى كه فراهم آمده بود، طى اين مسافت، ۱۰ ساعت و نيم به طول انجاميد. از آنجا كه هر وقت يكى از اين ۴۱ اتومبيل نقص فنى پيدا مى كرد، كاروان متوقف مى شد و ۴۰ اتومبيل ديگر منتظر مى ماندند تا آن يك دستگاه از كار افتاده ترميم شود، بنابراين مسافرت با اين ۴۱ اتومبيل تقريباً ۴۱ برابر بيشتر وقت لازم داشت و اين يكى از مشكلات كار ما بود.
خوشبختانه از روز ورود من به بغداد هوا روز به روز آرام تر و مساعد تر مى شد ليكن نمى توان انتظار داشت كه آسمان هميشه صاف و شفاف باشد. از اين رو كاروان ما همين كه به ارتفاعات سرحدى رسيد ابرهاى متراكم در قله كوه ها نشانه از توفانى بودن مسير پيش رو بود. ما پس از آن كه شبى را به خوبى و خوشى در شهر مرزى «خانقين» در يك خانه خرابه گذرانديم و از ميهمان نوازى ساخلو (نگهبانان مرزى) انگليسى برخوردار شديم. توفان آغاز شد و ما صبح روز بيست و هشتم به طرف «پاتاق» كه ۶۱ مايل مسافت بود حركت كرديم و پس از تحمل ۱۰ ساعت باران و بوران شديد وارد آن منطقه شديم و شب را در آن ده ويرانه گذرانديم. دهات مسير راه ما بر اثر دو سال جنگ ميان روسها و عثمانى ها بكلى ويران شده بود و مردمى كه از جنگ و قتل و غارت ها جان به در برده بودند، با كمال پريشانى در خرابه هاى آن ده هاى ويران زندگى مى كردند و ما را كه مليتمان براى آنها مجهول بود با شگفتى نظاره مى كردند. ما در روز ۲۹ ژانويه ۱۹۱۸ به «هارون آباد» رسيديم.
در قله كوه با يك جوان سرخ روى «گمپشيرى» مصادف شديم و اين آخرين نگهبانى بود كه براى عبور ما به محافظت آن مسير گماشته شده بود.
جنگ جهانى اول و مأموريت من به خاورميانه موجب آن شده بود كه شاهد ديدنى هاى عجيب و غريب و متضاد باشم. به عقيده من حضور اين سرباز در آن شرايط در يك چنان محلى، يكى از قضاياى خارق العاده و حيرت آور بود.
برخورد با اين نگهبان رشيد ايرانى در شاهراه تاريخى ايران و «بابل» در شاهراهى كه ايرانيان و مادها از آن عبور نموده بودند در مرتفع ترين نقطه كوه، رويدادى هيجان انگيزى به شمار مى رفت. وقتى به قله كوه رسيديم سه «مايل» ديگر راه در پيش داشتيم تا بتوانيم پناهگاهى پيدا كنيم. در قريه «سرخ ديزه» اندك توقفى داشتيم. در اردوگاه فوج «گمپشير» استراحتى نموديم و اتومبيل ها را پر از بنزين كرديم و آماده حركت شديم. برف سنگينى همه جا را فرا گرفته بود و به همين جهت خيالمان از جهت حمله ناگهانى عشاير كرد نيز آسوده بود، چون همين برفى كه تا اين اندازه موجب زحمت ما شده بود موجب آن شد عشاير كرد به نقاط گرمتر كوچ كنند و تنها تعداد معدودى از اكراد، در آن نواحى باقى مانده بودند كه آنها هم ابداً در فكر آزار ما نبودند. برف پيوسته مى باريد و به همان نسبت كه به قله كوه نزديك تر مى شديم كولاك هم به همان نسبت بيشتر مى شد. در روز دوم فوريه ۱۹۱۸ سرانجام تصميم گرفتيم هر طور كه شده از گردنه عبور كنيم. ساعت چهار بعد از نصف شب در حالى كه هنوز پرتو مهتاب همه جا را روشن كرده بود، حركت كرديم و به انتهاى گردنه رسيديم.
|
|
|
كردها فرا رسيدند
در گرماگرم تلاش ما براى سر دادن اتومبيل ها روى برف هاى انباشته شده، ناگهان سايه بلند و خاكسترى سواران كرد را در فاصله اى نزديك ملاحظه كرديم. بزودى معلوم شد كه اين سواران براى ما ايجاد زحمت نخواهند كرد. بعداً مطلع شديم كه مسئوليت محافظت راه ها به سواران كرد سپرده شده است، با تمام اين احوال براى ما بسيار دشوار بود كه در آن شرايط ما دوست و دشمن را از هم تشخيص بدهيم.
برخورد با اين قواى محافظ رومانتيك و مشاهده امتداد سيم هاى تلفن و تلگراف كه در دو طرف راه به چشم مى خورد ما را مطمئن ساخت كه حتى در اين موقعيت طبيعى عجيب و وحشى نيز روابط ما با دنياى متمدن قطع نشده است، زيرا با وجود آن كه سيم ها پاره شده بود، ولى تير و مقره ها سالم بودند و بدون زحمت زياد مى توانستيم آنها را تعمير كنيم تا ارتباط ما با دنياى خارج دوباره برقرار شود.
قنسول هاى شجاع
قنسول ها و مديران بانك ها كه در ايران خدمت مى كنند واقعاً مردان شجاع و پردلى هستند، زيرا در تمام روزهاى هولناك جنگ جهانى با همسران و فرزندانشان در اين گوشه منقلب كره زمين با نهايت تهور براى حفظ حيثيت پرچم كشور خود مردانه ايستادند و غالباً از طرف قواى عثمانى تحت تعقيب بودند و از سوى سكنه محلى نيز مورد توهين قرار مى گرفتند و غالباً مجبور مى شدند از محل خدمت خود فرار كنند، ولى وقتى اوضاع آرام تر مى شد، دوباره به محل مأموريت خود باز مى گشتند و خدمات خود را دنبال مى كردند. سرعت حركت ما در بالاى گردنه بسيار كم بود، زيرا مجبور بوديم در پاره اى از موارد اتومبيل ها را با دست حركت دهيم. گاهى نيز اتومبيل ها در گودال ها مى افتاد و ما با نيروى بدنى افراد، آنها را بيرون مى كشيديم. به هر تقدير، در ساعت ۷ صبح، به آن سوى گردنه رسيديم و راه خوب و قابل عبورى را پيش روى خود ديديم ولى در اين راه، فقط اتومبيل هاى سبك قادر به حركت بودند. ما در مسير راه خود اجساد كشته شدگان و كسانى را كه از گرسنگى جان سپرده بودند از نزديك مشاهده كرديم. سرانجام به «هارون آباد» رسيديم. در هارون آباد كه يكى از دهات كردنشين است در يكى از خانه هايى كه نسبتاً سالم مانده بود، شبى را در كمال راحتى گذرانديم و ساعت ۶ صبح به طرف كرمانشاه روان شديم. در نزديكى هاى شهر كرمانشاه با دو نفر از قزاق هاى روس مصادف شديم كه با چهارپايان پشم آلود خود به سوى ما مى آمدند. سرهنگ «بيچراخوف» روسى اين دو قزاق را براى راهنمايى ما فرستاده بود. سرهنگ «بيچراخوف» روسى و افرادش كه سلطنت طلب بودند از بازگشت به روسيه خوددارى كرده و به نيروهاى انگليسى پيوسته بودند. سرهنگ بيچراخوف افسرى است به سن چهل سال، خوش هيكل با قد و قامت يك نظامى تمام عيار. او از قزاق هاى قبيله «آستين» است.
قبيله آستين در قفقازيه سكنى داشتند و از طوايف نيمه وحشى قزاق هاى شمال قفقاز به شمار مى آمدند. سرهنگ «بيچراخوف» در جنگ و صحنه هاى نبرد مأموريت هاى مهمى را انجام داده و چند بار زخمى شده بود. اين سرهنگ قزاق مورد احترام زيردستانش بود و نفوذى ستايش انگيز داشت. افراد زير دست او با آن كه كم و بيش تحت تأثير جو انقلابى كشورشان قرار گرفته بودند، به شخص فرمانده خود كاملاً وفادار بودند.
ادامه دارد