دوشنبه ۲ دى ۱۳۸۷ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۹
Mon, Dec 22, 2008
فرهنگ و هنر
۴۱۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
ماجرا
ديپلماتيك
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نگاهى به گزيده اشعار محمدعلى بهمنى
گپ
نگاهى به گزيده اشعار محمدعلى بهمنى
تغزل گريز غزل گو!
403266.jpg
[يزدان مهر]

يك
«در اين زمانه ى بى هاى و هوى لال پرست
خوشا به حال كلاغان قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براى اين همه ناباور خيال پرست
به شب نشينى خرچنگ هاى مردابى
چگونه رقص كند ماهى ى زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مى افتند
به پاى هرزه علف هاى باغ كال پرست
رسيده ام به كمالى كه جزاناالحق نيست
كمال دار براى من كمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خارى ست
به چشم تنگى ى نامردم زوال پرست»
- «خدايش بيامرزد- پدرم را مى گويم- كه به جاى مدرسه مرا به چاپخانه فرستاد. من هم مخالفتى نداشتم؛ چون مى توانستم زودتر از همه آدم ها كه در چاپخانه كار نمى كردند، عكس هاى مجله هايى را كه در آنجا چاپ مى شد، تماشا كم يا شكسته بسته نوشته هايشان را بخوانم. بى شك چاپخانه بهترين و بزرگترين مدرسه اى بود كه من با توفيق اجبارى در آن راه يافتم.
تأثير موسيقى لالايى مادر بود يا گوش سپردن به حال و هواى شاهنامه خوانى هاى دور كرسى نمى دانم! اما با نوعى وزن آشنا شده بودم.‎/‎/ اولين دفتر شعرم «باغ لال»، در سال۱۳۵۰ به وسيله انتشارات بامداد منتشر شد و دومين دفتر «در بى وزنى» (۱۳۵۱)، اجازه پخش رسمى نيافت. چند جزوه كودكانه- به شعر- و يك دفتر عاميانه را تا سال۱۳۵۵ به وسيله انتشارات پديده منتشر كردم.‎/‎/ حادثه اى نيز سبب شد مدتى ترانه سازى كنم كه شرحش را لازم مى دانم: گره خوردگى هايم با شعر و علاقه زياد به حضور در شب هاى شعر و نشست هاى ادبى عصرها و خلاصه از صبح تا نيمه شب در پى مقوله هايى از اين دست دويدن، مشكلاتى از جمله بيكارى را برايم فراهم كرد. پسرم «بهمن» چشم و زبان باز كرده بود و از پدر تقاضاى سيب درختى داشت و من بيكار و بى پول، شبى آنچنان در برابر چشمان به شوق سيب نخوابيده او شكستم كه شعر «هزار مرتبه كوچك تر» حاصل آن دقايق است:
با كوله بار خستگى ام بر دوش
از رنج روز آمده بودم
«بهمن» به شوق ميوه سلامم گفت
- دستم تهى زمرحمت باغ-
آن شب هواى خانه چه شرجى بود
پيشانى ام چه بارش سردى داشت
تصوير كن!
تصوير كن!
مردى در آستانه در، مرد
مردى هزار مرتبه كوچك تر،
از چشم هاى كوچك «بهمن»
فرداى آن شب، برخلاف باورهايم، به گمان اينكه با درآمد ترانه سازى، هم مى شود زندگى كرد و هم از فضاى شعر دور نبود، چند سالى را پاى لنگى و درنگى ز[خودم] دورم داشت.»
به گمانم وقتى پاى گزينه اشعار كسى مثل بهمنى پيش مى آيد، آدم باور مى كند كه بايد با غزل هايش طرف شود كه به آن مشهور است اما ما، اغلب نمى دانيم كه او روزگارى نوسرايى كرده و نوسرايى مى كند حتى اكنون؛ شايد به اين دليل كه غزلياتش مشهورترند و البته به مذاق مخاطبان خوشايندتر و من خود، غزل هايش را ترجيح مى دهم. چرا چون به اين «شكل روايى» مسلط تر است. بهمنى در شعرهاى نوى خويش، اغلب، لحظات ناب را- مثل همان شعرى كه براى پسرش گفته- در آب چشمانش غرق مى كند. شعر گفتن خونسردى مى خواهد!
دو
نمى خواهم دوباره وارد همان گود قديمى شوم و دل كسى را كه دوستش دارم و محتملاً تا اين متن را نخوانده، محتمل بوده كه دوستم بدارد، به دردآورم اما چه كنم كه نيش منتقد نه از سر كين است.‎/‎/!
به گمانم كسى با من در اين نكته تعارضى نداشته باشد كه «بهمنى» يكى از پنج نوآور بى گپ و گفت عرصه غزل معاصر است و اقبال عامه به شعر وى، در سه دهه اخير كم نظير بوده است. او چيزى را در «غزل» كشف كرد كه بسيارى نتوانستند. او كشف كرد كه غزل مى تواند به سمت و سويى ميل كند كه «نيما» مى خواست شعر نو به آن «مصب» بريزد. «بهمنى»، «تنها بانى» غزل نو نيست اما او به دليل گريزش از «مدرسه» [چه به شكل عينى و چه شكل «مثالى اش» چنان كه مورد توصيه صائب است]، نوعى معيارگريزى را به غزل امروز بخشيد كه اندى بعد، به شعر نوى دهه شصت نيز سرايت كرد. اين معيارگريزى ريشه در «هرج و مرج» ادبى نداشت بلكه نوعى تن به آب زدن و تر نشدن بود. در واقع، بهمنى، در عين «غزل نگفتن» غزل مى گفت يا در عين «غزل گفتن» غزل نمى گفت! چنين رويكردى را به فرض در آثار «منزوى» نمى توان ديد. غزل منزوى، غزل است با همه آن ويژگى هايى كه از غزل مى شناسيم و خواهان شراكت در «تغزل متن»ايم اما غزل بهمنى فاقد تغزل است حتى مواقعى كه مى خواهد تغزلى بگويد فاقد تغزل است. حماسى هم نيست. يعنى يك «عشق» را جاى «عشق» ديگرى نگذاشته تا همان كاركردى را از متن متوقع شويم كه از شعرهاى دهه چهل، توقع داريم. «بهمنى»، حرف زدن را جايگزين تغزل كرده است. بگذاريد جاى آن، «درد دل كردن» را به كار ببرم. بهمنى درد دل مى كند و اين كار را خطاب به خواننده شعرش مى كند. خب! براى درد دل كردن چه كار بايد كرد اول بايد طورى حرف زد كه طرف مقابل حرفت را بفهمد يعنى زبانى را به كار گرفت كه قابل فهم باشد براى مخاطب و دوم اينكه طورى اين كار را انجام داد كه «طرف» پا نشود برود پى كارش. بهمنى، احتمالاً، اين شيوه را از همان محيط كارگرى چاپخانه آموخته است؛ يعنى فضايى كه از «آموزش رسمى» به دور بوده و صائب، خيلى توصيه مى كند كه شاعران بروند طرفش.
«بى شكل تر از باد شدم تا نهراسى
وقتى كه من واقعى ام را بشناسى
پيداست كه در حوصله جسم، نگنجد
اين وسعت پر دغدغه اين روح حماسى
ها.‎/‎/ عاشق روييدن و تكثير شدن ها!
در پيله پيراهنى خود نپلاسى
عريان شوو، انكار كن اين جسم شدن را
تو جانى و جان را كه نپوشند لباسى
تا مرگ رسيديم و به سويى نرسيديم
ما را به كجا مى برد اين پرت حواسى »
با اين همه، زبان شعرى بهمنى، از گذشته آمده. بگذاريد بگوييم «نحو» شعر او از گذشته آمده و چندان به «نحو» امروز گفت و شنيد هاى ما نزديك نيست. من در بهمنى، كمتر انسانى امروزى را مى بينم. احساس مى كنم كه او ، براساس جهان ذهنى حاصل از خوانده هايش از جهان كهن، به پديده هاى جديد نگاه مى كند و همين نگاه، «نحو» شعرش را اينگونه رقم مى زند يا زده. شخصاً از غزل هايش لذت مى برم اما تصور غريبى دارم نسبت به آنها. تصور مى كنم كه شاعرى از دهه هاى بيست و سى آمده و دارد با ما حرف مى زند. به گمانم او، نزديك ترين زبان ممكن را براى فهم مخاطب امروز برگزيده يعنى نزديك ترين زبانى را كه به جهان او نيز، نزديك است!
گپ
گفت وگو با محمدكاظم رحمتى
روايت تاريخ كهن
[ساير محمدى]
«الافادة فى تاريخ الائمة السادة» تأليف ابوطالب يحيى بن حسين هارونى متوفى در سال ۴۲۴هجرى-قمرى سومين رساله از مجموعه رسائلى است كه نشر ميراث مكتوب به تازگى چاپ و منتشر كرده است. اين رساله كه با برگردان محمدكاظم رحمتى به بازار آمد، يكى از آثار كهن در تاريخ نگارى زيديه، خاصه زيديه ايران است. كتاب حاضر، در حقيقت سومين اثر در سنت تاريخ نگارى زيديه است و اطلاعات مندرج در آن براى شناخت تاريخ زيديه و علويان طبرستان از اهميت فراوانى برخوردار است.
محمدكاظم رحمتى مترجم اثر مذكور متولد ۱۳۵۵ قم دانشجوى دوره دكترا در رشته تاريخ دانشگاه تربيت مدرس است و پيش از اين كتاب هاى «فرقه هاى اسلامى در ايران سده هاى ميانه» و «مقالاتى در تاريخ تشيع و زيديه » را تأليف و به بازار عرضه كرد. محمدكاظم رحمتى «تفسير كرامى از قرن پنجم هجرى» را در دست تصحيح و آماده سازى دارد تا در آينده اى نزديك چاپ و منتشر كند.
آقاى رحمتى، باچه هدف و انگيزه اى به سراغ كتاب «الافادة فى تاريخ الائمة السادة» رفته ايد
به دنبال پژوهش ها و تحقيقات تاريخ كلامى كه از قرن هاى اول و دوم هجرى داشتم. در ميان فرقه هاى مختلف اسلامى، فرقه زيديه توجه مرا بيشتر به خودش جلب كرد و در پى آن برآمدم؛ متن هايى كه در مورد علويان طبرستان مى شود و جزو آثار ناياب در جامعه ماست و در دسترس علاقه مندان و پژوهشگران قرار ندارد، اگر به دستم رسيد آن را تصحيح و منتشر كنم. در جريان همين مطالعات به اين رساله برخوردم. از طرفى نسخه هاى خطى خوب و معتبرى از آن هم در كتابخانه هاى قم وجود داشت كه كپى اين نسخه ها را هم تهيه كردم. كار تصحيح و تعليقه اين رساله را شروع كردم. در واقع بيشتر به بخش هاى تاريخ طبرستان و مازندران علاقه مند بودم كه اطلاعات كسب كنم و به شناخت عميق ترى برسم. چون محققان و پژوهشگران ما بزرگ ترين مشكل شان در زمينه ارزيابى حوادث و رويدادهاى تاريخى كمبود منابع است. منابع دست اولى كه از دوران گذشته به جا مانده باشد.
اين كتاب گويا در شناخت زيديه، بويژه زيديه طبرستان، از جمله قديمى ترين منابع محسوب مى شود.
يكى از فرقه هاى كلامى - فقهى قرن دوم به بعد، زيديه است كه نزديكى ها و تشابهات زيادى در اصول عقايد با شيعه دارد. در دوران گذشته روابط فرهنگى خوبى با يكديگر داشتند چون يكى از جريان هاى دينى بسيار مهم در عراق قرن سوم هجرى به بعد محسوب مى شوند. توجه مرا بيشتر به خودش جلب كرده است و درصدد شناخت بيشتر آنها برآمدم. رهبر زيديه منسوب به زيدبن على بن الحسين هستند. يعنى فرزند امام سجاد(ع) بودند. فرقه زيديه بيشتر در عراق فعاليت داشتند و پايگاه اصلى آنها كشور عراق بود. از قرن دوم هجرى به بعد به دليل فشارهاى سياسى حاكم كه به خاطر مواضع عقيدتى و فكرى شان بر آنها اعمال مى شد آرام آرام به مناطق دوردستى پناه بردند كه كمتر دچار اين تضييقات و تنگناها شوند و از دسترس خلافت عباسى به دور باشند مثل مناطق يمن به خاطر آن وضعيت مطلوب جغرافيايى كه داشت، يا مناطق شمالى ايران كه خارج از سيطره خلافت عباسيان قرار داشت.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |