دوشنبه ۲ دى ۱۳۸۷ - ۲۳ ذيحجه ۱۴۲۹
Mon, Dec 22, 2008
ماجرا
۴۱۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
ماجرا
ديپلماتيك
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
در دادگاه
در دادگاه
تهديد همسايه بدهكار
با اسلحه شكارى
مدير يك مجتمع مسكونى در شمال شهر براى دريافت هزينه هاى ساختمان با اسلحه شكارى به سراغ يكى از ساكنان رفت. چندى قبل مرد جوانى هراسان و پريشان به شعبه هفتم بازپرسى دادسراى ناحيه يك الهيه مراجعه كرد و از مدير مجتمع مسكونى شان شكايت كرد.
وى به قاضى شمس الدينى گفت: ساكن يك مجتمع بزرگ در شمال شهر تهران هستم. چندى قبل مدير مجتمع به همراه چند تن از ساكنان در جلسه ماهيانه تصميم به نقاشى راهروى ساختمان گرفتند. حال آن كه من به دليل مشغله كارى در جلسه حضور نداشتم. آنها هم بدون اين كه مرا در جريان تصميم شان قرار دهند ساختمان را رنگ كردند.
پس از پايان كار، مدير مجتمع از من خواست ۲۵۰ هزار تومان سهم رنگ راهرو را بپردازم. من كه تازه متوجه موضوع شدم به هزينه سنگين اين كار اعتراض كردم. تا اين كه او چند روز قبل مرا در راهرو ساختمان ديد و اخطار داد هرچه زودتر پول را بپردازم.
با اين حال بى توجه به اخطارش به خانه بازگشتم اما دقايقى نگذشته بود كه زنگ در آپارتمان به صدا درآمد. هنگامى كه در را باز كردم «خسرو» مدير ساختمان را با اسلحه شكارى جلوى در خانه ديدم. او اسلحه را به طرفم نشانه گرفته و در حالى كه بشدت خشمگين بود تهديد كرد اگر پول را پرداخت نكنم شليك مى كند. من كه با ديدن اين صحنه بشدت شوكه شده بودم در فرصتى مناسب در را بستم. پس از آرام شدن اوضاع تصميم به شكايت گرفتم.
«خسرو» همزمان با اعلام اين شكايت كه به دادسرا احضار شده بود در دفاع از خود گفت: پنج سال است كه ساكنان مجتمع، مديريت ساختمان را به من واگذار كرده اند. اما از همان دوران تاكنون با «حامد» - شاكى - بر سر پرداخت هزينه هاى ساختمان مشكل داريم.
متأسفانه ايشان در جلسات هيأت مديره ساختمان هم شركت نمى كند و از مشكلات آپارتمان هم بى خبر است، مدتى قبل تمامى ساكنان مجتمع تصميم گرفتند راهروها را رنگ كنند. من هم در نامه اى همه را در جريان قرار دادم. اما حامد اظهار بى اطلاعى مى كند و مى گويد نامه را دريافت نكرده است. در حالى كه من موضوع را با همسرش نيز در ميان گذاشته ام. اما او حاضر به پرداخت سهمش نبود. به همين خاطر در حالى كه عصبانى شده بودم تصميم به تهديد او با اسلحه شكارى گرفتم.
در ادامه قاضى از متهم خواست مجوز نگهدارى اسلحه شكارى را ارائه دهد. اما تاريخ جواز استفاده و حمل اسلحه تمام شده بود. بنابراين متهم را به اتهام تهديد و نگهدارى اسلحه غيرمجاز با قرار قانونى روانه زندان كرد.
معماى گم شدن پسر۱۳ ساله
403293.jpg
[تنظيم : شقايق آرمان]
چند روز ديگر مدرسه ها بازمى شد كه من - «زهرا سادات موسوى» - و همسرم «داود، نادر خمسه» پسرانمان على و رضا را به بازار برديم تا براى سال تحصيلى جديد خريد كنيم. با تمام شدن تابستان سال۸۱ ، على - 14 ساله - وارد دبيرستان مى شد. رضا -13ساله - هم به كلاس سوم راهنمايى
مى رفت ‎/
با اين كه بچه ها يك سال اختلاف سنى داشتند اما هميشه باهم بودند و هركسى آنها را مى ديد فكر مى كرد دو قلو هستند. هميشه فكرمى كرديم خدا على و رضا را به ما هديه داده است ‎/ شايد اگر در خواب هم مى ديديم كه چه حادثه هاى معماگونه اى در زندگى مان اتفاق مى افتد نفسمان بند مى آمد.
سفيدى چهره پسرم رضا همه را به ياد مرمر مى انداخت و چشم هاى قهوه اى روشنش مدام از شدت هيجان مى درخشيد ‎/ همه از زيبايى اش حرف مى زدند ‎/ وقتى رضا تلويزيون نگاه مى كرد نگاه من به چهره رضا خيره مى ماند ‎/ رضا مى گفت: «مامان چرا من رو نگاه مى كنى خوب فيلم رو ببين.» مى گفتم نه مادر جان هر قدر تو را مى بينم سير نمى شوم. يك جا بند نمى شد. هوش زيادى داشت و كلى شماره تلفن از حفظ بود. بازيگوش اما سر به راه و همراه على، به باشگاه هاى ورزشى فوتبال، كاراته و كشتى مى رفتند ‎/ روزى كه رضا كمربند سبزكاراته گرفت با خوشحالى گفت : «تمام تلاشم را انجام مى دهم تا كمربند سياه بگيرم. آقا رضا تون رو دست كم نگيريد.مامان! من و على تو روزاى پيرى دستتون رو مى گيريم و باهاتونيم ‎/ تا ما رو داريد هيچ غمى نخوريد.»
راستى كه بايد مادر باشى تا بتوانى لحظه هايى را كه فرزندت محبت مى كند حس كنى و براى هميشه اين حس را در قلبت حك كنى و به ياد آوردن مهربانى هايش حالا تيشه به ريشه ام مى زند. در كوچه و خيابان اگر همسايه اى را مى ديد كمكش مى كرد. در تابستان براى اين كه بيكار نباشد بلال مى فروخت و برايم انگشترهاى بدلى مى خريد ‎/ مى گفت : «مامان تو بايد انگشتر و النگو به دست داشته باشى تا پيش بقيه فاميل كم نيارى !»
ريشه هاى عاطفى ميان من ، بچه ها و شوهرم روزبه روز عميق و عميق ترمى شد. دور هم مى نشستيم، گل مى گفتيم و گل مى شنيديم. بچه ها سر به سرهم مى گذاشتند ‎/ در خانه مى چرخيدند. مثل تمام پسر بچه هاى نوجوان هم دعوا و آشتى مى كردند ‎/ آن موقع من كمك بهيار بودم و شوهرم در يك اداره ذيحساب.
بعد از ساعت كارى به شوق ديدن شوهرم و بچه ها با عجله به خانه مى رفتم ‎/ غذاى مورد علاقه شان را درست مى كردم ‎/ آن وقت ها هنوز در خانه مادرشوهرم بوديم. زندگى من و شوهرم با دست خالى شروع شد ‎/ سال ها پس انداز كرده بوديم تا اينكه بعد از ۱۷ سال خانه اى خريديم و تو چه مى دانى كه آن اتفاق بد درست شبى افتاد كه قرار بود با آرزوهاى جديد به خانه نو برويم ‎/ اسباب هاى نو ، نو ماند تا امروز
حادثه اى در امامزاده داوود
بچه ها داشتند كم كم براى رفتن به مدرسه آماده مى شدند ‎/ رضا در حالى كه كتاب هايش را جلد مى كرد، گفت : «مامان امسال مى خواهم شاگرد ارشد مدرسه شوم.»
۲۲ شهريورسال ۸۱ همه خانه بوى مهر مى داد و ما اسبابها را بسته بوديم تا به خانه جديد برويم كه پدرشوهرم گفت مى خواهيم براى زيارت به امامزاده داوود برويم و گوسفند قربانى كنيم. به دلم افتاد كه بروم اما كارى برايمان پيش آمد و با شوهرم و پسر ديگرمان، على به خانه خواهرم رفتيم ‎/ رضا كه پدر شوهرم را «حاجى بابا» صدا مى زد گفت : «من دوست دارم با حاجى بابا و مادرجون، عموها و بقيه فاميل به امامزاده داوود بروم.
در آن لحظه هاى بى من ، پاره تنم از پدر بزرگش خواست گوسفند را تا بالاى كوه ببرد ‎/ آن فصل سال براى خانواده هايى كه بچه مدرسه اى داشتند آخرين فرصت مسافرت بود ‎/ مى گويند درشلوغى آن روز «چشم چشم را نمى ديد». «شتر با بارش گم مى شد».
رضا گوسفند نذرى را تا بالا برده و گفته بود كه مى خواهد زود به زيارت برود ‎/ حال آنكه پدرشوهرم از او خواسته بود تا اجاره اتاق، برگشتن عمويش و آوردن وسيله ها صبر كند اما رضا قبول نكرده و قبل از قربانى كردن گوسفند رفته بود و اين رفتن ديگر برگشتى نداشت ‎/‎/‎/ گوسفند آن روز قربانى شد اما بچه ما ديگر برنگشت.
جست وجو در محل حادثه
پدرشوهرم مى گويد آن روز براى پيدا كردن رضا به هر جايى كه مى توانستند سر زدند. مأموران پاسگاه هلال احمر هم خيلى تلاش كردند اما فايده اى نداشت ‎/
با اين حال شوهرم در چند روز با دو قلاده سگ در كانال ها و دره ها به دنبال جگر گوشه مان مى گشت ‎/ با شن كش به دنبال جنازه بچه اما اثرى نيافت ‎/ نه از زنده اش خبرى بود و نه از مرده اش. بارها به پزشكى قانونى سر زديم ‎/ به تمام بيمارستان ها نشانى بچه مان را داديم و باور كن كه با پاى پياده از اين شهر به آن شهر ، خيابان به خيابان و ديوار به ديوار نشانى بچه مان را چسبانديم ‎/
چند روز قبل از حادثه رضا با تيم فوتبال شان به شمال رفته بود. بنابراين من و شوهرم فكر كرديم شايد بچه به هواى جنگل باز هم راهى شمال شده است اما نه در شمال ، جنوب ، شرق و غرب هيچ نشانى از او پيدا نكرديم ‎/ در اوج روزهاى بى تابى اسباب ها را به خانه جديد برديم اما چه رفتنى ‎/ چشم هايمان خيس خيس بود. كتاب و دفترهاى جلد شده پسرمان در گوشه اتاق، جانمان را مى گرفت ‎/ حال همه بد بود ‎/ على ناراحتى روحى گرفت ‎/ مى گفت نمى تواند بدون رضا پا به مدرسه بگذارد ‎/
بعد ازگم شدن رضا پسرمان على تنها همدم من و شوهرم بود. براى او تعريف كردم كه وقتى رضا ساعت ۱۲ظهر۱۲ خرداد ۱۳۶۸ به دنيا آمد انگار دنيا را به ما دادند ‎/ اما دو روز بعد بچه به بيمارى سختى مبتلا شد ‎/
دكترها مى گفتند بايد به بيمارستان خصوصى برويم ‎/ آن وقتها دستمان خيلى تنگ بود ‎/ بنابراين صبح خيلى زود حلقه ازدواجم را فروختم تا پول دارو و درمان رضا را بدهم ‎/
كلى نذر و نياز كردم تا اينكه رضا جان سالم به در برد ‎/ على به حرف هايم گوش مى كرد و براى برادر گمشده اش گلوله گلوله اشك مى ريختيم. با اين كه على هم از گم شدن برادرش بشدت ناراحت بود اما از ما مى خواست زياد غصه نخوريم ‎/
حادثه دوم
سال گذشته وقتى ديديم على حال و حوصله اى براى درس خواندن ندارد و از پسر گمشده مان نيز خبرى نبود برايش دفترچه سربازى گرفتيم و او به اروميه اعزام شد. روز ۱۸ دى سال پيش به مرخصى آمده بود كه خواب بدى ديدم. انگار يكى در دلم مى گفت اگر اين دفعه على به اروميه برود او هم ديگر بر نمى گردد ‎/ داشتم با على حرف مى زدم كه ناخودآگاه گفتم على جان خدا بيامرزدت. بعد از دست خودم عصبانى شدم ‎/ به آشپزخانه رفتم ‎/ چند سيلى محكم به صورتم زدم و گفتم مگر مى شود يك مادر به بچه اش چنين حرفى بزند.
دو روز بعد على به اروميه و محل خدمتش برگشت ‎/ هرچه تماس مى گرفتيم نمى توانستيم با پسرم حرف بزنيم. دلمان طاقت نياورد ‎/ با شوهرم به آن شهر غريب رفتيم و چگونه بايد وصف كنم حالمان را وقتى فهميدم على ما تصادف كرده و ضربه مغزى شده و ساعت ها بى جان بر روى زمين افتاده بود و.‎/‎/
آرى خدا على را هم از ما گرفت. بند بند تنمان به درد آمد ‎/ با تمام وجود شيون زديم وقتى فهميديم راننده ناجوانمرد در خيابان به بچه مان زده و او را رها كرده و رفته. دكترها گفتند اگر او را زود به بيمارستان مى رساندند به احتمال زياد زنده مى ماند و ما اين چنين تنها نمى مانديم. اما افسوس كه.‎/‎/
روزهاى تلخ انتظار
حالا ما مانده ايم و خانه اى اين همه خالى و پر از انتظار ‎/ لحظه ها براى ما به كندى مى گذرند .دلمان آشوب است ‎/ شلوار آبى روشن ، پيراهن سفيد سرشانه مشكى كه آن روز تن رضايم بود يك لحظه از جلوى چشمان من و پدرش دور نمى شود ‎/
پدرشوهر و مادرشوهر پيرم كه خود را مقصر گم شدن امانتى ما مى دانند دل شكسته و پژمرده اند كارى از دستشان بر نمى آيد جز غصه خوردن و دعا و تو چه مى دانى كه چقدر چشم هايمان به اين در خيره مانده. هروقت گاه و بى گاه زنگ خانه را مى زنند دلمان مى لرزد. مى گويم شايد رضا باشد و من مى ترسم از اين كه در را بگشايم و بازهم مثل هميشه رضا نباشد.‎/‎/ و باور كن كه من هنوز به تمام پسران همسن و سال فرزندانم خيره خيره مى نگرم و دلم مى خواهد از تك تك پسران بيست ساله بپرسم ببخشيد شما پسر من نيستيد
وقتى رضا گم شد شوهرم براى يافتن او شهر به شهر گشت به همين خاطر هم شغلش را از دست داد ‎/ با اين حال نااميد نيستيم و راضى به رضاى خداييم. درمحل كارم هيچ انگيزه اى براى گرفتن مرخصى ندارم و دائم از خود مى پرسم به كدامين بهانه به خانه برگردم براى ديدن رضا بيايم يا على خانه اى كه بعد از ۱۷ سال تلاش و زحمت خريديم حالا بوى غم مى دهد.
اگر رضا بيايد
در تمام اين سال هاى زجرآور با دست هاى خسته و ناتوانمان فقط از درگاه خداوند و ائمه اطهار طلب يارى كرده ايم ‎/
رضا جان با تو حرف مى زنم ، در خواب و دربيدارى .با تمام خستگى ها دلمان به ديدن چشم هاى به رنگ آفتابت روشن است و نمى دانم چرا زياد به خوابم نمى آيى ‎/
يك شب خواب عجيبى ديدم. رضا جان تو در دره هاى سرسبز ايستاده بودى و من درسوى ديگر دره نگاهت مى كردم و صدا مى زدم تو را.‎/‎/ و گفتم برگرد مادر جان چشم هاى من و پدرت به در خشك شد. نكند حافظه ات را از دست داده باشى نكند تو را از من دزديده اند ‎/‎/‎/ نكند.‎/‎/ نه ! نه ! نتوانستم ادامه بدهم و من از خواب پريدم چون مى دانم زنده هستى و سجاده ام شاهد اشك هاى من است.
به همه مساجدى كه مى توانستم سپرده ام براى پيدا شدن جگرگوشه ام صلوات نذر كنند و از تو مهربان نيز مى خواهم در اين ايام براى پيدا شدن فرزندم دعا كنى و من دست هايم را رو به سوى آن بى انتهاى برده ام ‎/ از تو مى خواهم برايم دعا كنى و اگر روزى چشم هاى بچه ام را ديدى به من خبربده.
رضا جان هميشه درخواب و بيدارى لحظه آمدنت را تجسم مى كنيم. پدرت مى گويد حتى اگر يك تكه گوشت باشى قبولت داريم. اگربيايى ‎/‎/.اگر بيايى.‎/‎/ به تعداد تمام روزهاى بى هم بودن بوسه بارانت خواهيم كرد ‎/
چند شب قبل فال حافظ گرفتم كه اين غزل آمد : «نذر كردم گر از اين غم به درآيم روزى تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم ».
ما به دعاهاى پاك تو دل خوشيم ‎/
و من از شنيدن طعنه هاى آنانى كه مى گويند ديگراميدى به پيدا كردن بچه ات نداشته باش بيزارم ‎/ اگر از جگرگوشه ما كوچكترين خبرى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران به تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيريد و زندگى را دوباره به ما هديه دهيد. چشم انتظار ديدار پدر و مادر دل شكسته.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |