يكشنبه ۸ دى ۱۳۸۷ - ۲۹ ذيحجه ۱۴۲۹
Sun, Dec 28, 2008
فرهنگ و هنر
۴۱۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
سلامت
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
گفت وگو با مسعود دلخواه، نويسنده و كارگردان «درياچه پنهان»
لذات «نوشتن»
گفت وگو با مسعود دلخواه، نويسنده و كارگردان «درياچه پنهان»
پيداو پنهان درياچه درون
404136.jpg
[مريم جعفرى حصارلو]
مسعود دلخواه نويسنده، كارگردان، بازيگر، مترجم و عضو هيأت علمى دانشگاه تربيت مدرس است. او پيش از اين نمايش «ژوليوس سزار» را كه برگزيده كارگردانى برتر سال ۱۳۸۵ از سوى كانون ملى منتقدان بود كارگردانى كرده، از ديگر آثارش اجراى نمايش «طوبى در جنگ» نوشته محمد ابراهيميان در جشنواره تئاتر دفاع مقدس و بازى در دو اثر پرتره و مرغ دريايى به كارگردانى محمدرضا خاكى است.در نمايش «درياچه پنهان» او چگونگى تغيير و تحول فكرى يك جوان را از چارچوب هاى خشك مسائل سياسى به ديدگاه عرفانى نسبت به زندگى نشان مى دهد.
***
اولين مسئله مبهمى كه در بروشور توجه را به خود جلب مى كند، اين است كه چطور نمايشنامه اى كه توسط خود شما نوشته شده، مترجم هم دارد
اين نمايشنامه در سال ۱۹۹۳ زمانى كه من در امريكا بودم، نوشته و در ۱۹۹۸ به زبان انگليسى بازنويسى شد. حدود دو سال پيش تصميم به اجراى آن گرفتم كه مهلا صالحى علاقه خود را نسبت به ترجمه اش اعلام كرد. از سوى ديگر من هم مى خواستم بدانم كه اگر شخصى به غير از خودم اثر را ترجمه كند، ترجمه اش به چه شكل خواهد بود. با اين حال روى ترجمه نظارت داشتم و حتى برخى صحنه هاى آن را بازنويسى و حذف كردم.
موضوع نمايشنامه چيست
زندگى يك شاعر جوان آلمانى است كه از ديدگاه بسته سياسى به ديدگاهى عرفانى نسبت به زندگى مى رسد.
همانطور كه مى دانيد «موضوع» جمله اى است كه نمايشنامه نويس پيام نهايى نمايشنامه را در آن مطرح مى كند، بنابراين «قيام و پيروزى با آرامش امكان پذير است نه با خشم و خون» جمله مناسبى براى موضوع كار شما به شمار مى آيد!
اين اثر ۳ بعد زندگى را بررسى مى كند. اول بعد اجتماعى و سياسى، دوم بعد فردى و عشق و در نهايت رابطه انسان با طبيعت. اين جمله پيام بعد اول يعنى فعاليت هاى سياسى اجتماعى مى تواند باشد.
نقاط مشتركى بين گئورگ و هملت وجود دارد، از جمله مسئله شك، انتقام، سايه و يا روح پدر است كه هر دو شخصيت را دنبال مى كند و تأكيدگذارى بر شخصيت مادر و.‎/‎/ با توجه به اين نكات آيا به «هملت نگرى» توجه داشتيد
كاملاً درست است، يك همانندى ميان هملت و گئورگ پيدا كردم. هر دو شخصيت درگيرى درونى نسبت به زندگى دارند و به خودكشى مى انديشند. هر دو رابطه اى قوى با مادر دارند كه اين رابطه براى هر كدام به نوعى آزاردهنده است. حتى در نحوه اعمالشان هم مشابهت هايى پيدا كردم. براى نمونه همانطور كه هملت تله موش را كار مى كند، گئورگ هم زمانى كه به دهكده مى رود، تئاتر كار مى كند. در عين حال نمايش هملت را بسيار مناسب دانستم كه گئورگ در دهكده كار كند. چرا كه نوعى همذات پندارى با شخصيت گئورگ دارد.
نمايش بازنويسى جديدى از هملت است
نمى توان اين مسئله را ادعا كرد. چرا كه هنگام نوشتن اين اثر به هملت فكر نمى كردم، بلكه در روند نوشتن نمايشنامه به فكر هملت افتادم.
با توجه به ديدگاه هاى روانشناسى، مى توان عنوان نمايشنامه «درياچه پنهان» را مبين ناخودآگاه بشرى دانست
بله، حتى «اوبرلين» يكى از شخصيت هاى نمايشنامه در بخشى از كار مى گويد: «درياچه پنهان جايى در درون انسان وجود دارد كه مانند درياچه اى بكر و دست نخورده است.» اگرچه «درياچه پنهان» از وراى خودآگاه بررسى مى شود. خودآگاهى كه آلوده به اطلاعات است در حالى كه «ناخودآگاه» درياچه اى بكر در ذهن و يا روح كه خارج از هرگونه معيارهاى اندازه گيرى است و انسان بدون پيش داورى و تأثير از گذشته به آنجا پناه مى برد.
ايجاد فضاهاى اكسپرسيونيستى با استفاده كاربردى از پازل آشفته روايى آگاهانه بود
خير، زمانى كه در حال نوشتن اثر بودم، به كاراكترپردازى رئاليستى فكر كردم، ضمن اينكه عناصر توهم، خواب، رؤيا و كابوس را هم مدنظر داشتم و از تلفيق توهم و واقعيت شكل نهايى اين اثر به وجود آمد. اگرچه برخى لحظات فلاش بك ها، خاطراتى كه زنده مى شوند، نوع نورپردازى ها و حتى بازى ها به اكسپرسيونيسم نزديك مى شود، اما كليت كار را نمى توان در قالب آثار اكسپرسيونيستى دانست.
اما استفاده از نورهاى غليظ و شديد، مسئله خواب و توهمات گئورگ، حضور سايه و ويژگى هاى معترض گونه گئورگ يا حتى نام نمايشنامه بر ويژگى هاى اكسپرسيونيستى و سوررئاليستى اثر بشدت تأكيد مى كند
كاملاً درست است، مسلماً با ورود به حيطه خواب، رؤيا و كابوس بى اراده قدم از مرز واقع گرايى بيرون گذاشته و به فراواقع گرايى و سوررئاليسم نزديك مى شويم. اگرچه در اجرا تصاوير اكسپرسيونيستى و لحظات سوررئاليستى وجود دارد، اما در نهايت اثر قوام رئاليستى خود را حفظ مى كند. همانطور كه دقت كرديد، نمايش در نيمه اول، پر از فلاش بك ها، توهم ها، تصاوير پراكنده است كه به تدريج نوعى آرامش به وجود مى آيد.
آيا در طراحى صحنه به استيليزاسيون توجه داشتيد
پيش از اجرا به اين مسئله فكر كرديم، اما پس از دو اجرايى شدن و محدوديت هاى زمانى مجبور شديم بخشى از دكورمان با گروه معترف مشترك باشد كه لطماتى به كار زد.
به چه دليل در برخى از صحنه ها موسيقى و افكت در جهت تأكيد استفاده شده بود براى نمونه در صحنه هايى كه سايه، گئورگ را تعقيب مى كرد، ناگهان افكت خاصى پخش مى شد كه بر حضور سايه تأكيد داشت
هميشه از موسيقى زنده همراه با افكت براى ايجاد ريتم و نشانه گذارى استفاده مى كنم. در اين اثر نيز براى نشان دادن دوگانگى گئورگ و يا هنگام تعقيب و گريز سايه و.‎/‎/ از آن استفاده كاربردى كردم.
پس از احراز هويت سايه، ما شاهد فلاش فوروارد كليدى هستيم كه تصميم ذهنى گئورگ را براى انتقام نشان مى دهد. اين فلاش فوروارد، چه تأثيرى در روند نتيجه گيرى نمايش دارد
اين فلاش فوروارد يك نشانه برجسته از تحول درونى گئورگ بود. در اين صحنه او پس از دگرگونى هاى درونى و تغيير نگرش هاى بسيار، به مرحله انتخاب مى رسد و همين مسئله مبين رها شدن او از گذشته اى است كه بر زندگيش سنگينى مى كند در نتيجه دست از انتقام گرفتن برداشته.
همانطور كه مى دانيد اثر در ابتدا چكيده اى از آنچه بر گئورگ گذشته را نشان مى دهد، سپس حوادث گذشته را در انطباق با اتفاقات زمان حال قرار داده و در نهايت مسئله به طور گسترده بررسى مى شود، بنابراين آيا يك ريتم سه گانه در اثر وجود دارد
كاملاً، يعنى در ابتدا با يك درياى توفانى مواجهيد كه موج ها مدام بر ساحل مى كوبد و بعد موج هاى بزرگ را مى توان ديد و سپس درياچه آرام مى شود و آن زمان بهتر مى توان واقعيت ها را ديد.
هدف از بررسى ابعاد شخصيتى گئورگ چيست
قصد داشتم به بررسى تحول فكرى يك مرد و چگونگى تغيير نگرش او از چارچوب هاى خشك مسائل سياسى به سوى ديدگاه عرفانى نسبت به زندگى و رابطه اش با انسان و جهان بپردازم كه البته با تأثير «اوبرلين» پدر روحانى دهكده صورت گرفت.
لذات «نوشتن»
باغ گل سرخ
به روايت شيخ مصلح الدين
[يزدان سلحشور]
«درويشى را ضرورتى پيش آمد. گليمى از خانه يارى بدزديد. حاكم فرمود كه دستش ببرند. صاحب گليم شفاعت كرد كه من او را بِحِل كردم. گفتا: به شفاعت تو حد شرع فروع نتوان گذاشت. گفت: آنچه فرمودى راست گفتى و ليكن هر كه از مال وقف چيزى بدزدد قطع اش لازم نيايد والفقيرُ لاَيملِكُ. هرچه درويشان راست وقف محتاجان است. حاكم دست از او بداشت، پس ملامت كردن گرفت كه جهان بر تو تنگ آمده بود كه دزدى نكردى الا از خانه چنين يارى! گفت: اى خداوند، نشنيده اى كه گفته اند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مكوب.
چون فرومانى به سختى تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بركن، دوستان را پوستين.»
ابوعبدالله مشرف ابن مصلح يا مشرف الدين ابن مصلح الدين عبدالله شيرازى را به «شهرت»اش مى شناسيم كه «شيخ سعدى»ست و در نثر و شعر، سرآمد است و در اين فقره، كسى را قصد مجادله نيست در اين هفت قرن كه از زمانه وى مى گذرد. ولادتش را به تقريب ذكر كرده اند از ۵۷۱ تا ۶۰۶ ه.ق كه از عجايب است كه نامدارى چون او، از چه، تاريخ ولادتش در محاق است و از آن عجيب تر آنكه تاريخ وفاتش را نيز ۶۹۰ و ۶۹۵ه.ق آورده اند كه ديگر بوالعجب است چرا كه در آن زمان، از كران تا كران مشرق زمين، نامش پاينده و بر زبان ها جارى بوده و البته، ندانيم در آن روزگار، اين تسامح، به عمد بوده يا.‎/‎/ كه يحتمل به عمد بوده. چرا ندانيم!
او شاعرى ست كه شعرش بر «زبان» و طبيعت آن استوار است و ساده است و سهل و ممتنع اما در نثر، مصنوع نويس است و حاشا كه اين مصنوع نويسى را مقايسه كنيم با آثار مصنوع نويسان ديگر كه سعدى اين قلمرو را نيز به زير تيغ هنر خويش درآورده و مصنوع نويسى او، عين ساده نويسى است و انگار جملات و عبارات، از ازل چنين رقم خورده اند. شاهكار او در نثر، «گلستان» است كه بعدها بسيار مورد تقليد قرار گرفته و مقلدان، تنها، به سجع اين «اثر» توجه داشته اند و به موسيقى كلامى آن و آن ساختمندى شگفت اش را كه با جهان نگرى «روايت محور» سعدى در گپ و گفت است در نيافته اند.
«يكى در صنعت كشتى گرفتن سرآمده بود سيصد و شصت پند فاخر بدانستى و هر روز به نوعى از آن كشتى گرفتى مگر گوشه خاطرش با جمال يكى از شاگردان خويش ميلى داشت سيصد و پنجاه و نه پندش درآموخت مگر يك پند كه در تعليم آن دفع انداختى و تأخير كردى فى الجمله پسر در قوت و صنعت سرآمد چنان كه كسى را در زمان او با او امكان مقاومت نماند تا به حدى كه پيش ملك آن روزگار گفته بود استاد من كه فضيلتى بر من دارد از روى بزرگى ست و حق تربيت وگرنه به قوت از او كمتر نيستم و به صنعت با او برابرم ملك را اين سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت كنند مقامى متسع تربيت كردند و اركان دولت و اعيان حضرت و زورآوران اقاليم حاضر شدند پسر چون پيل مست اندر آمد به صدعتى كه اگر كوه، رويين، از جاى بركندى استاد دانست كه جوان به قوت از او برتر است بدان پند غريب كه از او نهان داشته بود با او درآويخت پسر دفع آن ندانست و به هم برآمد استاد از زمينش بالاى سر برد و فروكوفت غريو از خلق بخاست.ملك فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن پس پسر را زجر ملامت كرد كه با پرورنده خود بى وفايى كردى و دعوى مقاومت. به سر نبردى گفت: اى پادشاه روى زمين به زورآورى بر من دست نيافت، بلكه مرا از علم كشتى دقيقه اى مانده بود و همه عمر از من دريغ همى داشتى، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد.‎/.»
و آن «دقيقه»، همان است كه سعدى دريغ داشت و پشت پروردگان خويش به خاك آورد و مى آورد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |