يكشنبه ۸ دى ۱۳۸۷ - ۲۹ ذيحجه ۱۴۲۹
Sun, Dec 28, 2008
فرهنگ و پايدارى
۴۱۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
سلامت
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
به روايت جنگ(۷)
عكس بردارى ممنوع
به روايت جنگ(۷)
جنگ نديده ها
404145.jpg
[مانى مهر ]
- «ببخشيد! اول بايد اين ضبط صوتو روشن كنم. يه مقدار گير داره اما درست ميشه.»
- «من كلى وقت دارم. املت مى خورى »
- «بدم نمياد اما فكر نكنم موندنم به ناهار قد بكشه!»
- «مى كشه! مگه موقع اومدن نديدى كه مسير زير آتش بود. فكر كردى يه ربع مى زنن. و بعد تموم نه داداش من! شيش ساعت مى زنن. شانس آوردى كه ماشين تون چپه نشد. راستى! تو سربازى يا رسمى »
- «مهمه »
- «براى من نه، اما خواستم بدونم چون پوست ات هنوز رنگ پوست ما نشده. هنوز «منطقه امن نشينه» هنوز تهرون نشينه.»
- «اگه رسمى بودم اين طور نبود »
- «نه كه نبود. سربازشم اگه ۲۴ ماه اين ورا باشه اين طور نيس. اگه يه ماهم باشه اين طور نيس. قيافه آدما داد مى زنه كه جنگيدن يا نجنگيدن.»
- «قيافه من چى رو داد مى زنه »
- «داد مى زنه كه همين الآن مى خواى جيم شى! هر خمپاره اى كه صداش مياد، دو متر مى پرى هوا. نزديكه بخورى به سقف. اومد و شد شماها تازه باب شده. با يه ضبط صوت مياين و مى خواين جيك و پيك جنگو بيرون بكشين. مگه مى شه كلى آدم تو اين سنگرها، شهيد شدن. كلى آدم پاشونو، دستشونو دادن. اونوخ شما با يه ضبط صوت كه هميشه خدا شاسى ش خرابه، مياين اينجا و فكر مى كنين همه چى رو براى آينده حفظ كردين. نمى شه. به خدا نمى شه. به پيغمبر نمى شه. تو عمرت يه تير انداختى تو عمرت يه بار سوت خمپاره رو قبل از اينكه دو مترى ت بخوره زمين، شنيدى نشنيدى! مى دونم كه نشنيدى. ميدونى به شما كه با پوتين هاى تازه از انبار گرفته و لباساى سبز خط اتودار مياين اين ورا چى مى گن »
- «ببين! هر كى بايد كار خودشو انجام بده. كار مام اينه.»
- «نشد! ميدونى چى مى گن »
- «نه! شما بگو»
- «نه! نمى گم. بالاخره خودت مى شنوى و حظ مى كنى.»
- «اين طرفا، رفتارتون با هر كى كه از تهرون اومده باشه، اين طوريه يا فقط با من.‎/. »
- «املت مى خورى نخواستم ناراحتت كنم. خواستم بدونى جنگ يه چيزيه؛ اين ضبط صوت بازى چيز ديگه. مطمئنم كه خودت نخواستى بياى خط يك، رئيس ات خواسته. مطمئنم سربازى، از اونا كه آموزش نديده، لباس نظام تنشون مى كنن و سرشون اونقد مو داره كه مى شه موهارو شونه كرد. مطمئنم كه.‎/.»
- «ببين! ضبط درست شد. مى خواى حرف بزنى يا نه »
- «مى خواى املت بخورى يا نه »
- «نه!»
- «زرشك! همين اول قضيه كم آوردى. اونى كه مى خوام درباره اش حرف بزنم، املتو خورد. اين حرفا كه بهت زدم، پهلوى اون حرفا كه روز اول بهش زدم هيچ بود اما املتو خورد. درست و حسابى هم خورد و بعد خودش بلند شد و با خاك نمدار، تابه رو شست.‎/.»
- «با خاك »
- «آره خاك! مى گم پوتينات هنوز نوى نواند! اينجا كه مايه ظرفشويى نيست. تنها چيزى كه روغنو پاك مى كنه، خاكه.»
- «ضبطو روشن كنم »
- «نه! وايسا منو نيگا كن. روشن كن ديگه!»
- «گفتى ايرانى نبود »
- «نه! نبود. فارسى رو زياد خوب حرف نمى زد. عربيش بهتر بود و براى همين هم گذاشته بوديمش پاى بيسيم كه روى فركانساى مختلف بچرخه و حرفاى عراقيارو شنود كنه.»
- «همون اول گذاشتينش سر اين كار »
- «آره! به محض اينكه ديديم از ماشين آذوقه پياده شد گذاشتيمش سر اين كار! عقل ات كجا رفته به هر كسى مگه اين كار حساسو ميدن شيش ماه «چك»اش كردم. وقتى اومده بود ظاهرش به بچه هاى توى سنگر نمى خورد. فقط مال موى حنايى يا چشماى آبى اش نبود، رفتارش از جنس ما نبود. اما بعد شد. خيلى سعى كرد. من شاهد بودم. همه كار كرد. حتى دو سه برابر بچه هاى هموطن كه مى اومدن جبهه.»
- «از كجا اومده بود »
- «از پاريس! بعدها البته گفت. اصالتاً بلژيكى بود. توى تونس مسلمون شده بود. تو پاريس، تغيير مذهب داده بود. بعد اومده بود ايران. شيعه دوازده امامى شده بود توى قم. بعد هم سفارشى اومده بود خط براى جهاد. خودش اينطور مى گفت. هنوز لباساش مال پاريس بود و سر و وضع اش اروپايى بود. خب! ما شك كرديم. گفتيم نكنه نفوذى باشه. نبود. امتحانش كرديم. هزار جور امتحانش كرديم. آخرش خودش خواست كه توى حمله باشه. نامه اومده بود كه نباشه. نامه اومده بود كه اين آدم بهش نيازه براى تبليغات برون مرزى براى دفاع از آرمان هاى اين مردم، توى اروپا.‎/.»
- «شهيد شد »
- «بالاخره توى املت چند تا تخم مرغ بزنم يكى يا دو تا »
- «املتو ولش كن. چى شد »
- «شهيد شد. موقعى كه يكى از بچه هارو كه زخمى شده بود داشت مى رسوند عقب، يه تركش رفته بود روى پيشونيش. 12 ساعت بعد از تموم شدن عمليات، بالاى سرش بودم. هنوز نفس مى كشيد. اما دكتر گفته بود موقتيه. نصف پيشونيش رفته بود اما باز نفس مى كشيد. زير لب قرآن مى خوند. حتى با من شوخى هم كرد. گفت: «املت درست مى كنى بخوريم » توى جيباى پيرهنش، چند تا كاغذ بود كه فرنگى نوشته بود احتمالاً فرانسوى. درشون آورد و گذاشت توى دستام. گفت كه براى مادرش نوشته. گفت كه بايد دست مادرش برسه. اين جور موقع ها نبايد گريه كرد چون روحيه كسى كه زخمى شده خراب ميشه. من شروع كردم به جوك گفتن. گفتم: «قصه اون بابا رو شنيدى كه بهش گفتن برو دم در فلانى و طورى كه خونواده ش شوكه نشن، خبر شهادت پسرشونو بده و اونم رفت و زنگو زد و از توى آيفون يكى پرسيد كيه طرفم گفت: منزل شهيد حسينى » شروع كرد خنديدن؛ يا سرفه؛ اما به هر حال مى خنديد. گفت: «تكراريه!» خب! بود! كاريش نمى شد كرد. توى اون وضعيت هيچ كارى نمى شد كرد. وسط خنده هاش، تنها چشم سالمشو بست و ديگه هم باز نكرد.‎/.»
- «كاغذا دست مادرش رسيد »
- «از طريق بنياد شهيد رفت به وزارت امور خارجه و از آنجا هم به سفارت ايران در پاريس و از بقيه شم خبر ندارم.‎/.»
- «خاطره خوبى بود. خوب دراومد.‎/.»
- «يه تخم مرغ يا دو تا »
- «برمى گردم.‎/.»
- «گفتم كه راه زير آتيشه. حرف گوش نمى دى. بشين. يكى يا دو تا »
- «دو تا !»
- «به گمونم بچه بدى نباشى اما بايد ديد!»
- «دير اعتماد مى كنى »
- «به جنگ نديده ها، آره! تو كه زنگ خونه مردمو نمى زنى كه بپرسى منزل شهيد حسينى !»
عكس بردارى ممنوع
نيلوفرهاى آبى
404166.jpg
[فريد قدمى ]
رديفى از سربازان دشمن، دست ها به روى سر، در حالت تسليم ايستاده اند و پسرى نوجوان (كه ريش اش هنوز درنيامده) اسلحه اى به دست در كنار آنان ايستاده است. اغلب سربازان دشمن تجاوزگر (كه حالا اسير شده اند) رو به دوربين دارند و هر كدام شان دست كم ۱۰ سالى از نوجوان اسلحه به دست بزرگ ترند. گويى در انتظار ظهور معجزه اى از دستگاه دوربين اند. دوربينى كه لااقل به آنها نگاه مى كند.
پسرك نوجوان نه به دوربين مى نگرد و نه به سربازان اسير شده دشمن. نگاه او شايد به چهره اى و يا چيزى در پشت دوربين است. چهره يا چيزى كه ما آن را نمى بينيم. يا شايد او به درون خودش خيره شده است. چهره اى آنچنان غمگين و آرام دارد كه اثرى از خشم در نگاهش نيست. حتى اسلحه اش را به سمت دشمنان ايستاده در حالت تسليم، نشانه نرفته است. اين همه سرباز اسير شده، نشان از پيروزى بزرگى دارند. سربازان تجاوزگر دشمن اسير شده اند و شايد شهرى كه خرمشهر نام دارد، آزاد شده است.
در نگاه پسرك اما خبرى از شادى نيز نيست. نه خشم و نه شادى. او حتى به سربازان دشمن نگاه نمى كند. شايد نگاه به آنان تنها بر غمش مى افزايد. شايد او هم خانه اى داشته كه همين سربازان در حالت تسليم ويرانش كرده اند يا شايد مدرسه اى داشته كه خراب شده است.
شايد پدر، مادر، خواهر، برادر و يا دوستى را در جنگ از دست داده است. من فكر مى كنم او به اندوه درونش خيره شده است. تفنگى كه در دست دارد، مى توانست شاخه گلى باشد كه به معلمش مى دهد، اما حالا به قول يانيس ريتسوس، شاعر يونانى، تفنگ ادامه دست اوست.
او تفنگش را برداشته تا از سرزمين اش دفاع كند، سرزمينى كه همين سربازان تجاوزگر، خواب آرام برايش نگذاشتند. با تانك ها و موشك ها و نارنجك هاشان. و اينك پسرك نوجوان، اسلحه اى به دست دارد و جاى يك شاخه گل سرخ، هزار هزار نيلوفر آبى در دلش روييده است.
من نمى خواهم به چهره سربازان دشمن بنگرم، تنها مى خواهم توى عكس دست ببرم و چند شاخه نيلوفر آبى از دل پسرك بچينم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |