در اوايل سال ۱۹۱۸ ميلادى در حالى كه ژنرال دنسترويل انگليسى مى كوشيد تا خود را در برابر تصاحب چاه هاى نفت و مبارزه با نفوذ عثمانى ها در قفقاز به آن ايالت برساند در قفقاز به جز بلشويك ها و «حكومت كماليون» كه طرفداران «مصطفى كمال پاشا» ژنرال معروف عثمانى بودند حكومت ديگرى كه به رسميت شناخته شود وجود نداشت. ضمناً غير مستقيم هر دو با انگليس ها در جنگ بودند. دولت انگليس هم به «يونان» كمك مى كرد تا عليه عثمانى بجنگد، لذا «بلشويك ها» و عثمانى ها به سود خود دانستند كه با هم وارد عقد قراردادهايى شده و به يكديگر كمك نمايند. «دولت كماليون» احتياج به پول و مهمات داشتند و بلشويك ها احتياج به «آذربايجان قفقاز»، مخصوصاً به «باكو» از لحاظ چاه هاى نفت و بندر آن، براى تسلط به بحر خزر و غيره. البته عثمانى ها حاضر نبودند تمام اراضى فتح شده را پس بدهند اما حاضر بودند در ازاى دريافت مبالغ گزافى پول و اسلحه، قفقاز را تخليه كنند و تحويل بلشويك ها بدهند.
از اين رو بلشويك ها مقدار زيادى از جواهرات سلطنتى و طلا كه جمعاً بالغ بر دو ميليون منات طلا مى شد توسط يك طياره (هواپيما) براى عثمانى ها فرستادند و چند كشتى اسلحه نيز از راه درياى سياه ارسال داشتند و قراردادى در ۷ بهمن ۱۲۹۸ بستند كه طبق اين قرارداد دولت بلشويكى «لنين» اراضى «قارص» و «اردهان» دو منطقه جنوب غربى ارمنستان را به عثمانى واگذار كرد. بدين ترتيب بر اثر اين معامله «بلشويك ها» بدون زحمت، شبانه وارد بادكوبه شدند. البته مليون آذربايجانى از اين طرز رفتار بى اندازه عصبانى شدند به طورى كه بعدها اعلام كردند «عثمانى ها ما را به بلشويك ها فروختند».
«پروفسور سارولئا» راجع به اين اتحاد نظامى و سياسى عثمانى وحكومت بلشويكى شوروى چنين مى نويسد:
«اتحاد نظامى و سياسى عثمانى و حكومت جديد بلشويكى يكى از دلايل پيشرفت هاى سياسى بلشويزم در آسيا بود. «تزاريسم» قرن ها عثمانى را دشمن خونى روسيه مى دانست، اينك عثمانى ها همكار حكومت روسيه شده بودند. اين اتحاد از ابتداى امر موفقيت هايى در بر داشت كه از همه مهم تر، موضوع «يونان» بود كه به نفع عثمانى تمام شد. زيرا بدون كمك نظامى بلشويك ها قشون عثمانى بر يونانى ها پيروز نمى شد و عثمانى نمى توانست فتوحات خود را تا آسياى صغير بسط دهد. در وهله دوم اتحاد عثمانى و بلشويك براى استقلال ارمنستان مفيد واقع شد زيرا اين كشور از طرف بلشويك ها و عثمانى ها مورد حمله قرار گرفت و تلفات و كشتارهاى وحشت آورى رخ داد. يك ارمنى به نام «كاراخان» براى محو استقلال وطن خود روى افكار «انترناسيوناليسم» خدمات مهمى به «لنين» كرد، او معاون «كميسر خارجه» بلشويك ها و مورد اعتماد «چيچرين» بود. اين شخص مأمور بود كه حس مليت و وطن پرستى را از ملت ارامنه دور كرده، روحيه آنها را تخريب و تئورى انترناسيوناليسم (جهان وطنى) را جايگزين «ناسيوناليسم» كند.
در وهله سوم اتحاد عثمانى و شوروى موجب موفقيت هايى براى عثمانى در «كنفرانس لوزان» شد. بعد از اين واقعه در «بادكوبه» كه مركز «آذربايجان قفقاز» بود، حكومت بلشويكى تابع مسكو برقرار شد و ارتش عثمانى آذربايجان را طبق همان قرارداد تخليه كرد ولى ظاهراً تا ۳۰ سپتامبر ۱۹۲۰ (مهر ۱۲۹۹) اين جمهورى مستقل بود تا اين كه در اين تاريخ «آذربايجان» اختيار كليه مناسبات سياسى- تجارى - ارتش و خلاصه همه چيز خود را طبق قراردادى به «دولت روسيه كمونيستى» واگذار كرد.
دنباله خاطرات ژنرال دنسترويلاكنون كه تا حدودى دانستيم كه در آن ايام درقفقاز چه مى گذشت، بازمى گرديم به خاطرات «دنسترويل». در شماره هاى پيشين خوانديد كه اين ژنرال انگليسى مأمور تشكيل يك ارتش جديد مستعمراتى بود كه نفرات آن از ميان ملل تحت انقياد بريتانيا و مستعمرات آن كشور تأمين مى شدند. «دنسترويل» در اوايل ۱۹۱۸ با هيأت همراه خود به انزلى رفت تا از آنجا به باكو برود و نقشه هاى سياسى و مستعمراتى انگلستان را در آن قلمرو پياده كند، ليكن بلشويك ها كه در بندر «انزلى» مستقر شده بودند به او اجازه عبور ندادند و او از همان راه كه آمده بود به همدان بازگشت. «دنسترويل» در مدت اقامت چندين ماهه خود در همدان، يك سازمان جاسوسى قوى را پايه گذارى كرد و بدين ترتيب قلمرو وسيعى از همدان تا ماوراء خزر، زير پوشش اين سازمان اطلاعاتى قرار گرفت. در اين موقع از لندن به «ژنرال دنسترويل» فرمان داده شد كه در همان جا كه هست بماند تا دستور حركت به سوى ماوراء خزر بار ديگر صادر شود. در اين هنگام سازمان امنيتى او، اطلاع داد كه «ميرزا كوچك خان» آماده حركت به سوى قزوين است و اگر قزوين به دست جنگليان بيفتد، سقوط تهران حتمى است. «دنسترويل» كه «كلنل بيچراخوف» افسر قزاق روس و افراد او را اجير بريتانيا كرده بود، بى درنگ به سوى قزوين حركت كرد و شهر قزوين به طور ناگهانى به تصرف نيروهاى بريتانيا درآمد. اكنون دنباله خاطرات «ژنرال دنسترويل»:
اوضاع نگران كننده بود در اين موقع وضعيت شهر قزوين به قدرى درهم و برهم و منقلب بود كه از مركز به «بانك شاهى» امر شد فوراً بانك را تعطيل نمايند و مستخدمين آن به تهران حركت كنند زيرا بانك شاهى رشت به دست قواى جنگل مصادره شده بود و بيم آن مى رفت كه در قزوين نيز اين كار تكرار شود.
اخبار رسيده از رشت حاكى از آن بود كه: «مستر اوكشوت» مدير «بانك شاهى» و «مستر ماكلورن» قونسول انگليس از طرف قواى جنگل دستگير و توقيف شده اند و «كاپيتن نوئل» هم كه با اطلاعات و راپورت هاى مهم از تفليس وارد شده و به نزد ما مى آمد، دستگير شده است. دو نفر اولى كه تحت مراقبت شديد واقع نشده بودند، پس از تحمل چند ماه اسارت، فرار اختيار كرده به طرف انزلى گريختند ولى برخلاف مقررات جنگى با «كاپيتن نوئل» بدرفتارى مى شد، در حالى كه «ميرزا كوچك خان» مدعى بود كه طرز رفتار او با اسراى جنگى عيناً مثل اروپايى هاى متمدن مى باشد. «نوئل» را از همان روز اول گرفتارى، خيلى سخت تحت مراقبت قرار دادند و همين طور در حبس مانده بود تا اينكه پنج ماه بعد، پس از شكست قواى جنگل و عقد قرارداد با آنها، موفق به استخلاص آنها شديم البته چندين مرتبه «نوئل» اقدام به فرار كرد و هر بار گرفتار شد. نسبت به او خيلى سختگيرى مى نمودند.
در اين هنگام «كلنل بيچراخوف» مى توانست به طرف «منجيل» پيش برود و خيلى هم داوطلب اين كار بود ولى در اين موقع هنوز براى من قوايى نرسيده بود كه بتوانم پشت سر او را تأمين نمايم و اين موضوع خيلى خيلى وضعيت مرا مشكل كرده بود. عاقبت من به او وعده دادم كه اگر يك هفته ديگر صبر كند و مهلت بدهد، من خواهم توانست پشت سر او را با طيارات (هواپيماها) و اتومبيل هاى زره پوش، محافظت و تأمين نمايم. بدين منوال من ۱۰ هفته تمام او را با مواعيد خود معطل كردم تا اين كه بالاخره قواى كمكى رسيد و آن وقت ما نقشه خودمان را با موفقيت تام به موقع اجرا گذاشتيم. البته مدت ۱۰ هفته انتظار براى هر دو طرف، خيلى ناگوار شده بود و كار ما به جايى رسيده بود كه طرفين بناى گله و شكايت را گذاشتند و ما يكديگر را مورد ملامت قرار مى داديم.
در اين هنگام تصميم گرفته شد كه فوراً به استخدام داوطلب ايرانى نيز اقدام شود و براى اجراى اين منظور چند نفر «صاحب منصب آزاد» نامزد و تعيين گرديدند.
صاحب منصب اتريشى در لباس زنانهدر اين موقع يكى از نقشه هاى عمده من اين بود كه از پيشرفت قواى دشمن به طرف نواحى شمال شرقى ايران جلوگيرى كنم. ما در اجراى نقشه مزبور موفقيت حاصل نموده و يكى از صاحب منصبان فعال و متنفذ اتريشى را دستگير كرديم. صاحب منصب مذكور را قزاق ها روز ۲۱ ماه مارس به اتفاق يك نفر صاحب منصب جزو عثمانى كه سمت مترجمى او را داشت، دستگير كردند.
صاحب منصب اتريشى، لباس زنانه ايرانى بر تن كرده بود ولى طرز راه رفتن و قد بيش از حد بلندش، او را مورد سوءظن قرار داده و موجب گرفتاريش گرديد. صاحب منصب عثمانى هم لباس روستائيان ايرانى را پوشيده بود و قطعاً اگر تنها بود شناخته نمى شد. تنها خواهش صاحب منصب اتريشى اين بود كه قدرى نان اروپايى به او داده شود. وقتى به او اخطار شد كه ما خودمان دو ماه است با نان سنگك گذران مى كنيم بى نهايت حيرت زده شد ولى يك هفته بعد ما او را به نانى كه خواهش كرده بود ميهمان كرديم زيرا: با مصالح خريدارى شده از روس ها، نانوايى خودمان را به راه انداختيم.
تمرينات چريكى در دهات اطراف قزويندر همان ايام در دهات مجاور شهر قزوين مشق و تعليمات نظامى افراد داوطلب تحت تعليمات افسران عثمانى، جريان داشت و معلوم بود كه نتيجه آن بالاخره متوجه ما گرديده و عليه ما خواهد بود. ما فوراً اقدامات مؤثرى جهت جلوگيرى از اين قبيل تعليمات به عمل آورديم. پر واضح است تعليم و مشق دادن افراد داوطلب فوراً و آناً منتهى به تعرض و حمله نمى گرديد و براى پيشرفت و عملى كردن آن منظور، مدت ها وقت لازم بود ولى چون مى دانستيم اهميت اين قبيل عمليات و مضار ادامه آن از «قطعنامه» صادر كردن در مجالس ميتينگ به مراتب بيشتر است، لذا از ادامه و توسعه آن به طور قاطع جلوگيرى كرديم.
قحطى و مرگ و مير مردمدر اين موقع كمك و مساعدت عملى، به قحطى زدگان شروع شد و با موفقيت تمام ادامه پيدا كرد. عواقب قحطى واقعاً مدهش و وحشت آور بود. در موقع عبور از خيابان هاى شهر قزوين در هر قدم، انسان با منظره هاى دهشتناك مصادف و مواجه مى شد و هيچ كس طاقت ديدن اين مناظر را نداشت به استثناى مردمان خونسرد مشرق زمين كه مى گفتند «تقدير چنين است»!! مردم بيچاره همين طور در كوچه و معابر از شدت گرسنگى جان مى دادند و هيچ كس به فكر آنها نبود و جنازه آن سيه روزان موقعى از معابر برداشته مى شد كه لزوم دفن فورى آن محسوس مى شد. در يكى از معابر شهر، من با جنازه بچه اى كه تقريباً ۹ سال بيشتر نداشت مصادف شدم. معلوم بود كه طفل بيچاره در همان روز مرده بود سر و صورت بچه ميان گل و لاى فرو رفته بود. مردم بدون اعتنا از برابر آن طفل مثل اين كه يك قضيه و يا واقعه عادى باشد، عبور مى كردند.
سرانجام روز موعد فرا رسيدعاقبت، فصل بهار اولين آثار و علائم فرارسيدن خود را جلوه گر ساخت. ليكن غفلتاً و برخلاف انتظار در اوايل ماه «آوريل» برف مجدداً شروع شد و مثل اين بود كه در مجادله و كشمكش بين زمستان و بهار، زمستان غلبه كرده باشد. بدين ترتيب، خيال اقدام به عمليات جنگى، تا ماه مه با آن بارندگى هاى متوالى غيرعملى به نظر مى آمد.
همان روز كه برف مجدداً شروع به باريدن كرد، من غفلتاً به خيال غريبى افتاده، تصور نمودم كه؛ آن روز وحشت افزاى معهود فرارسيده است! در اين زمان عوامل اطلاعاتى هم پى در پى نفس زنان خبر مى آوردند كه اهالى شهر به سرعت و با جديت هرچه تمام تر مسلح مى شوند و حاكم شهر شخصاً مشغول تقسيم و توزيع اسلحه و مهمات مى باشد و حكم كرده است كه به انگليس ها حمله ور شوند. اين خبر نزديك به حقيقت بود و ما هم براى استقبال مرگ و انهدام قطعى، خودمان را آماده ساختيم. ليكن از تحقيقاتى كه بعداً به عمل آمد معلوم شد انقلابى در كار نيست و نظريات و مقاصد ديگرى در كار بوده است.
چون در آن موقع مناسبات و روابط من با حكومت خوب و رضايت بخش بود هيچ نمى توانستم باور كنم كه اين طور غدارانه با ما رفتار نمايند. ولى به استناد اين كه در موقع جنگ به هيچ كس نبايستى اعتماد كرد من هيچ وقت به دوستان ايرانى خودم اين اندازه ها اطمينان پيدا نمى كردم كه به كلى از رعايت حزم و احتياط دور باشد، ولى از طرف ديگر تجربه به من ثابت كرده بود كه اعتماد و اطمينان به اين و آن، دور از احتياط نبوده بلكه غالباً نتايج مقرون به حقيقت در بر دارد. در اين موقع مطابق آن چه كه گفته و شنيده شد، تفصيل واقعه از اين قرار بود: يك نفر قزاق ايرانى از طرف حكومت دستگير و محبوس شده بود. قزاق هاى «بيچراخوف» به تصور اين كه يكى از رفقاى آنها بازداشت شده، فوراً به شهر آمده درصدد محاصره زندان برآمدند.
اين اقدام قزاق ها، پيمانه طاقت و تحمل حكومت را لبريز كرده، به كسانش فوراً امر داده بود تحت سلاح رفته و با قزاق هاى روسى شروع به زد و خورد نمايند.
مناقشه وقتى خاتمه پيدا كرد كه «ژنرال باراتوف» شخصاً به محل مناقشه آمده و پس از تحقيقات و اطلاع از كيفيت واقعه، قزاق ها را متقاعد كرده و آنها را به سربازخانه فرستاد.
روز سوم ماه آوريل «ژنرال بايرن» با «اشلون دويم» كه عبارت از ۲۰ نفر صاحب منصب و ۲۰ نفر تابين [پيروى كننده] بود وارد همدان شدند. ورود و اضافه شدن اين عده به قواى كوچك ما، خيلى اسباب اميدوارى و مايه مسرت بود. عده اى صاحب منصب نخبه و كارآزموده انتخاب و اعزام شده بودند منجمله، «كاپيتن دونگو» كه از خبرنگاران نظامى معروف بود و زبان روسى را هم خيلى خوب مى دانست، همراه آن عده بود و ما از آمدن او فوق العاده خوشوقت شديم. «كاپيتن ايو» هم كه جزو مهندسين نظامى و از تحصيلكرده هاى روسيه بود همراه آنها آمده بود، وجود او هم براى احتياجات قواى كوچك ما خيلى لازم بود.
يكى ديگر از مأمورين كه به قواى ما اضافه شد ليوتنان (ستوان) اكبر يكى از فرنگى مآب هاى ايرانى بود كه با انگليس ها روابط ويژه اى داشت. مصاحبت و خدمات او هم براى ما خيلى ذى قيمت بود. در تمام مدت مسافرت ما از بغداد به انزلى و بعد هم از انزلى الى همدان، فقط يك مرتبه به طرف ما شليك شده بود و من از اين واقعه خيلى در شگفت بودم. ليكن با روس ها طور ديگر معامله مى شد و آنها هميشه در بين راه ها به يك حادثه و پيشامد سوئى برمى خوردند. در اواخر ماه مارس يك اتومبيل باركش كه شش نفر مسافر روسى همراه داشت در نزديكى همدان مورد حمله واقع گرديده و كليه مسافرين آن به قتل رسيدند.
پشت گردنه «سلطان بولاغى» به يك اتومبيل ديگر روسى حمله و يورش به عمل آمد و سه نفر مستخدم كشورى روس كشته شدند. ولى سومين حمله و هجوم به اتومبيل باركش روسى در سربالايى هاى گردنه «سلطان بولاغى» با موفقيت دفع گرديد.
|
|
در حالى كه مبارزه مسلحانه ميان مسيحيان و تاتارها در شهر بادكوبه به اوج خود رسيده بود نيروهاى تازه نفس عثمانى به بندر باكو نزديك تر مى شدند
|
من علت اين وقايع و پيشامدها را در اين نمى بينم كه نظريات و روابط ايرانى ها نسبت به ما بهتر از روس ها باشد. جز اين كه كليه حوادث مذكوره را ناشى از عدم مآل انديشى و بى احتياطى خود روس ها فرض مى كنم، زيرا دليل موجه ديگرى در دست ندارم و اين گونه بى احتياطى در طرز مديريت روسى خيلى عادى است.
نظير همين وقايع در جاده قزوين و انزلى هم تا زمانى كه آخرين دسته قواى روس از حدود ايران خارج مى شدند، پى در پى روى مى داد.
هر روز مرتباً جلوى اتوبوس ها گرفته مى شد، ماشين ها را آتش مى زدند و مسافرين را به قتل مى رساندند. در صورتى كه ما در تمام مدت توقف خودمان در ايران، به استثناى تلفات وارده در جنگ، يك اتومبيل هم از دست نداديم و يك نفر هم بين راه ها، از ما كشته نشد.
براى اواخر ماه مارس يك دسته ۳۰ نفرى ديگر به ما ملحق گرديدند و در همان موقع طيارات (هواپيماها) هم از بغداد پرواز كرده به همدان وارد شدند. اين قوه كوچك و كمك مختصر، در انظار ايرانيان مبدل به يك قواى مهمى شده فوراً به تهران راپورت (گزارش) داده بودند كه يك «باتاليون» تمام، كمك رسيده، بدين ترتيب تأثيرات روانى ورود آئروپلنها (هواپيماها) براى ما اهميتش از قواى زيادى كه ممكن بود اعزام شوند، خيلى بيشتر بود.
ورود آن قواى اندك و آئروپلنها (هواپيماها) نشان مى داد كه «اردوى بين النهرين» نزديك شده و بزودى كمك هاى مهمى به ما خواهد رسيد. ضمناً روس ها و عثمانى ها، هيچ يك در اين منطقه آئروپلن (هواپيما) نداشتند.
ورود هواپيماها كه سلاح جديدى به شمار مى آمد و شايعه ورود يك «باتاليون» قواى كمكى جديد و آئروپلنهاى (هواپيما) زياد، در تهران كه پايتخت دوردست ايران است و دشمنان ما در آنجا آشيانه محكمى بنا كرده بودند و عليه انگليس تحريكات مى نمودند، تأثيرات عمده بخشيد. در اين موقع وضعيت و موقعيت سفارت انگليس در تهران خيلى ناگوار بود.
اولتيماتوم مقامات ايرانى به «كلنل بيچراخوف»در اين هنگام حكومت ايران فهميده بود كه ما با «پالكونيك بيچراخوف» ائتلافى منعقد داشته و بر اثر آن موفق شديم كه از پيشرفت قواى «ميرزا كوچك خان» به طرف قزوين ممانعت نماييم و به خيال افتادند كه بين ما تفرقه بيندازند. بنابر اين، سياست عاقلانه اى را تعقيب نموده، يادداشت فورى و شديداللحنى براى «بالكونيك بيچراخوف» فرستادند مبنى بر اين كه: مدت زمان قرارداد فيمابين حكومت ايران و روسيه و مهلت به فرماندهى قواى روس در مورد تخليه قطعى اراضى ايران، منقضى شده و بايستى به فوريت از حدود ايران خارج شوند و چنانچه فوراً اقدام به تخليه نكنند حكومت ايران به اتخاذ تدابير شديد، ناچار خواهد بود. «بيچراخوف» فوراً بدون تزلزل و ترديد جواب داد كه براى اجراى امر و تخليه ايران حاضر است وليكن قواى ميرزا كوچك خان مانع حركت او شده است.هيأت نظامى ما در اين هنگام رفته رفته كه شكل بين المللى به خود گرفته بود يعنى سه نفر صاحب منصب فرانسوى هم به عده ما اضافه شدند.صاحب منصبان مذكور مأموريت داشتند تحت رياست «كلنل شاردين» به قفقاز بروند. دو نفر از آنها چندى بعد به فرانسه بازگشتند و تنها «ليوتنان پوآدبار» كه جوان بسيار زرنگى بود، تا آخر كارزار يعنى سقوط شهر «بادكوبه» با ما همراه بود.
البته در مدت اقامت ما چند بار هم سوء قصد نسبت به جان صاحب منصبان به عمل آمد ولى به سوء قصد شدگان آسيبى نرسيد زيرا اولاً سوء قصد كنندگان در تيراندازى مهارت نداشتند و ثانياً از فواصل دور اقدام به سوء قصد مى شد. يكى از سوء قصد كنندگان با يكى از صاحب منصبان روبه رو شده طپانچه را به طرف او كشيده بود وليكن صاحب منصب پيشدستى كرده اسلحه را از دست او گرفته بود.
در روزهاى آخر ماه مارس ۱۹۱۸ جريان امور رو به بهبودى گذاشت زيرا قشون روس تخليه اراضى ايران را تمام كرده بود و ما با «بيچراخوف» در عمليات خودمان كاملاً آزاد شده بوديم. زيرا كلنل بيچراخوف به نيروهاى انگليسى پيوسته بود و جزو نيروهاى ما به شمار مى آمد مقررات قراردادى كه فيمابين ما منعقد شده بود از هر دو طرف به رسميت شناخته مى شد وليكن نگرانى بزرگى كه در مقابل داشتيم اين بود كه مبادا يك روزى غفلتاً پيمانه صبر و طاقت قزاق هاى «بيچراخوف» لبريز شود و ما را تنها گذاشته به وطن اصلى خود در شمال قفقاز بروند. قزاق هاى روسى «بيچراخوف» كه خودشان را براى جنگ با بلشويك ها در اختيار ما گذاشته بودند هر روز از سرگردانى و بلاتكليفى خود شكايت مى كردند و من با آن كه مى دانستم كه حركت آنها به طرف درياى خزر با نقشه كلى ما موافق است وليكن براى عملى شدن آن چندين هفته وقت لازم بود. اين موضوع فكرم را پريشان كرده بود زيرا گمان نمى كردم بتوانم آنها را تا ورود قواى كمكى آرام نگاه دارم.
اگرچه ايرانى ها نسبت به دسته كوچك ابواب جمعى من كه عبارت از ۱۲ صاحب منصب و دو نويسنده قشونى و ۴۱ نفر شوفور (راننده) و يك اتومبيل زره پوش و ۳۰ نفر پياده نظام بود، نهايت احترام را به عمل آورده و آنها را يك اردوى چندين هزار نفرى تلقى مى كردند وليكن با نبودن مقدار كافى قشون و با يك اردوى خيالى! ممكن نبود ما بتوانيم وارد عمليات بشويم در صورتى كه ما ناچار بوديم در آينده خيلى نزديك، شروع به عمليات كنيم.
پيامى از سوى مسيحيان باكودر روز ۲۲ آوريل ۱۹۱۸ قاصدى از بادكوبه به قزوين رسيد، او حامل پيامى از سوى مسيحيان بود. مسيحيان از ما خواسته بودند كه براى كمك به آنها بشتابيم.
در «بادكوبه» يك حكومت بلشويكى به رياست يك ارمنى به نام «شائوميان» بر سر كار بود ولى مردم بادكوبه از بلشويك ها فوق العاده ناراضى بودند و معلوم بود كه حكومت «شائوميان» رفته رفته دارد ضعيف مى شود.
اوضاع بحرانى بادكوبهدر ماه مارس ۱۹۱۸ در خيابان هاى بادكوبه زد و خوردهاى شديدى ميان مسيحيان و تاتارها روى داد و در اين درگيرى ها قسمت عمده بناهاى قديمى محله تاتارنشين توسط مسيحيان تخريب شد و در حالى كه مبارزه ميان مسيحيان و تاتارها به اوج خود رسيده بود نيروهاى تازه نفس عثمانى نيز به شهر بادكوبه نزديك تر مى شدند.قاصدى كه از «بادكوبه» پيام مسيحيان را آورده بود، يك دكتر ارمنى بود. يك روز كه با او مشغول گفت وگو بودم، خبر رسيد كه يك افسر نيروى دريايى عثمانى توسط افراد انگليسى بازداشت شده است. اين افسر عثمانى كه از دربه درى و گرسنگى به جان آمده بود، تنها خواهشى كه داشت اين بود كه غذايى به او بدهيم و اجازه بدهيم كه مدتى استراحت كند.
استخدام داوطلبان ايرانىما هنگامى كه در همدان استقرار يافته بوديم و بعداً كه ستاد خود را به قزوين انتقال داديم مشغول استخدام نفرات داوطلب شديم. در قشون ما، هر دسته قواى داوطلب، از ۶۰۰ نفر تشكيل مى شد و مأموريت نيروهاى داوطلب اين بود كه با راهزنان برخورد كنند و جاسوسان آلمانى و عثمانى رادستگير نمايند. نيروهاى داوطلب ضمناً در مناطق خطرناك وظايف قره سورانى (پليس راه و ژاندارمرى) را نيز عهده دار بودند. ايرانى ها در خدمت نظام و سربازى افراد خطرناكى نيستند ولى اوضاع كنونى با گذشته فرق دارد و خيلى خطرناكتر از بحران هاى گذشته خواهد شد، زيرا مملكت ايران در حال حاضر پر از اسلحه و مهمات شده است و ايرانيان قسمت عمده آن را از قشون روس خريدارى نموده اند و بقيه را هم به زور گرفته اند. آلمانى ها هم مقادير معتنابهى اسلحه و مهمات وارد نموده اند.
پيشرفت قواى عثمانى به طرف تبريز فعلاً چندان سريع نيست و ممكن است با مساعدت «جلوها» و ساير طوايف كه در نواحى جنوب درياچه اروميه ساكن هستند موقتاً از پيشرفت آنها ممانعت شود. همين چند روزه من خيال دارم ۱۲ نفر صاحب منصب و هشت نفر نظامى را مأمور كنم كه براى تشكيل دسته جات داوطلب مدافع، به سمت تبريز حركت كنند.
با ايرانيان چگونه بايد رفتار كرد من اطلاعاتى راجع به نقطه نظر حكومت پادشاهى انگلستان نسبت به نهضت دموكراسى ايران پيدا كرده ام.
به عقيده من، ما نبايستى طورى رفتار كنيم كه ايرانيان هوشيار نشده و نفهمند كه ما با اين كه خودمان يك مملكت دموكراسى هستيم در مملكت آنها ملاكين و سرمايه داران عمده را عليه نهضت دموكراسى ايران تقويت مى كنيم.
البته در عين حال ما نبايستى با طبقات ممتازه ملاكين ايران، قطع رابطه كرده و به كلى به هم بزنيم چون كه نفوذ آنها در طبقات مختلفه و عمده سكنه مملكت، به مراتب از «دموكرات ها» بيشتر است. دموكرات ها فقط متكى به مساعدت صورى توده هاى دموكراسى عالم مى باشند. طرفدارى از دموكرات هاى معتدل يعنى: رنجاندن طبقات ممتازه ملاكين و يا تحريك آنها!
استخدام خلبانمن تقريباً ۲۰ نفر از صاحب منصبان روسى را كه در فن هوانوردى مهارت تام دارند با كمال دقت انتخاب كرده و نگاه داشته ام. اينها غالباً دوره مدرسه هواپيمايى بادكوبه را طى كرده اند و وجود اينها براى عمليات احتمالى آينده ما در قفقاز، خيلى لازم خواهد شد. فعلاً هم من اينها را لازم دارم و براى استقرار روابط ما با بادكوبه و به دست آوردن اطلاعات لازمه از آنها، خيلى استفاده مى كنم.
البته ما بارها جديت به خرج داده ايم شايد بتوانيم روابطى با يكى از عوامل خود در تفليس برقرار نماييم ولى تاكنون موفقيتى حاصل نكرده ايم و نتوانسته ايم رابطه اى مستقيم برقرار سازيم.
زمستان امسال خيلى طولانى بود حاليه برف به استثناى قلل كوه ها، در همه جا آب شده و طلايه قشون بهار، نمودار گرديده است.
صاحب منصبان و نفرات ما عموماً سالم و سردماغ هستند. با وجود زحمات زياد، فقط چند فقره ناخوشى وناتوانى بين نفرات دسته اول قواى اعزامى مشاهده شده است.
اركان حزب (ستاد ارتش) من با ورود سرهنگ دوم «ستوكس» كه در فن كسب اطلاعات و تبليغ مهارت تام داشت و به عنوان صاحب منصب اركان حزب (استاد) مأموريت يافته بود، تقويت شد.
من تصميم گرفتم كه با تهران روابط دائمى برقرار نمايم بنابراين به سرهنگ «ستوكس» مأموريت دادم كه در پايتخت اقامت نمايد و به عنوان صاحب منصب مأمور ارتباط بين قواى اعزامى و نمايندگى سياسى، به اتفاق اتاشه نظامى (وابسته نظامى) ما در تهران، مشغول به كار شود.
ادامه دارد