يكشنبه ۸ دى ۱۳۸۷ - ۲۹ ذيحجه ۱۴۲۹
Sun, Dec 28, 2008
ماجرا
۴۱۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
سلامت
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
در دادگاه
در دادگاه
كتك كارى در شب خواستگارى
[ خسرو مبشر ]
جلسه خواستگارى مرد جوان از همسر سابقش به خاطر تعيين شرايط سخت ازدواج از سوى زن، به كتك كارى كشيد.
مأموران پليس از انتقال پيكر مجروح يك زن به بيمارستانى در مركز پايتخت باخبر شدند و خود را به آنجا رساندند.
روشنك - زن مجروح - در نخستين تحقيقات به مأموران گفت: حدود شش سال قبل كه به شيراز سفر كرده بودم با مردى به نام حميد كه كارمند يك شركت بود، آشنا شدم. پس از بازگشت به تهران و انجام تشريفات مربوطه با مهريه ۳۰۰ سكه طلا به عقدش درآمدم. اوايل زندگى خوبى داشتيم و خودم را خوشبخت مى دانستم تا اين كه شوهرم پس از درگيرى و اختلاف با مسئولان شركت اخراج و خانه نشين شد. از همان ايام نيز بهانه گيرى و بداخلاقى هايش شروع شد و كار به جايى رسيد كه بدون اجازه او حق نداشتم از خانه بيرون بروم. با اين حال به خاطر زندگى ام تمام سختى ها را به جان خريدم تا با همسرم زندگى كنم، اما سرانجام كار ما به جدايى كشيد و من پس از بخشيدن همه حق و حقوقم از جمله مهريه ۳۰۰ سكه طلا به صورت توافقى از او جدا شدم. پس از طلاق بشدت دچار بحران روحى شده و ارتباط خود را با تمام آشنايان و دوستان قطع كردم. تا اين كه پس از مراجعه به يك مشاور خانواده و بهبود شرايط روحى ام با كمك برادرم در شركت يكى از دوستانش مشغول كار شدم.
دو سال از اين ماجرا گذشته بود و زندگى آرامى داشتم كه مدتى قبل حميد تلفنى با محل كارم تماس گرفت و چون تمايلى به صحبت نداشتم، بلافاصله تلفن را قطع كردم، اما چند روز بعد دوباره تماس گرفت و با التماس از من خواست براى بيان موضوع مهمى چند دقيقه همديگر را ببينيم. من هم ناچار با او در يكى از بوستان هاى شهر قرار ملاقات گذاشتم. او ضمن عذرخواهى از رفتار گذشته اش با ابراز پشيمانى از من خواست او را ببخشم. همان موقع نيز پيشنهاد آشتى و ازدواج مجدد داد، اما به هيچ عنوان نپذيرفتم. با اين حال پس از آن روز تلفن هاى حميد ادامه داشت، تا اين كه ساعاتى قبل با دسته گل و جعبه شيرينى به خانه ام آمد و بار ديگر پيشنهاد ازدواجش را مطرح كرد. براى اين كه از دست مزاحمت هايش خلاص شوم، به او گفتم به شرطى حاضر به ازدواج مجدد هستم كه حق طلاق را به من بدهد، به خانه پدر و مادرش رفت و آمد نداشته باشد، كتك زدن و رفتار خشونت آميز را كنار بگذارد و ۲۵۰۰ سكه طلا و يك دستگاه آپارتمان دوخوابه نيز مهريه ام كند!
حميد كه با شنيدن شرايط بشدت عصبانى شده بود، به مشاجره پرداخت و سعى كرد مرا راضى به ازدواج كند، اما وقتى مرا در تصميم جدى ديد، با مشت و لگد به جانم افتاد تا اين كه با ديدن صورت خون آلودم، مرا به بيمارستان رساند و بعد هم متوارى شد. بدين ترتيب پرونده شكايت اين زن براى رسيدگى به دادسراى ناحيه ۱۲ دادسراى عمومى و انقلاب تهران فرستاده شد. قاضى پرونده نيز به پليس مأموريت داد مرد فرارى را شناسايى و دستگير كنند. سرانجام مأموران پس از تعقيب و مراقبت هاى ويژه متهم را در خانه يكى از دوستانش شناسايى و دستگير كنند.
شوهر سابق پس از انتقال به دادسرا گفت: به خاطر علاقه شديد به روشنك، تحمل دورى و جدايى از او را نداشتم، به همين خاطر به خواستگارى اش رفتم. اما او با تعيين شرايط بسيار سخت احساسات مرا به بازى گرفت. در نتيجه ميان ما جر و بحث در گرفت، همان موقع بطرى شيشه اى روى پيشخوان آشپزخانه به زمين افتاد و شكست. وقتى روشنك به زمين خورد و صورتش مجروح شد. من هم با عجله همسر سابقم را به بيمارستان منتقل كرده و رفتم.
قاضى پرونده پس از شنيدن اظهارات متهم، زن مصدوم را براى تعيين طول درمان به پزشكى قانونى معرفى كرد و حميد را نيز با قرار قانونى به زندان فرستاد تا پس از تحقيقات لازم در اين باره تصميم گيرى كند.
گردنبند
404139.jpg
[ محمد غمخوار ]
سال ها قبل و شامگاه يك شب بارانى كه به عنوان قاضى كشيك قتل در يكى از شهرهاى اطراف تهران مشغول خدمت بودم با تماس افسر نگهبان كلانترى از كشف جسدى در يكى از خيابان هاى فرعى شهر باخبر شدم. پس از دريافت آدرس راهى محل حادثه شدم. باران تند پائيزى، مانند رشته طنابى بلورين آسمان را به زمين دوخته بود. همين كه خودروهاى پليس و آتش نشانى را ديدم خيالم راحت شد كه درست آمده ام. جسد سوخته، داخل جوى آب افتاده بود. تنها نشانه مقتول نيز گردنبند نقره اى بود كه دور گردنش قرار داشت. پس از بررسى هاى مقدماتى در محل حادثه، دستور انتقال جسد به پزشكى قانونى را صادر كردم. با توجه به شواهد موجود، احتمال دادم مقتول كه جنسيتش نيز قابل تشخيص نبود قربانى انتقامى كور شده بود.
صبح روز بعد زن ميانسالى، هراسان به دادگسترى مراجعه كرد و از ناپديدشدن مرموز پسرش خبر داد. پس از دقايقى تلاش از او خواستم اصل حرفش را بزند.
زن بيچاره در حالى كه اشك هايش را پاك مى كرد، گفت: «از ديروز تا حالا پسرم ناپديد شده است. او هر جا كه مى رفت با من تماس مى گرفت. مطمئنم اتفاق ناگوارى برايش رخ داده كه مرا بى خبرگذاشته است.»
پسرتان چكاره است
آقاى قاضى او با پيكانى كه ارثيه پدرش بود كار مى كند. ديروز صبح هم براى مسافركشى از خانه خارج شد كه ديگر بازنگشت. همان موقع ياد جسد سوخته افتادم. در حالى كه احتمال مى دادم جسد متعلق به پسر اين زن است بلافاصله همراه او به پزشكى قانونى رفتم. پزشكان هنوز كالبدشكافى را آغاز نكرده بودند. جسد به صورت كامل سوخته بود و قابل شناسايى نبود. پس از مشاهده جسد، هنگام ترك اتاق متوجه شدم زن ميانسال به گردنبند مقتول خيره شده است. همان موقع هم بريده بريده گفت:
ـ اين ‎/‎/‎/ اين گردنبند پسرم ‎/‎/‎/ است. احمد هميشه آن را همراه داشت. بدين ترتيب هويت مقتول شناسايى شد. از سوى ديگر به دليل اين كه هيچ اثرى از خودروى احمد نبود احتمال دادم او در دام سارقان خودرو گرفتار شده باشد. به همين خاطر شماره پلاك پيكانش در اختيار همه گشتى هاى پليس قرار گرفت. براى يافتن خودروى مورد نظر دستورات ويژه اى صادر كردم.
سرانجام عصر همان روز مأموران خودرو را در منطقه خلوتى كشف كردند. در بازرسى صندوق عقب چند لكه خون مشاهده شد كه نشان مى داد جسد پس از قتل داخل صندوق عقب قرار داده شده بود. نبود لكه هاى خون بر روى صندلى ها نيز حكايت از درگيرى خارج از خودرو داشت.
نوع جنايت و كشف خودروى مقتول احتمال قتل از سوى دزدان مسافرنما را كمرنگ كرد. براى به دست آوردن سرنخ كشف جنايت به تحقيق از دوستان مقتول پرداختيم كه يكى از آنها كليد اين معما را به ما داد.
او در جريان بازجويى ها گفت: «احمد» به عنوان راننده كارهاى شخصى مرد كارخانه دارى را انجام مى داد. به همين خاطر هفته اى دو، سه روز به صورت دربستى در اختيار او بود. روز حادثه با «احمد» تماس گرفتم و خواستم عصر به گردش برويم اما او گفت: عصر بايد مهندس ـ مدير كارخانه ـ را به تهران ببرد. با طرح اين ادعا مهندس را به دادسرا احضار كردم. او در بازجويى ها منكر ادعاهاى دوست احمد شد و گفت: از يك هفته قبل تاكنون راننده جوان را نديده است. بنابراين تحقيقات دوباره به بن بست رسيد.
مأموران در حال مظنون گيرى بودند كه يك روز پزشك قانونى به محل كارم آمد. او برگه نيمه سوخته اى را به من داد كه روى آن شماره تلفن همراهى نوشته شده بود. دكتر در حالى كه به برگه اشاره مى كرد، گفت: «اين برگه در جيب پيراهن مقتول بود. قرار گرفتن جسد مقتول روى سينه اش هنگام آتش زدن جسد باعث شده بود اين برگه به طور كامل از بين نرود. سريع با شماره تماس گرفتم. زن جوانى به تلفن پاسخ داد. وقتى متوجه شد قاضى جنايى هستم شوكه شد. با اين حال سعى مى كرد خود را خونسرد نشان دهد.
از او خواستم صبح روز بعد براى تحقيقات به دادسرا بيايد. فرداى آن روز در حال مطالعه پرونده بودم كه مهندس به همراه زن جوانى وارد شعبه شدند. او زن جوان را همسر خودش معرفى كرد و گفت: «ديروز با همسرم تماس گرفته بوديد تا به دادسرا بيايد. حالا هم در خدمتيم!»
از مهندس خواستم دقايقى بيرون اتاق باشد تا از همسرش بازجويى كنم. دست هاى «نسرين» بشدت مى لرزيد. او كه متوجه شده بود موضوع از نگاهم پنهان نمانده دست هايش را داخل جيب بارانى اش قرار داد. نوع حركات و استرس زن جوان شك مرا بشدت برانگيخته بود. او در حالى كه منكر هر نوع ارتباط با «احمد» بود مى گفت نمى داند شماره تلفن همراهش چگونه به دست پسر جوان افتاده است. پس از يك ساعت بازجويى او را بازداشت كردم تا تحقيقات بيشترى از او در اداره آگاهى انجام شود.
حوالى غروب رئيس دايره ويژه قتل تماس گرفت و از اعتراف نسرين به قتل با همدستى همسرش خبر داد. بلافاصله دستور بازداشت مهندس نيز صادر شد.
«نسرين» در حالى كه بشدت گريه مى كرد در اعتراف هايش گفت: «همسرم از دو سال قبل «احمد» را استخدام كرد تا به عنوان راننده كارهاى شخصى اش را انجام دهد. مواقعى هم كه در تهران كار داشتم و همسرم نمى توانست مرا برساند احمد را براى جابه جا كردن من مى فرستاد.
رفته رفته من و احمد به هم علاقه مند شديم و رابطه پنهانى مان آغاز شد. به همين خاطر هفته اى يك بار به بهانه رفتن دكتر يا خريد از همسرم مى خواستم احمد را به خانه بفرستد. سپس همراه او به گردش مى رفتيم.
حدود چهار ماه از رابطه پنهانى ما گذشته بود كه يك هفته قبل همسرم عصبانى وارد خانه شد. او بدون هيچ حرفى مرا به باد كتك گرفت. شوهرم متوجه رابطه ما شده بود بنابراين مجبور شدم واقعيت را برايش تعريف كنم. روز حادثه هم از من خواست با «احمد» تماس بگيرم و او را به خانه دعوت كنم. از ترس همسرم چاره اى نداشتم. سپس پسر مورد علاقه ام را به خانه دعوت كردم. وقتى «احمد» آمد، شوهرم از پشت با كارد به او حمله كرد. با تاريك شدن هوا او را به بيرون از خانه برد و پس از ساعتى بازگشت. مهندس هم پس از انتقال به اداره آگاهى در بازجويى ها گفت: «از مدتى قبل متوجه تغيير رفتار همسرم شده بودم چرا كه او نسبت به زندگى مشتركمان دلسرد بود. او هفته اى چند بار تماس مى گرفت و به بهانه هاى مختلف مى خواست احمد را به خانه بفرستم تا او به كارهايش برسد. همين تغيير رفتار باعث شد به موضوع مشكوك شوم. تا اين كه يك روز دوستم به دفتر كارم آمد و مدعى شد، «احمد» و همسرم را در يك پارك ديده است. با شنيدن اين موضوع «سوء ظن ام» به يقين تبديل شد. به همين خاطر در تلاش براى انتقام از آنها بودم. فرداى آن روز همسرم با من تماس گرفت و از من خواست احمد را به خانه بفرستم تا او را به دكتر ببرد. من نيز بلافاصله احمد را صدا كرده و او را به خانه فرستام. خودم نيز به تعقيبش پرداختم.
مرد راننده پس از سوار كردن همسرم راهى تهران شد. مطب پزشك همسرم غرب تهران بود اما آنها به شمال شهر رفته و نسرين براى احمد لباس خريد.
همانجا نقشه قتل احمد را طراحى كردم. بدين ترتيب همان شب پس از بازگشت شان، او را در خانه به دام انداخته و از پا درآوردم جسدش را نيز به خيابان خلوتى برده و در جوى آب رها كردم. به دليل اين كه احتمال مى دادم با كشف جسد، راز جنايت فاش شود، تصميم گرفتم جسد او را بسوزانم. بنابراين يك ظرف چهار ليترى بنزين تهيه كرده و پيكر بى جان احمد را به آتش كشيدم.‎/‎/
با اعتراف زوج تبهكار محاكمه آنها برگزار شد و پس از چند جلسه مهندس به قصاص و همسرش نيز به زندان محكوم شد.
بر اساس خاطره اى از جواد اسماعيلى، قاضى جنايى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |