|
نور، صدا، حركت: به يادماندنى ها!
آن سريال هاى فراموش نشدنى
[يزدان سلحشور] يادم هست وقتى اولين بار «داگ ويل» لارس فون تريه را مى ديدم، از شكل روايى آن چندان هيجان زده نشدم يعنى همان شكلى كه در نگاه اول به نظر مى رسد متعلق به اين سينماگر صاحب سبك و كمال گراست. آن چينش تئاترى صحنه كه انگار از نمايش هاى يونسكو سردرآورده اند، در دهه شصت، در سريالى به كار گرفته شد كه امروزه آن را مشهورترين سريال علمى - تخيلى همه زمان ها مى شناسيم سريالى كه در ايران با نام «پيشتازان فضا» به نمايش درآمد. اما نام اصلى آن «سفرستاره اى» است. هنوز آن پنجاه و چند قسمتى كه در آن سال ها به نمايش درآمد و بعدها، در اوايل دهه هفتاد، پخش مجدد شد، پر از «واقع نمايى» نابى است كه اغلب، حتى در آثار واقع گرا هم شاهد آن نبوديم. محور روايى ماجراهاى اين سريال، در واقع براساس بازنگرى در رويكردهاى قرن بيستمى شكل گرفته بود. گرچه سفينه «اينترپرايس» به كهكشان هاى دور سفر مى كرد تا با فضاهاى ناشناخته رودررو شود اما هميشه درگير گذشته انسانى بود و «كاپيتان كرك» و «آقاى اسپاك» بايد نقبى به وقايع دهه هاى اوليه قرن بيستم مى زدند و خود را در قالب انسان هايى «آن زمانى» به چالش ميان خير و شر مى كشاندند. در بعضى از قسمت هاى اين سريال، ما با فضايى يونسكويى مواجه بوديم كه بازيگران صحنه، ميان دو صندلى و يك ميز قرار مى گرفتند تا در صحنه اى با پس زمينه سياه، درباره نيكى ها و بدى هاى رفتار خود داورى كنند و البته، تدوين نماها و رفت و بازگشت از نماهاى درشت به نماهاى متوسط و دور، ما را از اين فكر كه شاهد يك تئاتر تلويزيونى باشيم، مى رهاند؛ دقيقاً همان شگردى كه «فون تريه» در فيلم بسيار تحسين شده خود «داگ ويل» انتخاب كرده بود. البته نبايد از ياد برد كه نسخه سينمايى اين سريال پرطرفدار كه موجى از اقبال عامه نسبت به آثار علمى - تخيلى را رقم زد، آنقدر ناموفق بود كه در قياس با سريال تلويزيونى، انگار جايش را با آن عوض كرده بود و آن، يك سريال تلويزيونى كم خرج بود و سريال تلويزيونى يك اثر سينمايى با بودجه اى قابل ملاحظه و كارگردانى به يادماندنى! گرچه عوض شدن تيم بازيگران اين سرى فيلم ها و بهبود فيلمنامه هاى آنها، وضع را كمى بهتر كرد اما همچنان سرى فيلم هاى «سفر ستاره اى»، يك شكست كامل محسوب مى شوند؛ با اين همه نمى توان اين عقيده را درباره نسخه سينمايى «مأموريت: غيرممكن» [لااقل فيلم نخست، كه از آثار به يادماندنى برايان دى پالماست] به زبان آورد. گرچه نبايد از ياد برد كه سرى دوم، سوم، چهارم و حتى پنجم اين سريال كه پس از موفقيت تجارى فيلم هاى سينمايى «مأموريت: غيرممكن» ساخته شدند، يك نزول ممتد و غيرقابل انتظار بوده اند و به راحتى مى توان آنها را در ميان آثار كم ارزش و گاه بى ارزش تلويزيونى طبقه بندى كرد. موفقيت سرى نخست اين سريال، مديون توجه به جزئيات بود و ايده هاى بكرى كه فيلمنامه نويسان آن، در سريال وارد مى كردند. در سرى نخست، «دقت» در انجام هر كارى حتى بستن يك «پيچ» يا بازكردن آرام يك در، موفقيت نهايى مأموريت را رقم مى زد نه هيجان كاذب و كشيدن سريع اسلحه و انفجارهاى مهيب. به گمان من موفقيت فيلم «دى پالما» نيز به دليل وفادارى به همين اصل بوده است. صحنه اى را به ياد بياوريد كه تام كروز و ژان رنو، قصد سرقت از يك مركز تحقيقاتى را دارند و توجه به جزئيات - تا مرز توجه به قطرات عرقى كه از صورت تام كروز به پائين مى چكد - زيبايى اين سكانس را رقم مى زند. راستى! يادم افتاد! بگذاريد از دو بازيگر هم نام ببرم كه موفقيت شان از تلويزيون شروع شد و بعد، در سينما نام آور شدند: استيو مك كوئين و كلينت ايستوود كه هر دو با سريال هاى وسترن شروع كردند. با اين تفاوت كه سريال مك كوئين، يك سريال بيست دقيقه اى بود. گاهى وقت ها در بيست دقيقه، چه كارها كه نمى شود كرد!
|