سه شنبه ۱۰ دى ۱۳۸۷ - ۲ محرم ۱۴۳۰
Tue, Dec 30, 2008
فرهنگ و هنر
۴۱۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
نگاهى به مجموعه غزل «زخمه» از مريم آذرمانى
لذات «نوشتن»
نگاهى به مجموعه غزل «زخمه» از مريم آذرمانى
پيروزى تمام عيار براى غزل خوان
404475.jpg
[يزدان مهر]

يك
«هستم كه مى نويسم بودن به جز زبان نيست
هركس نمى نويسد انگار درجهان نيست
من آمدم به دنيا، دنيا به من نيامد
من در ميان اويم، اويى در اين ميان نيست
آتش زدم به بودن تا گر بگيرم از تن
حرفى ست مانده در من، مى سوزد و دهان نيست
لكنت گرفته شايد، پس من چگونه بايد
بنويسمش به كاغذ، شعرى كه در زبان نيست»
مريم آذرمانى [يا چنان كه از كتاب هاى پيشين اش مى شناسيم: مريم جعفرى] متولد ۱۳۵۶ است و با همان دو كتاب نخستين [سمفونى روايت قفل شده و پيانو] ثابت كرده است كه غزلش نه از جنس غزل «پسا مشروطه» است كه بزرگانش رهى و پژمان و غيره اند و نه از جنس غزل «پسا نيما» كه شهريار و فيروزكوهى و ابتهاج و عماد و اخوان را مى شناسيم از ميانه ايشان؛ كه مشهورترند و نه از جنس «غزل نو» كه منزوى و بهمنى و پدرام و رجب زاده از چهره هاى مشخص آن اند و نه از جنس غزل «دشت ارژن» و نه از جنس «غزل دهه شصت حوزه هنرى» كه امين پور و حسينى و باقرى و محمودى و قزوه و كاكايى از آن ميان مشهورترند و نه از جنس غزل قائم به ذاتى چون غزل «معلم» و نه از جنس غزل «فرم» و نه و نه؛ اما در واقع، همه اين ها هم هست. به گونه اى اشتراك ساختارى اين آثار است در متنى واحد و از اين رو، آثار مريم جعفرى آذرمانى، در شعر دو دهه اخير، يك «اتفاق» است؛ اتفاقى هيجان انگيز كه مخصوصاً پس از آخرين اتفاق از اين دست يعنى انتشار «مرد بى مورده» [سعيد ميرزايى] در دهه هفتاد، تا كنون تكرار نشده در حوزه غزل. تفاوت غزل «آذرمانى» با غزل «ميرزايى» [كه بعدها با همان قوت آن كتاب ادامه نيافت و گرچه پيروان بسيار يافت اما از آن ميان، حتى يك تن هم به پايه و مايه او نرسيدند] در اين است كه غزل «ميرزايى» همه آن آثارى كه از آنها ياد نشد، نيست، چيز ديگرى است و جنسى ديگر و چندان ريشه در گذشته يك قرنى غزل پس از مشروطه ندارد اما غزل «آذرمانى» هم هست و هم نيست. «نيست» به اين دليل كه «فضاسازى» ، «رنگ آميزى»، «مضمون سازى»، كاربرد واژگان روزمره و روايات روزمره در آن آثار، شكل ديگرى دارد و «هست» به اين دليل كه مى توان در جاى جاى اين غزل، به ريشه ها بازگشت و گرماى غزل «پسا مشروطه» را با هوشمندى غزل «پسما نيما» آميخته ديد و «به روز شدن» غزل نو را رد پا جست و كاربرد نشانه شناسى آيينى را - به شكل جديدش- كه مختص غزل حوزه هنرى است در جاى جاى شعر آذرمانى درك كرد و تعمق «نيمه فلسفى- نيمه عرفانى» غزل معلم را دريافت و سادگى و راحتى غزل «دشت ارژن» را آميخته با كاربرد اوزان جديد، رد گرفت و نزديكى به منطق نثر غزل «فرم» را به عينه ديد.
«به شما مى نويسم اينها را ‎/ آى مردم، مخاطبان منيد
جوهر از خون چكيده است‎/ اين بار، حرف زخم است مرهمى بزنيد
عنكبوتى است پشت هر غزلم ‎/ تار را مى تند قلم به قلم
كه به چنگش گرفته در بغلم‎/ دور دردم كمى دوا بتنيد
گفته ام از نبودن از بودن ‎/ از سرودن، مدام فرسودن
شعر يعنى به مرگ افزودن‎/كه شما زنده هاى اين كفنيد
شرح حال شماست دفتر من‎/ اى درختان ريشه در سر من
مى نويسم اگرچه مى دانم كه ‎/ به هر شعر تازه مى شكنيد
اين غزل مثل هر غزل‎/ ساده است شاعرش تا هميشه ‎/ آماده ست
گرچه از اوج خويش ‎/افتاده ست مريم جعفرى ست كف بزنيد»
شايد بيت پايانى، تنها يك خودستايى شاعرانه به نظر برسد اما نوعى احياى آوردن نام شاعر است در بيت پايانى غزل كه دهه هاست از غزل معاصر حذف شده است، مضاف بر اين كه، مسبوق به سابقه است در اكثر غزليات هزار سال اخير تا پيش از دهه پنجاه.
دو
«خواب مانده ام كه مانده ام خواب ديده ام كه ديده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم كشيده ام
هرچقدر تند مى دوم روى خط اولم هنوز
بيست و هشت سال مى شود روى غلتكى دويده ام
متن اصلى ام كه مرده ام زندگى ضميمه ام شده
بس كه مرگ را ورق زدم تا ضميمه ام رسيده ام
روز من هزار و يك شب است لحظه لحظه در روايتم
در روايتى كه لحظه اى ست قصه هاى بد شنيده ام
چون كه حرفهام كهنه است روى پوست مى نويسمش
روى پوستى كه سال هاست از پس سرم بريده ام»
«زخمه» را مى توان يك جهش بلند در سير كارى شاعر دانست و البته با توجه به تجربياتى كه از اين دست جهش ها دارم، ممكن است يك «پايان» باشد ‎/ متأسفانه هر جهشى، ترغيب ها و تشويق هاى بسيار را به همراه دارد كه شاعران جوان را مقهور خود مى كند و هرچه به اين ترغيب ها و تشويق ها، همگانى تر و مورد تأييد بزرگان اهل تميز باشد، آينده آنان ، ويران تر! باور كنيد كه اين تفكر، سياه انديشى نيست و حاصل نگاه منصفانه به زندگى ادبى بيش از ۵۰ شاعر «فوق مستعد» از نيما به اين سوست. مريم جعفرى آذرمانى، اكنون در سى و يك سالگى خود، تأييدى همگانى را از سوى پيشكسوتان به همراه دارد و بزرگترين حامى معنوى شعر او «محمدعلى بهمنى»ست كه قدر شعر و جايگاه ادبى اش در شعر چهار دهه اخير ايران، محتاج توضيح نيست. آنچه «بهمنى» را - بيش از آن كه از شعر «ميرزايى» به دفاع برخاست- جذب شعر آذرمانى مى كند، به گمانم همان ردپاى ريشه هاست و اين كه غزل جعفرى آذرمانى، به چارچوب هاى غزل هزارساله وفادار است و مخصوصاً «قافيه» را از آن نقش محورى در استحكام مضمون و روايت ساقط نكرده است. [پديده اى كه امروزه به هر سايت و وبلاگى كه اختصاص به غزل جوان دارد سرى بزنيد شاهد آن خواهيد بود به گونه اى كه اگر چينش مصراع ها را عوض كنيم، اكثر، به دشوارى و اغلب ، به ناممكنى، قافيه را مى توان جست يعنى فرقى ميان «قافيه» با باقى كلمات نيست يعنى اين آثار، در يك جمله : «غزل نيستند» شعرهايى نيمايى اند كه به جاى كوتاهى و بلندى مصراع ها، به تساوى مصراع ها رسيده اند و خب! چه نيازى ست به اين همه زحمت شعر نيمايى بگوييد و خلاص!] غزل هاى تازه مريم جعفرى كه با «زخمه» منتشر شده اند حاوى ويژگى ديگرى نيز هستند نسبت به غزل هاى كتاب قبلى اش«پيانو» و آن هم اين است كه نوعى رهايى از «مضمون»[در عين «مضمون سازى»] كه خاص شاعران سبك عراقى ست به «فرهيختگى بيشتر فضايى» و «معنايى» شعر او كمك كرده است. اين شيوه را در شعر بهمنى و منزوى هم مى توان سراغ گرفت؛ يعنى به گونه اى بى خيالانه و غيرعمد به سراغ يك «مضمون» رفتن كه انگار آن «مضمون» كلامى عادى ست كه از ازل در زبان شاعر كاربرد داشته.
«هركس كه رسيده است تا سطحش، سطحى ست كه از خودش فراتر نيست
بايد فقط از غرور بنويسد از آينه اى كه در برابر نيست
هرچند غزل به خون من آميخت تيغى به رگم كشيد و جوهر ريخت
هرچند كه سر به گردنم آويخت در سطح به جز قلم، سرى، سر نيست
خوب از همه مى رسيد و بد از هيچ، خوب است و به بد كشيده مد از هيچ
تا چند صدا در آورد از هيچ، در حلق جنون، صداى ديگر نيست
تاريك نوشته ام نمى داند روشن بنويسمش نمى خواند
خواننده من به نور حساس است چشمش كه شبيه چشم من ، تر نيست
تا شعر نخوانده روبه بالايم تا كف بزنند رو به پائين ام
تشويق مخاطبان چه تكرارى است هر چند سرودنم مكرر نيست
دستم به جنون كليد را چرخاند پايم به لگد، دهان در را بست
حالا شب شعر من خصوصى شد ديوار چهار گوش من ، كر نيست»
و خب.‎/‎/ بايد منتظر آثار بعدى ماند كه پيش تر خواهند رفت يا پاى پس خواهند كشيد
لذات «نوشتن»
باغ گل سرخ به روايت شيخ مصلح الدين
[يزدان سلحشور]

«طايفه رندان به خلاف درويشى به درآمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانيدند. شكايت از بى طاقتى پيش پير طريقت برد كه چنين حالى رفت گفت: اى فرزند خرقه درويشان جامه رضاست هر كه در اين كسوت تحمل بى مرادى نكند مدعى ست و خرقه بر او حرام.»
سعدى در زمانه خود ميان پارسى زبانان بسيار مشهور بود و به شهرت تمام، از اين جهان رخت بربست و شهرت اش در هر كجاى جهان كه قومى پارسى زبان سكنى داشتند رسيد. اين، مسير نخست وى به دل و جان آدميان مشرق زمين بود و مسير دوم، محتملاً در قرن نوزدهم و با ترجمه «گلستان» به انگليسى پيموده شد؛ چنان كه «دبليو. جى. آرچر» در اين باره نوشته است: «زمانى كه گلستان يا باغ گل سرخ اثر سعدى در اوايل سده نوزدهم به انگليسى ترجمه شد عمدتاً در هندوستان خوانده مى شد و براى كارمندان كمپانى هند شرقى كه در هندوستان زندگى و كار مى كردند مناسبت ويژه اى داشت. فارسى زبان رسمى دربارهاى هند بود؛ فرمانروايان مغول بدان سخن مى گفتند و هنگامى كه امپراتورى انگليس جانشين حكومت مغول شد يادگيرى آن نيز از ضروريات بود. در واقع زبان فارسى به همان اندازه زبان «هند» بود كه در مورد زبان انگليسى در اواخر آن سده پيش آمد. كالج هايى براى آموزش زبان هاى شرقى هم در هندوستان، در فورت ويليام، شهر كلكته و هم در انگلستان، در شهر هيلى برى تأسيس شد. زبان فارسى در برنامه درسى جاى داده شد و كتاب هاى درسى مشخصى مورد نياز بود. «گلستان» گزينه اى بديهى بود. سبك شاعرانه سليس آن مناسب نوآموزان بود و گرچه بخش هايى از آن بعدها بحث هاى آزاردهنده اى را برانگيخت، با اين حال ظاهراً درآمدى بهتر از آن بر آداب و عادات ايرانى نمى توانست باشد.»
امروزه، «گلستان» ديگر اثرى جهانى ست كه در ديگر زبان ها و متأثر از زبان ترجمه آن، نسلى از نويسندگان انگليسى زبان پرورش يافته اند و در ايران، تنها يك تن را مى شناسيم كه تحت تأثير آموزه هاى شيخ اجل، به نثرى خلاقانه دست يافت كه خداش بيامرزاد؛ جلال آل آحمد را مى گويم و آنان كه خواستند از روى دست آل احمد بنويسند البته موفق نبودند چون سرچشمه را نجستند و نيافتند يا جستند و.‎/‎/ نيافتند!
اما اكنون، ما پارسى زبانان روايتگر و روايت جو، چه مى توانيم بياموزيم و در كار گيريم به گمانم آل احمد تا حدى كار ما را دشوار كرده باشد چون براى دستيابى به «گذارى شخصى» در اين «پيچ و خم»، نيازمند «عبور نخستين» از نثر اوييم كه عجيب جذاب است و درگير كننده است و مخاطب را با خود مى برد و البته كمتر كارآمد است براى داستان و بيشتر مناسب است براى گزارش و از وجه «روايتگرى به مقصد داستان» سعدى، كمابيش عارى است. پس مى توان از بخش روايتگرى سعدى به متن او ورود كرد و آموخت و به كار بست. شايد در يك نگاه گذرا، فصل بندى اين كتاب، «اتفاقى» يا حداكثر به منظور تفهيم نكات اخلاقى به نظر برسد اما واقعيت آن است كه ما با ساختارى منسجم روبروييم كه از چينش روايات مختلف حاصل آمده اند و با هم، به شكلى «كنشگر و واكنش گر» در ارتباط اند و در مجموع، يك «روايت بزرگ» را شكل مى دهند كه «روايتى تمركزگريز» است نه «متمركز» و از اين رو، منطبق است با آموزه هايى كه ما از حوزه رمان در دوران پست مدرن آموخته ايم. آيا «گلستان» يك رمان است شايد! محتمل است! با اين همه اين بحثى پرحجم است كه در جايگاهى ديگر بايد به آن پرداخت و نشايد كه به نكته اى، نقطه بر «جمله» اش نهاد كه نمى نهيم!
«يكى را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختيار آمده است. در غالب اوقات كه در سخن نيك و بد اتفاق افتد و ديده دشمنان جز بر بدى نمى آيد. گفت دشمن آن به كه نيكى نبيند.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |