|
عمرت به دنيا بود سيد
بر اساس خاطرات سيد حميد رضا اسدزاده باصرى برگرفته از كتاب «آسمان شيشه اى»
|
|
|
[زينب بردبار] «نكات ايمنى رو رعايت كنيد. همه در يك ستون منظم پشت سر هم حركت كنيد. در راه هزار و يك خطر است، مثل ميدون مين، تله هاى انفجارى وجود داره، خلاصه خيلى دقيق باشيد.» اين آخرين هشدارهايى بود كه باباعلى فرمانده گردان به بچه ها مى داد. پس از آمادگى كامل با صداى تكبير و صلوات راه افتاديم و پس از چند ساعت به منطقه عملياتى والفجر ۱۰ رسيديم. قسمتى از اين عمليات بر عهده گردان ما بود و براى رسيدن به تپه هاى «رشينه» كه مكان عملياتى مان بود، بايد دوباره ساعت ها پياده راه مى پيموديم. در راه منظره تلخ كشته هاى حلبچه را ديديم كه صدام ناجوانمرد با بمب شيميايى آنها را به آن روز كشانده بود. سختى راه و سنگينى وسايل مان نفس را از آدم مى ربود اما بعضى ها آنقدر با ايمان جلو مى رفتند كه گويى هيچ سختى را حس نمى كردند. بعد از غسل شهادت در آب چشمه آموره كه از بانشار مى گذشت، به مكان مورد نظر رسيديم. نزديكى هاى صبح بود كه به دستور فرمانده از تپه پائين آمديم تا جلوى تانك هاى احتمالى دشمن را بگيريم. چيزى نگذشت كه با پاتك سنگين عراقى ها مواجه شديم. در اين پاتك ۷۰۰ كماندوى دشمن براى بازپس گرفتن تپه مهيا شده بودند. درگيرى شديدى درگرفت، رزمنده ها با شجاعت از پيشروى آنها جلوگيرى كردند و به يارى بچه ها و امام زمان (عج) اين پاتك به پايان رسيد و دشمن با دادن كشته هاى فراوان عقب نشينى كرد. چند ساعت بعد پاتك دوم عراقى ها با ۷۰ نفر عراقى و ۴۰ نفر رزمنده خودى آغاز و پس از چند ساعت به پيروزى ما انجاميد. خستگى مفرطى رمق را از وجودمان گرفته بود. يك شبانه روز نخوابيده بوديم آن هم بعد از آن همه راهپيمايى و مبارزه. موقعيت حساسى بود، من اسلحه كلاش خود را از ضامن خارج كرده بودم تا در موقع ضرورت بى درنگ شليك كنم. براى چند لحظه رمق از پلك هايم گرفته شد و خواب مرا ربود. نمى دانم چقدر گذشت كه با هراس از خواب پريدم و شخصى را با هيبت درشت در مقابل خود ديدم. چشم هايم روى هم مى رفت كه احساس كردم از كمرش چيزى را جدا كرد. براى لحظاتى چشم بسته و بى اختيار تيراندازى كردم، وقتى از جا بلند شدم، بچه ها رسيده بودند، به كمك آنها او را شناسايى كرديم، خوشبختانه خودى نبود، از گشتى هاى عراقى بود. دوستم پيشانى ام را بوسيد و گفت: «عمرت به دنيا بود سيد.» بى سيم چى سعى مى كرد با بالاى تپه تماس بگيرد، اما تلاشش بى حاصل بود. خبر رسيد ديشب عراق با پاتك سنگينى از پشت، تپه را مورد هجوم قرار داده و آنجا را به تصرف درآورده. حدود ۳۰ نفر بوديم كه تحت فرماندهى محسن افتان و خيزان خود را به پشت سر دشمن رسانديم. بى مقدمه درگيرى شروع شد، سنگرهايشان را با آرپى چى مورد هدف قرار مى دادم و تيرهايشان به سمت من مى آمد. صداى محسن به گوش مى رسيد: «بزنيد.// كارشون تمومه» فرياد فرمانده به من قوت قلب مى داد. تيرهايم كه تمام شد، چند نارنجك برداشتم و آرام و نيم خيز خودم را به پشت سنگرى كه محل تجمع آنان بود رساندم، دو نارنجك پرتاب كردم اما تا مى خواستم ضامن سومى را هم بكشم، صدايى از پشت سر فرياد زد «لاتحرك» برگشتم، با اسلحه نشانه ام گرفته بودند، شهادتين را خواندم. با لگد يكى از آنها با سينه و صورت به زمين افتادم. اسلحه اى از پشت سرم از ضامن خارج شد. لحظه اى صورتم را به طرفش برگرداندم. صداى شليك شنيدم. احساس كردم حنجره ام كنده شده و ديگر احساس درد نداشتم فقط كلمه موت را از زبانشان شنيدم. به كمك يكى از برادران به پائين تپه منتقل شدم و با زره پوشى كه مجروحان را حمل مى كرد، به زندگى بازگردانده شدم.
|