|
|
|
در دادگاه
|
|
|
|
|
|
|
در دادگاه
سرقت براى طلاق
زن جوان براى وادار كردن همسرش به جدايى، پول هاى وى را سرقت كرد.چندى قبل مرد جوانى كه پسر يكساله اش را در آغوش داشت، به دادگاه خانواده مراجعه كرد و با تسليم دادخواستى، خواستار جدايى از همسرش شد. «فرزاد»- 28 ساله- به قاضى اقدم، رئيس شعبه ۲۶۱ دادگاه گفت: دو سال قبل كه همراه دوستم «پژمان» به خانه برادرش رفته بوديم، با برادرزاده اش مهرناز آشنا شده و در همان نگاه اول به او علاقه مند شدم. مدتى بعد هم موضوع خواستگارى را با دوستم در ميان گذاشتم و او هم مهرناز را از برادرش براى من خواستگارى كرد. برادر پژمان كه مدتى قبل از همسرش جدا شده و قصد ازدواج مجدد داشت، در پى اطلاع از موضوع با ازدواج من و مهرناز موافقت كرد. بنابراين در مدت كوتاهى بدون شناخت كافى از هم، پاى سفره عقد نشسته و همسرم را با مهريه ۱۲۵ سكه طلا به عقد خود درآوردم. زندگى مشترك مان را نيز در يك اتاق اجاره اى در جنوب تهران آغاز كرديم. اما از همان اوايل زندگى، متوجه بى تفاوتى و سردى رفتارهاى همسرم شدم. او هيچ شوق و ذوقى براى زندگى مشترك نداشت. در اين ميان با خود مى گفتم به مرور زمان همه چيز تغيير خواهد كرد. اما او با پرخاشگرى و ناسازگارى هايش، زندگى مان را جهنم كرده بود. در حالى كه نمى توانستم علت اين همه بدخلقى را درك كنم. چون هميشه تلاش مى كردم علاقه ام را به او اثبات كنم اما او دائم حالت تدافعى داشت تا اين كه در يكى از مشاجراتمان از زبانش شنيدم كه با زور و اجبار پدرش با من ازدواج كرده است و هيچ انگيزه اى براى ادامه زندگى با من ندارد. با شنيدن اين حرف در حالى كه احساس كردم دنيا روى سرم خراب شده، تصميم گرفتم از او جدا شوم. همسرم به شدت از اين پيشنهادم استقبال كرد تا اين كه در همان ايام متوجه شدم باردار است. وقتى اين موضوع را فهميدم، با خودم عهد بستم تلاش كنم او را نسبت به زندگى اميدوار كنم. بنابراين به او توجه بيشترى نشان مى دادم، اما او تندخو و عصبى بود. چندين بار هم قصد داشت بچه را سقط كند كه هر بار ناكام ماند. پس از تولد بچه تا مدت ها هيچ محبتى به فرزندمان نشان نمى داد پس به اجبار از مادر پيرم كمك گرفتم تا مدتى كه وضعيت روحى همسرم بهتر شود، از فرزندمان نگهدارى كند. او هم پذيرفت. دو ماه از تولد «امير» مى گذشت كه همسرم از من خواست امير را به خانه برگردانم. من هم با خوشحالى همين كار را انجام دادم. در حالى كه احساس مى كردم رفتار و حركات او بهتر شده و به فرزندمان علاقه نشان مى دهد، آرام آرام طعم شيرين خوشبختى را مزه مزه مى كردم كه دوباره همه چيز به هم ريخت. همسرم ناسازگارى هايش را از سر گرفته بود. بعد هم با اصرار از من خواست طلاقش دهم. من كه نگران آينده و سرنوشت فرزندمان بودم به هيچ عنوان حاضر به جدايى نبودم. در اين ميان او با بدرفتارى هايش سعى مى كرد مرا عاصى كند. با اين حال خيال او را راحت كرده بودم كه هرگز به جدايى فكر نكند. چون از آينده فرزندمان كه بى مادر بزرگ شود، مى ترسيدم. مدتى بعد موعد اجاره خانه مان سر رسيد. صاحبخانه هم براى تمديد دوباره قرارداد دو ميليون تومان پول خواست. با سختى و با كمك برادرم پول را تهيه كرده و آن را در كمد خانه گذاشتم. روز بعد وقتى به خانه برگشتم كه به سراغ صاحبخانه بروم، متوجه شدم پول سر جايش نيست، از همسرم هم خبرى نبود. سرانجام او را در خانه يكى از اقوام يافتم. حالا كه مطمئن شدم او به هيچ عنوان علاقه اى به ادامه زندگى ندارد، چاره اى جز طلاق نمى بينم. قاضى نيز پس از مطالعه درخواست و اظهارات مرد جوان، همسر او را به دادگاه فرا خواند. سرانجام زن با بخشيدن مهريه و حقوق قانونى اش طلاق گرفت. سرپرستى پسر كوچولو نيز به پدرش سپرده شد.
|
|
|
|
|
دست سرنوشت
|
|
|
[ فاطمه وثوقى] چند سال قبل در يكى از شب هاى سرد زمستان هنگامى كه خسته از سر كار به خانه باز مى گشتم با شنيدن صداى گريه نوزاد رها شده در كنار خيابان ميخكوب شدم. وقتى جلوتر رفتم نوزاد پسرى را لابه لاى پتوى رنگ و رو رفته اى ديدم كه كاغذى هم به گردنش آويخته بود، در آن نام پسر و تاريخ تولدش نوشته شده بود. بلافاصله براى نجات او از سرماى شديد، پسرك را به آغوش كشيده و با سرعت به طرف خانه رفتم. به محض ورود همسرم با ديدن بچه يكه خورد و با تعجب پرسيد «بچه را از كجا آوردى » من هم واقعيت را برايش گفتم. او نيز تا صبح بالا سر بچه نشست و مراقبش بود. صبح زود بچه را به كلانترى برده و تحويل مأموران دادم اما وقتى به محل كارم بازگشتم يك لحظه هم تصوير طفل معصوم از ذهنم دور نمى شد. عصر آن روز وقتى به خانه بازگشتم همسرم «مهرآفرين» را هم پريشان و آشفته ديدم كه گوشه اتاق كز كرده بود. وقتى صدايش زدم پريشان از جايش پريد و گفت: «سعيد، ۱۰ سال از زندگى مشترك ما مى گذرد و در حسرت داشتن بچه هستيم. تو هم به خاطر نازايى من از نعمت فرزند و لذت پدر شدن محروم هستى. حالا كه آن بچه بى پناه سر راهت قرار گرفته بهتر است او را به فرزند خواندگى قبول كنيم چرا كه ما شرايط نگهدارى از چنين فرزندى را داريم.» در حالى كه همسرم چندين بار ديگر هم از من خواسته بود نوزادى را به فرزندخواندگى قبول كنيم و هر بار نيز با مخالفت هاى شديد من روبه رو شده بود، اما اين بار خودم هم حس عجيبى داشتم. انگار مهر آن بچه بر دلم نشسته بود. دلواپس سرنوشت و آينده اش بودم. بالاخره پس از چند روز كلنجار رفتن با خودم تصميم گرفتم سرپرستى نوزاد رها شده را برعهده بگيريم. وقتى موضوع را با «مهرآفرين» درميان گذاشتم، او هم شگفت زده شد. او مشوق اصلى ام براى سرپرستى آن كودك سرراهى بود. بنابراين با مراجعه به بهزيستى، پس از تشكيل پرونده در اداره سرپرستى بچه را به فرزندخواندگى پذيرفتيم. نام او را محمود گذاشتيم. با ورود او به خانه مان همسرم بشدت دلگرم و مهربان تر شده بود و مثل مادرى دلسوز از او نگهدارى و مراقبت مى كرد. زندگى مان شيرين شده بود. او را مثل فرزند واقعى مان دوست داشتيم. من او را پسر واقعى ام مى دانستم. اما ناگهان اتفاق عجيبى همه چيز را به هم ريخت. چرا كه همسرم به شكل معجزه آسايى باردار شده بود. او به خاطر وضعيت و شرايط نامساعد باردارى اش با تشخيص پزشك معالجش استراحت مطلق داشت. به همين خاطر از من خواست محمود را به مادرم بسپارم. سرانجام پسرمان به دنيا آمد. اما متأسفانه رفتار و حركات همسرم نسبت به محمود به طور كامل تغيير كرد. با تولد «محمد»، همسرم به فرزندخوانده مان كمتر توجه مى كرد و مثل سابق به او علاقه نشان نمى داد. من هم تصميم گرفتم چند روزى محمود را به مادرم بسپارم شايد شرايط روحى همسرم مساعد شود. اما هر شب كه به خانه بازمى گشتم جاى خالى او را حس مى كردم. من او را فرزند ارشدم مى دانستم. با اين حال چند روز بعد «مهرآفرين» از من خواست محمود را به پرورشگاه بازگردانم. من كه از شنيدن اين حرف بشدت شوكه شده بودم چند تن از اقوام و دوستان را واسطه قرار دادم تا با او صحبت كنند شايد نظرش را تغيير دهند. او براى مدت كوتاهى تغيير رويه داد اما پس از گذشت يك ماه دوباره بداخلاقى و ناسازگارى هايش شروع شد. او مرا براى بازگرداندن بچه به پرورشگاه تحت فشار قرار داده بود. به همين خاطر زندگى را به كام همه تلخ كرده بود. در اين ميان بشدت دچار عذاب وجدان شده بودم چرا كه نگران سرنوشت محمود كوچولو بودم. بالاخره از سر ناچارى او را به پرورشگاه بازگرداندم. چند ماهى از اين ماجرا نگذشته بود كه يك شب «محمد» در خواب از حال رفت. با عجله او را به بيمارستان رسانديم اما متأسفانه و در كمال ناباورى، پزشكان پس از بررسى هاى فراوان اعلام كردند، پسر كوچولويمان سرطان خون دارد. سرانجام مدتى بعد هم او مقابل چشمان حيرت زده و پريشان من و همسرم پرپر شد. در مقابل شيمى درمانى نتوانست طاقت بياورد و بالاخره از دنيا رفت. در اين ميان «مهرآفرين» به خاطر مشكلات شديد روحى، روانى در بيمارستان بسترى شد. او دائم خودش را ندامت مى كرد و مى گفت: همه اين اتفاقات به خاطر رها كردن سرپرستى محمود رخ داده است. پس از بهبود نسبى همسرم، در حالى كه همچنان تحت درمان بود يكى از مربيان بهزيستى با من تماس گرفت و گفت: محمود دچار تب و لرز شديد شده و در خواب هذيان مى گويد و دائم نام من و مهرآفرين را صدا مى زند. با شنيدن اين حرف به ديدن محمود كوچولو رفتم. او كه در بستر بيمارى بود با ديدنم دستان كوچكش را به طرفم دراز كرد. من نيز در حالى كه دلتنگش بودم با گريه او را در آغوش كشيدم. انگار به يكباره غم از دست دادن محمد را فراموش كردم. محمود با زبان كودكانه اش بابا بابا مى كرد. همان موقع به دفتر مدير مركز نگهدارى كودكان بى سرپرست رفتم. مدير مهربان كه در جريان همه امور زندگى ما بود، با خوشحالى براى سپردن دوباره محمود به ما از طريق قانونى اعلام آمادگى كرد. بلافاصله در اوج خوشحالى با روانپزشك همسرم تماس گرفته و همه ماجرا را برايش تعريف كردم. او نيز با اطمينان گفت: تصميم درستى گرفته ام و بهتر است خيلى زود اين كار انجام شود. چند روز پس از آن با انجام كارهاى قانونى به مركز رفتم و محمود را همراه خودم به خانه بازگرداندم. «مهرآفرين» با ديدن پسر بچه، از جا پريد و او را در آغوش كشيد. حالا سال ها از آن ماجرا گذشته و محمود همچنان گرمابخش خانواده ماست. تنظيم: براساس نامه ارسالى
|
|
|
|
|