دوشنبه ۱۶ دى ۱۳۸۷ - ۸ محرم ۱۴۳۰
Mon, Jan 5, 2009
آئين
۴۱۱۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
آئين
قاب عكس۱
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
تأملى در فلسفه قيام اباعبدالله الحسين(ع)
شهيد فاتح
405639.jpg
[محمد صحتى سردرودى ]

چون و چرا درباره اقدام سيدالشهدا(ع) در آغاز از طرف مخالفان قيام و هواداران بنى اميه به پيش كشيده شد تا با تمسك به ظواهر آياتى چون «و لاتلقوا بايديكم الى التهلكه»، تحريف و تخطئه گردد و سپس همان را علماى سلفيه پى گرفتند. دانشمندان شيعه در جوابگويى به آنها به تحليلى اقناعى و مبتنى به مقبولات مخالف بسنده كردند اما طولى نكشيد تا اين جواب كه در موضع انفعالى و به صورت تدافعى تدارك شده بود از باب «دفع افسد به فاسد» انگاشته شد و مردود و متروك واقع گشت و براى توضيح مطالب پاى مباحثى چون عصمت و علم امام هم كه بيشتر در علم كلام مطرح بود به ميان كشيده شد و در اين ميان اصل شهادت بر هر اصل ديگرى در حوزه عاشوراپژوهى غلبه پيدا كرد تا اين كه در عصر ما با ترجمه و انتشار سخنان شريف مرتضى بحث هاى گذشته دوباره از سر گرفته شد. حال جا دارد فهرست رئوس مطالبى را در نظر داشته باشيم كه حكمت و فلسفه قيام امام(ع) خارج از اين چند مطلب و مطلوب نيست:
۱- امتناع از بيعت با يزيد به هر نحو ممكن ولو با كشته شدن ۲- جوابگويى و ترتيب اثر دادن به نامه ها و بيعت كوفيان و در نتيجه تشكيل حكومت ۳- امر به معروف و نهى از منكر تا پاى جان و شهادت
به نظر مى رسد كه همه حرف ها در تحليل عاشورا بالاخره به يكى از اين سه سخن برمى گردد و اقوال و آراى ديگر نيز، يا مثل گريه و غيره سالبه به انتفاى موضوع اند و هرگز ربطى به قيام سيدالشهدا(ع) ندارند و يا با برخى توجيه هاى عاشقانه و.‎/‎/ در زير يكى از اين سه اصل بويژه اصل سوم مى گنجند.اما با كمى تأمل معلوم مى شود كه حتى اين سه رأى به ظاهر متضاد هم در حقيقت تعارضى با هم ندارند و هر سه قابل جمع اند و با عنوان كلى تر و دقيق تر و همچنين مستندتر و واقعى تر مى توان هر سه نظر را در طول هم و هركدام را در جايگاه دقيق خود داشت تا به نتيجه اى كه بايسته و شايسته مى نمايد رسيد. زيرا كه با ملاحظه همه اسناد و آرا اين كار ضرورى مى نمايد.
افشاگرى و نفاق زدايى
هيچ يك از اين سه مورد به تنهايى نمى توانست هدف اساسى و نهايى امام حسين(ع) باشد زيرا در مورد اول (بيعت نكردن) دو اشكال مهم پيش مى آيد كه گفته مى شود:
۱- همان طورى كه ابن عباس پيشنهاد مى كرد و ديگران نيز كم و بيش در سخنان خود اشاره مى كردند امام(ع) مى توانست به يمن و يا مناطق دوردست برود و بيعت هم نكند و جان خود و خاندان و يارانش را نيز حفظ كند. از اين كه امام(ع) چنين نكرد معلوم مى شود كه هدف تنها بيعت نكردن نبود و امام(ع) در مقابله با يزيد هرگز به اين مقدار مخالفت بسنده نمى كرد.
۲- با بيعت نكردن و قبول اين كه هدف امام حسين(ع) امتناع از بيعت بود قضيه تمام نمى شود و باز آن پرسش اساسى به جاى خود باقى است كه بالاخره امام(ع) با اين امتناع چه هدف يا اهدافى را دنبال مى كرد، چرا و چگونه و براى چه نمى خواست بيعت كند
در مورد دوم (تشكيل حكومت) نيز چند نكته مهم رخ مى نمايد و مهم تر از همه اين كه به گواه تاريخ و همه منابع مختلف و معتبر، در آن شرايط نامساعد، اگر نگوييم آرزويى محال بود، دست كم به احتمال قوى و معقول، تحقق آن امكان نداشت و بيشتر ناشدنى و ناممكن بود. حتى قائلان به اين قول خود نيز آن را براى امام(ع) هدفى مقطعى مى دانند و مى گويند كه پس از وصول خبر شهادت مسلم بن عقيل، امام(ع) از اين هدفش برگشت، به عبارت ديگر پيش بينى دقيق آنان را كه مى گفتند به اين راه ادامه ندهد و از پيمان شكنى كوفيان بر حذر باشد صواب و صحيح ديد و از رأى خود پشيمان گشت!
در مورد سوم (به استقبال شهادت رفتن) نيز اشكال مهمى پيش مى آيد كه در توضيح آن گفته مى شود شهادت بالاخره هرچه بزرگ و آرمانى باشد باز از اين دنيا بريدن و از اين جهان هستى رفتن است و اين همان آرزوى بزرگ يزيد بن معاويه بود كه هر طورى شده بود مى خواست حسين بن على(ع) را بكشد و دست او را از اين دنيا قطع كند. آرزوى بزرگ يزيد چگونه مى تواند هدف بزرگ امام حسين(ع) هم باشد
و آن اشكال كه در مورد اول گفته شد در اينجا نيز وارد است به اين معنى كه در صورت قبول اين قول باز آن پرسش مهم و اساسى به قوت خود باقى است و هر انسان انديشمند از خود مى پرسد كه امام حسين(ع) چرا مى خواست شهيد شود و چه هدف يا اهدافى را با شهادتش دنبال مى كرد
با ملاحظه متون و منابع معلوم مى شود كه اين هر سه هدف، اهداف مقدماتى امام حسين(ع) بودند ـ يعنى هم در بيعت نكردن و از مدينه خارج شدن؛ هم در ترتيب اثر دادن به نامه هاى مردم كوفه و از مكه خارج شدن و به سوى كوفه رفتن؛ هم در هر حال به استقبال شهادت شتافتن و هر خطر احتمالى را به جان خريدن ـ او يك هدف بزرگ و نهايى را تعقيب مى كرد كه احتمال مى رفت با يكى از اين مقدمات به آن برسد.
و آن هدف بزرگ و نهايى «افشاگرى و نفاق زدايى» و در نتيجه «نجات اسلام و قرآن و مسلمانان» بود. تاريخ گواه است كه پس از تسلط مروان بر خلافت اسلامى، قدرت و حكومت اسلامى، توسط جبهه نفاق اشغال شد و قدرت و شوكتى كه مسلمانان در سايه اسلام و قرآن يافته بودند به دست بنى اميه يعنى دشمنان قسم خورده اسلام افتاد تا آنجا كه چهار سال و ۹ ماه حكومت امام على(ع) نيز نتوانست آن را از دست آنها كه از ديرباز پايه هاى قدرت خود را در شام ريخته بودند رهايى بخشد. با شهادت امام على(ع) و مظلوميت امام حسن(ع)، معاويه يكه تاز ميدان شد و سيطره خود را تا اقصا نقاط ممالك اسلامى گسترد. در حالى كه در دل هرگز اعتقادى به اسلام و قرآن نداشت و كينه پيامبر(ص) و على(ع) و اسلام را همچنان در دل مى پروراند. وى خود و خاندانش را همه كاره اسلام و مسلمانان ساخت و با تزوير و ريا و به يارى زر و زور حكومتش را امتداد همان حكومت پيامبر و خلفاى راشدين قلمداد كرد، گذشت زمان و درگذشت ياران و اصحاب پيامبر(ص) يكى پس از ديگرى نيز به يارى وى شتافت تا آنجا كه در باور و اعتقاد نسل جوان و ميانسال كه هرگز پيامبر(ص) را نديده بودند به عناوينى چون «خليفة الله»، «خليفة الرسول»، «كاتب الوحى»، «خال المؤمنين» و «اميرالمؤمنين» رسوخ كرد و امرش امر خدا و نهى اش نهى خدا و اطاعتش اطاعت خدا دانسته شد تا آنجا كه در ديد مردم دمشق و شامات آن روز، كسى عزيزتر و نزديك تر از معاويه به خداى سبحان و رسول خدا(ص) شناخته نمى شد. معاويه براى خود چهره كاملاً موجه و مقدسى گرفته بود كه مى رفت در تاريخ اسلام با شهرتى چون «قديس» و «صديق» ثبت شود. اما معاويه بيش از حد فزون طلب بود و هرگز به اين همه قانع نبود. او مى خواست نام و ياد نه تنها على(ع) كه قاتل اجداد خود و اعمام خويش مى دانست بلكه نام و ياد محمد(ص) را نيز از صحنه روزگار و صفحه تاريخ محو كند. لعن و دشنام به على(ع) را از شعائر اسلامى ساخته و در منابر و مساجد و در خطبه ها و قنوت هاى نماز رايج كرده بود.معاويه به اين همه قانع نبود و پسرش را نيز براى بعد از خود خليفه ساخت و مردمان مسلمان از همه جا بى خبر هم يزيد را «خليفةالله»ناميدند كه در عداوت و عناد با اسلام و پيامبر نه تنها دست كمى از پدر نداشت كه بيشتر از پدرش و عجولانه تر از معاويه با اسلام و پيامبر عناد مى ورزيد.
و مشكل مهم و بنيان برانداز آنجا بود كه اين همه عنادورزى و اسلام ستيزى با نام اسلام و قرآن مى شد و مردم آن روز مثل ما مردمان امروز نبودند كه معاويه و يزيد را به درستى بشناسند بلكه برعكس آن دو را خليفة الله و قطب آسياب اسلام مى شناختند و اگر امام حسين(ع) قيام نمى كرد امروز ما و همه مسلمانان ديگر نيز معاويه و يزيد را خليفةالله مى پنداشتيم و كارهاى خلاف و ظالمانه معاويه و يزيد و جانشينان يزيد را از چشم اسلام و قرآن مى ديديم و شايد هم دفاع از آنها و اقدامات آنها را وظيفه شرعى و اسلامى خود مى انگاشتيم و اسلام و قرآن و سنت و آئين پيامبر را با رسم و رسوم آنها تطبيق داده و تفسير مى كرديم.
و معلوم بود كه در اين صورت ديگر براى انصاف و عدالت، انسانيت و رحمت، مروت و عقلانيت، منطق و تفكر جايگاهى نمى توانست در اسلام بوده باشد چرا كه اعمال و سيرت معاويه ها و يزيدها به فرض خليفة الله بودن آنها، همه اين اصول انسانى و اسلامى را از اسلام نفى مى كرد و در عوض از اسلام تصويرى سياه و ستم پرور به جهانيان و تاريخ معرفى مى كرد كه دير يا زود رنگ مى باخت و در همان سده هاى نخستين متروك مى شد و مانند ده ها بلكه صدها مذهب مقطعى و دين ادوارى در گورستان تاريخ دفن مى شد و فراموش مى گشت.
امام حسين(ع) در مقام يك مسلمانى كه به اسلام با تمام وجود ايمان داشت هرگز نمى توانست بنشيند و ببيند دين خدا را بازيچه آمال و آرزوهاى پست خود مى سازند و آن گاه نام اين همه ناجوانمردى و تزوير را جانبدارى از اسلام و دفاع از قرآن و خدا مى گذارند، با هر سخنى و در هرگام نفاق مى ورزند و هر لحظه ويروس نفاق را در فضاى مساجد و منابر پراكنده مى كنند.
و چنين بود كه حسين(ع) قيام كرد و هدف بزرگى را كه در اين قيام دنبال مى كرد همانا نفاق زدايى و افشاگرى بود. اولين گام در اين راه بيعت نكردن بود و امام حسين (ع) هرگز بيعت نكرد تا شهيد شد. گام بعدى اين بود كه حضرت اعتراض خود و بيعت نكردنش را به مردم اعلام كند و امام حسين (ع) با خروج از مدينه و در توقف چند ماهه خود در مكه به صورت گسترده و به حد كافى اين كار را كرد. پس از آن كه در اين دو شهر مهم و مذهبى پيام و اعتراض خود را ابلاغ كرد براى تبليغ بيشتر رو به سوى عراق آورد چرا كه پس از مدينه و مكه، كوفه مناسب ترين و مهمترين شهرى بود كه مردمان ديندارى به ويژه شيعيان در آنجا سكونت داشتند و بهتر از همه مى توانستند حرف و رأى حسين بن على(ع) را بفهمند و گذشت زمان نشان داد كه مردم عراق، سوگمندانه گرچه دير، اما زودتر از همه شهرهاى ديگر پيام حسين (ع) را فهميدند كه قيام توابين و مختار ثقفى و بعدها زيدبن على و.‎/‎/ همه گواه اين است.
به هر حال امام اين گام را نيز به سوى عراق برداشت و از مكه تا كربلا منزل به منزل امتناع خود را از بيعت به گوش مردمان، حتى مسلمانان باديه نشين و اعراب رسانيد و در ضمن خطرى كه اسلام را از سوى يزيد و بنى اميه تهديد مى كرد با خطبه ها و سخنرانى هاى مستدل و رساى خود توضيح داد و آن ديوار بلندى را كه ميان اسلام و بنى اميه بود و اينك معاويه پس از سالها آن را از ميان برداشته و با تزوير و ريا از اذهان و عقايد مردم زدوده بود، دوباره پى نهاد و بلند كرد و پس از آن كه خبر شهادتش به گوش مردم رسيد. همان ديوار به سد پولادين و خلل ناپذيرى تبديل شد كه مسير تاريخ را تعيين كرد و تا ابد مرز ميان اسلام و نفاق را مشخص كرد.
شهيد فاتح
ترديدى نيست كه امام حسين (ع) به هدف بزرگى كه داشت دست يافت و شايد هم بهتر و گسترده تر از آن كه خود مى خواست جبهه نفاق را رسوا و منفور همگان ساخت. پس از عاشورا همه دلها و عاطفه و عقيده ها معطوف عاشورا و درنتيجه مجذوب اهل بيت و آل على(ع) شد. چيزى نگذشت كه سه شهر مهم مسلمانان، مدينه و كوفه ومكه به پا خاستند و يزيد و يزيديان را سردرگم و سرگردان ساختند. مدينه با فاجعه حره، كوفه با قيام توابين و مختار و.‎/‎/ و مكه با شورش عبدالله بن زبير هر يك پژواكى از صداى رساى امام حسين (ع) بود كه در كربلا بلند شد و در هر كوى و برزنى طنين انداخت سيد الشهدا با شهادت خود اسلام را از تحريف و استخدام شدن در خدمت ستمگران نجات داد و مكتبى را به عنوان «مكتب خونين اعتراض» در برابر ستمگران و زورمداران بنيان نهاد و مزارش تا ابد مطاف احرار و شهيدان گرديد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |