شنبه ۲۸ دى ۱۳۸۷ - ۲۰ محرم ۱۴۳۰
Sat, Jan 17, 2009
فرهنگ وانديشه
۴۱۲۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
زنان
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
مردم شناسى و جامعه شناسى واقعه تاريخى عاشورا (۱)
كتاب انديشه
مردم شناسى و جامعه شناسى واقعه تاريخى عاشورا (۱)
مصلحت طلبى و موروثى شدن حكومت
406833.jpg
[دكتر ابراهيم فياض]
عاشورا يك واقعه تاريخى معمولى نيست و مى تواند در علوم اجتماعى و مردم شناسى مباحث دامنه دارى را ايجاد كند. هر واقعه مقدمات و نتايجى دارد. بعضى از مقدمات از چنان اهميتى برخوردار هستند كه فقدان آنها مى تواند از رخداد ماجرا به همان صورت متحقق جلوگيرى كند. «ماكس وبر» كه در ايران كمى ناشناخته است بحث خوبى در همين رابطه دارد. «وبر» شاگرد «ديلتاى» بود كه پدر مردم شناسى آلمان به شمار مى رفت. كتاب چند جلدى «مقدمه اى بر علوم انسانى» او اثر فراوانى در مباحث معاصر دارد. «وبر» تحت تأثير «ديلتاى» در روش شناسى خود از تحقيق و پرده بردارى در مورد مقدماتى سخن مى گويد كه در «تقسيم» رخدادها، حياتى به شمار مى روند. در ارتباط با قيام امام حسين(ع) هم مى توان در مقدماتى باريك شد كه در صورت فقدان آنها، رخداد عاشورا پيش نمى آمد.
اين موارد «هويت» عاشورا را توضيح مى دهند و سپس مى توان به وسيله آن «ماهيت» واقعه يعنى عواملى حاشيه اى كه وجه تفاوت اين رخداد با ديگر وقايع است را روشن نمود. به نظر مى رسد از ميان مقدمات عامل اصلى و تاريخى نوعى مصلحت گرايى در صدر اسلام باشد كه بر اجراى احكام مقدم شده بود. اين مصلحت گرايى را مى توان در امتناع از مجازات «مالك ابن نويره» كه همسرش را به بهانه نپرداختن خمس كشته بود، ديد.
حتى جنبه هاى ديگرى از مصلحت گرايى در تقسيم بيت المال و غنائم و ‎/‎/‎/ رسوخ كرد كه طبيعتاً به نفع اشراف بود. زيرا مصلحت گرايى هرگز باعث مجازات نشدن مردم عادى نمى شود.
رواج مصلحت گرايى اساساً ارزش هاى اصلى را كه بنياد انسجام اجتماعى جامعه هستند، سست مى كند. وقتى ارزش ها از ميان برداشته شود، انسجام تهديد شده و جامعه دچار بحران هاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى مى شود. جامعه در چنين شرايطى جهت خاصى را براى ميل به آن ندارد. از اين رو به حالت سرگردانى درآمده به استبداد گردن مى نهد. زيرا زمانى كه ارزش ها نيروى محركه جامعه نباشد، زور و تغلب هدايت جامعه را به دست مى گيرد. نگاهى به تاريخ از گذشته تا به حال نشان مى دهد كه غالباً جوامع بى اخلاق در قعر استبداد در غلتيده اند. به امريكاى معاصر نگاه كنيد كه پس از وانهادن ارزش هايى نظير كار و تلاش به دست «جرج بوش» افتاد كه نماد كنترل، ميليتاريسم و خشونت است. صحنه «غزه» نيز نشان مى دهد، جهان، خاصه در سطح دولت ها دچار گونه اى بى اخلاقى نگران كننده شده است. در گذشته نيز امام حسين (ع) با چنين جامعه اى روبه رو بود. در امتى كه همواره درحال تشتت و گذار است، هيچ ارزشى حاكم نيست پس قدرت به اقتدار (به قول وبر كه گونه مشروع قدرت است) بدل نمى شود. پس همواره كهتران بر مهتران مى شورند.
«يزيد» در اين ميان شخصى بود كه فساد رسمى را علنى كرد و «منكر» را در جاى «معروف» نشاند. قيام هاى مدينه، كشتارهاى جسته و گريخته و پى ريزى حركت اعتراضى بنى عباس از همين زمان آغاز شد. امام با فسادى ساختارى و اكنون علنى مواجه شده بود درحالى كه قبلاً قرارداد اجتماعى معاويه در مورد اجتناب از وليعهدى كردن حكومت يك طرفه فسخ گرديده بود.
«ابن خلدون» انحطاط جهان اسلام را ناشى از قلب خلافت به پادشاهى مى داند. زيرا در چنين رويه اى پسر، تنها به خاطر رابطه نسبى و بدون درنظر گرفتن لياقت شخصى بر تخت مى نشيند. از اين رو استبدادى موروثى، اشرافى و خانوادگى پا به عرصه وجود مى گذارد. اينگونه جامعه اى كه از مصلحت گرايى آغاز كرده بود به برقرارى ضد مصلحت مى رسد.
اين ضد مصلحت اتفاقاً چنان جذاب مى نمايد كه حتى گروه به ظاهر سطحى مثل بنى عباس نيز در همان رسم طى طريق مى كنند. بعدها بنى عباس از حكومت شورايى چشم پوشى كرد و به جاى آن حكومتى موروثى را انتخاب نمود كه به شكست در جنگ هاى صليبى و مغلوب شدن در برابر مغول منتهى شد. اين غفلت تاريخى مسلمين از شورا و اساساً ارزش ها از مهمترين اسباب انحطاط به شمار مى رود. گفته آمد چنانچه قدرت معطوف به ارزش هاى ثابت و بنيادى نباشد دچار بى هنجارى، استبداد و نابودى مى شود. حكومت شورايى قرن ها بعد يعنى امروزه در ايران در قالب نظريه ولايت فقيه تكرار شد. در نظام ولايت فقيه شوراى نخبگان در انتخاب و نظارت بر رهبرى فعالانه حضور دارند و طبيعى است كه بايد تلاش كرد از موروثى شدن حكومت (كه ظاهراً بعضى به دنبال آن هستند) پيشگيرى كرد. در زمان امام ايشان از يك حق طبيعى براى رهبرى برخوردار بود.
اين حق رهبرى از سوى مردم مورد تأكيد قرار گرفت. پيش از آن نيز اميرالمؤمنين توسط مردم براى رهبرى انتخاب شد و شورا دخالتى جدى نداشت.
حركت مردمى براى برگزيدن اميرالمؤمنين در زمان امام حسين(ع) بار ديگر تكرار شد. خورجين هاى پر از نامه امام را - كه مكلف به ظاهر است - بر آن داشت تا عليه ساختار فاسد بشورد. آنچه در اينجا بايد به آن دقت داشت اجتناب حضرت از جنگ بود. پس از اينكه معاويه كه به خاطر حكايت وحى بودن به ظاهر شخصيتى هنجارى بود مرد، فرزندش به جاى وى نشست از اين رو نهضتى جهت آگاهى بخشيدن ممكن مى شد. امام طبق سنت پدر و برادر خود از خونريزى رويگردان بود. خطبه خواندن و گفت وگو كردن همچون طريقى ثابت از حضرت على(ع) به امام حسن(ع) و سپس به امام حسين(ع) رسيد.
امامت حق الهى مى باشد كه پذيرش آن آزادانه و اجتماعى صورت مى پذيرد. چنانچه كسى با امام بيعت نمى كرد مورد تعقيب قرار نمى گرفت. مگر اينكه دست به توطئه مى زد. همين رفتار را پيشاپيش اميرالمؤمنين انجام داده بود.
*عضو هيأت علمى دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران
كتاب انديشه
نظريه و روش در انسان شناسى
براى دانشجويان
406839.jpg
استنلى آر. بارت
ترجمه: شاهده سعيدى
ناشر: دفتر پژوهش هاى فرهنگى
در اين كتاب نظريه ها و روش هاى تحقيق انسان شناسى دوره هاى گوناگون، از دوره پايه گذارى تا دوره نوين موضوع بحث قرار مى گيرد.
انسان شناسى رشته اى است كه با تحقيق ميدانى محقق انسان شناسى و گردآورى اطلاعات شكل گرفته است. كار انسان شناس آن است كه مجهز به چارچوب نظريه اوليه، به محيط تحقيق برود، بازگردد، اطلاعات را درج و سپس در چارچوب نظريه اوليه خود بازبينى كند.
نويسنده در اين كتاب با زبانى ساده نشان مى دهد انسان شناس بايد تحقيق كند، بينديشد، از خود سؤال كند و انديشه هاى تازه خود را به محك آزمايش گذارد. اين ديدگاه انتقادى، آشنايى عميق و صحيحى از اين رشته در اختيار خواننده مى گذارد.
اين كتاب، كتابى روايى نيست، بلكه در درون رشته به بحث مى پردازد. نگارنده حتى درباره تحقيق خود نيز مطالبى انتقادى و بسيار آموزنده آورده است.
نويسنده، اين كتاب را براى دانشجويان نوشته است و هدف آن را تسهيل كارها براى ديگران مى داند. بخش اعظم اين كتاب صرف ارائه ديدگاهى كلى از نظريه و روش، با توجه ويژه به رابطه بين آنها شده است. در بخش انتهايى آن نيز داده هاى كيفى در پژوهشى ميدانى تحليل مى شود.
در اين پژوهش، تاريخ انسان شناسى به سه مرحله تقسيم شده است: پايه گذارى بنيان علمى اين رشته، پوشاندن شكاف هايى كه به وجود آمده است و تخريب و بازسازى.
نخستين مرحله در اواخر قرن نوزدهم آغاز شد و در دهه ۱۹۵۰ يعنى با آغاز از هم پاشى دنياى استعمار، پايان يافت. مرحله دوم، حوالى دهه ۱۹۶۰ بود كه نظريه هاى جديد ارائه و روش ها هدفمند مى شدند. اين نظريه ها مى خواستند با نگاه ترديدآميز نسبت به مقوله تحقق مطالعه علمى فرهنگ، كنار بيايند.
مرحله سوم در دهه ۱۹۷۰ آغاز شد و به نظر مؤلف تا به امروز (پايان دهه ۹۰ - سال انتشار كتاب) ادامه دارد. وى اين مرحله را زير نفوذ پست مدرنيسم و انسان شناسى فمنيستى مى داند.
يكى از محورهاى اصلى كه نويسنده در اين كتاب پى مى گيرد اين است كه در مرحله دوم شكافى ميان نظريه ها و روش ها به وجود آمد كه در طول مرحله سوم به سرعت گسترش يافت: روش هاى دانشمندان انسان شناسى در تاريخ انسان شناسى، زبانى كاملاً علمى دارد ولى نظريه هاى آنها در دهه هاى اخير، در فرآيندى كه محقق را بيش از پيش به علوم انسانى نزديك مى كند، به انكار علم برخاسته است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |