|
نگاهى به مجموعه شعر عاشورايى «از صاعقه تا باران» محمد رضا سهرابى نژاد
دوبيتى هاى درخشان آئينى
|
|
|
[يزدان مهر ]
يك «در آتش، بى پناهى گريه مى كرد گل گم كرده راهى گريه مى كرد كنار نعش سقاى عطشناك فرات از روسياهى گريه مى كرد» «از صاعقه تا باران» كه با تأخيرى ۹ ساله در ۱۳۸۷ منتشر شد، در سال هاى پايانى دهه هفتاد، نامش «ياقوت شكسته» بود؛ كتابى كه زنده ياد دكتر سيد حسن حسينى در نامه اى به تاريخ ۱۳۸۷/۳/۱۲ به شاعر، از آن چنين ياد كرده است: «ياقوت شكسته ات را خواندم از تو چه پنهان - از خدا كه پنهان نيست - گهگاه نم اشكى هم فشاندم. تو از آن شاعرانى هستى كه شعرشان بيش از هر چيز و همه كس به خودشان شباهت دارد. مجموعه ات مرا به ياد ارزش ها و روزها و سوزهايى انداخت كه كم كم مى روند تا در هجوم انبوه نامردمى ها مدفون شوند. مجموعه تو تلنگرى ست به آنهايى كه حافظه تاريخى شان مستعد مخدوش شدن است. شعر زنده مثل عضو زنده، تپش و فراز و فرود دارد. تو سربلند باش كه شعرت زنده است. شعرهاى يكدست و بى عيب و ايراد و بى حس و حال را من در «براده» ها به دندان مصنوعى تشبيه كرده ام. شعر تو فراز و فرود دل نشينى دارد چون به «عصب» متصل است. موفق و مؤيد باشى و خودت و ديگران هم بدانند كه در يد بيضا هم همه انگشت ها يكدست نيستند. روح و روان و زبان يكدست تو به شعر و شعارهاى مقدس وفادار مانده است. اگر شعر گفته اى، شاعرانه و زيباست و اگر شعار داده اى مردانه و مستحكم است؛ و ما در روزگارى زندگى مى كنيم كه سخت محتاج ذره اى زيبايى و مردانگى هستيم. من مجموعه ات را مى خرم و با افتخار به دانشجويانم هديه مى كنم.» مجموعه البته، آنقدر منتشر نشد تا شاعر «گنجشك و جبرئيل» به ناگهان، از اين جهان «رفت». اعتراف مى كنم كه از خواندن اين نامه كه خطاب به محمد رضا سهرابى نژاد نوشته شده، يكه خورده ام. لحن «سيد» اين طور نبود. هيچ وقت اين طور نبود. سهرابى نژاد، خودش، از سال هاى ابتدايى دهه شصت به ياد دارد كه «سيد»، زبانش تند و تيز بود و براى خودش قواعد تعريف شده اى در شعر داشت و البته يادم هست كه در حوزه دوبيتى، هميشه از سهرابى نژاد به عنوان يك «حرفه اى» و «نوآور» ياد مى كرد و مكتوب اش هم هست در جُنگ هايى كه در آن روزگار، حوزه هنرى منتشر كرد. به گمانم حسينى در اين نامه [كه نقد نيست و حتى نظر هم نيست بيشتر نگاهى مشفقانه است به آثار دوست شاعرى كه از اواسط دهه پنجاه، با هم همگام بوده اند در نشريات آن روزگار] خواسته تعلق خاطر خودش را به واقعه كربلا - به عنوان حادثه اى كليدى در تثبيت ايدئولوژى شيعه - برساند و پيداست كه متأثر شده از حال و هواى عاطفى كتاب و نگاه شاعرانه سهرابى نژاد [«گهگاه نم اشكى هم فشاندم»] اما همانطور كه اشاره كرده رباعيات و دوبيتى هاى اين كتاب، همه در يك سطح نيستند و البته من هم موافقم با اين مطلب كه «در يد بيضا هم همه انگشت ها يكدست نيستند» اما كمك هم اند تا چوب دست را به «مار» بدل كنند يا درياى سرخ را از ميان بشكافند. اين هماهن گى را در مجموعه حاضر كمتر ديدم و به گمانم سهرابى نژاد اگر سيرى روايى به اين مجموعه مى داد كه واقعه كربلا از آغاز تا پايان كتاب، بى كم و كاست روايت مى شد، كار تازه اى بود، وگرنه در شكل كنونى اش، و با فراز و فرودهايى كه در «كيفيت» آثار شاهد آنيم، در نگاهى كه پس از انتشار [و نه قبل از آن] مى توان به اين آثار داشت، كمتر بايد مشفقانه سخن گفت و بيشتر بايد منتقدانه به آن پرداخت [همان گونه كه حسينى اگر زنده مى بود و كتاب منتشر شده را مى ديد، مكتوب اش يحتمل چنين مى بود] البته سعى ام بر اين است كه به ارزش هاى شعرى سهرابى نژاد [كه بى گمان داراى يكى از زيباترين صداهاى شعر آئينى سپيد ايران است] ظلم نكنم اما به هر حال، هر كتاب تازه، نگاهى تازه را مى طلبد و اميدوارم كه پس از اين متن، سهرابى نژاد از آن سلام و عليك آغازين دهه شصتى اش با من - در حوزه هنرى - پشيمان نشود! دو «چرا بغض و دورويى كردى اى آب چه شد كه تند خويى كردى اى آب نشد چشم حرم روشن به رويت چرا بى چشم و رويى كردى اى آب !» واقعيت امر اين است كه همه كس در همه كار موفق نيست. سهرابى نژاد در دوبيتى - مگر مواقعى كه كلمات زمخت را به كار مى گيرد و مى خواهد «توضيح» بدهد - خيلى موفق است. هميشه موفق بوده. هنوز من دوبيتى هايش را در صفحات ادبى زير نظر على رضا طبايى مى توانم به ياد بياورم كه در كل آن صفحات «عريض» و ميان آن همه شعر - كه تويشان دوبيتى هم كم نبود - يكتا بود. اما رباعياتش /// نه! چنين نظرى درباره شان ندارم. مشكل رباعيات او در دو چيز است اول، برخورد توضيحى با حادثه مورد نظر كه تمام حس و حال عاطفى آن حادثه را محو مى كند و كلاً «متن» را از حوزه شعر به حوزه گزارش مى كشاند. «توضيح»، كار نثر غير روايى است و توصيف و تصوير كار شعر است. دوم، ضربه پايانى در مصراع چهارم، اغلب فداى همان «توضيحات» مى شود و چون «واضحات» جايگزين «عينيات» شده، آن غافلگيرى پايانى و آرمانى قالب «رباعى»، در رباعيات سهرابى نژاد - اغلب - رنگ مى بازد. واقعيت امر آن است كه هيچ وقت - حتى در دهه شصت - رباعيات او چندان مورد دنباله روى قرار نگرفت در حالى كه نسخه بردارى هاى مكرر از رباعيات حسينى و امين پور، در آن دوره بسيار معمول بود، گرچه دوبيتى هايش مورد تقليد موبه مو قرار گرفت و شاهدش هم صفحات ادبى پر رونق مجلات جوانان و اطلاعات هفتگى آن روزگار بود كه گاه چنان مسئولان آن صفحات به ستوه مى آمدند كه در ستون پاسخ به خوانندگان [در جوانان و توسط عباس خوش عمل] يا در دو صفحه «پاسخگو» [در اطلاعات هفتگى و توسط سيدحسن ثابت محمودى «سهيل»] يقه چند نفر رامى چسبيدند كه به طور مستقيم از روى فلان دوبيتى سهرابى نژاد كپى كرده اى! مخصوصاً در «اطلاعات هفتگى» - لااقل طى سال هاى ،۶۱ ۶۲ و بهار ۶۳- هر هفته، لااقل دو يا سه پاسخ، به جرم هاى ادبى متعلق به حوزه «سهرابى نژاد شناسى» مربوط مى شد! اما وجوه توضيحى رباعيات اين كتاب [به گمانم به تشريح نيازى نباشد و دو سه مثال كفايت كند؛ گرچه همين مثال ها هم در حوزه هايى ديگر مثل «نوحه»، مى توانند كاربرد مؤثرى داشته باشند چرا كه «توضيح» با نوحه، از ابتدا محشور بوده]: «جمعى كه معطر به گل احساس اند در غيبت ياس، محو عطر ياس اند زرتشتى و موسوى و عيسايى كيش نذرى خور خوان حضرت عباس اند» [توضيح در باب حضور «اهل كتاب» در عزادارى حسينى] يا: «ما ذره اى از مهر شما، كم نكنيم غفلت ز شعار سرخ تان هم، نكنيم آموخته ايم مرگ با عزت را سر بر احدى غيرخدا، خم نكنيم» [توضيح درباره تداوم حركت كربلا تا به امروز] يا: «خيزيد كه مرهم به دل ريش زنيم شلاق به گونه هاى تشويش زنيم خالى نبود زمين ز ابناى يزيد ما تيغ چرا پس، به سرخويش زنيم !» [توضيح درباره افراط برخى سوگواران در مراسم عزادارى] مى توان آثار ياد شده را با بهترين رباعيات زنده يادان حسينى و امين پور مقايسه كرد و به اين نتيجه رسيد كه وجوه توصيفى و تصويرى آن آثار، وجوه آئينى شان را به حوزه تكثير و تكثر كشانده است اما وجوه توضيحى رباعيات سهرابى نژاد، وجوه ياد شده را به حوزه تقليل؛ گرچه باز هم بايد تأكيد كنم كه حتى همين آثار در حوزه «نوحه»، بسيار موفق اند اما ما درباره «شعر» صحبت مى كنيم و.// مى خواهم اين متن را با يك دوبيتى تمام كنم كه ارزش هاى شعرى اين شاعر را بايد در دو حوزه دوبيتى و شعر سپيد بازشناخت: كلامش سنگ ها را نرم مى كرد دل افسردگان را گرم مى كرد زنى در پيش مردى خطبه مى خواند كه مرد از مرد بودن، شرم مى كرد!
|