دنباله خاطرات ژنرال دنسترويل:
به طور كلى ايرانى ها معتقد بودند كه آلمان در جنگ غلبه خواهد كرد و در اين صورت قواى عثمانى كه متحدآلمان است كليه طوايف و قبايلى را كه در دقايق خطرناك با او خصومت ورزيده اند نيست و نابود مى كنند. گذشته از اين موضوع، اگر انگليس ها در جنگ غلبه نمايند پس از ختم جنگ ناچار اراضى ايران را تخليه كرده و پى كار خود مى روند ولى عثمانى ها هميشه در همسايگى نزديك ايران باقى مانده و براى تلافى و جبران زيان هاى وارده به خود، درصدد توليد زحمت و خسارت خواهند بود. بنا بر اين براى روشن كردن قضيه و حل موضوع، تشكيلات «قواى چريك» از عشاير ايرانى، به طورى كه متناسب با سياست عمومى ما در ايران باشد، تصميم گرفتم وزيرمختار اعليحضرت پادشاه انگلستان را در تهران ملاقات نمايم. ما در ۱۲ماه مه از همدان حركت كرديم روز بعد وارد قزوين شديم و شب را هم در همان جا اقامت نموديم.
در اينجا دنباله خاطرات ژنرال دنسترويل را متوقف كرده به معرفى جهانشاه خان امير افشار مى پردازيم. غلامعلى خان عزيز السلطان كه در جنگ جهانى اول ، رئيس گارد و صندوقدار محمدحسن ميرزا وليعهد، در تبريز بود در مورد اميرافشار مى نويسد: «امير افشار بيش از چهل سال مقتدرترين خان منطقه «بيجار» و «گروس» به شمار مى رفت. او مردى بود شجاع و نترس و دريادل كه در بذل و بخشش كم نظير بود». وى در زمان جوانى كه همزمان با سلطنت ناصرالدين شاه بود، ياغى شد و مدتها فرارى بود و در آن سوى مرزهاى شمالى در خاك روسيه زندگى مى كرد. حكايت مى كنند كه او آن قدر مقتدر بود كه دامادش را زهر خوراند و زنش را به ضرب گلوله از پا درآورد و به همين جهت مورد غضب ناصرالدين شاه قرار گرفت.
قضيه از اين قرار بود كه او در يكى از سفرهاى خود ، هنگام بازگشت به بيجار در مورد يكى از زنان خود شايعاتى به گوشش رسيد وقتى به «كرسف» رسيد اهل و عيال او به استقبالش رفتند و او به محض مشاهده آن زن ، دست به اسلحه برد و او را درجا از پا درآورد. خبر به دربار رسيد. در آن ايام حاكم زنجان يكى از شاهزادگان قاجار بود، به وسيله تلگراف به او حكم شد كه پيرامون اين قضيه تحقيق كرده و نتيجه را به شاه گزارش دهد. شاهزاده حاكم زنجان، اميرافشار را احضار مى كند. ولى «جهانشاه خان» از رفتن به زنجان خوددارى مى نمايد. شاه عصبانى مى شود و دستور شديدى صادر مى كند. حاكم زنجان با لشكرى آراسته به فرماندهى «آقاخان مظفرالدوله» كه او نيز در شمار خان ها و از وابستگان به خاندان قاجار بود به سوى افراد «كرسف» حركت مى كند.
«جهانشاه خان» پيش بينى مى كند زدوخوردهايى درپيش خواهد بود، از اين رو افرادش در مسير راه كمين مى كنند. حاكم به محض ورود، جهانشاه خان را احضار مى كند و خان افشار با ورود به مقر حاكم و شنيدن فحش هاى ركيك او، طبق پيش بينى هاى قبلى خودش علامت مى دهد كه مقر استقرار قشون دولتى را زير آتش بگيرند.
شاهزاده حاكم زنجان كه سخت ترسيده بود فرار مى كند و «امير تومان آقاخان مظفر الدوله» فرمانده قشون دولتى موضع دفاعى مى گيرد و با احتياط عقب نشينى مى كند. حاكم هنگام فرار پايش تير مى خورد. او را دستگير كرده پيش جهانشاه خان مى برند و او حاكم را به چوب مى بندد و شايعات ديگرى هم هست كه نقلش مورد ندارد. امير افشار كه عاقبت كار خود را مى دانست درحال فرار به مرز روسيه ، درمسير خود تمامى سيم هاى تلگراف را قطع مى كند كه تماس منطقه با تهران قطع شود.
بدين ترتيب جهانشاه خان به عنوان يك ياغى مدتها در زمان سلطنت ناصرالدين شاه در تبعيد بود تا اين كه با تمهيد مقدماتى با يارى امين السلطان (اتابك اعظم) در فرصتى مناسب به تهران مى آيد و در طويله شاهى بست مى نشيند و شاه نيز از تقصيراتش در مى گذرد. حالات امير افشار نقل كرده اند كه روزى به صولت الدوله گفته بود خان، توچند تا ده دارى صولت الدوله درجواب گفته بود من دهات مختلفى باساير مالكين شريك هستم و تمامى دهات به طور ششدانگ مال من نيست. امير افشار گفته بود يعنى چه يعنى شريك دارى گفته بود بله شريك دارم، امير افشار گفته بود خوب ششدانگش كن ، صولت الدوله گفته بود چطورى اميرافشار در جواب گفته بود به زور بگير، مرد كه شريك نمى گيرد!
دنباله خاطرات دنسترويل
بازديد از تهران
۱۴ مه ۱۹۱۸از قزوين كه در نود مايلى تهران واقع است حركت كرديم و همان روز بعدازظهر به سفارت انگليس در تهران وارد شديم. جاده شوسه قزوين و تهران به طرف مشرق متوجه است. همه جا در دامنه هاى جنوبى سلسله جبال البرز امتداد يافته و راه ، بسيار خوب ساخته شده ليكن عمليات مهندسى در آن كمتر به عمل آمده و مهندسين راه ساز روس براى احتراز از مخارج سنگين در وضعيت طبيعى دامنه هاى كوه كه متشكل از تپه و ماهور مى باشد، تصرفاتى نموده اند و عمليات خاكريزى در فرورفتگى ها و قطع برآمدگى هاى طبيعى مسير جاده ناقص مانده است.درموقع ورود به دروازه تهران ژاندارمرى هاى ايرانى ما را گرفتند و فقط موقعى اجازه حركت دادند كه ما در يك دفتر مخصوص امضا داديم و اطمينان داديم كه هيچگونه اسلحه و مهمات همراه خود نداريم.
شهر تهران يك ظاهر اروپايى مآبى به خود گرفته و با شهرهاى ديگر ايران كه تاكنون ما آشنا شده ايم مطلقاً شباهتى ندارد. خيابان ها و معابر آن وسيع و اغلب مشجر است. تابلوهاى متعدد به زبان فرانسه و روسى نشان دهنده وجود انواع مهمانخانه ها و مسافرخانه هاست.
پس از طى نود مايل راه حزن آور و عبور از معابر غبارآلود و مشاهده مناظر نامطبوع، ورود ناگهانى به پارك سفارت و ديدن درختان كهنسال كوه پيكر و استنشاق هواى لطيف و مفرح فضاى پارك ،كيفيت و نشئه مخصوصى دارد و زيبايى و نزهت اين واحه درنظر يك تازه وارد به مراتب بيشتر جلوه گر مى شود و هنگام شب هنگامى كه چهچهه گوشنواز بلبل هاى خوش الحان در فضاى پارك منعكس مى شود حقيقتاً انسان فراموش مى كند كه در سهمناك ترين روزهاى خونريزى بَشَر زندگى مى كند.
گردش بدون مانع افراد، نظامى آلمان و اتريش در معابر تهران و اهتزاز بيرق هاى آلمانى و عثمانى بالاى سردرب سفارتخانه هاى آنها، بيشتر يك منظره غيرواقعى را جلوه گر مى سازد.
من سه روزى در تهران توقف كردم و در ظرف ايام توقف خود، با وزراى مختار امريكا و فرانسه و روسيه و نيز با عده اى از متنفذين ايران منجمله سپهسالار و هر دو پسرهاى فرمانفرما كه به عقيده من، در آينده ايران نقش جالب توجهى بازى خواهند كرد افتخار آشنايى پيدا كردم.
توقف كوتاه من در تهران و مشورت مهم با «بيچراخوف» در قزوين مرا به اين عقيده واداشت كه اركان حرب (ستاد) خودم را از همدان به قزوين انتقال بدهم زيرا ما نقشه هاى مهمى را جهت اجرا در برابر خود داشتيم و با هر وسيله مثبت يا منفى، لازم بود كه كار ما با جنگلى ها تسويه و يكسره شود و براى پيشرفت اين مقصود بهتر بود كه اركان حرب «ستاد ارتش» من در قزوين يعنى نزديك تر باشد.
علاوه بر اين پس از ورود به قزوين من با عده اى از روسها تماس پيدا كردم، آنها داوطلب شدند كه در عمليات آينده ما در «بادكوبه» به من مساعدت نمايند. آنها از اعضاى حزب «سوسيال رووليسيونر» بودند و نفوذ همين حزب «بلشويكى» بالاخره در« بادكوبه» برچيده و سرنگون گرديدند.
ستاد من به قزوين منتقل شد
«اركان حرب» يعنى ستاد لشكر ما روز اول ژوئن ۱۹۱۸ يعنى درست چهار ماه بعد از حركت از بغداد، از همدان به قزوين انتقال پيدا كرد. در ظرف اين چهارماه ، ما كارهاى خيلى مفيدى انجام داديم و حاليه مى توانستيم با حس امتنان و با نظر تقدير به نتايج رضايت بخش عمليات خودمان نظاره كنيم. ولى با وجوداين احساسات مسرت بخش معذالك ، تأثيرات عدم موفقيت اوليه، از خاطر ما زدوده نمى شد.
پس از انتقال مركز اركان حرب (سِتاد) قوا به قزوين، عموماً داراى اين عقيده شده بوديم كه به زودى حركت و مهاجرت ، يعنى حركت به سوى قفقاز ، صورت عملى به خود خواهد گرفت،ولى روز و تاريخ حركت به طرف قفقاز برهمه ماها، مجهول بود و هيچ كدام نمى توانستيم آن را پيش بينى كنيم.
ما با داشتن عده كافى ممكن بود فوراً حركت كنيم ولى با فقدان عامل عمده پيشرفت كار، ناچار بوديم تأمل و متانت و شكيبايى اختيار كرده و تدريجاً وسايل پيشرفت مقصود را فراهم نماييم و با تحريكات و تفتن هاى سياسى، زمينه «بيطرفى » بادكوبه را فراهم و آماده سازيم.
هر يك روز مسامحه و تأخير ما، سبب پيشرفت و نزديكى عثمانى ها به شهر بادكوبه مى شد و عدم موفقيت ما در مأموريت دوم، ممكن بود شهر را به تصرف عثمانى ها داده و ما را براى هميشه از رسيدن به آن جا محروم سازد.
تشخيص و فهم اين نكته خيلى آسان است كه با جريان عمليات و اقدامات ما در ايران، ممكن نبود ما بتوانيم قواى خودمان را طورى آماده و حاضركنيم كه به محض صدورفرمان از دريا عبور كرده به بادكوبه برسيم.
براى انجام و اجراى مأموريت فوق، لازم بود يك دسته جديد صاحب منصب و عده اى نفرات ورزيده، براى ما برسد.اجراى هر دو نقشه فوق با قواى موجود ما، غيرعملى به نظر مى آمد زيرا براى تهيه مقدمات حركت به طرف قفقاز لازم بود كه ما به عمليات جاريه خودمان در ايران به كلى خاتمه دهيم و براى عملى شدن نقشه هاى ياد شده، مى بايست لوازم و وسايل پيشرفت كار را قبلاً براى ما آماده كرده باشند.
وقتى مجبور شديم كه به واسطه تنگى وقت، خودمان را بى باكانه، در گرداب حوادث جارى به بادكوبه پرتاب نماييم ، معلوم شد اكثر صاحب منصبان ما در ايران مشغول هستند و هريك از آنها مشاغل و مأموريت هاى عمده را عهده دار مى باشند كه اگر احضار شوند نتايج كليه زحمات گذشته وپيشرفت ها و موفقيت هاى ما به هدر خواهد رفت.
در آن موقع قسمت عمده صاحب منصبان ما مشغول اداره شهرهاى ايران بودند، عده اى هم مأموريت داشتند قواى داوطلب وچريك را تعليم بدهند و سرپرستى كنند. براى اداره امور مباشرت قشونى و قسمت هاى تبليغ و جمع آورى اطلاعات هم، وجود عده اى صاحب منصب لازم بود. بنابراين عده اى كه براى عمليات بادكوبه باقى مى ماند بسيار كم بود. حالا گمان مى كنم موقع آن رسيده باشد كه به خوانندگان توضيح بدهم چگونه نقشه اوليه ما كه عبارت از رفتن به «تفليس» و تشكيل قشون محلى براى جلوگيرى از تعرض عثمانى ها بود تغيير يافت و به نقشه جديدكه «عمليات بادكوبه» باشد مبدل گرديد. وقتى از قرائن و ظواهر كار فهميده شد كه نقشه حركت به طرف «تفليس» عملى نخواهد شد و در صورت اجرا هم ، منتج به عدم موفقيت خواهد گرديد و قواى خصم به زودى تمام نواحى ماوراى قفقاز را به تصرف خود در خواهد آورد، يك مسئله بزرگ و مهمى در مقابل ما عرض اندام نمود و آن از اين قرار بود كه چگونه و با چه تمهيداتى مى توان به فوريت از پيشرفت قواى دشمن و توسعه دامنه موفقيت هاى آلمانيهاو عثمانى ها جلوگيرى و ممانعت كرد /
با اشغال «بادكوبه» تمام منابع و ذخاير نفت كه براى به كار انداختن راه هاى آهن قفقاز و بحريه (نيروى دريايى) درياى مازندران لازم بود در دست دشمن قرارمى گرفت (نفت با لوله هاى مخصوص از بادكوبه به باطوم منتقل مى شود.) و با داشتن همين وسايل حاكميت و سيادت دشمن در سرتاسر بحر خزر استقرار يافته و به دشمنان اجازه مى داد كه مخازن بى شمار امتعه و اجناس موجود در كليه بنادر بحر خزر را مصادره نمايد و به علاوه راه دشمن به طرف افغانستان و آسيا، بدون مانع باز مى شد.
نقشه خصم كه عبارت بود از يورش به طرف آسياى مركزى از طريق «تركستان» باوجود عده معتنابه اسراى اتريشى كه به دست انقلابيون روس آزاد شده بودند خيلى سهل و آسان بود زيرا اسراى اتريشى از بازگشت به وطن خود مأيوس بودند و براى تهيه يك لقمه نان خالى حاضر بودند در هر گونه پيش آمد و ماجرايى شركت نمايند. بنابه بعضى اطلاعات، عده اسراى اتريشى در «تركستان» بالغ بر سى هزار نفر مى شود و بلشويك ها هم در آخرين عمليات خود در نواحى عشق آباد و مرودشت عمده قواى خودشان را از اسراى اتريشى تشكيل داده بودند.از طرف ديگر اشغال و تصرف «بادكوبه» از طرف ما عواقب و نتايج اش از اين قرار بود: بسته شدن راههاى پيشرفت قواى دشمن به طرف ذخاير و منابع نفت، بسته شدن دروازه هاى آسياى مركزى به روى آنها ، تصرف منابع نفت از طرف قواى ما،تصرف چاه هاى نفت ازسوى ما قطعاً عمل منظم حركت راههاى آهن قفقاز را مختل مى نمود زيرا ،فعاليت راه هاى آهن فقط به وجود چشمه هاى نفت بستگى داشت.
بنابراين مقصود اصلى ما از طرح نقشه جديد فقط به دست آوردن سيادت و حاكميت بحر خزر بود و چون براى پيشرفت اين نقشه ، اشغال حتمى بادكوبه لازم بود ما مجبور بوديم هر چه زودتر براى حمايت شهر از تعرض قواى عثمانى شروع به اقدامات نماييم.اهميت «بادكوبه» در اين موقع خيلى زياد بود و هرگونه فداكارى و ماجراجويى كه براى اشغال و تصرف آن به عمل مى آمد ،ارزش داشت.
گويا فهميدن اين نكته آسان باشد كه چقدر براى ما مشكل بود بدون اين كه موقعيت موجود ما در ايران مورد مخاطره واقع شود، بتوانيم قواى موجود خودمان را براى حمله به طرف بادكوبه در يك محل تمركز بدهيم.
با زحمات زياد ما يك وضعيت مساعدى براى خودمان در شمال ايران آماده كرده بوديم و حصول اين موفقيت هم مربوط به لياقت و كاردانى و حسن تدبير صاحب منصبانى بود كه در اين موقع در نواحى ياد شده مأموريت داشتند و مشغول ايفاى وظايف مقرره بودند. برداشتن صاحب منصبان مذكور از پست ها و مأموريت هايى كه داشتند مثل اين بود كه سنگ هاى پى و بنيان خانه خودمان را به دست خودمان در آورده باشيم.
با انتقال اركان حرب (ستاد) كل قوا به قزوين ، ما مى توانستيم در حل و تصفيه كليه مسائل مربوطه به وضعيت شمال ايران، با نهايت سهولت اقدام نماييم و به علاوه ممكن بود مناسب ترين موقع را براى تصرف و مصادره ناوگان درياى مازندران به دست بياوريم.
ما روز اول ژوئن ۱۹۱۸ به قزوين وارد و در عمارتى كه متعلق به «ميسيون مذهبى» امريكايى ها ،جنب عمارت سپهسالار بود، باكمال راحتى منزل اختيار كرده، جا به جا شديم و بدون فوت وقت عمليات و اقداماتى را كه در همدان كرده بوديم در اينجا نيز شروع نموديم.
يعنى باب مراوده و آشنايى با رؤساى دواير دولتى را گشوديم.در اين موقع لازم بود كه فرودگاه و ميدانى جهت چهار فروند طياره (هواپيما) كه از بغداد براى ما فرستاده شده بود ايجاد نماييم و نيز فرودگاه هايى در زنجان و «ميانج» بسازيم كه طيارات در موقع مأموريت و پرواز بدان سو، بتوانند در آن نقاط هم پائين بيايند.در همدان تقريباً يك ماه قبل از حركت به طرف قزوين، فرودگاه و ميدان طياره اى ساخته و حاضر كرده بوديم.
شهر قزوين با همدان تفاوت كلى دارد. جمعيت قزوين هم گمان مى كنم مانند همدان در حدود پنجاه هزار نفر باشد. ولى عمال سياسى محل، اصرار مى ورزيدند كه بين ما و اهالى شهر، توليد بغض و نفرت كنند. قزوين در ارتفاع چهار هزار مترى از سطح دريا واقع شده و تا دامنه سلسله جبال البرز كه از قسمت شمال شهر عبور مى نمايد تقريباً ده مايل فاصله دارد.
نمى توان ادعا كرد كه شهر از حيث اسلوب و سليقه معمارى خيلى جالب توجه است ولى به طور كلى وضعيت شهر و طرز ساختمان و عمارات در اينجا به مراتب شكيل تر و زيباتر از همدان است. تفاوت محسوس و مشهود بين دو شهر مذكور را مى توان اين طور تعبير كرد كه همدان بيشتر شباهت به قصبات يا شهرهاى تاريخى و قديمى دارد و قزوين مى تواند ادعا كند كه يك شهر بزرگ و جديد حكومت نشين ايالتى است.
در قزوين مهمان خانه ها و مسافرخانه ها با تابلوهاى عريض و طويل خود كه داراى عناوين معروف اروپايى مى باشند، خيلى فراوان است و مغازه هاى بى شمار با در و پنجره هاى بلندوجود داردكه در بعضى از اين مغازه ها همه جور اجناس فروخته مى شود از كفش هاى كتانى و پاشنه بلند زنانه گرفته تا البسه تابستانى مردانه ، قيمت هر جنس راهم سه برابر گرانتر از قيمت اصلى آن حساب مى كنند.
موضوع گرانفروشى قزوين ترتيبات نامطبوع و غيرپسنديده انگلستان را به خاطرمان مى آورد.
بارى در هر كجا كه روس ها متوقف باشند سلمانى خيلى فراوان است. در قزوين هم به مناسبت اين كه مدتى روس ها درآنجا اقامت داشتند تعداد سلمانى هاى خيلى خوب و با سليقه كه به دست ارامنه و يونانى ها اداره مى شود، بسيار زياد است.
تا موقعى كه روس ها در قزوين بودند اين گونه مؤسسات مى توانستند به زندگى خود ادامه بدهند ولى چون سرباز انگليس كم تر به فكر اصلاح و فروع زندگى خود مى باشد لذا وقتى آخرين نفرات قشون روس از قزوين خارج شدند، قسمت اعظم «ريش تراشان»، بيكار مانده و ناچار شدند در دكان هاى سلمانى خود را بسته و درصدد تهيه كار و كاسبى جديدى برآيند.
بين كسبه و اصناف قزوين ملل و طوايف مختلفه فراوان است. عده روس ها هم كه در شهر هستند و در واقع يك «كولونى» تشكيل داده اند نسبتاً زياد است و به علاوه پس از تخليه شهر از قواى روس، عده كثيرى زن و بچه در قزوين جامانده اند.
همه اينها عجله داشتند كه دنبال حاميان خود روانه روسيه شوند ليكن نمى دانستند به چه ترتيب و با چه وسيله اى حركت كنند.
دستجات قواى «كلنل بيچراخوف» هم در قزوين اقامت داشتند. مسافر و رهگذر روسى هم در شهر خيلى فراوان بود. عده اى از آنها با بالشويك هاى انزلى روابطى داشتند ومى كوشيدند كه در پيشرفت امور ما اشكال تراشى نمايند.
با اين وضعيت شهر و گوناگونى جمعيت در اينجا مقابله با عوامل و آژانس هاى دشمن چندان سهل و آسان نبود. در همدان احياناً اگر يك نفر را توقيف مى كرديم كه چهره اش سفيد يا گندم گون باشد مطمئن بوديم كه دستگير شده همان كسى است كه در تعقيب او بوده ايم.ولى به عكس در قزوين اگر مى خواستيم همان طور عمل كنيم ناچار مى شديم نصف جمعيت شهر را در زندان نگاهداريم .«گروهبان ساولايف» صاحب منصب و معاون با وفاى «كلنل بيچراخوف» حاضر بود براى دستگيرى يك نفر خلافكار عده كثيرى مردمان بى گناه را توقيف نمايد.
چون وضع كار طورى بود كه من شخصاً بايستى با اسرا و توقيف شدگان سر و كار داشته باشم و تحقيقات نمايم لذا بعد از مدتى من فهميدم كه قسمت عمده توقيف ها و حبس ها بيهوده و بى جهت به عمل آمده است.
در يكى از روزها من اين طور اظهار عقيده كردم كه از تمام جمعيتى كه دستگير شده و گرفتار هستند عده زيادشان بى تقصير مى باشند و هيچ گونه نسبتى به آنها نمى توان داد و آنها را بايد آزاد و مرخص كرد.
«گروهبان ساولايف» معاون سرهنگ بيچراخوف به من اين طور جواب داد: احتمال قوى مى رود به طورى كه اظهار داشتيد عده زيادى از توقيف شدگان بى گناه باشند و نتوانيم نسبت جرم و يا تقصيرى به آنها بدهيم وليكن كيست كه اين موضوع را تشخيص بدهد
هيچ يك از اين حضرات طرف اعتماد و اطمينان من نيستند البته محبوسين را نبايد مجازات و تنيبه كرد.همين قدر كافى است كه شما آنها را با اتومبيل هاى باركش به بغداد روانه كنيد و در آنجا آزادشان نماييد. همين اقدام شما آنها را ، به جاى خودشان نشانده و هوشيارشان خواهد كرد.
ادامه دارد