|
گفت وگو با آزاده جانبازى كه دو نوجوان را از مرگ نجات داد
جدال فداكارانه با رودخانه خروشان
|
|
|
[هما مسافر]
ايثار و فداكارى را كه لمس كرده باشى، نجات دهنده لحظه هاى تلخ آنهايى هستى كه هيچ نسبتى با تو ندارند. چه فرقى مى كند در كدام جبهه ايستاده باشى، مهم آن است كه بدانى وقتى دستى به دنبال دستگير و ياورى مى گردد، تو هستى كه دستانش را در دست مى گيرى، بى آن كه لحظه اى به خودت بينديشى. اينگونه انديشيدن، اينگونه نگريستن و اينگونه زيستن را او در طول هشت سال دفاع مقدس آموخته است، وقتى كه صداى فريادهاى دو نوجوان در ميان امواج خروشان روخانه گم مى شد و ضجه هاى دو مادر با قطرات اشك ناپديد مى شد و پدرى به تلخى مى گريست، هيچ كس باور نمى كرد مردى كه سال ها قبل جانش را براى نجات كشورش به خطر انداخته و در جبهه هاى جنگ حاضر شده بود، دوباره پيام آور فداكارى و ايثار شود. 9 آذرماه ساعت حدود چهار عصر روز پنجشنبه ۹ آذرماه است. صداى تلفن آژانس به صدا در مى آيد. از روستاى خوشتوم صدايى با التهاب خبر از گرفتار شدن دو پسر نوجوان در ميان امواج خروشان مى دهد. مرد به سرعت سوار بر خودرو خود به سوى روستا حركت مى كند. باران هر لحظه تندتر از قبل مى بارد. وقتى خودرو به روستا نزديك مى شود، مى توان از جمعيت زيادى كه كنار روخانه جمع شده اند متوجه شد كه در كدام نقطه حادثه اى تلخ هر لحظه در حال اتفاق افتادن است. باران يك لحظه قطع نمى شود. صداى گريه دو زن كه با التماس مى خواهند كسى نجات بخش فرزندشان شود، حكايتى غريب است. سال ۱۳۶۶ صداى توپ و تانك لحظه اى قطع نمى شود. هر لحظه بر ميزان و شدت شليك دشمن افزوده مى شود، هر كسى به دنبال آن است كه دشمن را به عقب براند. در ميان حمله و پاتك دشمن است كه ناگهان خمپاره اى مرد را نقش زمين مى كند. دردى بزرگ در پهناى وجودش مى نشيند. ديگر توان و تابى برايش نمانده است. پلك هايش آرام آرام در حال سنگين شدن است كه صدايى او را به خود مى آورد. هر طور شده تو را با خود خواهم برد، نمى گذارم كه دست دشمن به تو برسد حتى اگر شهيد شده باشى. ساعت ۴ و ۳۰ دقيقه عصر مرد نگاهش را در ميان روستائيان مى چرخاند. هيچ كس جرأت جلو رفتن ندارد. دو پسر لحظه به لحظه بيشتر در ميان امواج فرو مى روند. تا دقايقى ديگر دو پسر اسير در رودخانه، براى هميشه خاموش خواهند شد. هيچ راهى براى نجات وجود نداشت. روستائيان با هياهو درخواست كمك مى كردند. چرثقيل وقتى به كنار رودخانه رسيد و دكل آن تا وسط رودخانه بلند شد، تمام اميدها به نااميدى تبديل شد. دكل چرثقيل تا پنج مترى دو پسر مى رسيد. آغاز فداكارى مردى از آن جمع جلو مى رود و مى گويد: طناب را به من ببنديد و با جرثقيل مرا به وسط رودخانه ببريد. من آنها را نجات مى دهم. همه با ناباورى به او نگاه مى كنند، عده اى مى گويند: نمى شود مگر طغيان رودخانه را نمى بينى. آب تو را هم با خود خواهد برد. موسى به نگاه هاى مادر و پدرى نگاه مى كند كه از او كمك مى خواهند. چند دقيقه بعد طناب دور كمر موسى نظافتى مردى ۴۱ ساله گره مى خورد تا نجات دهنده دو نوجوان گرفتار در آب باشد. جرثقيل مرد را به سوى رودخانه مى برد. طغيان امواج از فاصله اى نزديك آب ترسناك تر و وحشت آورتر است. دو نوجوان با التماس از مرد فداكار مى خواهند كه آنان را نجات دهد. ساعت ۲۰ و ۳۰ دقيقه شده است. نور خودروها كه بر مركز رودخانه تابانيده شده است، باعث مى شود تا موسى نظافتى دو پسر را راحت تر ببيند. او دست دراز مى كند و دستان پسرى را در دست مى گيرد كه جثه بزرگترى دارد. خودش مى داند، در آغاز راه كه نيروى بيشترى براى نجات دادن دارد بايد نخست او را نجات دهد. صابر غلامى وقتى دست هاى سردش را در ميان دست هاى گرم مرد فداكار قرار مى دهد، گريه امانش نمى دهد. صابر به آرامى روى پاى مرد فداكار قرار مى گيرد، صداى فريادهاى مردم اكنون به هلهله و شادى تبديل مى شود. جرثقيل به آرامى از روى رودخانه به سوى خشكى حركت مى كند. صابر در تمام لحظه ها در حال گريه كردن است. هنوز شانه هايش از ترس مى لرزند. وقتى مرد فداكار صابر را روى زمين قرار مى دهد، مادر صابر او را سخت در آغوش مى گيرد.موسى نگاهش به زنى مى افتد كه دلواپس فرزند گرفتار خويش در ميان امواج آب است. نجات دوم ساعت ۲۰ و ۴۵ دقيقه شده است. موسى نظافتى خود را براى دومين نجات بخشى آماده مى كند. مردم بار ديگر دلواپس به او نگاه مى كنند. دست ها زير باران به آسمان بلند شده است. جرثقيل بار ديگر به آرامى به سوى رودخانه حركت مى كند. اين بار نيز مرد فداكار به نزديك پسر نوجوان رسيده است. «عليرضا» سرش را بالا گرفته و با التماس از مرد مى خواهد كه او را نيز نجات دهد. طناب به آرامى به سوى امواج هدايت مى شود. مرد دست پسر نوجوان را در دست مى گيرد، صداى صلوات مردم حكايت از پايان عمليات نجات است. گفت وگو با مرد فداكار موسى نظافتى ۴۱ سال دارد و انباردار آموزش و پرورش در قو املش است. مرد فداكارى كه با از خودگذشتگى جان دو نوجوان ۱۴ ساله را نجات داده است در مورد اين كه چگونه حاضر شد تن به خطر بدهد و داوطلب عمليات نجات شود، مى گويد: در مناطق جنگى آموخته بودم كه بايد با ايثار و از خودگذشتگى جان ديگران را نجات داد. اين مرد كه خود در مناطق جنگى مجروح شده، مى گويد: چند بار در چند عمليات در جنوب بشدت زخمى شدم، يادم هست كه در بحبوحه جنگ بر اثر شدت جراحتى كه به من وارد شده بود، قدرت تكان خوردن نداشتم، ولى در لحظاتى كه در اوج نااميدى بودم، دستى به سوى من دراز شد و مرا به عقب برد و نجات يافتم. وى مى افزايد: مدتى بعد از آن بود كه در يكى از عمليات ها اسير شدم. در دوران اسارت در زندان هاى عراق نيز از اسيران چيزهاى زيادى آموختم. در آن دوره از زندگى ام هر روز ايثار و از خودگذشتگى را مرور مى كرديم. آن خاطرات وقتى كه دو نوجوان را در ميان تلاطم امواج ديدم، براى من زنده شد. او مى گويد: خوشحالم كه جان دو انسان را نجات داده ام، آنها هموطن من بودند و در آن لحظه ها هيچ چيزى به ذهن من خطور نمى كرد جز آنچه كه در مناطق ايثار آ موخته بودم. به ياد آوردم اگر اكنون مى توانيم به زندگى ادامه دهيم به خاطر آن ايثارها و از خودگذشتگى هاست. اگر اكنون در عرصه علم و تكنولوژى پيش رفته ايم، نبايد قهرمانان اصلى را كه در طول دفاع مقدس اين زمينه را فراهم كرده اند از ياد ببريم.او در مورد احساسى كه آن شب از اين فداكارى داشته، مى گويد: احساس مى كردم بار سنگينى را زمين گذاشته ام. انگار از زيارت خانه خدا بازگشته بودم. او مى گويد: آرزو مى كنم ملت ايران شاد باشند و لحظه هاى خوشى را در كنار خانواده هاى خود سپرى كنند. اى كاش دوست داشتن يكديگر را هيچ گاه از ياد نبريم.
|