يكشنبه ۲۹ دى ۱۳۸۷ - ۲۱ محرم ۱۴۳۰
Sun, Jan 18, 2009
ماجرا
۴۱۲۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
خاطرات و مخاطرات
وقتى طناب دار به گردنم افتاد
407043.jpg
[فرناز قلعه دار ]

دست مرد زندانى با دستبند آهنى به مأمور بدرقه اش گره خورده و پاهايش نيز با غل و زنجير به هم دوخته شده بود. باورم نمى شد اين مرد همان فردى است كه چندى قبل تلخى مرگ را با تمام وجود حس كرده بود. اما او همان زندانى محكوم به مرگ بود كه طناب دار سحرگاه يك روز تابستانى بر گردنش گره خورد. اما انگار تقدير در آن لحظه هاى پرالتهاب سرنوشتى غير از مرگ برايش رقم زده بود.
مرد جوان با اين كه ابتدا هيچ تمايلى به صحبت نداشت مى گفت يادآورى آن روز و گذشته هاى سياه، عذابش مى دهد اما سرانجام قبول كرد.
خودت را معرفى مى كنى
نمى خواهم آبرويم برود اجازه دهيد اسمم را نگويم اصلاً چه فرقى مى كند
هر اسمى خواستيد روى من بگذاريد.
چندسالته
۳۴
از كى و چرا به زندان افتادى
آخرين روزهاى سال ۸۳ به جرم قتل همسرم و يك مرد سالخورده كه اصلاً او را نمى شناختم.
چرا همسرت را كشتى
او را در وضعيتى ديدم كه نشان از خيانت داشت.
يعنى با همان مردى كه كشته شد
نه آن مرد را اصلاً نمى شناختم. بيچاره بدموقعى از راه رسيد. من همسرم را در باغ كشته بودم و داشتم او را دفن مى كردم كه صاحب باغ رسيد و من مجبور شدم او را هم بكشم. البته الآن كه خوب فكر مى كنم مى بينم در آن روز و آن لحظه به هيچ عنوان حالت عادى نداشتم. من آنقدر دلرحم و مهربان بودم كه آزارم به مورچه هم نمى رسيد. ولى آن روز نفهميدم چه شد!
بعد از قتل چه كردى
برگشتم خانه و تا يك هفته بعد كه دستگير شدم هر روز زندگى عادى خودم را داشتم. سر كار مى رفتم و با خانواده و اطرافيانم در ارتباط بودم.
مى دانم تازه ازدواج كرده بوديد.
بله ۳۸ روز بود! ما ۲ سال نامزد بوديم كه با وجود مخالفت هاى شديد خانواده ها و دور از چشم آنها ازدواج كرده و زندگى مشترك مان را شروع كرديم. من و همسرم عاشق هم بوديم اما نمى دانم چرا كارمان به اينجا كشيد.
درباره اش اشتباه نمى كردى
نه!
چطور دستگير شدى
چند ساعت بعد از قتل به كلانترى رفته و اعلام شكايت كرده و گفتم همسرم ناپديد شده است. به ظاهر آرام بودم اما در طول يك هفته بعد از قتل ۱۳كيلو وزن كم كردم. خواب و خوراك هم نداشتم ‎/ وجدانم ناراحت نبود ، اما حس عجيبى داشتم. بيشتر هم دلم به حال پيرمردى مى سوخت كه بى گناه قربانى شده بود.
دو روز بعد از قتل خانواده پيرمرد اجساد را در باغ يافتند. پليس به من مشكوك نشده بود اما اتفاق عجيبى افتاد و خون آنها دامنم را گرفت. يك هفته بعد از قتل پليس به سراغم آمد و مرا به اتهام قتل دستگير كرد ‎/ در اداره آگاهى مرا به يكى از فرزندان مقتول نشان داده بودند و او با اطمينان گفته بود كه من قاتل هستم. وقتى افسر پرونده موضوع را برايم تعريف كرد از تعجب خشكم زده بود ‎/ به من گفتند دو روز بعد از پيدا شدن اجساد، يكى از فرزندان پيرمرد، به اداره آگاهى رفته و به افسر پرونده گفته كه شب قبل خواب قاتل پدرش را ديده است ‎/ بعد هم او تمام مشخصات ظاهرى و حتى اسم مرا گفته بود. آنها هم يك راست سراغم آمده و دستگيرم كردند. بعد از محاكمه از اتهام قتل همسرم تبرئه شدم چرا كه حرف هايم را ثابت كردم. اما به خاطر قتل پيرمرد به قصاص محكوم شدم. بعد از چهار سال سرانجام شهريور،۸۷ زمان اجراى حكم اعدام رسيد.
از لحظه هاى قبل از اجراى حكم بگو و اين كه چه احساسى داشتى
نمى دانم چه بگويم. به هيچ عنوان قابل بيان نيست فقط همين اندازه بگويم كه نيم ساعت قبل از مراسم ، ديگر هيچى نمى فهميدم انگار كه در اين دنيا نبودم. نه مى توانستم فكر كنم نه تصميم بگيرم. احساس عجيبى داشتم. مرگ را پذيرفته بودم. به همين خاطر روى صندلى كه ايستادم و طناب به گردنم افتاد با خود گفتم ديگر تمام شد. آخر دنياى ما همين بود. دوست داشتم هرچه زودتر تمام شود اما نشد. وقتى در انتظار كشيدن صندلى از زيرپايم بودم دستى به گردنم افتاد و طناب را بيرون كشيد. تا چند دقيقه نمى دانستم چه شده. بعد فهميدم فرزندان مقتول مهلتى دوباره براى زندگى به من داده اند. خسته شده بودم. چند هفته بعد خبر دادند فرزندان مقتول رضايت داده و از اعدام گذشت كرده اند. البته مى دانم مسئولان دادسراى جنايى و واحد صلح و سازش خيلى براى نجاتم تلاش كردند و من هم در اين باره مديون آنها هستم.
خانواده همسرت چه كار كردند
نمى دانم اصلاً از آنها خبرى ندارم. يعنى دنبال پرونده نيامدند. دادگاه مرا به پرداخت ديه همسرم محكوم كرده اما آنها حتى پيگير اين ماجرا هم نيستند.
براى من هم چندان مهم نيست ترجيح مى دهم تا آخر عمر در زندان بمانم چون روى بيرون آمدن را ندارم، آبرويم رفته است.
شغلت چه بود
برقكار. ورزشكار هم بودم.
زندان چه طور جايى است
وحشتناك و عذاب آور. يك روز خوش هم در آن وجود ندارد. بخصوص از دست برخى زندانى ها كه بيمارى ديگر آزارى دارند جان انسان به لبش مى رسد. بعضى از آنها به جرم قتل محكوم به مرگ هستند يا به خاطر جرائم سنگين حبس هاى طولانى مدت دارند. به قول خودشان به سيم آخر زده و غير از شرارت، مزاحمت و درگيرى براى ديگران كارى ندارند. خيلى بايد مراقب باشم تا در دام مرگ آنها گرفتار نشوم. چون براى آنها كشتن و نابودى معناى خاصى ندارد. بعضى از زندانيها كه توان و قدرت تحمل كمى دارند از دست آزارهاى آنها دست به خودكشى مى زنند.
از خانواده ات بگو.
پدر و مادر و يك خواهر و دو برادر دارم كه خيلى مهربان هستند ‎/ در اين سالها حتى يك بار هم نشده كه مرا فراموش كنند و به ملاقاتم نيايند. آنها هم به خاطر گناه من دچار مشكلات فراوانى شده اند. ماه هاى اول كه هنوز حكم دادگاه صادر نشده بود همسايه ها، دوست و فاميل آنها را مورد سرزنش قرار مى دادند. مادرم يك چشمش اشك بود و چشم ديگرش خون. خواهر و برادرانم نمى توانستند در محل زندگى مان به راحتى رفت و آمد كنند اما كم كم اوضاع بهتر شد و چند ماهى است كه خانواده ام به محله ديگرى رفته اند.
دلت از همه بيشتر براى كدامشان تنگ مى شود
اگر واقعيت را بگويم شايد باور نكنيد ولى در اين سالها براى هيچ كس به اندازه همسرم دلتنگ نشده ام ، هنوز هم عاشقانه دوستش دارم.
در زندان چه مى كنى
درس مى خوانم و به مدرسه مى روم. بعضى اوقات ورزش و گاهى مطالعه و بالاخره روز و شب را به سختى مى گذرانم. اگر ايمان و اعتقاد به خدا نباشد يك لحظه هم نمى توان دوام آورد. محيط زندان خيلى زود آدم را از پا در مى آورد. كسانى هستند كه دو يا سه سال است در زندان اصلاً حرف نزده اند. آنقدر افسرده و درمانده شده اند كه وضعيت شان نگران كننده است. بعضى ها هم به اعتياد پناه مى برند و برخى ديگر هم سر به عصيانگرى مى گذارند.
خاطره اى از اين سالها ندارى
چرا يك موردى كه خيلى برايم جالب بود اثبات بى گناهى يك زندانى محكوم به مرگ پس از ۲۸ سال بود. پيرمرد بيچاره ۲۸ سال قبل به اتهام قتل به قصاص - اعدام- محكوم شده بود اما چند ماه قبل قاتل اصلى دستگير شد و او را آزاد كردند.
حرف خاصى ندارى
نه. فقط اميدوارم خدا مرا ببخشد.
خاطرات و مخاطرات
فيلتر سيگار، سرنخ شناسايى دزد ناشناس
407040.jpg
[سرهنگ دكتر مير رحيم فخرز ]
دى ماه سال گذشته خبر سرقت از دستگاه خودپرداز يكى از بانك هاى استان سمنان به مأموران پليس آگاهى اعلام شد. بلافاصله تيمى از مأموران بررسى صحنه جرم مركز تشخيص هويت براى بررسى محل سرقت و به دست آوردن سرنخ راهى بانك شدند.
در نخستين بررسى ها مشخص شد، دزد حرفه اى پس از تعطيلى بانك با پريدن از روى ديوار خود را به حياط رسانده و با عبور از پنجره وارد ساختمان شده است. نحوه سرقت نشان مى داد سارق ناشناس، بانك را به طور كامل زير نظر داشته و قبل از سرقت، راههاى ورودى را به دقت شناسايى كرده است.
او پس از ورود به بانك سراغ دستگاه خودپرداز رفته و با گشودن در آن تمام پول هاى موجود را سرقت و از همان محل نيز گريخته بود.
از آنجا كه دزد حرفه اى هيچ ردى از خود بر جا نگذاشته بود، اين احتمال قوت گرفت كه او از دستكش استفاده كرده است تا اينكه مأموران در تجسس هاى خود يك فيلتر سيگار كنار دستگاه خودپرداز يافتند كه متعلق به دزد بانك بود.
فيلتر سيگار بلافاصله به آزمايشگاه تخصصى مركز تشخيص هويت آگاهى در تهران فرستاده شد كه آزمايش هاى علمى نشان داد، گروه خونى دزد «AB» بوده است.
چند روز پس از اين ماجرا مأموران در جريان سرقت ناكام بانك ديگرى در اين شهر قرار گرفتند. همزمان با تاريك شدن هوا سارقى از كانال كولر خود را به بانك رسانده بود اما هنگام سرقت از دستگاه خودپرداز، يكى از اهالى متوجه حضورش شده بود. دزد بانك كه خود را در خطر دستگيرى مى ديد، بلافاصله از محل گريخته بود. مأموران در ادامه با كمك تنها شاهد ماجرا به چهره نگارى از سارق فرارى پرداختند كه در بررسى آلبوم مجرمان حرفه اى مشخص شد دزد بانك شباهت زيادى به يك مجرم حرفه اى دارد كه چندى قبل از زندان آزاد شده بود.
با كشف اين سرنخ ها متهم به اداره آگاهى منتقل شد اما در جريان بازجويى ها منكر سرقت از دستگاه هاى عابر بانك شد. از سوى ديگر كارآگاهان براى بررسى ادعاهاى متهم، به بررسى گروه خونى او پرداخته و دريافتند گروه خونى مجرم سابقه دار هم «AB» است. دزد عابر بانك ها زمانى كه هيچ راهى براى فرار از بيان حقيقت نداشت ناچار لب به اعتراف گشود و به سرقت ها اعتراف كرد.
& رئيس مركز تشخيص هويت پليس آگاهى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |