کتاب اندیشه
شرح «ابن كمونه» بر كتاب شيخ اشراق
شرح «ابن كمونه» بر كتاب «التّلويحات اللوحيه و العرشيه» نوشته شيخ اشراق شهابالدين سهروردى با مقدمه نجفقلي حبيبي توسط مركز پژوهشي ميراث مكتوب در سه جلد منتشر و به بازار كتاب عرضه شد.
التّلويحات اللوحيه و العرشيه يكى از آثار مهم شيخ اشراق شهابالدين سهروردى (549 ـ 587) است، و ابنكمّونه، عزّالدوله سعد بن منصور بغدادى (درگذشته 683 ق )، از حكماى معاصر خواجه نصيرالدين طوسى، اولين كسى است كه بر آن شرح نوشته است.
ابنكمّونه در شرح التّلويحات، با استفاده از مجموع دانش زمانه خود و بهرهگرفتن از ساير آثار سهروردى، در توضيح دشواريهاى متن در حد قابل تحسينى از عهده برآمده است. اين شرح در برجسته كردن آراي شيخ اشراق و نيز در فهم نظرات ابنسينا در الشفا و الاشارات، استاد صامت ارزشمندى است.
جلد اول اين كتاب به منطق اختصاص دارد.
جلد دوم شرح التّلويحات اللوحيه و العرشيه اثر ابنكمّونه، در طبيعيات است كه مباحث مختلف طبيعيات در آن بر پايه نظرات ابنسينا در الشفا مطرح و شرح شده است.
با توجّه به تسلط شارح به مباحث، خواننده به خوبى در جريان نظرات و استدلالهاى علمى آن روزگار قرار ميگيرد، و از آنجا كه مباحث طبيعيات براى شمارى از علاقهمندان فلسفه اسلامى در ابهام قرار دارد، اين اثر با ارائه دستهبنديهاى عالمانه و آشكار ميتواند براى اين دسته از خوانندگان سودمند باشد.
جلد سوم شرح التّلويحات اللوحيه و العرشيه در الهيات است. الهيات شرح التّلويحات با آن كه بر مبناى حكمت مشّايى است، عطرى از حكمت اشراقى مشام جان تشنهكامان زلال معرفت حضورى را معطر ميسازد و از مسير استدلال، جويندگان حقيقت را آماده ورود به حوزه حكمت ذوقى مينمايد؛ زيرا سهروردى بر اين باور است كه تا كسى در حكمت بحثى مهارت نيافته نميتواند از حكمهالاشراق او بهرهمند شود.
در شرح الهيات التّلويحات افزون بر آشنايى با بسيارى از نظرات خاص سهروردى، با لطايفى از ادبيات رمزى فلسفى و وصاياى هشداردهنده او آشنا ميشويم و از اين رهگذر فرصتى براى در خود و به خود نگريستن خواهيم يافت.
غرب و قلمرو «ديگري»
[محمد خندان]
براي ورود به بحث غرب و قلمرو «ديگري» (The Other) توجه به مسئله شرقشناسي (orientalism) مدخل خوبي است. در تعريفي خوشبينانه، شرقشناسي را مطالعه تمدن و فرهنگ ممالك «شرقي» ميدانند كه طي آن دانشمندان و متخصصان محافل آكادميك «غرب»، به نحو عيني و بدون دخالت دادن تعصبات ديني يا قومي به آن مبادرت ميكنند. اما اين «شرق» و «غرب» از كجا آمده است؟ آيا شرق و غرب مستقل از شرقشناسي و قبل از آن وجود داشتهاند؟ نظر كساني مانند ادوارد سعيد اين است كه شرق مقدم بر شرقشناسي نيست، بلكه شرق ابداع و اختراع شرقشناسي است و اين ابداع لازمه هويت بخشيدن به غرب بوده است.
ادوارد سعيد كه متأثر از آراي فوكو در «ديرينهشناسي معرفت» و «مراقبت و تنبيه» است، شرقشناسي را يك ديسكورس (گفتمان) ميداند كه غرب توسط آن هويت خود را به عنوان نقطه مقابل شرق قوام بخشيده است. به عقيده او شرقشناسي نوعي سبك فكري است كه مبتني بر تمايز انتولوژيك و اپستمولوژيك بين شرق و غرب است. بر اين اساس اگرچه شرقشناسي به عنوان مطالعه منظم و نهادمند شرق به نحو اخص به قرن نوزدهم برميگردد، اما محدود به اين بازه زماني نيست. ريشههاي شرقشناسي به نمايشنامه «ايرانيان» آيسخيلوس و «تاريخ» هرودوت برميگردد و تا كساني مانند دانته و هوگو و گوته و فلوبر و ماركس و وبر امتداد مييابد.
وقتي ميگوييم شرق ابداع شرقشناسي است، بدين معني نيست كه واقعيتي به نام شرق وجود ندارد. درست است كه ايده اساسي در نظريه گفتمان اين است كه چيزي بيرون از زبان وجود ندارد، اما مقصود از اين بيان نفي واقعيت عيني خارجي نيست. در نظريه گفتمان كاري به نزاع رئاليسم و آنتي رئاليسم (فيالمثل نوميناليسم يا ايدئاليسم) نداريم، بلكه از اين صحبت ميكنيم كه معني پديدهها مقدم بر نظام دلالي زبان نيست. شكي در اين نيست كه زلزله يك واقعيت و يك پديده عيني متحققالوقوع در خارج است. اما معنايي كه بدان نسبت داده ميشود خصلت گفتماني دارد: زلزله به عنوان حركت خطوط گسلها (گفتمان علمي) و زلزله به عنوان سخط خدا و عذاب الهي (گفتمان ديني). در ارتباط با شرقشناسي نيز همين مدنظر است. شرقشناسي با فن بلاغت (rhetoric)، دستگاه واژگاني خاص و اصول نظري مفروض خود معناي خاصي را بر شرق باز كرده است كه در آن، شرق براساس مكان مخصوصش در تجربه غرب تعريف شده است.
غرب از طريق شرقشناسي، شرق را به عنوان «نقيض پنهان» (occluded obverse) خود تعريف كرد و از اين طرق هويت و قدرت يافت. شرق قلمرو «ديگري» است؛ «ديگري»اي كه ابژه غرب است و غرب دربارهاش سخن ميگويد: «ديگري»اي در وادي خاموشان. به تعبير سعيد، شرق مكررترين تصويري است كه غرب از «ديگري» دارد. تصويرپردازي اين «ديگري» توسط كليسازيها يا كليشهسازيهاي تاريخي صورت ميگيرد. در اينجا كليشههايي ساخته و پرداخته شده و ذاتي شرق شمرده ميشوند. برخي از اين كليشهسازيها كه به واسطه «مريدسازي گفتماني» در اذهان رسوخ و نفوذ يافتهاند اينهايند: استبداد شرقي، زرخيزي شرق (كه خود عاملي مهم در هجوم تجارتكنندگان ماوراء بحار به شرق و آغاز استعمار شد)، ظلم و ستم، فقدان تاريخ يا خودآگاهي تاريخي، احساساتي بودن، شهوتراني و بيبند و باري، بيتدبيري، عدم نظمپذيري، بيگانگي با علم و معرفت و تصادفي يا موقتي بودن رشد فلسفه و حكمت در شرق، آداب و رسوم عجيب و غريب، موذي بودن، دروغگو بودن و الخ. در مقابل، غرب مبري از همه خصائل مذموم شرق است. غرب، غرب نظم، عقل، تدبير، صداقت، كف نفس، علم، آزادي و پيشرفت است. اگر هم در برهههايي علم و ادب و فلسفه در جاهايي مانند چين و ايران و هند و مصر و بابل وجود داشته، نوعي انحراف و تغيير مسير موقتي جريان پيشرفت بوده كه دوباره پس از طي قرون وسطي به غرب بازگشته است.
خلاصه كنم: به عقيده ادوارد سعيد، شرقشناسي با آنچه كه دنيس هي (Denys Hay) «ايده اروپا» خوانده است، قرابت دارد. ايده اروپا نوعي تصور است كه هويت انساني «اروپاييها» را متعاليتر از «غيراروپاييها» ميشمارد. اين عقيده به متعالي بودن هويت انسان اروپايي هم در آثار يونانيان باستان هويداست، هم در افكار متألهان قرون وسطاي مسيحي و هم در آراي متفكران مدرن.
به عنوان مثال، آيسخيلوس در نمايشنامه «ايرانيان» تصويري زشت و زننده از سپاه ايران ارائه ميكند. سپاه خشايارشا به صورت ملغمهاي از همه اقوام آسيايي مجسم ميشود. حتي آيسخيلوس از زبان آتوسا، همسر داريوش و مادر خشايارشا، ميگويد كه: مردم «باختر» يكسره نابود شدهاند، پيش از آنكه به پيري برسند. تقابل يونان و ايران براي آيسخيلوس، تقابل شرق و غرب است؛ تقابل جهان متمدن آتني با جهان بربرهاي آسيايي و ايراني و تركيهاي و مصري است. در نمايشنامه آيسخيلوس، يونانيان مردمي آزاد دانسته شدهاند كه قانون بر آنان حكم ميراند، اما ايرانيان و كلاً آسياييها برده و رمهاي تحت فرمان خشايارشا هستند و او را چون خدا ميپرستند. از آسيا تحت عنوان «آسياي روزي دهنده رمگان» ياد شده است. خشايارشا چونان پادشاهي بيخرد و ترسو و بي كفايت تصوير ميشود كه سپاهيانش را در ميانه كارزار رها كرده و به ايران فرار ميكند. سپاه يونان با تدبير و مسلط به فنون نظامي تصوير شده و سپاه خشايارشا خيلي از رمگان كه بيهيچ تدبيري حمله ميكنند و به راحتي مغلوب شده و به مويه و زاري ميپردازند. خشايارشا و بزرگان دربار و زنان ايراني اهل شيون و فغان و زاريهاي مويهگرانه بسان مارياندها (قبيلهاي در كنار درياي سياه) تصوير شدهاند. نوحهگريهاي مارياندها با فريادهاي دلخراش، گونهخراشي و حالات نمايش همراه بود و در يونان چنين حركاتي «وحشيانه» تلقي ميشد. در تراژديهاي يوناني، هنگامي كه ناله و زاري در متن مراسم آورده ميشد، آن را عملي به روش «آسيايي» و بيگانه ميشناختند.
ادامه دارد