نوشتن تاریخ ذهن
کتاب «نوشتن تاریخ ذهن: فلسفه و علم در فرانسه» تألیف کریستینا چیمیسو از سوی انتشارات اشگیت منتشر شد.
به گزارش مهر، کتاب نگاهی به تاریخ فلسفه و علم از سال 1900 تا 1960 در فرانسه دارد.
تفکر در مورد ذهن و حدود و ثغور آن از مضامینی فلسفی است. اما در سده بیستم علوم انسانی و اجتماعی به عنوان رقیبی برای فلسفه در این زمینه مطرح بودهاند. در این میان پژوهشگران فرانسوی چون باشلار، ریو و کوایره نگاهی به این مضمون اصلی داشتهاند. کتاب در صدد است تاریخ فکری فرانسه را از بابت تعامل علم و فلسفه مورد توجه قرار دهد.
فرارو
معنا و روش ارجنامه هیلاری پاتنم
کتاب «معنا و روش: ارجنامه هیلاری پاتنم» تدوین جورج بولس از سوی انتشارات دانشگاه کیمبریج منتشر شد.
به گزارش مهر، برخی از فیلسوفان معروف در این مجموعه به بهانه اندیشههای پاتنم در مورد موضوعاتی که به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم به آرای وی مربوط میشوند مطلب نگاشتهاند. مضامین این مجموعه به فلسفه ذهن، فلسفه زبان، فلسفه علم و همچنین نسبت اخلاق و زبان و نسبت منطق و زیباییشناسی مربوط میشوند.
مایکل دامت، جرولد کاتز، جی. فودور، مایکل دویت، ند بلاک، ریچارد بوید، جورج بولس، آنا پاتنم، مارتا نوسبام و نورمن دانیلز از جمله افرادی هستند که در این مجموعه مقالههایي را به رشته تحریر درآوردهاند.
ساختارچيست؟
ساختارگرايي، آئين فكري مهمي است كه در نيمه دوم قرن بيستم در قلمرو فلسفه و علوم انساني پديد آمد و سرچشمه تأثيرات فراواني شد. اين آئين، از دهه 1950 به طور عمده در فرانسه بسط يافت و تا دو دهه بعد در ميان پژوهشگران و دانشگاهيان اروپايي و امريكايي اعتبار بسيار كسب كرد و در مردم شناسي، فلسفه، زيبايي شناسي، نقد ادبي، روانكاوي و حتي پژوهش هاي سياسي بسيار راهگشا بود. ساختارگرايي در مطالعات فرهنگي نيز رويكردي غالب محسوب مي شود. آثار رولان بارت با بررسي مقولات فرهنگي به مثابه اجزاي يك نظام نشانه اي شايد در اين زمينه پيشتاز بوده است.
همه ساختارگرايان از اين بينش آغاز كردهاند كه پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي، رويدادهايي واجد معنا هستند و در نتيجه دلالتهاي آنها بايد در مركز پژوهش، قرار گيرد. از اين رو در تحليل ساختاري بر مجموعه مناسبات ميان اجزاي ساختار در هر پديدار تأكيد
مي شود. با شناخت اين مناسبات درون ساختاري است كه يك پديدار، معنا مي يابد. ساختارگرايي، از نظام نشانهاي زبان آغاز مي كند اما فرهنگ نيز مي تواند به مثابه دستگاهي سرشار از نشانه ها مورد تحليل ساختاري واقع شود. ساختارگرايي براي تحليل هر پديده فرهنگي و اجتماعي پيشنهاد مي كند كه نخست، تفاوت هاي دروني و صوري ميان اجزاي يك پديده را كه موجب ايجاد اشكال متفاوت آن پديده از نظر معناهاي فرهنگي مي شود بررسي كنيم. عناصر فرهنگي به خودي خود از الگوهايي ساختاري شكل يافته اند و ظاهري بي معنا دارند و تنها بررسي مناسبات، تفاوت ها و تقابل هاست كه به آنها معنا مي بخشد. در اين مقاله سعي مي شود كه مفاهيم ساختار و ساختارگرايي با بررسي ريشه آنها در زبان شناسي سوسوري تبيين شوند. گسترش و رشد اين رويكرد در ساير مكاتب فكري از جمله مطالعات فرهنگي نشان داده شود و سر انجام با طرح ايرادات تفكر ساختارگرايي نشان داده شود كه چطور ساختارگرايي از مركزيت خارج شده و نظريه هاي ديگري از جمله نظريه گفتمان فوكو جايگزين آن مي شود.
- ساختار چيست؟
درك بينش ساختارگرا پيچيده نيست. اگر به خانه خود نگاه كنيم متوجه اجزايي مي شويم كه در كنار يكديگر قرار گرفته اند و اين اجزا با در كنار هم قرار گرفتن، كليتي
معنا دار به نام خانه را ساخته اند. ترتيب قرار گرفتن
اتاق ها و نحوه چيدمان ميز ناهار خوري و مبل و صندلي ها و رنگ پرده ها مي تواند در يك خانه صورت هاي متفاوتي ايجاد كند ولي همواره آن چيزي كه ثابت است خود ساخت خانه است كه معنا و مفهوم خود را حفظ مي كند.
با سيري در آن دسته از متون علمي و فلسفي كه خود ساختار گرا بوده اند و يا به ساختارگرايي پرداخته اند
مي توان اين تعريف جامع و مانع را از مفهوم ساخت استنباط كرد :«ساخت شبكه روابط عناصر يك نظام در رابطه متقابل با يكديگر است كه اين روابط مي تواند طبق قواعد همنشيني و جانشيني صورت هاي جديد و گوناگوني به خود بگيرد و در عين حال كليت يك ساخت واحد و ثابت را حفظ كند».
- زبان به مثابه نظامی ساختاری
زبان شناسي را غالباً جزئي از علم نشانه شناسي تلقي مي كنند زيرا زبان را تنها يكي از انواع نظام هاي نشانهاي مي دانند. اما در واقع زبان، عام ترين نظام است و همه نظام هاي ديگر از جمله نشانه شناسي جزئي از نظام
زبان شناسي محسوب ميشوند. زبان، قبل از همه چيز وجود دارد و ما اصلاً بدون كلمات قادر به انديشه نيستيم.
تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسي، آواها، ريشه كلمات، دستور زبان و تحولات تاريخي زبان را بررسي مي كرد و وجهه اي در زماني، تاريخي و ديناميك داشت ولي سوسور، مطالعات زبان شناسي را معطوف به بررسي ساختار زبان كرد. يعني كندوكاو ساختار زبان با وضعيتي كه در همين لحظه دارد و بررسي عناصر تشكيل دهنده زبان و روابط ميان آنها كه منجر به كشف قواعد ثابت و دائمي در روابط ميان اين عناصر مي شود. البته سوسور مخالف بررسي تاريخي زبان نيست ولي معتقد است كه بررسي تاريخي معتبر، به معني بررسي روندي است كه زبان در فاصله دو مقطع بررسي ايستا طي مي كند. در غير اين صورت، بررسي تاريخي، چيز زيادي به ما نمي گويد. بررسي اجزا و روابط عناصر ساختي زبان، ما را به ياد دوركيم مي اندازد كه اصرار داشت با دنبال كردن تاريخ يك پديده نمي توانيم سازوكارش را درك كنيم و براي شناخت جامعه، ناگزير بايد اجزا و مناسبات ميان آن اجزا را كشف كنيم.
اجزاي نظام نشانه اي زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامي به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتي را هم مي توانيم از آن نام تصور كنيم كه مي تواند از حنجره خارج شود. سوسور اين نام را «تصور صوتي» مي نامد. اين تصور صوتي در ذهن ما دالي است كه اشاره مي كند به يك مفهوم ذهني ديگر كه همان مفهوم ذهني درخت است . اين مفهوم ذهني مدلول ناميده مي شود. بايد توجه كرد كه واژه ها مانند برچسب به مفاهيم نچسبيده اند و رابطه آنها يك رابطه اختياري و قراردادي است. به بيان ديگر رابطه ميان دال و مدلول يك رابطه ضروري و الزامي نيست و مثلاً مي توان تصور كرد قراردادي را كه در آن از اين به بعد، سگ را درخت صدا بزنيم. براي درك بهتر ضروري نبودن رابطه دال و مدلول مي توان به تفاوت دال ها در زبان هاي مختلف اشاره كرد. در زبان فارسي واژه «درخت» به مفهوم درخت اشاره
مي كند ولي در زبان عربي، واژه «شجر» دال بر مدلول درخت است. پس رابطه دال و مدلول، رابطه اي اختياري و غير ضروري است. البته بايد توجه كرد كه رابطه دال و مدلول در يك بستر فرهنگي خاص، پس از استعمال، به رابطه اي تثبيت شده تبديل مي شود كه نمي توان به سادگي آن را از ميان برد. زبان شناسي ساختاري سوسور، جدايي واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را كاملاً نمايان
مي كند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح مي كند.
فرايند زبان، از رابطه ميان واحد هاي زباني ساخت
مي يابد. عناصر، در محور افقي در كنار يكديگر، همنشين
مي شوند و كلمات و جملات معني دار توليد مي كنند. به عنوان مثال : سه حرف (گ) (ج) و (ن) در تركيب هاي مختلفي با هم همنشين مي شوند كه دو تركيب آن، يعني «گنج» و «جنگ» معني دار است. (آمد) و (م) در محور افقي همنشين هم مي شوند و جمله معني دار «آمدم» را توليد مي كند اما در همين جمله «آمدم»، (ي) مي تواند در محور عمودي، جانشين (م) شود و تركيب جديد «آمدي» را توليد كند. در فرايند زباني، كلمات متفاوت جانشين هم مي شوند.
اينجاست كه سوسور، جمله مهم خود را بيان مي كند كه : «در زبان، تنها چيزي كه وجود دارد، تفاوت است». اين جمله بدين معني است كه توليد معنا در قالب گفتار و نوشتار، چيزي نيست جز، تغيير و جابهجايي مداوم حروف و كلمات مختلف در بستر ثابت ساختارهاي زباني.