نگاهي به مجموعه شعر «ويرگولها به كنار! ...» از آفاق شوهاني
قيچي، كودك، عروسك
يك
اين، قصهاي طولاني است كه از اواخر دهه شصت شروع شد و آنها كه در جنگ بودند يا در تيررس آن، فهميدند بايد فكري به حال شعر خودشان بكنند چرا كه ديگر نه آن شعرهاي آهنگين كلاسيك و نه آن شعرهاي آهنگين نيمايي و نه آن شعرهاي برون تافته از وزن عروضي، جوابگوي تجربهشان از روزگاري نبود كه نسلهاي پيشين، پيشنهاد مؤثري براي توصيف آن نداشتند. پس، چند نفر ـ نه زياد ـ در سراسر ايران ـ بدون مشورت يا هماهنگي با هم ـ مصمم شدند ـ به شعري برسند كه جوابگوي زمانه و تجربيات نسل حاضر در جنگ باشد. مهم هم نبود كه «قالب» چه باشد چنان كه از دل اين كوششها، هم «غزل» درآمد هم «نيمايي» هم سپيد اما به هر حال چيز متفاوتي بود با گذشته كه ابتدا پذيرفته نشد از سوي بزرگان نسلهاي قبل، با اين همه تا به انتهاي دهه هفتاد برسيم برخي از مشهورترين چهرهها، شگردها و شكلهاي روايي و زبان نرم اين گونه شعر را پذيرفتند و اختيار كردند.
از ميان آنان كه آغازگر اين حركت بودند «ابوالفضل پاشا» كه با غزل شروع كرده بود از همان اوايل دهه هفتاد نامش شنيده شد اما بعد به شعر سپيد گراييد و با جابهجايي حروف ربط يا اضافه، شكل ظاهري شعرهايش را عوض كرد. در شعر او، تصاوير جانشان را به توصيفات دادند و به اين دليل كه نوگرايي وي هنوز خط ارتباطي او با شعر گذشته را دارا بود، كمابيش اين نوگرايي مورد دقت كساني چون محمد حقوقي قرار گرفت كه تاريخ نگار شعر نو هم بود و حرفش، حجت بود در اين زمينه؛ حالا چرا به اين سمت رو كردهايم براي بررسي چهارمين مجموعه شعر آفاق شوهاني «ويرگولها به كنار! ...»؟ آفاق شوهاني متولد 1346، همسر ابوالفضل پاشاست و گرچه در عرصه پيشنهاددهندگي و وسعتبخشي به تجربيات شعري دهه پيشين نقشي نداشته اما به عنوان وارث آن تجربيات، در به كارگيري آنها، نسبت به شاعران دهه هشتاد كه اغلب بازتوليدكننده آن رويكردها هستند بازآفريني پيشه كرده و از اين نظر شاعري است كه كتاب به كتاب پيش آمده و از نخستين كتابش كه در 1376 منتشر كرد تا 1388، شاعري را در متن هويدا ميكند كه قدرت سهلگويي را [خلاف بسياري از شاعران دهه حاضر] به هدر نميدهد و گرچه به شعر «سهل و ممتنع» دست نمييابد اما شعرهايش «تك معنايي» هم نيستند. همچنين از سهل انگاري در «زبان» دوري ميكند. [مشكلي كه در دهه هفتاد، به يكي بلاياي آن دهه بدل شده بود و همچنان در دهه هشتاد ادامه دارد بيآنكه «شهود در جهان» و «شهود در زبان» آن دهه، در كارهاي اين دهه ديده شود و در عوض هر چه بخواهيد شاعران محفلنشين از شعرهايي كه هر هفته در چند محفل شنيدهاند «شهود» به عمل ميآورند!] آفاق شوهاني شاعري است كه چندان دربند تأثيرگيري از شعر همسرش نيست و اين، امتيازي است در ميان زنان شاعري كه همسران شاعر دارند و اين همسران هم صاحب نامتر از آناناند. شوهاني مسير خودش را ميرود از همان آغاز هم چنين كرده شايد به همين دليل نام نخستين مجموعهاش «تنهاتر از آغاز» بوده. شعر او اكنون در واپسين سالهاي دهه هشتاد، همچون دهه پيشين، بر پلههاي زيرين نردبان شعر زنان نايستاده؛ به گمان من به عنوان منتقد يا مخاطب خاص [و حتي شايد مخاطب عام] شعر شوهاني در يك رقابت فشرده بر بالاي اين پلكان است تا اين دهه به سر رسد و ببينيم آن شاعر زني كه توان به نام زدن اين دهه را داراست كيست.
«زمين مانده روي دست من
روزنامهها
از لب قيچي كودك گذشته
چشم راست را برميدارم
يه تكهي ديگر ميچسبانم
دوباره ميمانم چه بگويم
نه سر به سرم ميگذاري
كه آسوده بخوابم
و دست از سرم برنميداري
كه بردارم از زمين خدا ...
ريزريز روزنامه را
كودك بر سر و روي عروسك ميريزد
و من ميخندم
چه ميتوان گفت؟
نميگويم.»
دو
شايد تنها تأثيري كه شعر شوهاني از شعر همسرش «پاشا» گرفته آن حذفهاي «با و بيقرينه لفظي» است كه تأثيري نسلي است تا موردي از شعر شاعري خاص. با اين همه بالشخصه آن دسته از شعرهاي «ويرگولها به كنار ! ...» را كه كمتر به «حذف...هاي» اين چنيني ميرسد بيشتر دوست دارم چرا كه شاعر در كاربرد «زبان راحت» تواناتر است تا در به كارگيري «زبان ناراحت» كه به كارگيرياش به «ورزش زباني» طولاني نيازمند است و كلاً در شعر زنانه ـ به گمان من ـ چندان كارآمد نيست و «زبان» را تا حد زيادي «مردانه» نشان ميدهد كه با «جهان نگري زنانه» در تعارض است. [البته ميتوان به برابري زن و مرد در همه عرصهها باور داشت و بعد هم اين سؤال تاريخي را مطرح كرد كه آيا رستم نميتوانسته زن باشد؟! نه! چون نگرشي كه برابري زن و مرد براساسش شكل گرفته اولين خصوصيتاش لزوم «زن محور»ي روايتهاي كلان است و با بدل شدن رستم به رستمه، ديگر زني وجود نخواهد داشت تا محور اين «كلان روايت» قرار گيرد] من شعرهاي سادهتر اين كتاب را بيشتر ميپسندم چرا كه درك كمابيش بيواسطهاي از «جهان» به دست ميدهد مثل همان شعر كه در سوگ زنده ياد صالح پور [پيشكسوتي كه لااقل چهار نسل از نويسندگان و شاعران پيشروي ايران، نمود و حضورشان را در اين عرصه مديون او بودند و هستند] سروده است:
«خيابان صد و پانزده
تاكسي توقف كرد
خانهها را شمارش معكوس ميشمارم
ميخواهم به تنهاترين خانهي اين شهر
به تنهاترين فصل اين گلسار برسم
نميدانم خانهها چگونه كوچ ميكنند
صداها
سنگها
كوچهها چگونه كوچ ميكنند
[اين مقاله تا چاپ در گيلهوا شمارش معكوس ميشمارد]
خيابانها يكييكي پشت سر ميگذارم
[اين مقاله با من است]
تاكسي همچنان پيش ميرود
تو را پيدا نميكنم
[پيرمرد اين مقاله را دوست دارم]
نميدانم خانهها چگونه كوچ ميكنند
صداها
سنگها
كوچهها چگونه كوچ ميكنند
[نه، اين مقاله چاپ نميشود]»
سه
كماكان از عدم حضور «وزن عروضي» لابه لاي موسيقي طبيعي زبان در اين شعرها ناراضيام يعني همان حضوري كه ميتوانست اين شعرهاي منثور را به شعرهاي سپيد بدل كند. كتمان نميكنم كه چندان نظر خوشي به «شعر منثور» ندارم و از همهگيري آن در دهههاي اخير، اين واهمه را دارم كه نهتنها ارتباط مخاطبان عام با شعر اين دوره به طور كامل قطع شود كه ارتباط شاعران با حضور مستدامشان در تاريخ ادبي هم به اتمام رسد!
«شعر منثور» تنها در برخي لحظات خاص «شهود» جوابگوست [چنان كه در شعر معاصر عرب هم ـ با مشتركات بسيار با شعر ما ـ تنها در همين لحظات، مؤثر افتاده] بنابراين ... چه فايده دارد اين همه گفتيم و نوشتيم اما .... بگذريم!
چطور يك قصه را بنويسيم؟ (37)
قصه پليسي
انگيزه، انگيزه، انگيزه! انگيزه خيلي مهم است حتي اگر بخواهيد قصهاي بنويسيد در ده سطر! ميتوانيد از خير توصيف كامل يك «شخصيت» بگذريد اما نميتوانيد از انگيزههايش براي ورود يا عدم ورود به حيطه «كنش» بگذريد. بهترين انگيزهها براي دست زدن به «كنش»، انگيزههايي متضاد با ظاهر، رويكرد اجتماعي، سابقه اجتماعي «شخصيت» و باورهاي اجتماعي نسبت به اوست. اين انگيزهها ميتوانند «خير» را در وجود شخصيتي مثل «ژان والژان» بسازند يا «شر» را در وجود پليسي مثل «ژاور» شكل دهند. شايد در بدو امر به نظر برسد كه «بينوايان» هوگو را نتوان در «نوع پليسي» طبقهبندي كرد اما واقعيت امر اين است كه «كنش»ها و «وضعيت» و طرح و توطئههاي اين دومين رمان مشهور تاريخ بشر [بعد از دن كيشوت] كاملاً منطبقاند بر قواعد ژانري قصه پليسي. ما در اين رمان با يك مجرم سابقهدار كه حتي به اموال كليسا هم رحم نميكند و آنها را به سرقت ميبرد روبهروييم همچنين با يك تغيير موقعيت اجتماعي و تغيير نام و هويت مجرم ـ به عنوان شهردار محبوب يك شهر ـ و بعد، يك پليس داريم كه دنبال انطباق قانون با عملكردهاي خود است. آدمي است در يك كلام بري از فساد و خواهان اجراي عدالتي كه به آن باور دارد از نظر او فراتر از «قانون» [كه تفسيرش در گرو عملكرد اوست]، هيچ اصلي پذيرفتني نيست. بعد، يك خانواده و پس از آن يك دار و دسته تبهكار داريم كه در قتل و اعمال زيرزميني جنايتكارانه دست دارند: خانواده تنارديه؛ در اين ميان، آنارشيستهايي هم در پي تغيير مكانيزم قانون از راه دست بردن به اسلحهاند و مجرم سابق، به خاطر دختر خواندهاش مجبور است جان نامزدش را كه يكي از همان آنارشيستهاست نجات دهد.
در پايان هم، تغيير مسير انگيزههاي «ژاور» را داريم كه خود را به آب ميسپارد [يادمان باشد كه «آب» در تفكر مسيحي، نشاني از تولد دوباره است]؛ خب اينها همه آن چيزي است كه منجر به ساخت يك قصه پليسي ميشود حالا اگر «بينوايان» در پيشگاه مخاطبان، نهتنها يك قصه پليسي محسوب نميشود كه حتي در «عشق محوري»اش هم شك و شبهه است مسئله ديگري است كه برميگردد به عظمت يك اثر كه خود را چنان برميكشد كه فراتر از«انواع ادبي» ذهن و روح ما را تسخير ميكند. اين نگاه را در مورد «تسخيرشدگان» داستايوفسكي يا «جنايات و مكافات» او هم ميتوان داشت.
«تسخيرشدگان» روايت روشنفكري با ايدهآلهاي انساندوستانه است كه با رويكردهاي آنارشيستي، به عملكردي تبهكارانه مبتلا ميشود. [درواقع او، «ماريوس» بينوايان است كه جايگاهش با رويكردهاي «ژاور» مخلوط شده!] گرچه اين رمان بشدت تحسين شده، بيشترين انتقاد را نيز متوجه انگيزههاي روايي نويسنده خود كرده است. [انگيزههايي كه از وفاداري بيقيد و شرط داستايوفسكي به «رمانوفها» و نظام تزاري روسيه سرچشمه ميگرفت] با اين همه نبايد از ياد برد كه تعارض انگيزهها با جايگاه اجتماعي «شخصيت» در اين رمان، بعدها سرمشق بيش از نود درصد قصههاي پليسي قرن بيستم شد. در «جنايات و مكافات» هم، يك دانشجوي رشته حقوق كه به مقامي والاتر عروج كرده و به فيلسوفي در عرصه «حقوق قانوني» و تعارض آن با «حقوق انساني» بدل شده، نه فقط به دليل احتياجات مادي و فشار اقتصادي [چنان كه در نسخههاي سينمايي اين اثر شاهد آنيم] كه با استناد، به نتايج فلسفي، دست به قتل ميزند و پس از آن، وارد يك بازي پيچيده با بازرس پليسي ميشود كه «بازي» را براساس «انگيزههاي يك فيلسوف» طراحي كرده است نه «انگيزههاي يك تبهكار خردهپا» كه پيرزني رباخوار را به قتل رسانده.
داستايوفسكي در «جنايات و مكافات» با طراحي اين «هزارتوي فلسفي» راهي را پيش روي قصهنويسان آينده گذاشت كه از دل انگيزههاي نازل، تفكرات و پرسشهايي جهاننگرانه را به قصههاي پليسي خود سرازير كنند.