لذات «نوشتن»
سيرالملوك خواجه نظامالملك [بخش دوم]
گويند كه نظامالملك دهقان زاده بود و چون فرصتي يافت، پلكان قدرت را چنان بر شد كه سلطان هم نتوانست او را بازگرداند و چنان دستيازيد برهر چيز كه سلطان بدگمان را چاره نماند غير مرگ وي؛ به سال 485 هـ.ق كشته شد در آن حال كه تا آن هنگام، سلطان جهان زمانه خود بود و خليفه عباسي نيز از وي بيم داشت. قدرت او، نيمي صرف آباداني متصرفات و نيمي ديگر صرف سركوب نهضتهاي شيعه شد. او را تيغ، براي سر جدايي شيعيان، بسيار بران بود و چنان كرد كه گاه خليفه عباسي را، فرمان چنين نبود! زندگياش، به دروغ و نيرنگ آميخته بود و اين دروغ، چنان متأثر از نگاه ايدئولوژيكاش تكثير شد كه در روايات تاريخي دست برد و روايتي مجعول از بسياري حوادث معلوم داد از جمله حمله «يعقوب ليث» به بغداد؛ و همچنين، نسبتهايي به اين يا آن شخصيت تاريخي داده كه اين را ساخته يا آن را ويران كردهاند كه كذب بوده؛ يا پايان قصه ايشان را دگرگون كرده براي نيل به نتيجهاي خاص كه زيبا نبوده و الخ! با اين همه نبايد از نظر دور داشت كه او در روايت توانا بوده و جذبه داشته روايت او؛ كه عجب است از اين نكته چرا كه تيغداران را روايت كجا به كف آيد؟! كه آمده از عجايب روزگار! «سودابه بود زن كيكاووس كه بر وي مسلط شده بود. چون كيكاووس كس به رستم فرستاد و سياوش را، كه پسرش بود و رستم پرورده بود و به جاي مردان رسيده بود، فرمود: «پيش فرست، كه مرا آرزوي وي مي كند.» رستم سياوش را پيش كيكاووس فرستاد و سياوش سخت نيكوروي بود. سودابه از پس پرده او را بديد، بر وي فتنه گشت. كيكاووس را گفت: «سياوش را بفرماي تا در شبستان آيد تاخواهرانش او را ببينند.» كيكاووس گفت: «در شبستان شو، كه خواهرانت ديدار تو ميخواهند.» سياوش گفت: «فرمان خداوند راست، وليكن ايشان در شبستان بهتر باشند و من در ايوان.» چون در شبستان شد، سودابه قصد او كرد... سياوش را خشم آمد و خويشتن را از دست او بكند... و به سراي خويش رفت. سودابه بترسيد كه مگر او پيش پدر بگويد و گفت: «آن به كه من پيشدستي كنم.» پيش كيكاووس رفت و گفت: «سياوش قصد من كرد و... من از دست او بجستم.» كيكاووس بر سياوش دل گران كرد و اين گفتوگو و وحشت به جايي رسيد كه سياوش را گفتند: «تو را به آتش سوگند بايد خورد تا دل شاه بر تو خوش گردد.» گفت: «فرمان شاه راست به هرچه فرمايد ايستادهام.» پس چندان هيزم بر صحرا نهادند كه نيمفرسنگ در نيمفرسنگ بگرفت، و آتشاندر زدند. چون آتش زور گرفت، كيكاووس بر بالاي كوهي شد، سياوش را گفت: «در آتش رو.» سياوش بر شبرنگ نشسته بود. نام خداي برد و اسب را در آتش جهانيد و ناپيدا شد. زماني نيك بگذشت، از آتش بيرون آمد به سلامت؛ چنان كه يك تار موي بر اندام او تباه نشده بود و نه بر اسب او، به فرمان خداي عزوجل؛ و همه خلق در شگفت آن بماندند؛ و موبدان از آن آتش بگرفتند و به آتشكده بردند؛ و هنوز آن آتش زنده است و برجاي است كه حكم كرد به راستي.»
در باب مرگ مؤلف نبشتهاندكه : ملكشاه از اصفهان عزم بغداد كرد و نظامالملك نيز در ركاب همراه شد. به نزديكي كرمانشاهان، كس به جامه صوفيان، عرض حال آورد و كارد برون كرد از جامه و به جان خواجه فرود آورد و او در دهم رمضان 485هـ.ق جان سپرد و چنين شهرت يافت كه از اسماعيليان بوده و گروهي هم ، اين مرگ به اشارت ملكشاه دانستند و ملكشاه نيز، يك ماه پس از آن در بغداد درگذشت و گفتند كه غلامان نظاميه، به انتقام قتل مخدوم خويش، شاه را سم خوراندند. پس مي توان دانست كه او دو كار را پس از مرگ خود به انجام رساند اول گسترش قدرت سياسياش، دوم اتمام كار كتاب!
نگاهي به مجموعه شعر «گنجشكها روي برف راه ميروند» فرياد ناصري
قصه پرنده بركابلهاي خاموش
يك
«اين قدر دم پايي ابري به پا نكن
چه كار كنم اگر
لجشان بگيرد
كه ببارند
يا از اين كفشهاي خلط نفت
كه يكهو فتيلههايشان بالا بيايد
بايد براي تو از چوب
كفشي بسازم
كه روزي اگر لج كرد
دوباره سبز شوي»
«مضمون سازي» شگرد اصلي شعر است در تاريخ هزارساله ادبي ما؛ هميشه هم جواب داده البته گاهي بيشتر و گاهي كمتر؛ «گاهي كمتر»ش بر ميگردد به آن لحظاتي كه شاعر پيوستگيهاي «نشانهاي» را به حداقل ميرساند يعني تنها يك نخ «باريك» از «تداعيهاي ممكن» ، «مضمون» را شكل ميدهد طبيعتاً چنين روندي حاوي «حداقلها»ست: حداقل نشانه، حداقل معنا، حداقل جذابيت، حداقل مخاطب و...
[تنها سبكي كه چندان از حداكثر «مضمون» بهره نميبرد اما در اوج ميماند سبكخراسانيست كه به دليل تكيه بر «زبان» و رسيدن به «اتفاق زباني»، شاعرانش خود را نيازمند اين روند نميبينند همچنان كه اين نگرش به شعر، در شعر بزرگي چون سعدي كه بنا به سبك او كه عراقيست لزوماً بايد درگير مضمونسازي باشد اما نيست به اوج خود ميرسد و البته، از عهده هر شاعري با هر ميزان استعداد، بر نمي آيد چنان كه مقلدان سعدي را اغلب – حتي – نمي توان شاعراني مستعد لقب داد!] در شعر نو، از آغاز بنا را بر مضمونسازي نهادند چرا كه نيما، تعلق خاطرش به سبك خراساني بود همچنان كه «م.اميد» و ديگران و ديگران؛ «مضمونسازي» از اواخر دهه 60 و با حضور روزافزون شعر كلاسيك در بازار روز شعر، جاي خودش را در شعر نو باز كرد و امروزي شد و هرچه به اواخر دهه 70 نزديكتر شديم جان و مايه بيشتري گرفت و همهگيرتر شد اما در دهه 80، لاغري پيشه كرد و بسنده شاعران جوان به «حداقل»ها، نه تنها از جذابيتهاي آن كاست كه وجوه معنايي را در استعانت از «نشانه ها»، به حدي رساند كه گاه معنا و جذابيت، هر دو ناپيدا شدند!
«گنجشكها روي برف راه ميروند» متعلق به شاعر جوانيست كه دلمشغول مضمونهاست و البته- به گمان من – گوشه چشمي هم به كاربرد «مضمون» در شعر معاصر عرب دارد كه ترجمههاي خوبي از آن در دهههاي اخير منتشر شده – اما همچنان به حداقلها بسنده ميكند و مثلاً از «چوب» به «سبزشدن» ميرسد يا از «كفشهاي حاصل از فرآوردههاي نفتي» به «فتيله چراغ» ، يا از «دمپايي ابري» به باريدن؛ خب، خوب است اما... كم است!
دو
اگر وجه غالب شعري كه در دهه 70 عرضه شد، «شهود» بود چه در نگاه به «زبان» و چه در نگاه به «جهان»، در شعر دهه اخير، «شهود» جاي خود را به «سهلگيري» داد. «سهلگيري» چه «امتياز» باشد چه «ضعف» ، به هرحال «رويكردي نسلي»ست در شعر شاعران جوان اين دهه؛ كه اكنون بدل به «كتاب راهنمايي» شده كه خط مشي تعيين ميكند براي شاعران جوانتر جوياي نام و همانقدر كه در دهههاي پيشين، «پيچيدهگويي» به «راديكاليسم» تعبير مي شد و اكنون «سهلگويي» نشانهاي براي «پيشرو» بودن است و بهانهاش هم جذب مخاطب است اما مخاطب ايراني ، نه دنبال شعر سهل است نه شعر پيچيده، دنبال شعر است دنبال بيان و زبان نيست دنبال «آن» است به هر شكلاش؛ و مشكل شعر امروز، فقدان «آن» است فقدان «تجربه انساني»ست فقدان تأثيرگذاريست. آيا «فرياد ناصري» به عنوان شاعري جوان، درگير اين روند نسليست يا بري از آن؟
به هرحال ، او مستعد است و تا آنجا كه به ياد دارم از مشروطه به اين سو، مستعدها، هميشه يك جور خودشان را از «مد»بري داشتهاند؛ برخي بيشتر برخي كمتر! «شهود» در شعرهاي ناصري، گرچه كم اما مشهود است و شعر «سهل»اش در پارهاي اوقات به سمت شعر «سهل و ممتنع» ميل ميكند [البته ميل مي كند نه اين كه بدل ميشود به آن!]:
«هنوز گلولههاي شليك شده در جنگ
از خوابهايمان ميگذرند
و ناگزير دوست ميداريم
مثل راه رفتن در خواب
سنگر گرفتن را
نامه نوشتن...»
يا:
«نامه را بگذار زير گلدان
ماجراي ما بايد
با آب و تاب تر گل كند
و كليد را توي كفشهايت
كه هر وقت آمدم
فكر كنم جايي نرفتهاي...»
يا:
«اين روزها شلواري ميپوشم
كه پاچههايش را بالا ميزنند
خيلي به من نمي آيد
اما براي گذشتن از اين دنيا خوب است»
مي توانم جز «فرياد ناصري» 30 شاعر جوان ديگر را از اين دهه گزينه كنم كه شعرشان به «شهود» و «مضمونسازي» آميخته است و چندان هم مديون يا بدهكار يا آغشته به «سهلگيري» [يا سهلانگاري] نيستند و مستعد هم هستند و شعرهاشان هم «جالب» است اما عاقبتشان چه خواهد بود اگر ندانند «موفقيت» در شعر هزارساله ما و شعر چندهزارساله جهان، چطور رقم خورده؟
سه
من به عنوان مخاطب [اعم از عام، خاص يا منتقد] لااقل سه دهه است كه عادت كردهام به «قبول» و «اميد» يعني دلبستهام به اين كه فلان شاعر، «حالا» دارد خوب كار ميكند و «آينده دارد» و شاعر بزرگي خواهد شد و درست سهدهه است كه از ميان آنها، شاعر بزرگ نديدهام؛ با اين همه به اين «قبول» و «اميد» ادامه دادهام چون به گمانم از «انكار» و «نوميدي» بهتر است هم براي خودم هم براي شاعري كه نقد شعرهايش را مينويسم!
فرياد ناصري به استناد «گنجشكها روي برف راه ميروند » مستعد است مسيرش بيدستانداز نيست اما معقول پيش ميرود و شعرهايش هم از «آن» بي بهره نيستند [گرچه مملو از آن نيز نيستند!] دوست دارم كه چند سال بعد اسمش طوري روي زبانم بچرخد كه نامهاي آشنا روي زبان مردم كوچه و بازار؛ [به هرحال آرزوست. آرزويي كه لااقل براي 30 نفر ديگر هم دارم!] و تا آن موقع، بسنده ميكنم به همين شعرها و منتظر ميشوم كه او خودش را از گزند بلاياي نسلي دور نگه دارد!
«حكايت بلند درختها
بماند براي بهار
ورق بزن
به اندازه يك برگ هم
از افتادن بخوانيم
آنجا كه تيرهاي برق
دل درخت را ميسوزانند
و پرنده
قصه خود را
بر كابلها خاموش مينشينند.»