مصباح و عدالت ولیفقیه
در چند روز اخیر عطاءالله مهاجرانی در گفتوگو با بی بی سی، مدعی شده که در دهه سوم انقلاب، کتاب «ولایت فقیه»، اثر امام راحل متروک و کتاب «نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه»، اثر آیتالله مصباح را جایگزین آن کردهاند و در تحلیل خود، ادعا كرد که امام در تبیین نظریه «ولایت فقیه»، «عدالت» را از شرایط ولی فقیه ذکر کرده است، در حالی که در کتاب آیتالله مصباح، سخنی از عدالت ولی فقیه ذکر نشده است.
نمیدانم که برخي، چرا همیشه دیدگاه خود را مطابق با واقع میدانند و اندک تفحصی در دامنه پژوهش خود نمیکنند. به نظر میرسد که این گروه، اندیشهها و ذهنیتهای خود را اصل میدانند، نه دامنه پژوهش را! لذا بدون اخلاق پژوهشی، آنچه خود میخواهند بر پژوهش سوار میکنند.
بررسی عدالت در آثار آيتالله مصباح یزدی، نیازمند مقالههای علمی و پژوهشی متعددی است و در این اندک نمیگنجد، با اين همه سعی در نشان دادن این نکته دارم که ولایت فقیهی که آيتالله مصباح یزدی تدوین کرده است، منطبق با تبیین حضرت امام راحل است و نیز آیتالله مصباح در تئوریپردازی، عدالت را از شرایط ولایت فقیه دانسته است که در این نوشته كوتاه، به قسمت دوم میپردازم.
آیتالله مصباح عکس آنچه مهاجراني مدعی شده بود، عدالت را از شرایط ولی فقیه میداند، و در این مورد نه تنها با امام راحل بلکه باتمام فقهای ماقبل خود، مشترک است وکافی بود که این شخص مدعی روشنفکری ، تتبعی کوچک نه در همه آثار، بلکه در کتاب مورد استناد خود، (نگاهی گذرا به نظریه ولايت فقیه) بیندازد. ایشان در کتاب مذکور از صفحات 83 تا 96 به بیان شرایط ولی فقیه پرداخته است که در این صفحات،احراز فقاهت، تقوا و مدیریت از مهمترین شرایط بیان شده است: «اقربيت و نزديكى يك حكومت به حكومت معصوم (ع)در سه امر اصلى متبلور مىشود: يكى علم به احكام كلي اسلام (فقاهت)، دوم شايستگى روحى و اخلاقى به گونهاى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميعها قرار نگيرد (تقوى) و سوم كارآيى در مقام مديريت جامعه كه خود به خصلتها و صفاتى از قبيل درك سياسى و اجتماعى، آگاهى از مسائل بينالمللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران، حدس صائب در تشخيص اولويتها و... قابل تحليل است» (نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه، ص 85) واضح است که دست یابی به تقوا، جز در سایه عدالت ممکن نیست، حال شاید بنا به نظر برخي بتوان کسی که عادل نیست و دچار فسق و فجور است را باتقوا نامید!؟ که در این صورت تقریری از عدالت دادهايم که تاکنون هیچیک از علمای اسلامی و حتی هیچ فیلسوف اخلاقی آن را بیان نکرده است!
امام راحل درکتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل مطلب گرانبهایی در مورد عدالت فرمودهاند که فتح بابی در موضوع ماست: « بدان که عدالت عبارت است از: حد وسط بین افراط و تفریط و آن از امهات فضایل اخلاقیه است؛ بلکه عدالت مطلقه، تمام فضایل باطنیه وظاهریه و روحیه و قلبیه و نفسیه و جسمیه است .... و مختص به انسان کامل است» (صفحه 145) و شهید مطهری درتعریف تقوا گفته است تقوا یک حالت روحی و ملکه اخلاقی است که هر گاه این ملکه در انسان پیدا شد میتواند از گناه پرهیز کند . با این مقدمات میتوان گفت که اگر کسی که عدالت نداشته باشد، و ظلمی را مرتکب شود، معصیتی را انجام داده است، لذا از دایره متقین خارج شده است. لذا با این مقدمات، واضح است که آیتالله مصباح (در صفحات 83 تا 96 کتاب نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه ) در تبیین شرایط ولی فقیه، بدون اینکه از لفظ عدالت استفاده کند، عدالت را از منظر اسلامی تئوریزه کرده است.
( واضح است که تبیینهای مختلفی از عدالت شده است) و از اینها که بگذریم، استاد مصباح یزدی در صفحه 111 کتاب مذکور، دقیقاً لفظ عدالت را به عنوان یکی از شرایط ولی فقیه آورده است: «از شرايط ولى فقيه، «عدالت» است و شخص عادل كسى است كه بر محور امر و نهى و فرمان خدا، و نه بر محور خواهش نفس و خواسته دل، عمل مىكند».
جناب استاد مصباح در کتاب انقلاب اسلامی و ریشههای آن نیز در بیان اوصاف رهبر شایسته، عدالت،تقوا و ورع را از ویژگیهای مهم دانسته است: «رهبر نیز، مانند هرکس دیگری، منافع و خواستههای مادی و دنیوی دارد که ممکن است باهدف نهایی که مراد ومقصود اوست، تنافی و تضاد داشته باشد. از این رو اگر تهذیب نفس و تطهیر اخلاق نکرده باشد و خود را چنان نساخته باشد که در مورد تزاحم خواستههای دنیوی با مقاصد اصلی، جانب این یکی را بگیرد و آنها رافرو گذارد، به پیشرفت قیام و نهضت و وصول به هدف و مقصد، امید چندانی نخواهد بود» (صفحه 104) . لذا دیده شد که آیتالله مصباح هیچگاه عدالت را از شرایط ولی فقیه خارج نکرده است، بلکه به بهترین وجه، عدالت ولی فقیه و حاکم اسلامی را تئوریزه کرده است.
حال که سخن از شرایط ولی فقیه شد،بحث مشروعیت از حاکمیت فقیه، لازم است. استاد مصباح یزدی معتقد است اصل تشريع حكومت و حاكميت فقيه از طرف خداوند و امام زمان (عج) است و لذا آن فقیه هم بايد به نوعى به اجازه آن حضرت انتساب پيدا كند، این انتساب در عصر حاضر، از طریق نسب عام است، یعنی امام ویژگیهایی را بیان ميكند که اگر در فقیهی یافت شد، او ولی فقیه است، لذا فقيه جامع الشرايط همان فرد اصلحى است كه در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند از طرف خداى متعال و اولياى معصوم (ع) اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام به او داده شده است. (صفحه 91، نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه). استاد مصباح تحقق و استقرار حاكميت و حكومت ولی فقیه را بستگى به قبول و پذيرش مردم میداند. (صفحه 89، همان). و این نظریه استاد، نیز توسط آیتالله جوادی آملی(ولایت فقیه، ولایت ولایت فقاهت وعدالت، صفحه80) تبیین شده است.
استاد مصباح معتقد است همانگونه که در مسئله تقليد، هر مسلمانى كه خودش متخصص در استنباط و شناسايى احكام دين نيست بايد از كسى كه چنين تخصصى را دارد، كه همان مجتهد است، تقليد كند. در اين مسئله هم وقتى كسى به دنبال تعيين مرجع تقليد براى خودش مىرود اين طور نيست كه مىخواهد به مرجع تقليد مشروعيت بدهد و او را مجتهد كند بلكه آن شخص قبل از تحقيق ما یاواقعاً مجتهد هست و يا واقعاً مجتهد نيست و صلاحيت براى تقليد ندارد. ما با تحقيق فقط مىخواهيم «كشف» كنيم كه آيا چنين صلاحيتى در او وجود دارد يا ندارد. بنابراين، كار ما «خلق و ايجاد» آن صلاحيت نيست بلكه «كشف و شناسايى» آن است. در مورد
ولى فقيه هم مسئله به همين ترتيب است. يعنى با نصب عام از ناحيه خداوند و امام زمان (عج) فقيه حق حاكميت پيدا كرده و مشروعيت دارد و ما فقط كارمان اين است كه اين حق حاكميت را كه واقعاً و در خارج و قبل از تحقيق ما وجود دارد كشف و شناسايى نماييم. البته اين كشف بدان معنا نيست كه اين شخص خاص، مورد نظر امام زمان(عج) بوده است بلكه همانطور كه گفتيم اين مسئله نظير كشف و شناسايى مرجع تقليد است كه در آن مورد هم شخص خاصی براى تقليد معين نشده بلكه يك سرى ويژگىهاى عام بيان شده و هر كس داراى چنين ويژگىهايى باشد مرجعيت او مورد قبول و رضاى خدا و امام زمان(عج) خواهد بود. (نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه، صفحه73 و 74).
یک قرن فلسفه
ژان لاگوست شاگرد «هايدگر» او را فيلسوف سوءتفاهم ناميده است، زيرا گمان ميكند اغلب مفسرين و منتقدين وي،او را درك نكردند. او با پيش كشيدن مفهوم «دازاين» نوعي وجودشناسي را بنيان كرد كه آدمي ميبايست شخصاً با آن روبهرو شده و از اين راه كل هستي را بشنود. او سراسر تاريخ فلسفه از يونان تا پيش از خود را محكوم ميكرد كه به جاي تفكر در معناي وجود همواره و هرجا موجود را انديشيدهاند و از اين راه به نيهليسم دچار شدهاند. در سوي ديگر «رايل» به دوگانه روان و تن كه از دكارت به جا مانده بود خرده گرفت. «ديويد سون» و « پاتنم » نيز به او پيوستند تا مباحث تمام نشدني در اين باره به راه اندازند. از آن ميان «پاتم » با قرار دادن نام خود در كنار «كريپكي» بيشتر محل بحث بود. بعد از ظهور پاپر( به نظريه ابطال گرايي كه در ايران بسيار مشهور است) و افول كم و بيش او شايد كريپكي با نظريه جهانهاي ممكن و انتقادهايي كه به «شرح اسم» داشت و همچنين راه حل عجيب و غريب خويش پررنگتر باشد.
نامهاي ديگري نيز وجود دارندكه هر كدام براي تاريخ فلسفه قرن بيستم تكاندهنده هستند. «كوهن» با كتاب «ساختار انقلاب هاي علمي » همه حوزههاي علوم تجربي و انساني را تحت تأثير قرار داد. او به جاي اين كه به دنبال غيرعلمي بودن يا مهمل بودن قضايا بگردد تاريخ علم را پيش كشيد. وي نشان داد كه دورههاي علمي هر كدام به صورت جداگانه بر پايه پارادايم (يا الگويي ) بنا شدهاند كه در خود سؤالها، روشها و حتي پاسخهاي ممكن را مندرج دارد. به همين خاطر معقوليت نظريههاي علمي هر دوره با مقايسه با كل زندگي همان دوره قابل مقايسه است و نه در قياس با دورههاي علمي ديگر در زمانهاي مختلف. به نظر او نظريههاي علمي مسلط بعد از اين كه با سؤالات
بيپاسخ روبه رو ميشوند دچار بحران شده و سپس با انقلابي روبهرو ميشوند كه با نظريه جديد پيش كشيده ميشود. از اين رو تاريخ علم عبارت از سيري به سمت حقيقت كه هر لحظه به آن نزديك ميشويم، نيست. در فرانسه «فوكو» با تبارشناسي علم در كتاب «تاريخ جنون» ظهور كرد، به نظر او اين قدرت است كه دانش و دلايل خود را ميسازد و حتي جدي و غيرجدي را جدا ميكند. «جان راولز» با كتاب «نظريه عدالت» براي احياي مفهوم عدالت از راه رسيد. او اين بار بر نقش مؤسسات اجتماعي در محقق ساختن عدالت كه اين بار چيزي نه چندان نسبي بود پا به منصه ظهور گذارد. در آلمان «هابرماس» كه از نوادگان مكتب فرانكفورت بود با مطالعه همزمان فلسفه تحليلي و قارهاي سعي بر آشتي همه چيز و همه كس كرد. او داعيهدار بازگرداندن عقلانيت به واسطه بيناذهنيت بود و بر گفت وگويي همهجانبه بر اساس ارتباط قلبي تأكيد كرد. در مقابل دريدا با تأكيد بر «غيريت» از يك سو و نفي دوگانه انگاري به شهرت رسيد. او، بنفكني ديكانستراكشن را به مثابه روشي براي قرائت متون پيش چشم قرار داد تا نشان دهد داستان خواندن و در نيافتن و همچنين ادامه دادن به همه سؤالها دوباره از نو ادامه دارد.