printlogo


نظری به زمانه و دستاوردهای سیروس طاهباز
کسی که نیما را به ما شناساند
طاهباز استعداد نادری در ویرایش آثار ادبی و بهینه‌سازی خلاق این متون داشت که در سایه موافقت و حمایت جلال آل‌احمد، در روزگاری که کسی زیر بار تغییر یک ویرگول هم نمی‌رفت، به بازآفرینی بسیاری از متون موفق آن دوره منجر شد و پس از درگذشت آل‌احمد، طاهباز این شیوه را در کانون پرورش فکری چنان ادامه داد که در پاره‌ای از موارد، به خالق اصلی اثر بدل شد اما با وجود آنکه از اختیارات کامل در انتشارات کانون برخوردار بود از ذکر نام خود به عنوان بازآفرین متن، خودداری کرد




  یزدان سلحشور

بعضی آدم‌ها هستند که شاعر نیستند یا لااقل به شاعری شهره نیستند اما به عنوان ویراستار و روزنامه‌نگار ادبی، تأثیری بر یک یا چند دوره ادبی می‌گذارند که گاه، بخش اعظم شاعران و حتی منتقدان هم‌دوره‌شان، از چنین رویدادی در کارنامه تاریخی خود محروم‌اند. تاریخ چنین خواسته که دو گیلانی از چنین خصوصیتی برخوردار باشند: سیروس طاهباز و محمد‌تقی صالح‌پور. موفقیت صالح‌پور در تداوم کار و تأثیر بر چند نسل بود که از دهه چهل تا دهه هشتاد تداوم یافت اما نسل نخست شاگردان نیما را دربرنگرفت اما طاهباز، هم امر نشر آثار منتشرنشده نیما را برعهده گرفت و هم با انتشار مجله «آرش»، بسیاری از آثار درخشان شاعران اوایل و اواسط دهه چهل را معرفی و منتشر کرد. او همچنین پدر معنوی ادبیات کودک با آن سیمایی‌است که از کتاب‌های منتشره کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از دهه چهل تا اواخر دهه پنجاه می‌شناسیم. او از سال 1349 تا 1357 مدیریت انتشارات کانون را برعهده داشت و حتی پس از این دوره مدیریتی هم، تأثیر او بر روند شکوفایی کتاب‌های کانون در دهه شصت، انکارناپذیر است.

جوانی که همنشین دکتر معین و جلال‌ آل‌احمد شد
سیروس طاهباز دوم دی ماه 1318 در بندر انزلی به دنیا آمد. چندسالی که گذشت، خانواده‌اش بندر انزلی را ترک گفتند و او تحصیلاتش را در آبادان و تهران به سرانجام رساند و سپس برای خواندن پزشکی وارد دانشگاه تهران شد. این مرد بلندقامت اما خیلی زود از پزشکی خسته شد و درنهایت وقتی سال ششم پزشکی را می‌گذراند، برای همیشه آن را بوسید و کنار گذاشت و سراغ ادبیات رفت. سیروس طاهباز که از همان جوانی موهایش سفید شده بودند، اولین فعالیت ادبی‌اش را با انتشار مجله ادبی «آرش» شروع کرد و به معرفی شاعران مورد علاقه خود و همچنین ترجمه آثار ادبی برجسته جهان پرداخت. طاهباز، موقعی اسم و رسمی به دست آورد که بسیار جوان بود.یکی از شاعران نوگرای آن زمان که بحث‌های قلمی بسیاری با شاگردان نیما داشته در این باره می‌نویسد: «وقتی در دی‌ماه سال 1338 نیما چشم از جهان فرو بست و «عالیه خانم»، همسایه‌هاشان جلال آل‌ احمد و سیمین خانم دانشور، را صدا کرد تا بیایند و پیرمرد را جمع و جور کنند بعید می‌دانم که طاهباز حتی این دو نفر آخر را می‌شناخت اما جهان بر گرد خود چنان گشت که طاهباز نام دیگر نیما شد، به‌واسطه آل احمد، که در جنم این جوان تازه نفس توانایی کاری سترگ را دیده بود. نیما، پیش از مرگ، وصیتی عجیب کرده بود، خطاب به مردی که با او هیچ آشنایی و انسی نداشت... پیرمرد نوشته بود: فکر می‌کردم که برای دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت‌نامه من باشد. به این نحو که بعد از من هیچ‌کس حق دست زدن به اشعار مرا ندارد بجز دکتر محمد معین، اگرچه او مخالف ذوق من باشد. دکتر محمد معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. ضمناً دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی و آل احمد با او باشند، به شرطی که هر دو با هم باشند ولی هیچ‌یک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند. دکتر محمد معین که مثل صحیح علم و دانش است، کاغذ پاره‌های مرا باز کند. دکتر محمد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل کسی است که او را دیده‌ام. اگر شرعاً می‌توانم قیم برای ولد خود داشته باشم، دکتر محمد معین قیم است ولو اینکه شعر مرا دوست نداشته باشد. اما ما در زمانی هستیم که ممکن است همه این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید. چقدر ساده است انسان!» می‌گویند آل ‌احمد، هنگامی مسئولیت آماده‌سازی و ویرایش آثار نیما را به طاهباز می‌سپارد که او 21 ساله بوده! می‌دانم که جای تعجب دارد که دکتر معین و آل‌احمد، چنین کار مهمی را به جوانی 21 ساله بسپارند اما قبول بفرمایید نه 21 ساله‌های اواخر دهه سی مثل 21‌ساله‌های اواسط دهه نود بودند و نه طاهباز، شبیه همسن و سال‌های خود! باز هم روایت پیشین بازگردیم: «گویا جلال آل احمد روزی از همان روزها بوده که سیروس طاهباز را صدا می‌زند و خبرش می‌کند که با دکتر معین و دکتر جنتی صحبت کرده و توافق‌شان را گرفته است که کارهای نیما در اختیار سیروس قرار گیرد و او از جانب آن سه نفر به کار تدوین نوشته‌ها و اشعار نیما مشغول شود. من فکر نمی‌کنم این آقایان ممکن بود کسی را بهتر از سیروس طاهباز پیدا کنند. بزودی گونی‌های نیما به خانه طاهباز منتقل شد. خانه بزرگی بود از ماترک پدری در خیابان سی‌متری...که طاهباز در آن جولان می‌داد. شاید شما هم داخل این خانه را دیده باشید. ناصر تقوایی فیلم «آرامش در حضور دیگران» را در آن خانه ساخت.» یادمان باشد که این زمان، چه زمانی بوده؛ حقانیت شعر نو هنوز به کرسی ننشسته و به روایت مفتون امینی، عموم شاگردان نیما هنوز مجبورند برای اثبات اینکه شاعرند، در نشست‌های سنتی ادبی، شعر کلاسیک بخوانند. بخش اعظم جامعه ادبی آن روزگار، هنوز به تبعیت از چند شاعر کلاسیک‌گوی مشهور، نیما را دیوانه می‌دانند و شعر نو را، یاوه! در چنین شرایطی، حتی اگر گمان ببریم که طاهباز، جوان جاه‌طلبی بوده جویای نام که می‌خواسته همنشین دکتر معین و جلال ‌آل‌احمد باشد، سرمایه‌گذاری روی چنین پروژه‌ای، جنون محض بوده! اما اغلب چنین انتخاب‌هایی هستند که یک نفر را وارد جریان تاریخ ادبی می‌کنند؛ چرا بنده و شما در این تاریخ نقشی نداریم، با تمام عاقبت‌اندیشی‌مان؟!
مترجم، ویراستار خلاق، پدر معنوی آثار کانون در دهه پنجاه
طاهباز از معدود چهره‌های ادبی دهه چهل بود که تا زمان مرگ، هنوز از وجه اسطوره‌ایش پا پس نکشیده بود و با وجود آنکه دیگر حرفش در حوزه‌‌های نشر و نشریات، چون قدیم خریدار نداشت اما هنوز اگر شعری از جوانی شهرستانی به دستش می‌رسید که برایش جذاب بود، سعی می‌کرد منعکس‌اش کند. همین رویه را هم در کارگاه‌هایی که درباره داستان و ترجمه در دهه هفتاد برگزار کرد، در پیش گرفت. از یاد نبریم که مترجم خوبی بود آن هم در زمانه‌ای که هنوز زبان نرم و نزدیک به زبان خلق ادبی به پارسی امروزی مرسوم در ایران [و نه تاجیکستان یا افغانستان یا بخشی از خاک چین یا هند] مرسوم نشده بود. او از پیشروان عبور از زبان مرسوم ترجمه به زبان خلق مجدد «متن مبدأ» بود و همه این موفقیت‌ها حاصل نشست با بزرگان بود و البته سال‌ها ممارست در تخصصی کم و بیش کمیاب در ایران دهه چهل: ویرایش خلاق ادبی. آنچه اکنون از این تخصص به عنوان رویکردی علمی-آکادمیک برای نسل جدید به ارث مانده، اغلب و اکثر، حاصل کوشش‌های دهه‌های چهل و پنجاه است که نقش طاهباز، در تئوریزه و نهادینه کردنش انکارناپذیر است. غیر از اینها، طاهباز استعداد نادری در ویرایش آثار ادبی و بهینه‌سازی خلاق این متون داشت که در سایه موافقت و حمایت جلال آل‌احمد، در روزگاری که کسی زیر بار تغییر یک ویرگول هم نمی‌رفت، به بازآفرینی بسیاری از متون موفق آن دوره منجر شد و پس از درگذشت آل‌احمد، طاهباز این شیوه را در کانون پرورش فکری چنان ادامه داد که در پاره‌ای از موارد، به خالق اصلی اثر بدل شد اما با وجود آنکه از اختیارات کامل در انتشارات کانون برخوردار بود از ذکر نام خود به عنوان بازآفرین متن، خودداری کرد.
من نخستین بار طاهباز را در بهمن ماه 1362، در انتشارات کانون دیدم هنگامی که برای شرکت در نخستین شب شعر عمرم به عنوان عضوی شهرستانی به تهران آمده بودم و از اینکه قرار است جایی شعرخوانی کنم که طاهباز و م.آزاد و احمد رضا احمدی در آنجا کار می‌کنند، در پوست نمی‌گنجیدم. برف سنگینی آمده بود و طاهباز با آن موی و ریش سفید بلندش، با بارانی سفیدش، فقط سورتمه‌ای کم داشت و با چند گوزن پیر، تا هدایا را به شاعرانی که تازه آغاز کرده بودند، بدهد. برخوردش با نسل نو، از آزاد و احمدی ملایم‌تر و مشوقانه‌تر بود. بعدها چند باری او را دیدم همان موقعی که خودم کارمند کانون شده بودم و تفاوت زمان حضور او و آزاد و احمدی را با بعدش حس می‌کردم و می‌دیدم که دیگر از آن بازده خلاق کانون در پرورش و خروجی نسلی که بتواند سکان ادبیات را در دهه‌های بعد برعهده بگیرد، خبری نیست.
شراگیم متهم می‌کند
طاهباز تا موقعی که زنده بود احترام داشت. احترامش هم زیاد بود اما موقعی که درگذشت اولین ضربه را از جایی خورد که تمام عمرش را صرف آن کرده بود: از جانب نیما.
پسر نیما در چند مصاحبه متوالی، طاهباز را به تحریف آثار پدر متهم کرد: «پس از خاموشی پدرم در سیزدهم دی ماه سال 1338 من یادداشتی در میان دفتر یادداشت‌های روزانه نیما پیدا کردم، نیما در این یادداشت یا وصیت‌نامه از محمد معین به عنوان کسی که می‌تواند بر انتشار آثار وی نظارت کند، نام برده آن هم به شرطی که دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی و جلال آل احمد نیز هردو همکار وی باشند. اما سال‌ها بعد جنتی عطایی مجموعه اشعار نیما را از سوی انتشارات صفی‌علی شاه با غلط‌های بسیار آن هم بدون مجوز قانونی و نظارت من چاپ کرد که با شکایت من همراه شد، شکایتی که البته به جایی نرسید.جلال آل احمد هم که همسایه ما بود همان اول به صراحت به من گفت هرگز زیر نام نیما نمی‌روم و خودت یک فکری بکن! در نهایت روزی احمد شاملو که به من نزدیک بود و در آن سال‌ها کتاب هفته را اداره می‌کرد، سیروس طاهباز را به من معرفی کرد. من اول اعتنایی نکردم اما بعدها به اصرار شاملو و سماجت خود طاهباز جلسه‌ای در خانه ما در تجریش برپا شد. آن زمان مادرم عالیه‌خانم هنوز زنده بود و قرار شد که م. آزاد و غلامحسین ساعدی هم که با هم دوست بودیم  در این کار همکاری کنند البته هیچ یک از آنها قادر به خواندن دستخط نیما نبودند و چند روزی بعد طاهباز شرایطی را به وجود آورد که دیگر آنها همکاری نکردند و رفتند؛ در واقع طاهباز جای خودش را باز کرد. در ابتدا مادرم، شعرهای نیما را می‌خواند و غلط‌گیری می‌کرد و پس از او من و پس از آنکه شعرها آماده می‌شدند، طاهباز آنها را برای چاپ آماده می‌کرد و انصافاً هم وارد بود و کار چاپ را خوب می‌شناخت، غلط‌گیری چاپی را هم او انجام می‌داد، اما عالیه‌خانم همیشه ناراحت بود و به او اعتماد نداشت و به من سفارش می‌کرد که مبادا از دستخط‌ها چیزی به او بسپاری و این طوری بود که هیچ دستخطی از منزل ما خارج نمی‌شد.» اما با درگذشت «عالیه‌خانم» در 1343، به گفته شراگیم یوشیج، همکاری او و طاهباز، صمیمانه‌تر می‌شود و تا سال 1362 این همکاری ادامه می‌یابد و شراگیم تا اینجای قصه که خودش حضور داشته و البته حق‌التألیف آثار پدر را دریافت می‌کرده و طاهباز بابت ویرایش و انتشار آثار نیما ریالی نگرفته، انتقاد چندانی ندارد اما بعد به خارج از کشور می‌رود و این انتقادها موقعی مطرح می‌شود که دوباره به ایران می‌آید اما این بار هیچ کدام از کسانی که هدف انتقاد یا استناد او هستند دیگر زنده نیستند. حالا ماجرایی را که شراگیم روایت کرده به روایت آل‌احمد بشنوید: «یک روز جمع شدیم با آزاد و ساعدی و طاهباز که تعهد کنیم نشر الباقی آثار پیرمرد را؛ و حال آنکه هر کدام‌مان یک سر و هزار سودا. تا عاقبت طاهباز داوطلب شد و قرارمان بر اینکه عالیه‌خانم همه کارها را بسپارد به طاهباز تا به کمک خودش و شراگیم نظمی بدهند به دفترها و آن یکی دیگر هم دست طاهباز را بگذارد در دست دکتر معین که اگر ما همت نداشتیم، این دارد و این کارها را کردیم و طاهباز راه افتاد.» و پس از فوت «عالیه‌خانم» می‌نویسد: «اکنون اگر عالیه خانم مرده است و اگر دسترسی به دکتر معین نیست و اگر شراگیم - به تأسی پیرمرد - کوه نشین شده است، خوشحالم که از طرفی جنتی عطایی و از طرف دیگر سیروس طاهباز هر یک صاحب همتی بلندند و میان خویش را به این کار تنگ بسته‌اند که امیدوارم این بار را سرانجام به منزل برسانند؛ بار سنگین نشر آثار پراکنده پیرمرد را؛ به سر منزلی که ذهن خواننده اهل درد است.» انتقاد اصلی شراگیم بیشتر متوجه آثار غیر پارسی نیماست که از سوی مجید اسدی (م-ا- رواش) که اشعار تبری نیما را ترجمه و با عنوان «ترجمه اشعار تبری نیما؛روجا» منتشر کرده، پاسخ می‌گیرد: « در تاریخ 17/10/91 آقای شراگیم فرزند نیمای بزرگ، درگفت‌و‌گویی با  یکی از رسانه‌ها، در مورد نیما و کسانی که سال‌ها بر آثار او کار کردند تا همه ما را وامدار خود کنند نکاتی را مطرح کرد، که باعث شرمندگی است. در قسمتی از این گفت‌و‌گو از زنده یاد سیروس طاهباز به عنوان کسی نام برد که در امانت خیانت کرد. هر چند این‌گونه گفتن از طرف ایشان تازگی ندارد، اما باعث آزردگی شد. با اینکه من وکیل مدافع زنده‌یاد طاهباز نیستم و او سال‌هاست که درگذشته است و ما نیز درخواهیم گذشت، اما اگر قرار براین باشد که اخلاق، انصاف و انسانیتی که در ذهن داریم نباشد و مرد هم از هیچ مشربی متأثر نباشد، همان بهتر که هیچ چیز نباشد که نباشد، آن‌هم به صد سال سیاه.» و به طور مفصل به این نکته می‌پردازد که طاهباز حتی در مواردی که اشراف کافی را نداشته، به انتقادها گوش داده و کار را به کاردان سپرده است. به هر حال، باب این دعوای ادبی هنوز گشوده است شاید روزگاری هم ثابت شود که پسر نیما در پاره‌ای از انتقادهای خود محق بوده اما گمان نکنم حتی در این صورت، از بزرگی طاهباز و نقش او در اعتلای ادبیات مدرن ایران، ذره‌ای کم شود. به گمانم برگ برنده طاهباز در این دعوای پس از مرگ او، نه حتی صحت متون ویرایشی نیما یا گواهی درگذشتگان و زندگان، که این امر است که آیندگان و تاریخ ادبی، طاهباز را با نام خودش می‌شناسند و شراگیم را، با نام پدرش. اخوان ثالث در نامه‌ای به طاهباز در سال 47 نوشته بود: «من اصلاً سرگذشت و شرح حال ندارم، حتی همین اسم و شناسنامه هم زیادی است من نه خانواده چنین و چنانی و حسب و نسب فلان و بهمان دارم، نه ماجراهای عجیب و غریب و شنیدنی بر من گذشته، نه سفرنامه به دیارهای دور و نزدیک دست دارم، نه تحصیلات منظم یا غیر منظم در دانشگاه‌های خارج یا داخل داشته‌ام، نه اقدام‌ها و فعالیت‌های درخشان و پُر تاب و تب داشته‌ام و نه هیچ هیچ هیچ. به جای تمام این حرف‌ها و ستون‌ها خالی بگذار در دایرئ المعارف روزگار ما بنویسند: هیچ پسر هیچ که هیچ‌جا نرفت و هیچ‌کاری هم نکرد و هر چه هم بر سرش کوبیدند هیچ نگفت. هیچ درسی نخواند، هیچ دوستی نگرفت و خلاصه هیچستان‌محض.» اما همین «هیچ، پسر هیچ» اکنون از افتخارات این ملک است. دیگر چه بگویم؟!