printlogo


مراسم تشییع عباس کیارستمی برگزار شد
بدرقه باشکوه <آقای کارگردان>


شکوه مقیمی

یادداشت

تماشای مناظری به قدمت حافظه جهان

داریوش شایگان

در مقابل این همه نخبگان سینمایی که امروز در این مراسم گرد هم آمده‌اند، من صلاحیت این را ندارم که درباره یکی از بزرگ‌ترین کارگردان‌های ایرانی صحبت کنم. اما حالا که قرعه این فال به نام من افتاده، سعی می‌کنم در چند جمله به تعابیری از نگاه و جهان‌بینی دوست عزیزم، عباس کیارستمی، بپردازم.
حدود بیش از 10 سال پیش، برحسب اتفاق من و کیارستمی با هم در ایتالیا در شهر راولّو به مناسبت جشنواره‌ای که در این شهر برگزار می‌شد، یک هفته‌ای در هتلی اقامت داشتیم و من توانستم در این مدت عباس را از نزدیک بشناسم. البته پیش‌تر با کارهایش آشنایی داشتم، ولی خود او را صمیمانه نمی‌شناختم. در طول این مصاحبتِ یک‌هفته‌ای، فهمیدم که بین ما دو نفر آن کسی که باید شنونده باشد منم و بهتر است گویندگی را به او بسپارم تا بیاموزم و به نکات ظریفی که درباره مسائل مختلف ابراز می‌کند توجه کنم. حس کردم او چیزهایی را می‌بیند که من یا اصلاً نمی‌دیدم یا توجهی بدانها نداشتم. بعد به این نتیجه رسیدم که در درون عباس کیارستمی جوهر نفیسی نهفته است که گویی مانند خمیره‌ای ازلی به او سپرده شده، جوهری که از عمق فرهنگ کهنسال ایران نشأت می‌گرفت. او فرزند اصیل و خلَفِ این آب‌وخاک بود. شرم حضور، محجوبیت و آزرم‌جویی، صفات ممیزه‌ای بود که در آثارش نیز هویداست.
عباس برای یادگرفتن نیازی به انباشتن اطلاعات نداشت و این رفتار او، مرا به یاد لئوناردو داوینچی می‌اندازد که می‌گفت: «من انسانی هستم بی‌نیاز از خواندن (uomo senza lettere)» او دنیا را از درون خود می‌دید و با دید بصیرت و ابزار تجربه اسرار طبیعت را کشف می‌کرد. به نظرم عباس هم به چنین شیوه‌ای آراسته بود و جوهر نفیسی که در وجودش بود از طریق نگاهش به بیرون ساطع می‌شد. عباس چیزها را نمی‌دید، بلکه به قول اصطلاح علمی امروز آنها را «رادیوگرافی» می‌کرد، یعنی در پس مظاهر به دنبال جوهر حقیقت بود؛ همان جوهری که در وجود خودش به ودیعه نهاده شده بود. دیروز که با آقای احصایی عزیز درباره عباس کیارستمی صحبت می‌کردیم، ایشان هم می‌گفت که عباس دنیا را با چشم دل، یا به‌قول عرفای قدیم به عین‌القلب، می‌دید.
همه شخصیت‌های فیلم‌هایش مدام در سیروسلوک و حرکتند: کودکانی که به‌دنبال چیزی، یا جایی به این‌سو و آن‌سو می‌دوند، راننده‌ای که پشت فرمان اتومبیل در مسیری پرپیچ‌وخم دور می‌زند، نه معلوم است از کجا آمده و نه می‌دانیم به کجا می‌رود. شاید همه این افراد در طلب شکار آن لحظاتی هستند که ناگهان جوهر حقیقت را آشکار می‌سازد و آن را می‌نمایاند. از همین روست که فیلم‌های عباس همیشه پر است از سکوت و وقفه و تردید و لمعات حضور، گویی انسان‌ها در هزارتوی تلاشی گُنگ سرگردانند، در دالان‌های طلبِ امری ناشناخته، در جست‌و‌جوی حقایق اگزیستانسیل، مانند مرگ، زندگی، طلوع حقیقتی ناگهانی از گوشه حادثه‌ای غیرمترقبه. گویی عباس کیارستمی هم مانند مارسل پروست در کتاب معروفش با نام درجست‌و‌جوی زمان از دست رفته، به سبک‌وسیاق خود در پی جستن جوهر حقیقت بود. کیارستمی اما در ابراز این بینشِ بی‌همتا، نه از ادبیات بلکه از دو واسطه دیگر بهره گرفت: سینما و عکاسی. این دو، در کار او صمیمانه درهم آمیخته‌اند. در واقع این نوع حساسیت شاعرانه خاص، در سینمای امروز دنیا کاملاً ناشناخته بود و تأثیر عجیبِ عباس کیارستمی در جهان، به علت همین حساسیت شاعرانه‌ای بود که تاکنون کسی به آن متوسل نشده بود. شاید نمایشِ حساسیتی از این دست، در عرصه سینما بسیار دشوار یا حتی می‌توان گفت ناممکن باشد. برای همین است که سینمای کیارستمی، همیشه جنبه‌ای از تجربه و آزمون در خود داشت و نمی‌توانست به سینمای گیشه‌ای تبدیل شود.
یکی دیگر از صفات عباس کیارستمی که مرا سخت تحت تأثیر قرار می‌داد، فروتنی او بود. با وجود شهرت و آوازه‌اش، هرگز خود را نباخت و بارِ گران این شهرت را بردبارانه تحمل کرد و هرگز خودش را در دام توهم آن گرفتار نساخت، گرفتارِ شهرتی که به‌قول شاعر بزرگ آلمانی، راینر ماریا ریلکه «مجموعه‌ای است از سوءتفاهم‌هایی که اطراف یک نام جمع می‌شود.»
در خاتمه مایلم سخنم را با اشاره به چند سطر از متنی به پایان ببرم که چندی پیش درباره عکس‌های او از درهای خانه‌های متروک نوشته بودم؛ به نظرم این توصیف، عجیب وصف‌الحال خود کیارستمی است:
شاید در پشت این درها، کسانی شکفتن فضاهای جادویی را دیده باشند، آن فضاها که به باغ‌های افسانه گشوده‌اند و به دیده تأمل می‌توان در آنها به تماشای مناظری نشست به قدمت حافظه جهان.
٭ متن کامل سخنرانی داریوش شایگان که روز گذشته در اختیار «ایران» قرار گرفت.



خیابان حجاب مملو از جمعیتی بود که با ناباوری برای بدرقه عباس کیارستمی آمده بودند. پیکر کیارستمی بر دوش مردم پیش از آغاز مراسم به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رسید. کانونی که کیارستمی راهش را از آنجا آغاز کرد و چه خوش‌مکانی بود برای بدرود با او. برای وداع با مردی که از متعالی‌ترین نقطه به جهان می‌نگریست و چشمان بازیگوشش پر بود از معنا و امید. برای مردی که لابه‌لای «لا اله الا الله» بدرقه‌اش، صدای طبیعت می‌آمد و گویی از میان سروهای چون خودش همیشه سبز و جاودان، پرنده‌ها هم به سوگش نشسته بودند. پیش از شروع مراسم موسیقی‌های بی‌کلام در محوطه پخش شد که شاید بزرگی کیارستمی و داغ رفتنش در هیچ‌کدام از نت‌هایشان نمی‌گنجید. در این مراسم که با نظم خاصی به احترام زنده‌یاد عباس کیارستمی برگزار شد هنرمندان بسیاری حضور یافتند. پرویز پرستویی اجرای برنامه «آیین بدرقه کیارستمی» را با بوسه بر تابوت او آغاز کرد و گفت: ما امروز اینجا آمده‌ایم تا عزیزی را که سال‌های سال تلاش کرد و برای ما خاطرات زیادی را به یادگار گذاشت، بدرقه کنیم. هنرمندی که نتیجه نزدیک به نیم قرن تلاش او خلق آثاری است که امروز میراث فرهنگی جهان ایرانی شناخته می‌شود. کیارستمی فقط یک فیلمساز نیست، فقط یک شاعر نیست، فقط یک تصویرگر و عکاس نیست، او همه این‌هاست ولی فقط همه این‌ها نیست. پرستویی سپس از تعدادی از نزدیکان کیارستمی دعوت کرد تا در جایگاه حاضر شوند و بدرود بگویند.
ابراهیم حقیقی: الفبای کیارستمی
حرف زدن درباره دوستی که 45 سال از دوستی با او می‌گذرد، سخت است، نگهداری تعالی هنر آن هم در سینما بسیار سخت است، در دوره‌ای که فیلم‌هایی تولید می‌شوند که پر از قتل، غارت و خونریزی هستند، کیارستمی نشان داد فیلم می‌تواند سرشار از مهر و دوستی باشد. می‌گویند همه جهان او را نمی‌شناسند ولی مگر همه جهان «میکلانژ» را می‌شناسد؟! این افراد استثنایی جهان را تکان می‌دهند و کیارستمی برای سینمای جهان الفبای تازه‌ای را طراحی کرد.
سیف‌الله صمدیان: حتی خود کیارستمی هم خودش را کامل نمی‌شناخت
در فایل تصویری که این روزها از عباس کیارستمی زیاد دیده شده، مانند زندگی، خود او و فیلم‌هایش یک ابهامی وجود دارد و آن جایی است که از او پرسیده می‌شود،دوست دارد کدام اثر هنری‌اش بعد از او به جا بماند؟! او بدون رودربایستی گفته است که «دوست دارم خودم بمانم». این جمله برای خیلی‌ها ممکن است تعبیر مبهمی داشته باشد اما با شناخت جزئی من از کیارستمی -می‌گویم جزئی چون معتقدم خود او هم به طور کامل خود را نتوانسته بشناسد و بروز بدهد- می‌دانم که این حرف او برای زندگی خاکی نیست و طبیعتاً از جایی برمی‌آید که عشقش به کار را تداعی می‌کند. ژیل ژاکوب پس از این همه سال کار حرفه‌ای آرزو داشت سرکلاس‌های کیارستمی برود و نزد او از اول شروع به یادگیری کند.
 آیدین آغداشلو: صدای ابدی کیارستمی در گنبد دوار
آیدین آغداشلو هم به دلیل اینکه در ایران حضور نداشت فایل صوتی‌ای را برای برگزارکنندگان آیین بدرقه با کیارستمی فرستاده بود. او گفت: جهان سینمای کیارستمی از مرحله بازسازی معنای شخصی‌اش گذشت و به سینمای جدید رسید. عباس کیارستمی در قالب سینما نمی‌گنجید و تمام وجوه او قابل بحث و نیز قابل تحسین است. مخاطبان بعدی، آثار او را جمع‌بندی می‌کنند که می‌توان به مجموعه کارهای او در حوزه نقاشی، گرافیک، شعر و تدوین اشعار گذشته به شکل مدرن اشاره کرد. کمتر هنرمندی است که در آخرین لحظات عمرش این‌طور رضایت‌بخش و خوشحال به عمر خود نگاه کند و بداند که کارش را نه به قصد جایزه بلکه بدرستی انجام داده است. صدایی که عباس کیارستمی در گنبد دوار افکند مدت‌ها خواهد پیچید و دلیل آن نسل به نسل بررسی خواهد شد و این طور است که جاودانگی به وجود خواهد آمد.
حجت‌الله ایوبی: میا بی‌دف به گور من زیارت
ما امروز سوگوار آیینه‌ایم و این آیینه، بی‌زنگار و زلال شد جان جهان‌نمای روزگار تاریکی‌ها. پرده‌هایی از آدمیت و نغمه‌هایی از آوای گمشده انسانیت. این است رمز جهانی شدن ساکن شماره 3 کوچه سارا در چیذر کوچک و زیبا.
ابراهیم فروزش: فقدان جبران‌ناپذیر
وقتی کمی با او زندگی می‌کنید و به معاشرتش فکر می‌کنید با کوله‌باری خاطره شیرین می‌مانید و او که دیگر نیست و می‌بینید که عزیزی را از دست داده‌اید که دیگر نبودش جبران‌ناپذیر است.
اصغر فرهادی: آقای کیارستمی نازنین، سلام!
باورم نمی‌شود چند هفته پس از آخرین دیدارمان، امروز در میان این جمع ایستاده‌ام تا به بهانه سفر بی‌بازگشتتان این جملات را به زبان بیاورم. این روزها درباره شما بسیار گفته‌اند و گفته‌ایم. هرچند دیر، بسیار دیر.
اما من امروز اینجا ایستاده‌ام تا صمیمانه از شما سپاسگزاری کنم که دل نبریدید از این خاک راه ناهموار و سنگلاخ جهانی کردن سینمای این مرز و بوم را بردبارانه هموار کردید که اگر امروز کنجکاوی و اشتیاقی‌ست برای دیدن آثار ایرانی بیرون از این مرزها، وام‌دار گام‌هایی‌ست که در آن دوران سخت برداشتید. سپاسگزارم برای دلگرم کردن انسان‌ها به اینکه می‌توانند در هر شرایطی با اندک امکانی، رؤیاهایشان را به تصویر بکشند. سپاسگزارم نه به این خاطر که زیبایی‌های جهان را می‌دیدید، بلکه چون جهان را زیبا می‌دیدید. سپاسگزارم که دوری از هیاهو را آموختید. که با همه بزرگی‌تان، از دایره فروتنی فرو نلغزیدید.
«آقای کیارستمی عزیزم،
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همتی کن و بگو ماهی‌ها، حوض‌شان بی‌آب است»
مسعود کیمیایی: ‌نامی به بلندای تاریخ
وسعت وجودی عباس کیارستمی آنقدر است که نمی‌توان درباره آن به طور کامل حرف زد. معتقدم نور خداوندی در هنرمندان است و این نور در بین هنرمندان مظلوم بیشتر است. کیارستمی آنقدر ماندگار است که نام او به بلندای تاریخ باقی می‌ماند.
احمد کیارستمی: هیچ‌جا خانه خود آدم نمی‌شود
در این سال‌هایی که از پدرم کارهای کمی در اینجا به نمایش درآمد کم دیده بودم گله کند ولی چند سال قبل که مراسم بزرگداشتی برایش در ایران برپا شد، گفت آدم این همه جشنواره در دنیا می‌رود اما آنچه در خانه خودش باشد چیز دیگری است. اگر او بود و می‌دید که مردم چه محبتی به او نشان می‌دهند، حتماً به او می‌چسبید. پس از خاتمه مراسم، ‌پیکر کیارستمی برای اجرای فریضه نماز میت، توسط حجت‌الاسلام والمسلمین دعایی به بخش دیگری از کانون منتقل شد و جمعیت در پی آن محمل زار و گریان راهی شدند و همراه با «هوای گریه» همایون شجریان که از بلندگوها پخش می‌شد زمزمه می‌کردند: «رها، ‌رها، رها من...»
خانه دوست: لواسان،‌ روبروی کوی انار
پیکر کیارستمی پس از اتمام مراسم بدرقه‌اش در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به لواسان منتقل شد تا طبق وصیت‌اش جایی دفن شود که طبیعتی دارد بکر‌ چون نگاه خود او. راست گفته بود کیارستمی عزیز که از دست هیچ‌کس،‌ کاری ساخته نیست وقتی آسمان قصد باریدن دارد. لواسان پر بود از عکس‌هایش،‌ اما چه دیر. اعلامیه‌ها ما را می‌کشاند به سمت مراسم خاکسپاری، این خاک،‌ این خاک پذیرنده که ‌اشارتی‌ است به آرامش. برای رسیدن به خاک باید از کوچه‌ای پیاده گذشت که مطمئنا کیارستمی بارها در آن راه رفته و جان قدم‌هایش تا ابد در پوست زمین‌اش می‌ماند،‌ کوچه‌ای که انتهایش را برای خانه ابدی برگزید. فرزندان کیارستمی،‌ احمد و بهمن زانوی غم بغل گرفته و شاید دوست داشتند در خلوت با پدر بدرود گویند. اما کیارستمی سهم همه مردم بود. پس از اتمام خاکسپاری جمعیت دو سرود «ای ایران» بنان و «مرغ سحر» شجریان را فریاد زدند؛ دست طبیعت گل عمر مرا مچین...
کیارستمی زندگی را زندگی کرد و گویی به آن تنها مرگ را بدهکار بود، مرگ که واژه ساده و حقیری است برای بلندای نامش. تن کیارستمی در نقطه‌ای از زمین دفن شد اما مهر ذهن و اندیشه‌اش برای همیشه به روی جهان و هنر می‌تابد.