printlogo


ناگفته های تکاندهنده عملیات کربلای 4 از زبان یکی از 4 نجات یافته گردان یاسین در گفت و گو با «ایران»
175 غزل ناخوانده اروند
شرح عکس : کسانیکه خانواده شهدا و مفقودان این گردان را می شناسند با گروه زندگی تماس بگیرند




28 سال است آرزو می کنم سهم من از کربلای 4 به جای برگ سبز زندگی ، برگ سرخ شهادت بود

یوسف حیدری: مد آب شدید شده بود. همه زیر لب ذکر می‌گفتند. شهید جلیل محدثی فر فرمانده گردان یاسین آخرین توصیه‌ها را به غواصان کرد. سرنوشت جنگ به این عملیات گره خورده بود.
 ساعت 22 و 45 دقیقه روز سوم دی ماه سال 65 گروهان ستار از گردان غواصی یاسین برای شکستن خط دشمن و نفوذ به جزیره استراتژیک ماهی وارد اروند‌رود شد. سرمای آب تا مغز استخوان نفوذ کرده بود اما چشم‌ها  به نوک جزیره ماهی که در چند کیلومتری آنها قرار داشت، خیره شده بودند. گروهان غواصی به حرکت در آمد. سه غواص وظیفه داشتند سرهایشان را بیرون از آب نگه دارند تا بقیه غواص‌ها با نظم پشت سر آنها به جزیره نزدیک شوند. سکوت عجیبی بر آسمان تاریک اروندرود حاکم بود. صدای شلیک منور و نور آن سکوت را می‌شکست. گروهان به نزدیکی دماغه جزیره رسید که ناگهان آسمان مثل روز روشن شد. هواپیماهای عراقی با شلیک چند منور آسمان را روشن کردند و آب مانند آینه غواصان را نمایان کرد. دشمن انگار از عملیات باخبر شده بود.تیربارهای خودکار و خمپاره و آرپی‌چی غواصان گردان یاسین را هدف قرار داده بود. صدای ناله رزمندگانی که گلوله‌ها به سرشان اصابت می‌کرد،  قلب اروندرود را به درد آورده بود.  
گردان یاسین ناگفته زیاد  دارد. قرار بود گردان یاسین از لشگر 21 امام رضا(ع) که بسیاری از نیروهای آن با توسل به امام هشتم(ع) از خراسان به جبهه رفته بودند با شکستن خط و تسخیر جزیره ماهی راه را برای عملیاتی بزرگ و پیشروی تا بصره باز کند. تیرهای دشمن سربسیاری از غواصان را متلاشی می‌کرد و آنان را یکی پس از دیگری به شهادت می‌رساند به گونه‌ای که‌از گروهان 120 نفره ستار تنها 4 نفر زنده بازگشتند.
پای حرف هایشان که می‌نشینی سال‌هاست آنها در انتظار شنیدن خبری از هم‌رزمان شان هستند. آنهایی که در دل اروند دست‌های یکدیگر را گرفته بودند تا جریان آب آنها را نبرد و در باران گلوله و خمپاره تلاش می‌کردند تا وارد جزیره ماهی و ام‌الرصاص شوند. این عملیات با دستور فرماندهان متوقف شد.  سید جواد کافی یکی از غواصان گردان یاسین در عملیات کربلای 4 بود که پس از 8 روز سرگردانی در میان نیزارهای جزیره ماهی با‌وجود مجروح شدن به طور معجزه آسایی زنده ماند و توانست خود را به رزمنده‌ها برساند. روایت این رزمنده دلاور که از نزدیک شاهد جنایت دشمن بعثی در به شهادت رساندن غواصان گردان یاسین و گردان نوح  بود نقل زندگی انسان هایی است که زندگی را با رنگ خون معنا کردند و عاشقانه از اعماق اروند به آسمان پرواز کردند. او به یاد فرمانده شهید گردان جلیل محدثی فرزند خودش را جلیل نامگذاری کرد. سید جواد که در زمان عملیات 16 سال بیشتر نداشت، هنوز هم با بغض از آن 8 روز می‌گوید. پیدا شدن پیکرهای پاک غواصان شهید کربلای 4 که با دستان بسته به طرز فجیعی به شهادت رسیده بودند سند دیگری از جنایت‌های صدام است که این روزها بار دیگر نام گردان غواصی یاسین را بر سر زبان‌ها جاری کرده است.  سید جواد کافی غواص گروهان ستار و علیرضا دلیریان معاون گردان غواصی یاسین از روزهایی گفتند که رزمنده‌‌ها برای شهادت از یکدیگر سبقت می‌گرفتند.
دعایی برای شهید نشدن
سید جواد کافی از روزی که با دستکاری در شناسنامه اش به جبهه رفت این‌گونه می‌گوید: 14 سالم بود که تصمیم گرفتم به جبهه بروم. اما به خاطر کم سن بودن اجازه نمــــی‌دادند. با پسرخاله ام تصمیم گرفتیم با دست بردن در تاریخ تولد جواز حضور در جبهه را بگیریم. از شناسنامه کپی گرفتیم و تاریخ تولدم را به 1345 یعنی 3 سال بزرگتر تغییر دادم. چند روز بعد قبل از اینکه پدر و مادرم متوجه شوند  به دوره آموزشی اعزام و سال 63 نیز  همراه با لشگر 21 امام رضا(ع) به جبهه اعزام شدم. ابتدا در واحد تخریب بودم و پس از آن به عنوان غواص در عملیات‌ شرکت می‌کردم. عملیات کربلای 4 عملیات ویژه‌ای بود که 300 گردان آماده این عملیات شده بودند و قرار بود با آزادسازی جزیره ماهی در 7 کیلومتری خاک عراق زمینه حمله به بصره فراهم شود. از چندی قبل تمرینات فشرده و سخت غواصی را سپری کردیم و برای این عملیات آماده شده بودیم. آن شب فرمانده گردان غواصی یاسین شهید جلیل محدثی فر و علیرضا دلیریان معاون گردان همه نکات لازم را به ما گوشزد کردند  و قرار شد  گروهان ستار همراه گروهان غفار  به عنوان خط‌شکن جزیره را بگیرند تا بعد بچه‌ها با قایق بیایند و تا بصره پیشروی کنیم. ساعت 21 و 30 دقیقه 120 نفر غواص وارد اروند شدیم و قرار شد من همراه شهید محمدرضایی و شهید رنجبر سرهایمان بیرون از آب باشد تا بچه‌ها در مسیر گم نشوند. نقشه به این شکل بود تا پای کسی به ساحل نرسید از آب بیرون نیاید. مد آب شدید بود و با آن جلو می‌رفتیم. تقریباً به نوک جزیره ماهی نزدیک شده بودیم که یک دفعه هواپیما های عراقی ظاهر شدند  و منور هایی را در آسمان رها کردند به‌طوری که به مدت 15 دقیقه همه منطقه مثل  روز روشن شده بود. انتظار چنین چیزی را نداشتیم. آب نقش آینه را داشت. عملیات لو رفته بود.زیر نور منور همه جا را بخوبی می‌دیدم. نیروهای عراقی با یک چهار لول که  نوک جزیره ماهی گذاشته بودند تیر‌های رسام (تیرهایی که روشن است و بخوبی می‌توان نور آن را تا زمان اصابت دید) به عمق آب شلیک می‌کردند. به شکل  غیرقابل پیش بینی در تله افتاده بودیم کاری از دست کسی بر نمی‌آمد و از همه طرف به ما با گلوله و توپ و خمپاره شلیک می‌کردند. غواصان یکی پس از دیگری شهید می‌شدند من همه این صحنه‌ها را با چشم می‌دیدم. 16 سال بیشتر نداشتم، خیلی ترسیده بودم. در همان حال از خدا درخواست کردم که هنوز به خاطر آن درخواست ناراحتم  و خود را نمی بخشم. در دل گفتم: خدایا ای کاش شهید نشوم. گلوله‌های زیادی به طرف ما شلیک می‌شد،‌اما هیچ‌کدام از آنها به من اصابت نمی‌کرد. با دستور فرمانده‌ها عملیات متوقف شد. خودم را به هر سختی که بود به نیزارهای کنار جزیره رساندم.
هشت روز جدال با مرگ
 سید جواد کافی از 8 روز جدال با مرگ در میان نیزارهای اروندرود و نجات معجزه آسای خود  این‌گونه می‌گوید:‌از 120 نفری که قرار بود خط را بشکنیم 8  نفر زنده مانده بودیم مجبور شدیم بین نیزارها مخفی شویم.  کسی نمی‌توانست از بین نیزارها خارج شود. یک تیر به پاشنه پای من اصابت کرده بود.   همین طور داخل آب رگبار می زدند، شهید رضایی گفت امشب مجبوریم اینجا بمانیم. ساعت دو و نیم نیمه شب بود که از فرط خستگی خوابم برد.وقتی  چشم باز کردم متوجه شدم  سرم روی پای کسی است چشمم که به صورتش افتاد، از وحشت یکه خوردم، شهید رضایی با آن حال زخمی اش نشسته و سرم را روی زانویش گذاشته بود  تا من راحت بخوابم. صورتش پر از خون خشک شده بود. تازه یادم آمد کجا هستم و چه بر ما گذشته است. چهار روز در همان وضعیت بین نیزارها بودیم. جیره جنگی مان که شکلات بود، تمام شده بود و از آب رودخانه می‌نوشیدیم.  با تاریکی شب شهید رضایی گفت باید دو دسته چهار نفره شویم. چهار نفر اول که رضایی و محمد رستگار مقدم و شرف‌زاده و قدیمی بودند، رفتند. تقریباً نیم ساعتی گذشت و ما چهار نفر دوم راه افتادیم. ضعف تمام وجودم را گرفته بود. من و حسن دیزجی، ناظردوست و حبیب‌پور‌تیمور به سمت نوک جزیره ماهی حرکت کردیم. در راه پیکرغواصان همرزم را می‌دیدیم که شهید شده و در آب مانده بودند. همان طور که از کنار شهدا می‌گذشتیم، نیمه پلاکشان را جدا می‌کردیم. به تنهایی بیست پلاک برداشته بودم. اشک می‌ریختیم. نزدیک صبح بود که کنار آب جزیره ام الرصاص  به یک لنج رسیدیم. خود را از لنج بالا کشیدیم و گوشه ای نشستیم و از خستگی و گرسنگی و ضعف خوابمان برد.همان شب شهید دیزجی مجروح شد. ناظردوست او را به کناره جزیره کشید  و به طور معجزه آسا نجات پیدا کردند. شهید دیزجی بعدها در منطقه ماووت عراق به شهادت رسید.شش روز از سرگردانی ما در اروندرود می‌گذشت و همراه حبیب پورتیمور داخل لنج مانده بودیم. شب که شد، هلی کوپترهای عراقی بالای سر ما پرواز می‌کردند و با بلندگو می‌گفتند: بسیجی‌ها می‌دانیم در میان نیزارها هستید، تسلیم شوید.
 برادران عراقی آماده پذیرایی از شما هستند. نارنجک‌ها را به خود بستم، اما هرچه منتظر شدیم، خبری نشد.جزر آب که شروع شد آماده رفتن شدیم و از لنج خود را در آب انداختیم و به آن سوی  لنج رفتیم. تعدادی  قایق بود. به طرف قایق‌ها رفتیم. چند پیکر از شهدای ما در قایق‌ها بودند.  چاره ای نبود در قایق‌ها ماندیم و شهدا را بازرسی کردیم و مقداری شکلات جنگی پیدا کرده  و خوردیم و پس ازآن به یک کانتینر که در آنجا بود، پناه بردیم.
شب هشتم ناگهان نیروهای عراقی  کانتینر را به  رگبار بستند. یک تیر به پورتیمور اصابت کرد  و مجروح شد. بلافاصله از آنجا بیرون زدیم  و  خود را در چاله‌ای  پر از خار مخفی کردیم. آنقدر خسته و گرسنه و بی رمق بودیم که از هوش رفتیم.
خون زیادی از حبیب  رفته بود. گفتم مجبوریم اسیر شویم! وقتی که بی سیم و کد و رمزمان را در چاله پنهان کردیم، با فریاد به سمت خاکریز حرکت کردم. تصور می‌کردم که عراقی‌ها پشت خاکریز هستند و با فریاد به طرف آنها می‌رفتم که رگبار گلوله مرا متوقف کرد. دستانم را بالا بردم و گفتم می‌خواهیم تسلیم شویم اما یکی از کسانی که پشت خاکریز بود با تعجب گفت شما ایرانی هستید؟ از خوشحالی بی‌حال روی زمین افتادم.  رزمندگان لشگر عاشورا منطقه را تصرف کرده بودند  و ما بعد از 8 شبانه روز نجات پیدا کردیم. بعدها متوجه شدم شهید رضایی و گروهش به اسارت درآمده‌اند و در دوران اسارت وقتی از او خواسته بودند  به امام(ره)  توهین کند بشدت مخالفت کرده بود  و بعثی‌های جنایتکار با فجیع ترین وضع او را در اسارت به شهادت رسانده بودند.
بعد از نجات ما را در بیمارستان اهواز و یک ماه نیز در بیمارستان اراک بستری کردند. وقتی برای مرخصی به خانه مان در مشهد  رفتم در کوچه عصازنان به طرف خانه حرکت می‌کردم که مادرم از خانه بیرون آمد. بلافاصله گفتم مادر سلام. سرش را بالا کرد و نگاهی به من انداخت و گفت سلام آقا و بعد رد شد. چهره ام کاملاً تغییر کرده بود و هیچ کس مرا نمی‌شناخت. گفتم مادر منم، جواد.
بازگشت لاله‌های غریب
سید جواد کافی هنوز هم نمی‌داند چرا در آن عملیات به شهادت نرسید یا اسیر نشد. می‌گوید: من شهید نشدم و شاهد شهادت بچه‌ها بودم. ‌هیچ‌وقت از شهدا جدا نشدم؛ هرچند واقعاً شهید‌شدن سعادت می‌خواهد. تمام تعطیلات عید را در منطقه جنوب هستم، آن‌هم برای پیدا‌کردن دوستانم. این دلتنگی سال‌هاست که با ما مانده است. سعید دانشجو یکی از غواصانی بود که  در جزیره ماهی اسیر شده بود، بعد از آزادی برای ما گفت شبی که اسیر شده بود، یکی از بعثی‌ها دیوانه شده بود.
ظاهراً همرزمش کشته شده بود که این‌طور به خودش می‌پیچید و اسلحه‌اش را مسلح کرد و رزمنده کناری مرا  به رگبار بست و به شهادت رساند و  می‌گفت همه اسرا را خواهد کشت. او گفت بعثی‌ها دست بچه‌ها را بسته بودند و آنها را کنار هم روی زمین نشانده بودند.
وی ادامه داد: شهدا رفتند و حالا نوبت دیگران است.‌ به قول شهید بهشتی، بهشت را به بها می‌دهند، نه بهانه. میانگین سنی غواصانی که در این عملیات شرکت داشتند بین 16 تا 35 سال بود و بیش از 28 سال است که خانواده هایشان چشم انتظار بازگشت آنها هستند. فرزندان برخی از آنها بزرگ شده‌اند و پدران و مادران تعدادی از آنها پس از سال‌ها چشم انتظاری چشم از جهان فرو بسته‌اند. پیکرهای پاک 175 غواص پس از این همه سال به کشور بازگشته است  تا به ما یادآوری کند آنها برای چه رفتند و به یاد غریبانه ترین عروج شان حرمت راه شان را نشکنیم.