printlogo


نظری به شعر و اندیشه «اِنیس باتور»، شاعر بزرگ ترکیه
اندیشیدن یعنی فاصله گرفتن از ابتذال



 شیوا قدیری

با نوشتن و دست‌وپا زدن مدام کنار پنجره و زیر باران برای الهام و اینکه شاعر: «اندیشه مکن و احساساتت را بنویس» یا مدل جدیدش که تازگی‌ها می‌گویند: «سعی کن همه‌چیز را تجربه کنی و تجربه‌هایت را شعر کنی»، هی خودت را  می‌کشی با کلمات و غش‌وضعف راوی وسط شعر که «مرا بگیرید، من مرده‌ام یا ما می‌میریم (لطفاً به خودتان بگیرید)»، بدون اندیشه و فکر می‌نویسی، مثل همان مجنونی که من یک‌بار در اتوبوس، سعادت دیدارش را داشتم که تمام حرف‌هایش شعر بود، آن هم خواندنی و حتی از صنعت تکرار هم استفاده می‌کرد و بعد تمام کردن هر گزاره‌ شهود، می‌گفت: «فکر می‌کرد نمی‌فهمم؛ گوش می‌کنی؟!». یعنی این مجنون شاعری بود برای خودش که هذیان‌هایش از خیلی از شعرهای امروز بهتر بود‌(باور کنید!)، فقط جهان اندیشه‌ای نداشت، فکر نمی‌کرد، مثل خیلی از ما. درد شاعران نسل ما این است که می‌ترسیم بیندیشیم، فیلم ببینیم، در مورد فیلم حرف بزنیم، بخوانیم، زبان‌های مختلف را یاد بگیریم. منتظریم یکی برایمان ترجمه‌های جدیدی از شعرهای «یانیس ریتسوس» بیاورد، یا یکی، نظریه‌های «رولان بارت» یا دیگر بزرگان اندیشه را واضح‌تر ترجمه کند.
 جهان شعری یک نفر نزدیک ما
شاعر باید بیندیشد، یاد بگیرد، بخواند تا خوانده شود، تا جهان شعری داشته باشد نه لباس شعری، که هروقت خواست دربیاورد و آب‌اش بکشد تا برای فردا بوی عرق ندهد، لباسی که بالاخره یک روز نخ‌نما می‌شود. «اِنیس باتور»، شاعر معروف ترکیه‌ای در گفت‌وگویی با «حمید فرازنده» می‌گوید:«گوته به دنبال پیدا کردن راهی برای برقراری دیالوگ با حافظ برمی‌آید و این جست‌وجوی فرهنگی خیلی مهم است؛ یعنی ساختن پلی از شعر بین شرق و غرب؛ آن هم حدود 250 سال پیش. ما امروز اعضای دنیایی هستیم که هنوز که هنوز است به آن نقطه که گوته رسیده بود، نرسیده‌ایم». «اِنیس باتور»، از معدود افراد نزدیک ماست(از نظر زادگاه می‌گویم؛ او در «اسکی شهر» در ترکیه متولد شده است) که سعی می‌کند، بخواند، زبان بیاموزد، فیلم بفهمد و خلاصه برای ساختن جهان شعرش در تکاپو باشد. او نه ‌فقط در دنیای ادبیات، بلکه در فرهنگ، فلسفه، سیاست، نقد هنری و نظریه‌پردازی در دنیا شناخته شده است و بیش از شصت کتاب شعر، رمان، نظریه، نقد و مجموعه مقالات دارد.(جدیدترین مجموعه شعر آزاد او با نام « a cappella» امسال چاپ شده است). «انیس باتور» با کتاب‌هایی مانند «شعر و ایدئولوژی»، «نهایت نوشتن»، «مسافر»، «نوشته‌های ابابیل»  به‌طور وسیع و قابل‌لمس، اندیشه و نظریات شعری خودش را بیان کرده و توانایی خود را در زمینه نقد و یافتن مسیرهای جدید نقد و شعر نشان داده است.  او در اشعارش از اعماق فرهنگ شرق و غرب استفاده می‌کند و فضایی ایجاد می‌کند که هرکسی براحتی نمی‌تواند در آن پا بگذارد و یکی مثل آن را برای خودش بسازد، چرا که «اِنیس باتور» اندیشه دارد. او با کارهایش در ادبیات ترکیه باعث تحول و بحث‌های فراوان و حتی گیج شدن برخی افراد شده است، طوری که همیشه نقدهای کاملاً متفاوتی در مورد کارهای او در جامعه ادبیات ترکیه ارائه می‌شود. «اِنیس باتور» از همان ابتدا بجز شعر، با نوشته‌هایی تحلیلی در مورد سینما، نقد هنری و متن‌های نظری متفاوت درباره ادبیات و فلسفه وارد میدان ادبیات ترکیه شد و خیلی‌ها بر این باورند که سفر او در سنین جوانی به فرانسه در شکل‌گیری شخصیت ادبی و هنری او نقش داشته، چراکه او بیرون از فضای بسته سیاسی ترکیه آن زمان، به ارزیابی آن ادبیات پرداخته است. بخصوص اینکه در آن دوران دیدگاه‌های مارکسیستی و وابستگی به کلاسیک‌ها، هنر ترکیه را از زبان‌شناسی، انسان‌شناسی، اسطوره‌شناسی و علم و نقد دور کرده بود.
 باتور و شیوه رفتار با زبان
شعرهای «انیس باتور»، آزاد است و درک زبانش حتی برای خواص هم گاهی مشکل است. او از واژه‌های تازه، کلمات فراموش‌شده و غیرمتداول استفاده می‌کند و گاه حتی ترکیبات تازه‌ای را می‌آفریند. شعرهای او پر است از تصاویری متفاوت و شاید عجیب که خواننده را با شعر درگیر می‌کند و او را وامی‌دارد تا بیشتر بداند، بخواند و باز سراغ شعر او بیاید. او از ابتذال فرار می‌کند، ابتذال در واژه‌ها، در اندیشه‌ها و حتی فضاهای شعری خودش. او سعی دارد حتی خودش را هم تکرار نکند مبادا که به ابتذال برسد. در شعرهای او هر بند، برای فهمیده شدن، خواننده را به‌بندهای قبلی می‌فرستد، تا با تأیید و تکرار تمام بندهای شعر، در  فضای نهایی شعر نفس بکشد.  او براحتی تصاویر و شخصیت‌ها را در جای یکدیگر قرار می‌دهد و به هم می‌زند و از گفتار به روایت می‌رود. شعرهای او پر است از اسامی خاص و روایت‌هایی که خواننده را وامی‌دارد که به آن مرجع رجوع کند. «تو را در باد پیدا کرد/و در باد/تو را بر باد داد/از دریچه نگریست: /هزار آغوش باران،/در پرواز./ گفت: بگذار باد بیاید/برای من هیچ‌کس مانند تو نیست.»(بخشی از شعر «صدای پنهان»/‌ترجمه: «محمدعلی دستمالی»)
روایت در شعر «باتور» نقشی مدرن را برعهده دارد یعنی درگیر «حکایت‌گویی» نیست اغلب؛ بلکه «فضا» را می‌سازد به «واقعه» عمق صحنه می‌بخشد و در نهایت مخاطب را مجاب می‌کند که هماهنگ با ریتم شاعرانه اثر، آدم‌ها و وقایع را چنان ببیند که انگار شاهد نمایش فیلمی‌ست یا خواندن رمانی که براحتی می‌توان همه‌چیز را در آن تصور کرد. «وقتی چراغ را خاموش کردند و به بالکن رفتند/باران تابستانی استوایی/‌تن شب را سراسر سوراخ کرده بود:/.../نفس‌هایشان را به‌سختی نگه می‌داشتند/ماشینی بسرعت دور می‌شد‌/در لحظه‌ای که نور بالایش/به سیلاب باران افسارگسیخته در شیب می‌تابید/ یکی از آنان خواست/‌از بالا خود را به میان خلأ رها کند»‌(بخشی از شعر «فوگ»، ترجمه «حمید فرازنده») او حتی بدون به هم ریختن اجزا و نحو جمله، با زبان، معنا و فضا را معلق می‌کند، چراکه سعی دارد شعرش روی خط نازک زبان زیست کند.
«صبح از بین نورها درگذر/و صدای «ترزا» صاف و رسا/در راه./پرنده تنهاست و آسمان ابری‌/در ابرها اشکال/در شکل هیجان نهان‌/هیجان پرورده شده زمان‌/زمان، شبنم بر برگ‌ها/و خون/و ایستادن/و انتظار/دریای گسترده‌/رفته‌ها و مانده‌ها»(بخشی از شعر «دریای گسترده و باد بی‌رنگ»، ترجمه «محمدعلی دستمالی»‌)
 یادآور کافکا و کامو اما در شعر
روایت‌های او سرد و وهم‌ناک‌اند، با خواندن برخی از شعرهای او همان حس بهت و واماندگی به ما دست می‌دهد که از خواندن مسخِ «کافکا» یا بیگانهِ «کامو» با آن مواجه می‌شویم.
«سال 78 بود که عمه «آگونی» مُرد/از آن به بعد عموی بزرگم حسابی از پا افتاد/تنها ماندن برای یک پیرمرد خیلی مشکل است/ وقتی آمدم دانشکده حقوق، به دیدنش رفتم/مادرم برایش خرما و ژاکت فرستاده بود/حالا تنها در یک اتاق زندگی می‌کرد» (بخشی از شعر «گذرنامه»، ترجمه «حمید فرازنده»)
با این همه، به رغم تنوع رویکردهای هنری، «باتور» هنوز یک شرقی‌ است نه شاعری که اروپایی فکر می‌کند تا اروپایی به‌نظر برسد هرچند اگر هم چنین کند در کشوری که طی قرن بیستم و اکنون بیست‌و‌یکم، بیشترین سعی سیاستمداران‌اش این بوده که خود را شرقی نخوانند و اروپایی بدانند، چندان عجیب نیست اما در نهایت، میان شاعری با نظرگاه مشخص به جهان و سیاستمداری با افق دید نامشخص به جهان، باید فرقی باشد.
«شاید لازم باشد که همیشه/‌بال‌هایش را چک کند/بی‌وقفه به پرنده نگریست/و ندانست چرا در خلأ/یکی برخاست و دیگری افتاد‌/چرا تعادلی دیگر بر هم خورد/و تمام زمان/‌صرف گشتن به‌دنبال چیزی می‌شود»(بخشی از شعر «آواز نهم»، ترجمه «محمدعلی دستمالی») او به دلیل مطالعات سینمایی و داستانی گسترده، براحتی به اختلاط ژانرها می‌رسد.گاه، مرز سینما و داستان و شعر، در شعرهای او مخدوش است خدشه‌ای که مخاطب را نمی‌آزارد چرا‌که شاعر، بی‌هدف به چنین جغرافیایی قدم نمی‌نهد، نقشه راه دارد و نقشه‌ راه‌اش را به مخاطب نشان می‌دهد.
«قطاری بود قطاری/آن خواب لاجورد/که سوارش شدم‌/و نیمه مانده بود/پیکر لوکوموتیوران و‌/تمام آنها که بلیت را از تو می‌گیرند‌/نوای ناقوس در پرواز‌/کودک، آویزان‌/این شهر فقط خیالی بود/کسی کلید روز را زد/قایق‌ها گشوده شدند/ابر راست و مستقیم/ولی خیابان‌ها،/خیابان‌ها همگی تونل‌/مجسمه در ارتعاشی مدام‌«(بخشی از شعر «کتیبه تابستان»، ترجمه «محمدعلی دستمالی»)
شعر «انیس باتور»،  شکست هر‌بار و متلاشی‌شدن ساختار شاعر و نوشته‌اش روی کاغذ است. او از ساختاری به ساختار دیگر، از لحنی به لحنی دیگر و حتی از اندیشه‌ای به‌اندیشه دیگر حمله‌ور می‌شود و حتی گاهی شعر و نثر را به‌جان هم می‌اندازد و آنها را به‌هم نزدیک می‌کند‌(منظور از شعر و نثر، آن تعریفی است که اکثریت با  حکم آن، به نوشته‌ای شعر می‌گویند و به دیگری نثر)، تا هر‌تعریف حکم شده از شعر را بشکند.‌(مانند شعر «گذرنامه»)
 شعر «باتور» ویرانی و بازساخته شدن در زبان و ‌کلمات است، شعر او فرار است از خطر ابتذال، او هیچ‌وقت سعی نمی‌کند زبان، لحن یا خصوصیتی را از شعر قبلی در شعر بعدی حفظ کند، به دلیل ترس از تکرار، که نقطه‌ آغازین ابتذال است. او در هرشعر سعی دارد با توازنی جدید، زبان را روی کاغذ زندگی کند. این‌ها به این معنی نیست که او هیچ محدودیتی برای خودش ندارد(قضیه «هرچه می‌خواهد دل‌تنگت بگو» نیست)، همین فرار و احساس خطر برابر ابتذال، همین خواندن و اندیشیدن مدام در رگه‌های مختلف هنر و فلسفه، همین‌که سعی کنی حتی خودت را هم تکرار نکنی بزرگ‌ترین ریاضت و محدودیت است که سرانجامش به شعرهای تروتازه می‌رسد و «باتور» در این‌کار حرفه‌ای‌ست.