printlogo


گفت وگوی «ایران سپید» با نابینایان موفق به بهانه روز جهانی نابینایان و عصای سفید
رمز موفقیت ما دست هایمان است نه چشم هایمان
از هیچ کاری برای رشد بچه‌ها فرو‌گذار نبودیم. شاید میزان تفریح فرزندان ما نسبت به دیگران کمتر باشد، اما من و همسرم سعی کردیم تا فرزندان‌مان با همه پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی آشنا شوند؛ تئاتر، سینما، موسیقی و سایر عرصه‌ها، مواردی نیستند که بچه‌های ما نسبت آنها ناآگاه باشند. رابطه ما و فرزندان‌مان کاملاً صادقانه بود. هیچ گاه - حتی در مواردی که اشتباه کرده بودند- آنها را سرزنش نکردیم و همیشه فضایی را ایجاد کردیم که با آسودگی خیال با ما مشورت کنند و ما بهترین مشاوران آنها باشیم

 مجید سرایی

بی‌تردید هر کدام از شما به عنوان یک شهروند در جامعه با نگاهی عمیق به افراد یا گروه‌هایی دست می‌یابید که هر یک از آنها ویژگی‌های قابل توجه یا استعداد خاصی در حوزه‌ای ویژه دارند. اما آنچه در این مطلب می‌خوانید نمونه‌هایی هستند که شاید کمتر با آنها برخورد کرده اید؛ چه، هر کدام از این افراد در زندگی خود به موفقیت‌هایی دست یافته‌اند که نمی‌توان بسادگی از کنار آنها گذشت.

ë قالی باف و زعفران کار نمونه، نابینا
از بدو تولد نابینا بود، اما نابینایی، او را از تلاش و کوشش برای دست یازیدن به آنچه در سر می‌پروراند باز نداشت: بانویی از جنس هنر و از وادی عشاق سینه سوخته. ناهید شیخه پور که وقتی پای صحبت‌هایش بنشینی، ناخواسته این بیت ادیب نیشابوری به ذهنت خطور می‌کند: «هم چو فرهاد بود کوه‌کنی پیشه ما، کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ما.» قالی‌باف است و عاشق گلیم و نقش عشق را بر لوح جان قالی می‌زند: «مثل همه همسالان عاشق بازی و جست و خیز بودم، اما از نعمت بینایی فقط تشخیص ضعیف نور به من رسید. تا سال‌ها نمی‌دانستم که نابینا‌ها هم می‌توانند درس بخوانند، اما روزی از برنامه خانه و خانواده رادیو سراسری شنیدم که نابینا‌ها می‌توانند از طریق خط بریل که خط مخصوص‌شان است، با سواد شوند. با شادی تمام تصمیم گرفتم به کرمانشاه بروم و در آنجا خواندن و نوشتن را یاد بگیرم.
اما بعد از دو هفته به روستا برگشتم، چون وابسته به مادرم بودم و از طرفی، کرمانشاه آماج حملات رژیم بعثی بود. بالاخره با کتاب اول دبستان که به من داده بودند، شروع کردم و پس از جنگ با کمک اطرافیان درس را تا مقطع راهنمایی رساندم و سپس وارد کلاس‌های ترویجی شدم که از سوی جهاد کشاورزی برگزار می‌شد. کلاس‌های جهاد کشاورزی شامل گل‌بافی و کار‌های دستی به عنوان آموزش‌های عمومی و قالی‌بافی و گلیم بافی هم به عنوان آموزش‌های تخصصی بود. من عاشق قالی‌بافی بودم و با یکی از دوستانم دوره‌های قالی‌بافی را گذراندیم.» نابینا و قالی‌بافی! یا للعجب! یک فرد نابینا واقعاً می‌تواند قالی ببافد؟ «حس لامسه بهترین راهنمای فرد نابینا در قالی‌بافی است. اگر فرد نابینا چله کشی را خوب آموخته باشد، بسادگی می‌تواند سایر اصول را بیاموزد. چله کشی عبارت از ریسمانی است که دور پایه دار قالی گره می‌خورد و عملاً پایه کار محسوب می‌شود.»
تشریح کار قالی‌بافی از زبان قالی‌باف نابینا شنیدنی است: «دار قالی را مقابل خودت قرار می‌دهی، ابتدا دو نخ را به پهنا از بالا و پایین به دار می‌‌بندی و ریسمان چله را از سمت چپ که به پایه دار گره زده شده یک در میان از بین این دو نخ که به نخ «نزله» موسوم‌اند رد می‌کنی، این کار را ادامه می‌دهی تا به انتها برسی. چله را باید محکم بکشی و باید چله‌ها به طور منظم کنار هم قرار بگیرند. این کار‌ها با دست کاملاً راحت و قابل انجامند.» می‌ماند تشخیص رنگ ها. خب کار با چله راحت است، اما تشخیص رنگ‌ها چگونه صورت می‌گیرد؟ «در روش سنتی، چون نخ‌ها انواع مختلف داشتند، تشخیص‌شان راحت بود. مثلاً من نخ‌های نازک را یک دسته و نخ‌های کلفت‌تر را در دسته دیگر دسته‌بندی می‌کردم که راحت‌تر بتوانم به آنها دسترسی داشته باشم. رنگ نخ‌ها را هم با پرسیدن از دوستان مشخص و هر نخ که فلان رنگ را داشت، در یک دسته مخصوص دسته‌بندی می‌کردم.» صحبت از هنر قالی‌بافی یک بانوی نابیناست که اگر بنا باشد اصول کار را به طور کامل توضیح دهد، شگفتی بیننده دوچندان خواهد بود. این شگفتی زمانی به اوج می‌رسد که بشنوی همین بانوی نابینای قالی‌باف، به کار کشت زعفران و بسته‌بندی آن هم اشتغال دارد: «کشت زعفران برای نابینا کار آسانی است، آسان‌تر از قالی‌بافی.
زمین مسطح باید توسط گاوآهن به شکلی کاملاً منظم و ردیفی شخم زده شود، بعد از این مرحله، پیاز‌های زعفران را به فاصله 20 سانت از سطح زمین پایین‌تر و در محل‌هایی که کشت شده بریزی، به طوری که همین نقاط، از هم نیز 20 سانت فاصله داشته باشند. بعد از این مرحله باید تا هفت سال صبر کنی تا محصول عمل آید. در این فاصله باید دائماً به محصول سر بزنی و علف‌های هرز را جدا کنی. وقتی زعفران گل داد، باید این گل‌ها را که بسیار نرم هستند از بوته‌ها جدا کرده و پرچم‌های آنها را هم جدا کنی و روی یک پارچه پهن کنی تا خشک شوند. بعد از خشک شدن می‌توانی کار بسته‌بندی آنها را هم انجام دهی.»
ë هنوز دلم برای چشم هایم تنگ نشده
اردیبهشت 91 زمان نزدیک شدن به موسم کنکور، کم کم خود را برای شرکت در آزمون سراسری آماده می‌کند که شبی از همان شب‌های بهاری بر اثر سانحه رانندگی بینایی‌اش را از دست می‌دهد، آن هم در سرآغاز دوران پر شر و شور جوانی.
جواد‌ احمدی بعد از گذشت سه سال از آن حادثه، با روحیه‌ای غیر قابل وصف به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، گویی که نابینایی ذره‌ای در عزم او برای رسیدن به قله‌های موفقیت خللی وارد نکرده است.
او این روز‌ها در کنار آغاز زندگی مشترک، همچنان به کار تعمیر خودرو در مغازه پدرش مشغول است؛ کاری که پیش از نابینایی بدان اشتغال داشت. اما بر جواد چه گذشت وقتی که پس از سه روز در بیمارستان به هوش آمد و طی دو ماه بستری شدن در بیمارستان متوجه شد که بینایی‌اش کاملاً از بین رفته است؟ «وقتی به هوش آمدم، بعد از چند روز متوجه شدم که نه می‌توانم حرف بزنم و نه می‌توانم ببینم. صورتم کاملاً دفرمه شده بود و برای تنفس لوله‌ای را از گلویم رد کرده بودند تا از آن راه تنفس کنم. بعد از دو ماه بستری شدن در بیمارستان به خانه رفتم، خانه‌ای که دو ماه بود دلم برایش پر می‌زد. در طول آن دو ماه هر روز تمام آنچه از دلم می‌گذشت را نوشته بودم و مجموع آنها دو دفترچه شده بود که هنوز نگه داشته ام. وقتی وارد خانه شدم، اول محیط آن غریب می‌نمود، اما بلافاصله خودم را به محیط عادت دادم. هنوز قادر به تکلم نبودم، چون لوله‌ای از گلویم برای تنفس عبور داده بودند. در آن دو ماه حدود 25 کیلو وزن کم کرده بودم و به همین علت، قوای جسمی‌ام بسیار ضعیف شده بود و نمی‌توانستم خودم را سر پا نگه دارم.
برای اینکه از اتاقی به اتاق دیگر بروم یا خودم را به سرویس بهداشتی برسانم، از کمک پدر و مادر برای حفظ تعادل استفاده می‌کردم، اما بعد از چند روز به خودم نهیب زدم که باید هر طور شده به محیط خانه، محیطی که می‌شناختم مسلط شوم و هر راهی را از ذهنم عبور دادم، در نهایت به این نتیجه رسیدم که روی زمین بخزم و حاشیه فرش‌ها را پیدا کنم و از راه همان حاشیه‌ها، مسیر اتاق‌ها و سایر قسمت‌های خانه را پیدا کنم؛ این فکر نتیجه داد و بعد از مدت کوتاهی توانستم به طور کامل در محیط خانه رفت و آمد کنم. وقتی لوله را از گلویم خارج کردند، کم کم توانستم تکلم کنم، اما بسیار سخت. چون 22 قسمت از استخوان‌های صورتم شکسته بود و این آسیب حتی به قسمتی از دهان و زبان هم وارد شده بود. بعد از مدت کوتاهی حس کردم که نمی‌توانم در خانه بمانم و عملاً بی‌تاب شده بودم. بالاخره تصمیم گرفتم برای رهایی از این حال ناگوار، به یادگیری گیتار بپردازم. پس از فراگیری گیتار از طریق سازمان بهزیستی، مطلع شدم که مرکزی به نام «مرکز رودکی» هست که به نابینایان خدمات مختلف ارائه می‌دهد و یکی از آن خدمات، آموزش رایانه است. بسرعت برای شرکت در آن کلاس‌ها اقدام کردم و بعد از یک سال و اندی، به رایانه مسلط شده‌ام. در طول مدت بعد از حادثه، تمام تلاشم را بر این معطوف ساخته‌ام که به هیچ عنوان افسردگی و دلگیری را به خود راه ندهم. از دوران نوجوانی یاد گرفته بودم که سختی، نمی‌توانم، نمی‌شود، ممکن نیست و نظایر اینها مفهومی ندارند. بنابر‌این، به قول معروف پیه تمام صحنه‌های ناگوار رفت و آمد و برخوردهای مختلف را به تنم مالیدم.
شاید باور نکنید، اما من سالروز آن حادثه را جشن می‌گیرم! جشن تولد، تولدی دوباره. به نظرم در دنیای تازه‌ای متولد شده ام. باورپذیر کردن این جمله برای همنوعانم شاید ناممکن شود، ولی این را از صمیم قلب می‌گویم که هنوز دلم برای چشم هایم تنگ نشده است.» جواد جوان در پایان به همنوعان خود که تازه وارد جمع آنها شده، یک توصیه جالب می‌کند: «به نظرم این دیوانگی محض است که نابینایان در خانه می‌مانند. من معتقدم که از هر دقیقه و ثانیه می‌توان به بهترین شکل استفاده کرد، فقط یک نکته را به همه همنوعانم توصیه می‌کنم: سعی کنید خود را در خانه حبس نکنید، حبس در خانه برای یک نابینا سم است.»
ë کارشناس نابینا در کمپ ترک اعتیاد
هم سیمای مادرانه و دلنشینی دارد و هم رفتار متین و پسندیده‌ای. همیشه به دنبال این است برای کسانی که احساس می‌کند می‌تواند کمک کند، مثمر ثمر باشد. در هر جمعی حضور پیدا می‌کند، گل سرسبد جمع می‌شود و شاید هم در دل برخی، حس حسادت را بر می‌انگیزاند. هما هماوندی مشاوری که به خود به عنوان یک مشاور زن این جرأت را داده تا کار مشاوره‌اش را در کمپ‌های ترک اعتیاد متمرکز کند: «رشته تحصیلی من، علوم تربیتی با گرایش آموزش کودکان دبستانی و پیش‌دبستانی است.
مدیر گروه این رشته اصرار داشت که رشته‌هایی مثل علوم تربیتی و روانشناسی به درد نابینایان نمی‌خورد و دائماً تأکید می‌کرد که من برای ادامه تحصیل به رشته ادبیات روی بیاورم. اما آنچه برای من اهمیت داشت، علاقه خودم بود. من در کنار تحصیل دانشگاهی و پس از آن، اقدام به گذراندن دوره‌های تخصصی مشاوره کردم. شروع کار من با آموزش مهارت‌های زندگی در آسایشگاه کهریزک و خانه‌های سلامت بود. کارم ظرف مدت کوتاهی توسعه یافت و در خانه‌های سلامت چند منطقه مشغول فعالیت شدم. بعد از مدتی وارد حوزه مشاوره شدم و این زمانی بود که دوره‌های تخصصی مشاوره را گذرانده بودم. در خلال کار، با شخصی آشنا شدم که به من پیشنهاد کار مشاوره در کمپ ترک اعتیاد را کرد. در حقیقت او اقدام به راه‌اندازی یک کمپ کرده بود و به دنبال یک مشاور دارای مدرک می‌گشت که از قضای تقدیر به من رسیده بود. خب من معتادان را دوست داشتم، احساس می‌کردم این افراد نسبت به معلولان دردمندتر هستند، احساس می‌کردم دنیا به معلولان ترحم می‌کند، اما پشت این ترحم نگاه بد نیست و جامعه با انگشت اتهام معلول را نشان نمی‌دهد. اما معتادان مطرودان جامعه هستند، در هر اتفاق ناشایست مقصر معتاد است، ریشه هر حادثه بد را در معتادان می‌جویند و خلاصه معتادان به اصطلاح در انتهای خط قرار دارند.»
اما کار در محیط خاص و ویژه‌ای تحت عنوان کمپ ترک اعتیاد نباید کار ساده‌ای به نظر رسد، خاصه برای یک فرد نابینا: «در آغاز، کار مشکل به نظر می‌رسید. معتادانی که مراجعه می‌کردند، شرایط مختلفی داشتند، خاصه بانوان. بعضی مبتلا به بیماری‌های ناگوار مثل بیماری‌های مقاربتی و عفونی و شماری جزو زنان کار و خیابان و برخی دارای سرپرست بد بودند. خلاصه هزاران آسیب در کنار این افراد وجود داشت که مجموعه آن آسیب‌ها، سرنوشتی مثل اعتیاد را برایشان رقم زده بود. دنیایی وسیع که برای منِ کنجکاو، نکات نامکشوف زیادی داشت. از وقتی که وارد کمپ‌ها شدم - چه کمپ آقایان چه کمپ خانم‌ها - ، با همه آنها نشست و برخاست کردم، در ظرف‌های‌شان غذا خوردم، با لیوان هایشان آب خوردم و خودم را به هیچ وجه از آنها دور نساختم، نخستین کسی که در این مسیر همراه من شد، خانم افشار، مدیر کمپی بود که کارم را در آن کمپ آغاز کردم. بهبود یافته‌ای که چند سال پیش معتاد بود. او به من آموخت که چگونه با این افراد همدرد شوم. من با استفاده از تجارب خانم افشار و احساس خودم، اکسیری درست کردم تحت عنوان درد مشترک. در تمام صحبت‌ها و مشاوره‌ها بر این موضوع تأکید کرده و می‌کنم که من یک معلولم و تو یک معتاد، ما هر دو دارای درد هستیم، پس این ما هستیم که می‌توانیم به درد هم برسیم. وقتی کارم را شروع کردم، بیماران در بدو ورود به اتاق من، شگفت زده می‌شدند؛ چون من لوح و قلم را از خودم جدا نمی‌کنم و در هر حال و تحت هر شرایطی، این ابزار با من است. در آغاز سؤال و جواب‌ها به آنها این اطمینان را می‌دادم که این خط، خط بریل است و هیچ کس دیگر جز من قادر به مطالعه نوشته‌های من نیست، بنابراین با خیال راحت و اعتماد کامل شروع به صحبت می‌کردند.»
ولی ایجاد اعتماد بین یک شهروند معمولی و یک معتاد کار ساده‌ای نیست؛ شاید نابینایی عامل مؤثری در برقراری سریع این ارتباط باشد: «نمی توانم منکر شوم که نابینایی من در ایجاد اعتماد میان من و معتادان بی‌تأثیر بود؛ وقتی آنها مشاهده کردند که من بدون هیچ واکنش نامتعارفی مانند یک شهروند عادی با آنها ارتباط برقرار می‌کنم و با خطی کتابت می‌کنم که هیچ کس جز من قادر به مطالعه آن نوشته نیست، بسرعت با من ارتباط برقرار کردند. این ارتباط به اعتمادی عمیق بدل شد؛ به گونه‌ای که در بسیاری از کارها به من کمک می‌کنند.»
ë کسب طلای المپیاد زندگی، دروازه‌ای بر کسب طلای المپیاد ریاضی
کارمند است و عاشق خانواده. به این فکر نمی‌کند که زندگی چه سختی‌هایی دارد، خاصه اینکه هم خود نابینا است و هم همسرش. شاید به همین علت است که تمام تمرکز خود و همسرش بر تربیت فرزندانی متمرکز شد که هم افتخار پدر و مادر شدند و هم امتیاز جامعه. حجت ابوالقاسمی و شهناز فائقی پدر و مادر نابینایی که عمر خود را مصروف پرورش فرزندان خود کردند و نتیجه این فداکاری‌ها، کسب رتبه اول المپیاد کشوری ریاضی توسط مرتضی –که خود‌شان در خانه رضا صدایش می‌زنند - شد. مرتضی دومین و کوچک‌ترین فرزند آن‌هاست که به این درجه مهم در مقطع پیش دانشگاهی دست یافته است. راز موفقیت این زوج نابینا در رسیدن فرزند‌شان به این رتبه چیست: «نذر کرده بودم اگر موفق به اخذ دیپلم شوم، بلافاصله ازدواج کنم. دختر عمویی دارم که بسیار باهوش و زرنگ است. روزی به مناسبت یک میهمانی منزل آنها بودیم، من موضوع ازدواج را مطرح کردم و او به عنوان پیشنهاد گفت که: بهتر است تو با یک دختر نابینا ازدواج کنی. وقتی این جمله را شنیدم برافروخته شدم، اما به عنوان احترام و اینکه ما میهمان آنها بودیم، تغییرم را نشان ندادم. اما چند روز بعد با خودم فکر کردم که: من که در نابینایی او مقصر نیستم و او هم در نابینایی من تقصیری ندارد؛ در اصل ما در نابینایی هم مقصر نیستیم، اما می‌توانیم همدیگر را خوشبخت کنیم. با این تفکر به خواستگاری همسرم رفتم.»
بر هر بیننده‌ای مبرهن است که زندگی یک زوج نابینا نسبت به سایر شهروندان دارای سختی‌هایی است؛ خاصه آنکه بحث تربیت فرزند هم در میان باشد: «نخستین اصلی که من و همسرم خودمان را ملزم به رعایت آن دانستیم و خدا را شکر تا امروز موفق هم بودیم، داشتن صداقت در تمام عرصه‌ها و لحظه‌های تلخ و شیرین زندگی بود. همین اصل را در تربیت فرزندان‌مان هم رعایت کردیم.» اما سختی‌های تربیت فرزند از سوی پدر و مادر نابینا بسادگی قابل باور نیست: «از هیچ کاری برای رشد بچه‌ها فرو‌گذار نبودیم. شاید میزان تفریح فرزندان ما نسبت به دیگران کمتر باشد، اما من و همسرم سعی کردیم تا فرزندان‌مان با همه پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی آشنا شوند؛ تئاتر، سینما، موسیقی و سایر عرصه‌ها، مواردی نیستند که بچه‌های ما نسبت آنها ناآگاه باشند. رابطه ما و فرزندان‌مان کاملاً صادقانه بود. هیچ گاه - حتی در مواردی که اشتباه کرده بودند- سرزنش نکردیم و همیشه فضایی را ایجاد کردیم که با آسودگی خیال با ما مشورت کنند و ما بهترین مشاوران آنها باشیم.»
نخستین پرسش یک شهروند در صورت مواجهه با یک زوج نابینا شاید این باشد که چگونه در دوران کودکی فرزندان‌تان را کنترل می‌کنید: «ما همیشه از این می‌ترسیدیم که مبادا بچه‌های ما را بدزدند. برای اینکه از حضور آنها در اطراف‌مان مطمئن باشیم، در دوران کودکی شان، از لباس‌هایی که دارای اجزای صدادار بودند استفاده می‌کردیم؛ مثلاً شلوار یا کفش‌های صدادار. یا من از این تکنیک استفاده می‌کردم؛ می‌گفتم: پسرم وقتی راه می‌روی، پاهایت را چنان محکم روی زمین بکوب که همه بدانند تو چقدر بزرگ شدی و یک مرد تمام عیار هستی.» یک مسأله همیشه دغدغه دانش‌آموزان در خانواده‌ها بود: پدر و مادر می‌خواهند من دکتر یا
مهندس شوم....
«دو اصل باعث موفقیت فرزندان ما شدند؛ نخست استعداد ذاتی آنها و دوم، تحمیل نکردن فلان رشته از طرف ما. ما به هیچ عنوان روی یک رشته خاص تأکید نکردیم و انتخاب را به عهده خود‌شان گذاشتیم، اما در هیچ مقطعی آنها را تنها نگذاشتیم. ایامی می‌شد مثل نوروز که من یا مادر‌شان یا هر دو به میهمانی‌ها و دید و بازدید‌های مرسوم نمی‌رفتیم و دائماً در کنار بچه‌ها بودیم.»