سه شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۲ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, Apr 29, 2008
بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
تهران
سياسى و بين الملل
اجتماعى
انديشه
دانشگاه
زنگ اول
بادبادك
زنان
ورزشى
حوادث
صفحه آخر
از من بپرس
كاردستى
روزهاى نارنجى
از من بپرس
سفيد ، زرد سرخ، سياه
پوست شما چه رنگى است
پرستو رفيعى

پوست مردم سراسر جهان به رنگ هاى مختلف است. براى مثال مردم ساكن جنوب شرقى آسيا زردپوست، مردم ساكن اروپاى شمالى سفيدپوست و ساكنين آفريقاى غربى سياه پوست اند.
آيا مى دانيد چرا رنگ پوست افراد با يكديگر تفاوت دارد
به طور كلى رنگ پوست انسان به سه «رنگدانه» بستگى دارد. اولين و مهمترين رنگدانه «ملانين» است كه از نوعى سلول خاص به نام ملانوسيت ساخته مى شود. اين رنگدانه به رنگ قهوه اى تيره است. دومين رنگدانه «كاروتن» ناميده مى شود و زرد رنگ است. سومين رنگدانه «هموگلوبين» ناميده مى شود كه قرمز رنگ است. عامل اصلى قرمز شدن رنگ خون هم هموگلوبين است.رنگ پوست انسانى ناشى از مخلوط اين سه رنگدانه و مقدار هر يك از آنهاست. تعداد اين رنگدانه ها در پوست نژادهاى مختلف متفاوت است، به همين علت رنگ پوست در هر نژاد با نژاد ديگر تفاوت دارد. براى مثال پوست سياه پوستان، حاوى تعداد زيادى رنگدانه ملانين است، در حالى كه پوست سفيدپوستان ملانين كمترى دارد. همچنين اگر در پوست شخصى رنگدانه كاروتن بيشتر باشد، رنگ پوستش زرد خواهد شد.
بايد به اين نكته توجه داشت كه ملانين ماده اى بسيار مؤثر در جلوگيرى از اثر اشعه ماوراى بنفش بر روى پوست محسوب مى شود. هنگامى كه پوست در معرض تابش اين اشعه قرار مى گيرد ملانين بيشترى توليد مى كند. به همين علت است كه رنگ پوست ساكنين نواحى گرمسير بسيار تيره است، يا رنگ پوست كشاورزانى كه مجبورند به طور پيوسته زير تابش آفتاب كار كنند تيره مى شود.ساكنين نواحى سردسير پوست روشن تر دارند. يعنى ملانين پوست آنها كمتر است به همين علت بيشتر در معرض اثرات ناشى از اشعه ماوراى بنفش نور خورشيد قرار دارند.
شهروند خوب
روى پله برقى راه نرويم!
000012.jpg
اشرف پورمند

از وقتى بچه بودم از پله برقى خوشم مى آمد و حالا به قول مامان، حسابى خوش به حالم شده، چون خيلى از پل هاى هوايى شهرمان به پله برقى مجهز شده است. هميشه وقتى از پله برقى بالا و پائين مى رفتم، يك علامت سؤال توى ذهنم چرخ مى زد كه چرا پله برقى هاى ميادين و مكان هاى شلوغ نگهبان دارد خب مردم خودشان بالا و پائين مى روند ديگر نگهبان براى چه
علامت سؤال روز به روز توى ذهنم بزرگتر مى شد به همين علت و براى اين كه آنقدر بزرگ نشود كه همه مغزم را پر كند، پيش آقاى نگهبان رفتم و علت حضورش را پرسيدم. در جوابم گفت: «پله برقى برخلاف ظاهرش كه خيلى بزرگ است، جزو تجهيزات حساس است كه نياز به مراقبت خاص دارد. براى مثال روى پله برقى نبايد راه رفت چون تنظيم آن به هم مى خورد. گذشته از اين، بايد مراقب لباس ها و وسايلى كه دست مى گيريم و حجم و اندازه آنها بزرگ است باشيم زيرا گيركردن آنها بين دندانه هاى پله برقى براى شخص، حادثه ساز خواهد بود و به توقف كامل پله برقى مى انجامد. همچنين از خوردن و آشاميدن روى پله برقى بايد خوددارى كنيم چون خرده هاى خوراكى و مايعات موجب خرابى اين وسيله مى شود. پله برقى وسيله اى رفاهى براى تمام سنين از كودكان تا سالمندان است و هزينه خريد، نگهدارى و تعمير بسيار بالايى دارد. هر قدر اين وسيله مدت طولانى ترى كار كند زمان آسايش و رفاه ما نيز طولانى تر خواهد بود بنابراين بايد به نكاتى كه موجب سالم ماندن آن مى شود، توجه كنيم.»
وقتى توضيح نگهبان پله برقى تمام شد، از او تشكر كردم و تصميم گرفتم همه اين نكات را رعايت كنم؛ آخر دلم مى خواهد وقتى كه سالمند شدم هم از اين پله برقى ها استفاده كنم.
كاردستى
جعبه
هديه گلدار
000018.jpg
* وسايل لازم
جعبه مقوايى، رنگ آكريليك سياه، چند رنگ آكريليك به سليقه خودتان، قلم موى بزرگ و كوچك، اسفنج، پالت (ظرفى براى رنگ)
* طرز ساخت
با استفاده از قلم موى پهن و رنگ روشن، جعبه و در آن را رنگ بزنيد. اگر جايى رنگ نخورده باقى ماند، دوبار رنگ بزنيد تا يك دست شود. البته صبر كنيد رنگ اول خشك شود بعد رنگ دوم را بزنيد.
مقدار كمى رنگ تيره در پالت بريزيد و اسفنج را آغشته كنيد و به آرامى آن را دور كف و روى لبه در جعبه بكشيد و صبر كنيد تا رنگ خشك شود.
با قلم موى كوچك و استفاده از همان رنگ دايره هايى روى سطح جعبه و در آن بكشيد و صبر كنيد تا دايره ها خشك شوند.
بارنگ ديگر برگ هايى اطراف دايره ها بكشيد و سعى كنيد تمام نقاط خالى را به اين ترتيب پر كنيد. صبر كنيد تا برگ ها خشك شود.
اطراف برگ ها را با رنگ سياه مشخص كنيد و وسط هر برگ يك رگبرگ بكشيد.
با استفاده از قلم موى كوچك روى گل هاى صورتى را دايره هاى تيره حلزونى بكشيد و صبر كنيد تا رنگتان خشك شود.
اجازه! روزتون مبارك
000006.jpg
آفاق ملكى

زنگ تفريح كه مى خورد، بچه ها با داد و فرياد از كلاس بيرون مى رفتند. انگار بدون داد و بيداد، زنگ تفريح رسميت پيدا نمى كرد. من تمام طول كلاس با فكر خوراكى هاى توى كيفم سرمى كردم و از شوق خوردن آنها هر سه دقيقه يك بار ساعتم را نگاه مى كردم. هيچوقت تصورش را هم نمى كردم كه يك نفر بتواند زنگ تفريح را بدون خوردن خوراكى و سر و صدا كردن، در كلاس بماند و آنقدر عجول بودم كه به محض به صدا درآمدن زنگ، خوراكى ام را از توى كيفم درمى آوردم و با عجله خودم را به حياط مدرسه شوت مى كردم كه خداى نكرده يك وقت از خوردن عقب نمانم. از آن طرف هم آخر از همه سر كلاس مى آمدم و با بى ميلى روى نيمكت مى نشستم.
البته درجه بى ميلى ام به درس زنگ بعد بستگى داشت. اگر درس ساعت بعد نياز به فكر زياد داشت، قبل از شروع كلاس، قيافه ام در هم مى رفت و عزا مى گرفتم. اما سر زنگ ورزش و نقاشى و انشا خوش اخلاق تر بودم و قيافه ام قابل تحمل تر بود! براى همين اصولاً روزهاى چهارشنبه، روزهاى خوش اخلاقى من بود چون چهارشنبه ها ورزش و نقاشى و انشا داشتيم، بنابراين من مى توانستم انرژى حاصل از خوراكى هاى خورده شده در زنگ تفريح را براى فعاليت هاى كم زحمت صرف كنم.
ليلا دوست صميمى من در كلاس بود اما برخلاف من شكمو نبود. از اين نظر خيلى هم خوب بود چون اغلب خوراكى هاى او را هم من مى خوردم. چند وقتى بود كه ليلا حوصله نداشت. او قبلاً شاگرد زرنگى بود و همه مسئله هايى را هم كه من بلد نبودم او برايم حل مى كرد و به من ياد مى داد اما بعد از تصادف دو ماه پيش، انگار دل و دماغ درس خواندن نداشت. در آن تصادف، دست راستش آسيب ديده بود و سه تا از انگشتهايش حركت نمى كرد براى همين نمى توانست با دست راست بنويسد. با دست چپ هم فقط وقتى خيلى لازم بود، مى نوشت: خيلى ازمعلم ها وقتى مى ديدند دست راست ليلا بسته است از او تكليف نمى خواستند. اما خانم محمودى كه معلم انشاى ما بود، اين طور نبود. زنگ انشا، زنگ آزاد بود يعنى همه انشا مى نوشتند اما هركس دلش مى خواست انشايش را مى خواند. بنابراين من در اين زنگ خيلى راحت و خوشحال بودم ولى از وقتى دست ليلا آسيب ديده بود، نمى توانستم قيافه ناراحت او را ببينم و به روى خودم نياورم. او انشاهاى خوبى مى نوشت. شايد براى همين بود كه خانم محمودى بدون توجه به مشكل دست او اصرار مى كرد كه حتماً انشا بنويسد و حتماً سركلاس بخواند.
آن روز هم چهارشنبه بود و ما انشا داشتيم. خانم محمودى روى تخته با خط خوش موضوع انشا را نوشته بود: «اميد» همين يك كلمه موضوع انشا بود. همه بچه ها مشغول نوشتن شدند. من نگاهى به ليلا كردم. او غمگين به دفتر سفيدش نگاه مى كرد. خانم محمودى آمد و كنار او نشست. نمى دانم چه چيزى براى ليلا تعريف كرد كه او خنديد و با همان دست چپ شروع به نوشتن كرد. بعدها فهميدم كه به او درباره چپ دست بودن خودش گفته بود و اين كه وقتى بچه بود، چقدر از چپ دست بودنش ناراحت بوده ولى حالا مى داند كه مهم، خوش خط نوشتن و مهم تر از آن چيزهاى خوب نوشتن است. او به ليلا گفته بود كسانى را مى شناسد كه با وجودى كه دو دست ندارند اميدوارانه به زندگى شان ادامه مى دهند و حتى با پا مى نويسند.
از آن روز، كم كم اوضاع عوض شد. يعنى ليلا كم كم تبديل شد به همان دختر زرنگ درسخوان و پرجنب و جوش و خوشحالى كه قبلاً بود. او گاهى زنگ تفريح پيش خانم محمودى مى رفت. مى دانستم كه خانم محمودى هم گاهى به خانه شان مى رود اما نمى دانستم موضوع چيست. فكر مى كردم او ليلا را بيشتر از من دوست دارد چون من شكمو هستم.
آن هفته، هفته معلم بود و چهارشنبه، روز خوشحالى من فرارسيده بود. آن روز، سر كلاس كه رفتيم، خانم محمودى موضوع انشا را با خط خوش روى تخته نوشته بود: «دوست داريد چه كاره شويد »
ناچار بودم براى نوشتن اين انشا از سلول هاى خاكسترى مغزم كمك بگيرم، بنابراين اصلاً خوشحال نشدم. اما وقتى ديدم همه بچه ها با اشتياق شروع به نوشتن انشا كرده اند، به ناچار سرم را روى دفترم انداختم و شروع كردم به فكر كردن! اما هرچه فكر مى كردم كه به چه شغلى علاقه دارم، هيچ چيز به ذهنم نمى رسيد. مطمئن بودم نصف بيشتر بچه هاى كلاس در رؤياهايشان يا دكتر هستند يا مهندس! اما از آنجايى كه من از درجه فعاليت ذهنم اطلاع داشتم، اصلاً به خودم اجازه نمى دادم كه به اين شغل ها فكر كنم. البته در بين تمام شغل هاى دنيا، شغل رستوران دارى را دوست داشتم چون ارتباط مستقيم با مواد غذايى داشت، اما از طرفى مى دانستم كه اين شغل نيازمند پول بسيار زيادى است كه من در جد و آبادم هم اين پول را سراغ نداشتم چه برسد به خودم.
خلاصه آنقدر فكر كردم كه دوباره گرسنه شدم. ليلا تند و تند مشغول نوشتن بود و من با خودم فكر مى كردم كه اين فسقلى چه شغلى را مى تواند دوست داشته باشد.
وقت نوشتن انشا كه تمام شد، من فقط توى دفترم چند تا گل و پروانه كشيده بودم با يك كله گنده كه از شكلش معلوم بود خالى از مغز است!
طبق معمول، ليلا نخستين داوطلب خواندن انشا شد و من بى صبرانه منتظر بودم تا ببينم دوست كوچولو، موچولوى من بالاخره چه كاره خواهد شد.
ليلا اين بار به جاى اينكه رو به بچه ها بايستد و انشايش را بخواند، رو به خانم محمودى ايستاد و در مقابل چشمان پر از سؤال ما انشايش را اين طور آغاز كرد: «تقديم به تو كه تمام لحظه هايم را مديون تو هستم».اين حركت ليلا پچ و پچ و صداى خنده هاى يواشكى بچه ها را به دنبال داشت. من كه با خودم فكر مى كردم ليلا براى خودشيرينى اين كار فجيع! را انجام داده است، از اين كار او بدم آمد و صورتم را به علامت انزجار برگرداندم.
اما ليلا كه انگار عكس العمل بچه ها برايش مهم نبود، انشايش را اين طور ادامه داد: «وقتى تازه از بستر بيمارى بلند شده بودم، فكر مى كردم هرگز نمى توانم شادى روزهاى گذشته را دوباره تكرار كنم يا درس هايى را كه از آنها عقب مانده ام، جبران كنم، اما اينجا كسى بود كه به من ياد داد با اميد مى توانيم همه چيز را همان طور كه دوست داريم بسازيم. او لذت استراحت در زنگ هاى تفريح را براى جبران عقب ماندگى هاى من از درس از خود گرفت تا من امروز پابه پاى شما سر كلاس حاضر شوم. او به من ياد داد كه خدا هميشه ما را دوست دارد و اگر دقت كنيم، متوجه نعمت هاى بى پايان او خواهيم شد. او به من ياد داد كه نقص جسمى نمى تواند ما را از رسيدن به هدفمان باز دارد.پس از امروز تا آخر دنيا اگر از من بپرسند مى خواهى در آينده چه كاره شوى مى گويم «عاشق» چون معلم من يك عاشق بود و عشق را به وجود بيمار من تزريق كرد.»
راستش آن روز از انشاى ليلا خوشم نيامد چون احساس مى كردم پر از چاپلوسى است و فقط براى جلب توجه خانم محمودى نوشته شده است. اما همان انشاموجب شد كه من هم به خودم بيايم، درس بخوانم و به مهندس شدن فكر كنم. امروز كه درست ۲۵ سال از آن روزها مى گذرد دختر من در مدرسه اى درس مى خواند كه ليلا در آنجا درس مى دهد. بعد از گذشت اين همه سال، هنوز هم من و ليلا روز ۱۲ ارديبهشت ميهمان خانم محمودى هستيم و مثل آن روزها، تا در را باز مى كند، دوتايى داد مى زنيم: اجازه! روزتون مبارك.
حالا هم كه يك مهندس شده ام، خانم معلم هنوز مرا به چشم يك شاگرد شكمو مى بيند و وقتى به خانه اش مى رويم با انواع خوراكى ها از من پذيرايى مى كند تا فكر نكنم چون من شكمو هستم، ليلا را بيشتر از من دوست دارد.
قلب شكرگزار پر از روشنى و بركت است
فريبا عرب زاده

هر زمان كه شكرگزارى مى كنى، بركت را به زندگى ات مى آورى. سپاسگزارى ارزشى برايت مى آورد كه نتيجه حق شناسى است. شكرگزارى نورى بر زندگى ات مى تاباند و در پرتو آن امكاناتى را مى بينى كه قبل ازآن برايت پنهان بود و درهايى را به رويت مى گشايد كه قبل از آن بسته بود.
هر چه بيشتر اين امكانات را كشف كنى، شادمانى بيشترى خواهى داشت. هنوز بركات زيادى از ديد شما پنهان است. با نگاهى عميق و قلبى سپاسگزارم به تمام زواياى زندگى ات بنگر؛ آنگاه پاداش اين شكرگزارى مبهوتت خواهد كرد.
وقتى احساس مى كنى هيچ چيز مطابق ميل تو نيست، اندكى صبر كن و بر بخش هايى از زندگى ات تمركز كن كه واقعاً مى توانى به خاطر آنها شاكر باشى. ناگهان راه هاى جديدى پيش رويت گشوده خواهد شد كه مى توانى به راحتى موانع را پشت سر گذاشته و پيش بروى.
شكرگزارى جزء لازم زندگى با معنى، مفرح و غنى است. هر زمان كه خدا را شكر كنى، زندگى ات بهتر خواهد شد.
روزهاى نارنجى
تقديم به معلم هايى كه راه زندگى را نشانم دادند
000015.jpg
ترجمه: وجيهه سيف پور

هنگامى كه انسان به گذشته خود نگاه مى كند، از معلم هاى درخشانش قدردانى مى كند، ولى صميمانه از كسانى ممنون است كه توانسته اند به عواطف انسانى او دست يابند. موارد درسى و مطالب جديد بسيار مهم هستند، ولى همچنان كه گرماى آفتاب براى رشد گياه ضرورت دارد، گرماى عشق نيز روح بچه ها را پرورش مى دهد.
كارل يونگ

از همان دوران مهدكودك، كاركنان مدرسه ابتدايى كه در آنجا درس خواندم ديده بودند كه خشونت هاى مادر بيمار من چه به سرم آورده بود. مادرم بيمارى روانى داشت.
اوايل، معلم هاى من خيلى آرام در مورد لباس هاى پرپرى و ژنده من، بوى نفرت انگيز بدنم، زخم ها و كبودى هاى بى حد و حساب دست هايم و اين كه چرا اين قدر با حرص و ولع قوطى هاى كنسرو را از ميان زباله ها پيدا مى كنم و دنبال غذا مى گردم، نق مى زدند. بالاخره يك روز دوشيزه ماس، معلم كلاس دوم من، از مدير مدرسه وقت ملاقاتى خواست و از او درخواست كرد براى كمك به من كارى بكند. مدير مدرسه با نهايت اكراه پذيرفت كه در اين كار دخالت كند. صبح روز بعد مادرم و مدير مدرسه با هم يك جلسه خصوصى داشتند. من ديگر هرگز دوشيزه ماس را نديدم.بلافاصله بعد از اين جلسه، اوضاع بد از بدتر شد. من ناچار شدم در گاراژ طبقه پائين بخوابم، درست مثل برده ها، هركارى را كه به من دستور مى دادند انجام بدهم و تا كوچكترين درخواست هاى مادرم را انجام نمى دادم، از غذا خبرى نبود. مادر حتى نام مرا از «ديويد» به «آن» تغيير داد و برادرهايم را تهديد كرد كه اگر يواشكى به من غذا برسانند و مرا با نام حقيقى ام صدا بزنند و يا حتى به من نگاهى بيندازند، تنبيه خواهندشد.تنها بهشت امن من معلم هايم بودند. آنها هميشه نهايت سعى خود را مى كردند تا خودشان را به نديدن بزنند و طورى رفتار كنند كه بچه اى «عادى» به نظر برسم. هر وقت كه يكى از آنها يكى از كارهايم را تأييد مى كرد، من از خوشحالى بال در مى آوردم. تعطيلات آخر هفته، درحالى كه از فرق سر تا نوك پا از شدت سرما مى لرزيدم، سعى مى كردم از اسلحه درونى خود استفاده كنم. چشم هايم را مى بستم، نفس عميقى مى كشيدم و سعى مى كردم تصوير صورت معلم را جلوى چشم هايم بياورم. فقط موقعى كه لبخند او را تصور مى كردم، احساس مى كردم درونم گرم شده است.
ولى سال ها بعد، يك بعدازظهر جمعه، كنترلم را از دست دادم و نعره زنان از كلاس پنجم بيرون دويدم. من به طرف دستشويى دويدم، مشت هاى كوچك سرخ شده ام را به كاشى هاى آنجا كوبيدم و آبشارى از اشك از چشم هايم فرو ريخت. بسيار عصبى و افسرده بودم، چون ماهها مى شد كه چهره نجات دهندگانم را در رؤياهايم نديده بودم. من نااميدانه به اين باور رسيده بودم كه نيروى حياتى آنهاست كه كم و بيش مرا زنده نگه مى دارد. ولى حالا كه نيرويى در درونم نداشتم، احساس تهى بودن و تنهايى مى كردم. آن روز بعد از ظهر، موقعى كه بچه هاى همكلاسى ام با حداكثر سرعت به طرف زمين بازى يا خانه هاى شان دويدند، به خودم جرأت دادم و نگاهم را روى معلمم آقاى زيگلر ثابت نگه داشتم. براى لحظاتى متوجه شدم او اوج رنج مرا احساس كرده. لحظه اى بعد، نگاهم را دزديدم، سرم را به نشانه احترام خم كردم و درحالى كه منتظر يك معجزه بودم، برگشتم تا بروم.
چند ماه بعد دعاهايم مستجاب شد. روز پنجم مارس ،۱۹۷۳ به علتى ناشناخته، چهار معلم، پرستار مدرسه و مدير، به طور دسته جمعى تصميم گرفتند مقام ها را در جريان وضع من قرار دهند. به خاطر وضع خاصم، بلافاصله مرا تحت سرپرستى خانواده اى قرار دادند. قبل ازاين كه بروم، همه كاركنان مدرسه، يكى يكى زانو زدند و مرا در آغوش گرفتند. از ديدن صورت همه، متوجه شدم كه آنها ترسيده اند. به ياد سرنوشت دوشيزه ماس افتادم. مى خواستم فرار كنم تا مسأله اى پيش نيايد. بچه اى كه نامش «آن» بود، ارزش اين را نداشت كه آنها را به دردسر بيندازد.مانند هميشه، نجات دهندگانم اضطراب مرا درك كردند و محكم مرا در آغوش گرفتند، انگار مى خواستند با اين كارشان يك سپر حفاظتى درست كنند و مرا در مقابل همه صدمات و آسيب ها حفظ كنند. هر بار كه يكى از آنها مرا در آغوش خود مى گرفت، چشم هايم را مى بستم و سعى مى كردم آن لحظه را تا ابد حفظ كنم. موقعى كه چشم هايم را بسته بودم، حس كردم يكى از معلم هايم آرام گفت: «مهم نيست چه پيش مى آيد، مهم نيست با ما چه مى كنند، اين كارى است كه بايد بكنيم... به عنوان معلم... اگر بتوانيم روى زندگى فقط يك نفر تأثير بگذاريم، به هدف اصلى حرفه مان رسيده ايم.»پس از خداحافظى با همه، احساس كردم فلج شده ام، هرگز در عمرم با چنين توفانى از احساسات لطيف روبه رو نشده بودم. درحالى كه اشك روى گونه هايم مى باريد، به كاركنان دبستان قول دادم كه هيچ وقت آنها را فراموش نمى كنم و نهايت سعى خودم را مى كنم كه آنها را سرافراز كنم.از لحظه نجاتم، حتى يك روز را بدون فكر كردن به نجات دهندگانم سپرى نكردم. تقريباً ۲۰ سال پس از آن روز، به همان مدرسه ابتدايى برگشتم و به همه معلم ها نخستين نسخه هاى نخستين كتابم را به نام «كودكى به نام آن» تقديم كردم. اين كتاب كه به معلم هايم تقديم شده بود، در بيستمين سالگرد رهايى من، يعنى پنجم مارس ،۱۹۹۳ چاپ شد. در آن عصر دلپذير، معلم هاى من رديف جلوى يك سالن اجتماعات بزرگ كه از جمعيت پرشده بود، نشسته بودند و من آرزوى يك عمر خود را كه آرزوى «باعث افتخار بودن» بود، براى شان تعريف كردم. به آنها نگاه كردم كه سيل اشك از چشم هايشان جارى بود و گفتم: «به عنوان يك كودك آموختم كه معلم ها جز يك هدف، هدف ديگرى ندارند و آن هم اين كه هر جور شده در زندگى يك كودك تغييرى را به وجود آورند. در مورد من چهار معلم، پرستار مدرسه و مديرم بودند كه حرفه خود را به خطر انداختند و جنگيدند تا سرنوشت كودكى را كه نامش «آن» بود تغيير دهند. من نه مى خواهم و نه مى توانم ايمان و شجاعت آنها را فراموش كنم. ۲۰ سال پيش، من به معلم هايم قول داده بودم و امشب به عهدم وفا مى كنم. براى من اين كار فقط يك وفاى به عهد نسبت به كسانى كه بر زندگى من تأثير گذاشتند، نيست. از نظر من اين كار مايه افتخار است.»

|   تهران   |   سياسى و بين الملل   |   اجتماعى   |   انديشه   |   دانشگاه   |   زنگ اول   |   بادبادك   | 
|   زنان   |   ورزشى   |   حوادث   |   صفحه آخر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |