***كدام رنگ را دوست دارى
- همه رنگ ها
***كدام گل را دوست دارى
- همه گل ها
***كداميك از بچه ها را بيشتر دوست دارى
- همه بچه ها
*** دعوايشان هم مى كنى
- نه اصلا، اگر كار بدى بكنند به آنها مى گويم: من به تو اطمينان دارم، كارت بد بود. اين كار را نكن.
اينها را دخترى با «سندرم داون» مى گويد. او در زادگاه خود كار مى كند. كار مى كند براى بچه هايى مثل خودش. «مريم» را همه بچه ها دوست دارند. او هم همه را، همه بچه ها را و همه مردم را دوست دارد. نه اينكه زبانش فقط بگويد، چشم هايش و تمام وجودش همين را مى گويد.
مريم در تمام مدت گفت وگو از معلم هايش اسم مى برد. 36 سال پيش در محله اصيل و قديمى منيريه تهران، دختر هفتم خانواده عبيدى به دنيا آمد. اتاق او طبقه اول روبه روى حياط كوچكى بود كه حالا حياط مدرسه اى به نام «مريم عبيدى» است. پدر و مادر عاشق بچه هايشان بودند و حالا يك عشق ديگر هم اضافه شده بود. مريم وقتى هفت ساله شد، پدرش اين ساختمان دو طبقه انتهاى كوچه حسابى را وقف آموزش و پرورش كودكان استثنائى كرد و خانواده ۹ نفره آنها به چند خيابان بالاتر منتقل شد. چهار برادر و دو خواهر مريم همه به مدرسه مى رفتند. مريم هم مشغول به درس خواندن شد.
در مدرسه علامه، وقتى كلاس هاى دبستان را تمام كرد (۱۳۶۲) به مدرسه خودش آمد و در آنجا همكارى خود را شروع كرد. وقتى مريم از مادرش مى گويد، اتاق مجاور را نشان مى دهد، «مادرم در آن اتاق بود، او برايم همه كار مى كرد، همه كار /// به من غذا مى داد، لباس هايم را مى شست و مرا حمام مى كرد». او ولى در سال هاى پيش نتوانسته مادر را يك دل سير ببيند، مى گويد: مادرم شيميايى مى كرد.// خانم مدير اصلاح مى كند كه مادرش شيمى درمانى مى شد.
مريم اصرار دارد كه مادرم سرطان نداشت و مى گويد كه وقتى مادرش در بيمارستان بوده، به او نگفته بودند، همه مى گفتند: مريم ناراحت مى شود./.پدرش هم سال ها پيش از مادر فوت شد، او را هم مريم نديد، او مى گويد: پدرم ناراحتى قلبى داشت، من او را نديدم، فقط يك لحظه او را به من نشان دادند: در شاه عبدالعظيم، پارچه را از روى سرش برداشتند و من ديدمش.//
نمى توانى ته دل مريم را ببينى، اما چشمانش آن قدر شفاف است كه ته دلش هم از پشت ابرهاى بارانى پيداست. تو هيچ اشكى نمى بينى! اما مريم مثل باران بهار روى دلت مى بارد و مى بينى كه ته دلت جوانه مى زند./.وقتى مى پرسى چطور همه كارها را ياد گرفتى، مى گويد: پدرم مرا همه جا مى برد، به همه كلاس ها، همه چيز به من ياد مى داد. كار درمانى /// گفتار درمانى /// مشاوره /// روانشناس.//
مريم همين حالا در خانه اى زندگى مى كند كه پرستار روانشناس دارد. مى گويد: همه ورزش ها را دوست دارم. با بچه هاى مدرسه بازى مى كنم، ورزش هم مى كنم، كامپيوتر هم بازى مى كنم (خانم مرادى مى گويد: مريم در اتاقش كامپيوتر و تجهيزات ورزشى دارد).اما نمى شود وارد مدرسه شد و به حياط نرفت. مخصوصاً زنگ تفريح. زنگ تفريحى كه دختران آبى پوش زير آسمان صاف و آبى امروز بازى مى كنند. توى حياط همه دورت مى ريزند. همه خنده رو هستند. حرف مى زنند.
هر كسى حرف خودش را يكى خرما تعارف مى كند. يكى از مسابقه هايشان مى گويد، يكى از درس هايشان، هيچكدام رازى ندارند كه نگويند. «زهرا رمضانخانى» مدير دبستان، دكتراى روانشناسى دارد، او در تمام مدت «مريم» را در گفته هايش يارى مى دهد، او از رتبه هاى اين كودكان كه هر كدام نارسايى ذهنى خاصى دارند، مى گويد: در مسابقات بين آموزشگاهى، رتبه هاى خوبى داشتيم، سوم احكام و دومى سرعت، آنها در مسابقه هاى پارالمپيك هم شركت كرده و رتبه آورده اند. همينطور معلمين مدرسه در جشنواره، الگوهاى برتر تدريس در تهران رتبه خوبى را كسب كرده اند.
او از معلمين مى گويد كه اكثرشان كارشناس روانشناسى هستند، خانم رمضانخانى از سال ۷۶ به اين مركز آمده و سعى كرده است از نظر تجهيزات آزمايشگاه، فضاسازى و نيروهاى خوب، مدرسه را بهبود بخشد.
او مى گويد: از كمك هاى «اداره شهر تهران» كه سعى مى كنند با پيگيرى هاى خود مدارس استثنايى را به استاندارد جهانى نزديك كنند، خيلى راضى هستيم. بچه ها در اين مدرسه معمولا در هر پايه توقفى سه ساله دارند، اما به ميزان ناراحتى هاى ذهنى خود شايد اين مدت را كوتاه تر كنند. مدير مى گويد: 90 درصد دانش آموزان (۱۸-6 ساله) به راهنمايى و دبيرستان مى روند و بسيارى از آنها وارد هنرستان و مشاغل هنرى مثل «آرايشگرى» و «قاليبافى» مى شوند.
مريم در اين مدت سرمشق خوشنويسى مى گيرد. «مهرى مرادى» مربى اوست، مربى مخصوص و بسيار دلسوز او ۳۰ سال تدريس در مدارس استثنايى را پشت سر گذاشته و حالا تجديد عشق كرده است.
مى گويد سه فرزندم معتقدند من بچه هاى مدرسه را بيشتر دوست دارم. خانم مرادى، اعتقاد دارد، اين بچه ها نعمتى هستند كه خدا به مربيانشان عطا مى كند تا آنها به او نزديكتر و نزديكتر شوند.
معلم مريم از خانه و زندگى او مى گويد كه، ماهى يكبار همه خواهرها، برادرها، عروس ها، دامادها و نوه ها به دعوت مريم به خانه او مى آيند و او از همه پذيرايى مى كند. مريم خودش از برادرهايش مى گويد: آنها هيچوقت نمى گذارند من ناراحت شوم. «آقا عبدالله ۳۶ ساله است» ، «حاج على آقا برادر بزرگ من است» ، يك برادرم «آقا مجتبى» در كانادا زندگى مى كند و يك برادرم دكتر است (خانم رمضانخانى مى گويد، دندانپزشك است).او صبح ها ساعت يك ربع به هفت بيدار مى شود و ساعت ۸ با راننده به مدرسه مى آيد، در مدرسه با بچه ها صحبت مى كند و دفتر «غايبى» را به كلاس ها مى برد و علت غيبت بچه ها را از روى نسخه هايشان بررسى مى كند.
بعد از مدرسه وقتى به خانه مى رسد، نماز مى خواند، قرآن (كاملاً روخوانى قرآن را بلد است) و زيارت عاشورا و دعاهاى ديگر را مى خواند، پياده روى مى كند، به حمام مى رود و بعد هم فوتبال تماشا مى كند.
اما در ميان سريال ها هم از «بيدارى» ، «ماچند نفر»، «زير تيغ» و «راه بى پايان» اسم مى برد. «مريم» در همان ساعت ها مجله هم مى خواند و بيشتر از مجله هاى سينمايى لذت مى برد و با تأكيد مى گويد: تا وقتى كه اينجا باشد، من هم اينجا هستم، اگر من بروم مدرسه لنگ مى افتد. «مريم» بچه ها را تشويق هم مى كند و به آنها جايزه مى دهد:
«وقتى سرود بخوانند، دعاى فرج ، قرآن /// من به آنها جايزه مى دهم»
مدرسه «مريم عبيدى» ۷۰ دانش آموز دارد. بعضى ها مرزى هستند (نزديك به عادى) بعضى ها چند معلوليتى، برخى ناشنوا يا نابينايند و بعضى هم فراموشكارى دارند. بعضى ديگر هم درتست « اوتيسم» معرفى شده اند. اما با همه اين احوال خودشان سبزه، سبز مى كنند، كارت تبريك درست مى كنند و پس از دوران ابتدايى قادرند فعاليت هاى روزانه خود را اداره كنند. خانم رمضانخانى و دوستانش دختران آبى پوش خود را هرگز رها نمى كنند.