چهارشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۳ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Wed, Apr 30, 2008
زنان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
تهران
سياسى و بين الملل
اجتماعى
زندگى
خانواده
زنان
ورزشى
حوادث
اقتصادى
صفحه آخر
تقويم حقوقى
جامه
آن سو تر
دروازه سلامتى
حبه
نجوا
خدايا! حباب هاى خالى روحم را پر كن تا جايى كه من بفهمم رضايت و خرسندى را تنها در تو مى توانم بيابم.
تقويم حقوقى
قبل از قرن ۱۹
۱۷۸۹- فرانسه اولين كشور اروپايى بود كه پيشنهاد كرد به زنان اجازه داده شود تا در انتخابات شركت كنند.
جامه
هزاره پنجم
000300.jpg
بخش دوم
يكى از قديمى ترين سكونت گاه هاى انسان در دشت «سيلك» بوده است. انسان در اين دوره با شاخه درختان خانه ساخته و شروع به كشاورزى، رنگ كردن ظرف هاى سفالى و نقاشى هاى ابتدايى كرده است. با ساختن دوك هاى سنگى يا گلى نخ ريسى و پارچه بافى از اين دوران شروع شده است كه دومين گام در زمينه پوشاك پس از استفاده از پوست حيوانات بوده است.علاقه به استفاده از مواد آرايشى و زيورآلاتى مثل انگشتر، گردنبند، دستبند و.‎/‎/ مربوط به اين دوره است.از بقاياى يافت شده در حفارى غارى در «تنگ پبده» در كوه هاى بختيارى در شمال شوشتر پرفسور گيرشمن در مورد ابتدايى ترين پوشاك مردم آن زمان در كتاب ايران از آغاز تا اسلام مى نويسد: زيباترين قطعه اى كه تاكنون كشف شده دسته چاقويى است كه انسان اين عهد را نشان مى دهد در حالى كه شبكلاهى بر سر نهاده و لنگى به كمربند به دور كمر بسته است.اين شبكلاه اگر گرد باشد از نوع كلا هاى گردى است كه بر سر مردان گوتى، لولويى و يا مردان نقش شده بر مفرغ هاى لرستان خواهيم ديد.
آن سو تر
خالق كلبه عمو تم
000294.jpg
هريت بيچر استو در چهاردهم ژوئن ۱۸۱۱ (Harriet beecher stowe) در ليچفيلد به دنيا آمد و در اول ژوئيه سال ۱۸۹۶ در هارتفورد چشم از جهان فرو بست.
او هفتمين فرزند خانواده اش بود كه نسبت به بقيه بچه ها بيشتر مورد توجه بود. پدرش كشيش بود به همين دليل هريت را بسيار مذهبى بار آورد. هريت ۵ ساله بود كه مادرش را از دست داد و پدرش دوباره ازدواج كرد و با ازدواج دوم صاحب ۱۱ فرزند شد.
هريت از زمان كودكى به دليل اينكه در خانواده مذهبى بزرگ شده بود با كتب مذهبى آشنايى داشت. شش برادر او و يكى از فرزندان او كشيش بودند اما به دليل اينكه او دختر بود و نمى توانست كشيش شود به عنوان معلم دروس و آئين مذهبى مشغول به كار شد.او توانست در ۱۱ سالگى تحصيلات عالى خود را شروع كند و در ۲۹ سالگى در يك مدرسه مذهبى شروع به كاركرد. در آن دوران بردگى و برده دارى مرسوم بود و همين باعث شد كه او زندگى بردگان را از نزديك ببيند و مسايل و مشكلات آنان برايشان كاملاً قابل لمس بود.در سال ۱۸۳۶ با يكى از همكاران خود به نام استو كه معلم بود آشنا شد و سرانجام با او ازدواج كرد. سال هاى اوليه زندگى آنها توأم با فقر بود تا زمانى كه استو به سمت استادى دانشگاه منصوب شد و آنها مجبور شدند به همراه فرزندانشان به شهر «برنزديك» نقل مكان كنند و اوضاع زندگى آنها كمى بهبود پيدا كرد.«هريت» در ابتدا تنها متون مذهبى و درسى را مى نوشت اما بعد از مدتى با ديدن مسايل مربوط به برده ها با تشويق هاى هسمرش تصميم گرفت يك داستان در رابطه با برده دارى بنويسد. او كتاب «كلبه عموتم» را نوشت كه داستان مردى سياه پوست و معتقدى است كه زير شكنجه سفيدپوستان جان خود را از دست مى دهد اما در تمام مدت شكنجه اش براى شكنجه گرانش دعا مى كند.نخستين مطلب كه فصل اول رمان هريت را تشكيل مى داد در يك روزنامه به چاپ رسيد و با استقبال بى نظير مردم مواجه شد و بدين ترتيب چند فصل از رمان در روزنامه به چاپ رسيد تا اينكه او تصميم گرفت رمان خود را به صورت كتاب منتشر كند.
كتاب «كلبه عموتم»آنچنان مورد توجه مردم قرار گرفت كه چاپخانه مجبور شد شبانه روزى كار كند تا بتواند به موقع كتاب را به دست علاقه مندان برساند. با چاپ اين كتاب و فروش خوبى كه به همراه داشت «هريت استو» توانست خانه اى بزرگ و مجلل در فلوريدا خريدارى و به همراه خانواده اش به آنجا نقل مكان كند.«كلبه عموتم»كتابى شد كه نه تنها در كشور آمريكا بلكه در تمام جهان مشهور شد و خوانندگان زيادى پيدا كرد و ميليون ها نسخه از اين كتاب در سرتاسر دنيا به فروش رسيد. همين امر باعث شد كه هريت استو در جهان چهره اى معروف و شناخته شده پيدا كند اما او مخالفان زيادى را نيز داشت كه كه چهره او را بسيار منفور و زشت نشان مى دادند.در همان زمان آبراهام لينكن رئيس جمهور وقت آمريكا در ديدارى كه با هريت استو داشت به او گفته بود: شما همان زنى هستيد كه باعث تمام اين جنگ هاى داخلى شده ايد
وقتى دلت جوانه مى زند
***كدام رنگ را دوست دارى
- همه رنگ ها
***كدام گل را دوست دارى
- همه گل ها
***كداميك از بچه ها را بيشتر دوست دارى
- همه بچه ها
*** دعوايشان هم مى كنى
000240.jpg
- نه اصلا، اگر كار بدى بكنند به آنها مى گويم: من به تو اطمينان دارم، كارت بد بود. اين كار را نكن.
اينها را دخترى با «سندرم داون» مى گويد. او در زادگاه خود كار مى كند. كار مى كند براى بچه هايى مثل خودش. «مريم» را همه بچه ها دوست دارند. او هم همه را، همه بچه ها را و همه مردم را دوست دارد. نه اينكه زبانش فقط بگويد، چشم هايش و تمام وجودش همين را مى گويد.
مريم در تمام مدت گفت وگو از معلم هايش اسم مى برد. 36 سال پيش در محله اصيل و قديمى منيريه تهران، دختر هفتم خانواده عبيدى به دنيا آمد. اتاق او طبقه اول روبه روى حياط كوچكى بود كه حالا حياط مدرسه اى به نام «مريم عبيدى» است. پدر و مادر عاشق بچه هايشان بودند و حالا يك عشق ديگر هم اضافه شده بود. مريم وقتى هفت ساله شد، پدرش اين ساختمان دو طبقه انتهاى كوچه حسابى را وقف آموزش و پرورش كودكان استثنائى كرد و خانواده ۹ نفره آنها به چند خيابان بالاتر منتقل شد. چهار برادر و دو خواهر مريم همه به مدرسه مى رفتند. مريم هم مشغول به درس خواندن شد.
در مدرسه علامه، وقتى كلاس هاى دبستان را تمام كرد (۱۳۶۲) به مدرسه خودش آمد و در آنجا همكارى خود را شروع كرد. وقتى مريم از مادرش مى گويد، اتاق مجاور را نشان مى دهد، «مادرم در آن اتاق بود، او برايم همه كار مى كرد، همه كار ‎/‎/‎/ به من غذا مى داد، لباس هايم را مى شست و مرا حمام مى كرد». او ولى در سال هاى پيش نتوانسته مادر را يك دل سير ببيند، مى گويد: مادرم شيميايى مى كرد.‎/‎/ خانم مدير اصلاح مى كند كه مادرش شيمى درمانى مى شد.
مريم اصرار دارد كه مادرم سرطان نداشت و مى گويد كه وقتى مادرش در بيمارستان بوده، به او نگفته بودند، همه مى گفتند: مريم ناراحت مى شود.‎/.پدرش هم سال ها پيش از مادر فوت شد، او را هم مريم نديد، او مى گويد: پدرم ناراحتى قلبى داشت، من او را نديدم، فقط يك لحظه او را به من نشان دادند: در شاه عبدالعظيم، پارچه را از روى سرش برداشتند و من ديدمش.‎/‎/
نمى توانى ته دل مريم را ببينى، اما چشمانش آن قدر شفاف است كه ته دلش هم از پشت ابرهاى بارانى پيداست. تو هيچ اشكى نمى بينى! اما مريم مثل باران بهار روى دلت مى بارد و مى بينى كه ته دلت جوانه مى زند.‎/.وقتى مى پرسى چطور همه كارها را ياد گرفتى، مى گويد: پدرم مرا همه جا مى برد، به همه كلاس ها، همه چيز به من ياد مى داد. كار درمانى ‎/‎/‎/ گفتار درمانى ‎/‎/‎/ مشاوره ‎/‎/‎/ روانشناس.‎/‎/
مريم همين حالا در خانه اى زندگى مى كند كه پرستار روانشناس دارد. مى گويد: همه ورزش ها را دوست دارم. با بچه هاى مدرسه بازى مى كنم، ورزش هم مى كنم، كامپيوتر هم بازى مى كنم (خانم مرادى مى گويد: مريم در اتاقش كامپيوتر و تجهيزات ورزشى دارد).اما نمى شود وارد مدرسه شد و به حياط نرفت. مخصوصاً زنگ تفريح. زنگ تفريحى كه دختران آبى پوش زير آسمان صاف و آبى امروز بازى مى كنند. توى حياط همه دورت مى ريزند. همه خنده رو هستند. حرف مى زنند.
000318.jpg
هر كسى حرف خودش را يكى خرما تعارف مى كند. يكى از مسابقه هايشان مى گويد، يكى از درس هايشان، هيچكدام رازى ندارند كه نگويند. «زهرا رمضانخانى» مدير دبستان، دكتراى روانشناسى دارد، او در تمام مدت «مريم» را در گفته هايش يارى مى دهد، او از رتبه هاى اين كودكان كه هر كدام نارسايى ذهنى خاصى دارند، مى گويد: در مسابقات بين آموزشگاهى، رتبه هاى خوبى داشتيم، سوم احكام و دومى سرعت، آنها در مسابقه هاى پارالمپيك هم شركت كرده و رتبه آورده اند. همينطور معلمين مدرسه در جشنواره، الگوهاى برتر تدريس در تهران رتبه خوبى را كسب كرده اند.
او از معلمين مى گويد كه اكثرشان كارشناس روانشناسى هستند، خانم رمضانخانى از سال ۷۶ به اين مركز آمده و سعى كرده است از نظر تجهيزات آزمايشگاه، فضاسازى و نيروهاى خوب، مدرسه را بهبود بخشد.
او مى گويد: از كمك هاى «اداره شهر تهران» كه سعى مى كنند با پيگيرى هاى خود مدارس استثنايى را به استاندارد جهانى نزديك كنند، خيلى راضى هستيم. بچه ها در اين مدرسه معمولا در هر پايه توقفى سه ساله دارند، اما به ميزان ناراحتى هاى ذهنى خود شايد اين مدت را كوتاه تر كنند. مدير مى گويد: 90 درصد دانش آموزان (۱۸-6 ساله) به راهنمايى و دبيرستان مى روند و بسيارى از آنها وارد هنرستان و مشاغل هنرى مثل «آرايشگرى» و «قاليبافى» مى شوند.
مريم در اين مدت سرمشق خوشنويسى مى گيرد. «مهرى مرادى» مربى اوست، مربى مخصوص و بسيار دلسوز او ۳۰ سال تدريس در مدارس استثنايى را پشت سر گذاشته و حالا تجديد عشق كرده است.
مى گويد سه فرزندم معتقدند من بچه هاى مدرسه را بيشتر دوست دارم. خانم مرادى، اعتقاد دارد، اين بچه ها نعمتى هستند كه خدا به مربيانشان عطا مى كند تا آنها به او نزديكتر و نزديكتر شوند.
معلم مريم از خانه و زندگى او مى گويد كه، ماهى يكبار همه خواهرها، برادرها، عروس ها، دامادها و نوه ها به دعوت مريم به خانه او مى آيند و او از همه پذيرايى مى كند. مريم خودش از برادرهايش مى گويد: آنها هيچوقت نمى گذارند من ناراحت شوم. «آقا عبدالله ۳۶ ساله است» ، «حاج على آقا برادر بزرگ من است» ، يك برادرم «آقا مجتبى» در كانادا زندگى مى كند و يك برادرم دكتر است (خانم رمضانخانى مى گويد، دندانپزشك است).او صبح ها ساعت يك ربع به هفت بيدار مى شود و ساعت ۸ با راننده به مدرسه مى آيد، در مدرسه با بچه ها صحبت مى كند و دفتر «غايبى» را به كلاس ها مى برد و علت غيبت بچه ها را از روى نسخه هايشان بررسى مى كند.
بعد از مدرسه وقتى به خانه مى رسد، نماز مى خواند، قرآن (كاملاً روخوانى قرآن را بلد است) و زيارت عاشورا و دعاهاى ديگر را مى خواند، پياده روى مى كند، به حمام مى رود و بعد هم فوتبال تماشا مى كند.
اما در ميان سريال ها هم از «بيدارى» ، «ماچند نفر»، «زير تيغ» و «راه بى پايان» اسم مى برد. «مريم» در همان ساعت ها مجله هم مى خواند و بيشتر از مجله هاى سينمايى لذت مى برد و با تأكيد مى گويد: تا وقتى كه اينجا باشد، من هم اينجا هستم، اگر من بروم مدرسه لنگ مى افتد. «مريم» بچه ها را تشويق هم مى كند و به آنها جايزه مى دهد:
«وقتى سرود بخوانند، دعاى فرج ، قرآن ‎/‎/‎/ من به آنها جايزه مى دهم»
مدرسه «مريم عبيدى» ۷۰ دانش آموز دارد. بعضى ها مرزى هستند (نزديك به عادى) بعضى ها چند معلوليتى، برخى ناشنوا يا نابينايند و بعضى هم فراموشكارى دارند. بعضى ديگر هم درتست « اوتيسم» معرفى شده اند. اما با همه اين احوال خودشان سبزه، سبز مى كنند، كارت تبريك درست مى كنند و پس از دوران ابتدايى قادرند فعاليت هاى روزانه خود را اداره كنند. خانم رمضانخانى و دوستانش دختران آبى پوش خود را هرگز رها نمى كنند.
۹ ماه انتظار
ميترا محمدى
هفته چهارم

تغييرات كوچولو
از اين زمان تا هفته چهاردهم دستگاه هاى بدن او در حال تشكيل است، به همين علت او نسبت به مسائل مختلف بسيار حساس است.در اين زمان جنين شما از دولايه خارجى و داخلى تشكيل شده كه اين دو لايه در هفته هاى بعد موجب تشكيل دستگاه هاى بدن او مى شوند. جفت نيز به صورت ابتدايى تشكيل شده و در حال ايجاد تونل هايى ظريف است تا از آن طريق اكسيژن و غذا را به او برساند. كيسه آب در اين زمان تشكيل شده و مسافرتان را در برگرفته است. از اين زمان به بعد او با اين خانه آبى اگر تحت فشار قرار گيرد از صدمات احتمالى در امان خواهد بود.
تغييرات مادر
احتمال دچار شدن به ويار يا حالت تهوع در شما وجود دارد. بهتر است قبل از بلند شدن از رختخواب كنارتان بيسكويت بگذاريد و قبل از اين كه از تخت بيرون بياييد آن را آرام آرام بجويد.
دستپخت
000315.jpg
زهرا ضربتى

پاستا با گوشت و بادمجان

مواد لازم براى ۴ نفر
يك بسته پاستا مارپيچ
نيم كيلو گوشت ريز شده (قيمه اى)
۴ حبه سير خردشده
نصف قاشق مربا خورى تخم رازيانه
۳ فنجان بادمجان كه به اندازه بند انگشت خرد شده
۲ قاشق مرباخورى روغن زيتون و رب گوجه
يك قاشق مرباخورى پودر پونه و كمى نمك و فلفل
۲ قاشق مرباخورى بادام زمينى و يك دوم فنجان پنير فتا خردشده
طرز تهيه:
در يك ظرف مناسب آب ريخته و صبر كنيد تا به جوش آيد سپس پاستاها را در آن بريزيد و اجازه دهيد تا نرم شوند. بعد آنها را در آبكش ريخته و آب سرد روى آن بريزيد.گوشت ها را پخته و سپس در تابه مناسبى آنها را با سير و رازيانه كمى تفت دهيد. سپس بادمجان ها را در تابه ديگرى سرخ كنيد براى اين كار ۵ دقيقه زمان كافى است. سپس رب گوجه و بقيه ادويه و مواد را به بادمجان ها اضافه كرده و با حرارت ملايم بگذاريد تا براى ۱۰ دقيقه با هم آميخته شوند. در آخر پونه را به آن اضافه كرد ه و پس از ريختن پاستا در ظرف مناسب اين مواد را به آن اضافه كرده و سرو كنيد.
تازه ها
زهرا محسنى

نكته جا مانده

احتمال چاقى كودكان با بالا بودن سطح قندخون مادران در طول دوران باردارى در ارتباط مستقيم است. دانشمندان اميدوارند كه با درمان ديابت دوران باردارى، آمار چاقى دوران كودكى را كاهش دهند. ديابت هاى درمان نشده دوران باردارى، احتمال چاقى كودك را در سنين بين ۵ تا ۷ سال دو برابر مى كند.به مادران باردار توصيه مى شود كه از پزشك خود انجام تست ديابت را درخواست كنند.۵ تا ۷ سال كه چاقى كودكان در آن رخ مى دهد درست همان سنى است كه چربى بدن به كمترين حد خود مى رسد و سپس تا بزرگسالى مجدداً افزايش مى يابد. اين دوره به نام «بازگشت چاقى» معروف است و بيانگر چاقى در دوران بزرگسالى است.
مشاهدات نشان مى دهد كودكان متولد شده از مادران مبتلا به ديابت دوران باردارى، با احتمال ۸۹ درصد بيشتر از ديگران مبتلا به اضافه وزن و با احتمال ۸۲ درصد بيش از سايرين مبتلا به چاقى در سنين بين ۵ تا ۷ سال مى شوند.
سنگ نوشته ها
حوريه سعيدى
نخستين عكاس زن

عزت ملك خانم ملقب به اشرف السلطنه، دختر امامعلى ميرزا عماد الدوله پسر محمدعلى ميرزا دولتشاه، فرزند فتحعلى شاه بود. زندگينامه او به نقل از سلطان احمد دولتشاهى يمين الدوله چنين آورده شده است: وى در زمان حكمرانى پدرش در كرمانشاهان متولد شد و در جوانى به ميرزا حسن خان اعتماد السلطنه كه در آن هنگام پيشخدمت شاه بود شوهر كرده به تهران آمد. چون اولاد نداشت عمر خود را بيشتر به مطالعه كتاب مى گذرانيد. به تاريخ و طب خيلى مايل بود. به علت زندگى با اعتماد السلطنه از سياست دربار ايران و اتفاقات مملكت و روابط خارجه خوب مطلع بود. در هنرهاى زنانه و كارهاى خانه از طباخى و خياطى و غيره استاد و صاحب سليقه بود. زبان فرانسه را قدرى نزد شوهرش آموخته بود. به سازو آواز مطلقاً مايل نبود ولى شطرنج را خوب بازى مى كرد. عكس هاى قشنگ بر مى داشت. عكاسى را نزد مرحوم شاهزاده سلطان محمود ميرزا، والد كمترين [يمين الدوله] آموخته بود. دو مرتبه به عتبات عاليات مشرف گرديده، در اواخر عمر از راه اسلامبول به مكه معظم مشرف شد و جمعى را همراه برده، قريب دو هزار تومان خرج كرد. پس از فوت مرحوم اعتماد السلطنه به مرحوم آقا سيد حسين عرب نايب التوليه كه عمه زاده اش بود شوهر كرده، مجاور مشهد مقدس شد. قريه ميامى نزديك مشهد ملك خود را بر خيرات و مبرات وقف مؤبد [ابدى] نمود. درسن پنجاه و سه سالگى در مشهد مقدس فوت نموده در دارالسياده دفن شد.
دروازه سلامتى
باردارى و حافظه
باردارى باعث ضعيف شدن حافظه زنان مى شود.
000342.jpg
پژوهشگران دانشگاه ويلز دريافته اند اين ضعف حافظه به علت تلاش براى به ياد آوردن كارهاى مختلف و متعدد است و آنان به علت اضطراب تا يك دوره كه معمولاً يك سال به طول مى انجامد، اين مشكل را دارند.پژوهشگران علت اين مسئله را تغييرات هورمونى و اضطراب هايى مى دانند كه زنان در باردارى و مدتى بعد با آن، روبه رو هستند.

سرطان سينه
000297.jpg
زنان جوان در معرض خطر ابتلا به سرطان سينه قرار دارند. در حالى كه از حدود سن ۵۰ سالگى به بعد زنان بايد مراقبت هاى لازم را در خصوص اين بيمارى در نظر داشته باشند ولى در ايران به علت زمينه هاى ژنتيكى، تغذيه نامناسب، غذاهاى پرچرب، استرس، سن بالاى ازدواج و سن بالاى نخستين باردارى، زنان جوان تر نيز امكان ابتلا به اين بيمارى را دارند.
دكتر موسوى متخصص زنان توصيه مى كند زنان به طور مستمر تحت معاينات دقيق پزشك قرار گيرند تا با تشخيص به موقع، در همان مراحل اوليه درمان شوند.
حبه
پناهگاه
000321.jpg
زن، خسته و مانده از كار روزانه در ايستگاه اتوبوس ايستاد.
خستگى امانش را بريده بود. سوز سردى مى آمد. به آرامى روى صندلى نشست.
دلش مى خواست زودتر به خانه برسد، اما در خانه هم فقط كار در انتظارش بود. احساس بى پناهى سنگينى به دلش چنگ انداخت. به خيابان نگاه كرد. خبرى از اتوبوس نبود. دختر كوچكى آرام به ايستگاه نزديك شد. نگاه معصومانه اى به او انداخت. روى صندلى ايستگاه نشست. آرام آرام خود را به انتهاى صندلى ها كشيد و به زن نزديك شد.
اكنون احساس آرامش غريبى در چهره دختر موج مى زد. كم كم به دست زن تكيه داد. گرماى سر دختر، زن را متوجه او كرد. به او نگاه كرد. چشم هاى دخترك آرام آرام روى هم قرار گرفت. زن به آرامى جابه جا شد تا دختر راحت تر به او تكيه كند. همسن دخترش بود. لبخند تلخى بر لبان زن نقش بست. او خود احساس بى پناهى مى كرد و اكنون پناه اين موجود كوچك شده بود.

|   تهران   |   سياسى و بين الملل   |   اجتماعى   |   زندگى   |   خانواده   |   زنان   |   ورزشى   | 
|   حوادث   |   اقتصادى   |   صفحه آخر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |