*** روشنك توكلى كيست
- روشنك متولد سال ۱۳۴۱ در جيرفت است. در يك خانواده قديمى جيرفتى-كرمانى بزرگ شده كه ۱۰ خواهر و برادر در كنار پدرى مهربان و ملاك و مادرى فداكار و همراه پدر در آن پرورش يافته اند.
*** وقتى زلزله آمد كجا بوديد
همه اعضاى خانواده ما جز برادرم در انگلستان زندگى مى كنند. وقتى زلزله آمد من آنجا بودم.
*** پس فكر سروسامان دادن به بچه ها و تأسيس خانه هايى كه من اسمش را خانه دوستى و مهربانى مى گذارم از كجا بوجود آمد
در آن زمان برادرم على و همسرش رويا در كرمان زندگى مى كردند. رويا اهل بم بود. پس از زلزله به بم مى روند تا ببينند بر سر اقوام او چه آمده است اين فكر از سوى على و رويا بود. كار را آنها شروع كردند و ما تنها على و رويا را يارى كرديم.
*** وقتى خبر زلزله را شنيديد چه حس و حالى داشتيد
ضربه بزرگى بود. وقتى برادرم و رويا را پيدا كرديم متوجه شديم خانواده رويا در زلزله از بين رفته اند.
*** بچه ها چگونه به جمع شما وارد شدند
على و رويا با بهزيستى حرف زده بودند و قرار شده بود كه به بچه هاى يتيم كمك كنند.
*** روز اول با چند بچه شروع كرديد
روز اول با سه دختر و چهار پسر اين حركت عاشقانه شروع شد. كم سن ترين بچه ما دختر پنج ساله اى به نام اختر بود.
*** وقتى اين فكر با شما در ميان گذاشته شد چه احساسى پيدا كرديد
در آن زمان من لندن بودم. تصوير زلزله برايم زنده بود. وقتى شنيدم به آنها گفتم حمايت من هم دنبال شما خواهد بود. خواهر و برادرهاى ديگرم هم عكس العمل شان همين بود زيرا ما در كارهاى گروهى هميشه با هم شركت مى كرديم.
*** از لحظه ديدار با بچه ها براى نخستين بار بگوييد.
نامه مى نوشتم و عكس هاى آنها را هم ديده بودم. با بچه ها تلفنى هم حرف زده بودم. بچه ها مرا مى شناختند.
پريسا كه ۱۴ سال داشت و از همه بزرگتر بود براى پيشواز به فرودگاه آمده بود. دخترى سالم، معصوم، خوب و زيبا. وقتى او را ديدم در آغوشش گرفتم و گفتم: چقدر بزرگ شده اى
*** چه ملاكى براى انتخاب بچه ها داشتيد
ما اصرار داشتيم كه يتيم باشند و بهزيستى آنها را انتخاب كرده و به ما داد. اختر كوچكترين بچه ما در آن زمان بود. پدر و مادرش را در زلزله از دست داده بود.
*** بچه هايى هستند كه احياناً خواهر و برادرشان هم همراه شان باشد
از اول سعى ما بر اين بود كه اگر بچه ها خواهر يا برادرى داشته اند آنها را پيدا كنيم براى همين پس از جست و جو پارسال برادر اختر را كه رضا نام دارد پيدا كرديم. رضا شش ساله بود.
*** برادرتان و رويا چطور
آنها الان پدر و مادر ۲۴ بچه اند. 10 تا از بچه ها بم هستند و ۱۴ بچه ديگر از استان كرمان.
*** بچه ها در كنار هم زندگى مى كنند
نه. دخترها يك خانه دارند و پسرها هم يك خانه مجزا.
*** براى احتياجات عاطفى شان چه مى كنيد
اين بچه ها مثل بچه هاى خود ما بزرگ مى شوند. از نظر اقتصادى مشكلى ندارند و براى احتياجات عاطفى شان هميشه يكى از اعضاى خانواده ما در كنار آنها است.
*** بچه ها چه ارتباط عاطفى با شما برقرار كرده اند
بچه ها مرا عمه صدا مى كنند. على و رويا را پدر و مادرشان مى دانند. براى من تا حالا ۲۰۰ كارت درست كرده اند و روز مادر براى رويا نقاشى مى كشند و نامه مى نويسند. مدل زندگى بچه ها نسبت به قبل فرق كرده است. آنها احساس امنيت مى كنند و خيلى آسان مى گويند: دوستت داريم عمه.
*** زيباترين جمله اى كه از بچه ها شنيده ايد.
دوستت داريم.
*** شيرين ترين خاطره تان از اين اتفاق
وقتى دور هم مى نشينيم و با اعضاى خانواده مان سال اولى كه بچه ها آمده بودند را مرور مى كنيم مى بينيم كه سال اول برادرم و همسرش با يك دنيا مشكل روبه رو بودند چون بچه ها آسيب هاى شديد روحى-روانى ديده بودند. در اين مدت مى بينيم كه چقدر پيشرفت كرده اند. خاطره ديگر من مربوط به برادرم است. او برايم تعريف كرد همان هفته هاى اول يك روز كه به مدرسه رفته بود تا پسرها را بياورد «على» با ديدن برادرم به همكلاس هايش گفته بود «بابام آمده». اينكه بچه ها بعد از دو هفته آماده پذيرش عشق بودند، تكان دهنده است.
الان هم بچه ها احساس جدايى نمى كنند، احساس تعلق شديدى دارند. خودشان هم با هم احساس خواهر و برادرى دارند.
*** قبل از آوردن يك ميهمان جديد به جمع دوست داشتنى بچه ها چه مى كنيد
قبل از آوردن بچه جديد با بچه ها حرف مى زنيم و با كمك آنها اتاق مخصوص براى بچه جديد را آماده مى كنيم. بچه ها براى او هديه درست مى كنند و روز اول ورود بچه جديد جشن مى گيريم.
*** تلخ ترين خاطره تان
مدتى قبل نامه اى به دست ما رسيد كه بچه هاى بمى بايد بروند. در يك لحظه بد قرار گرفتيم يكدفعه همه مان دلتنگ شديم. بچه ها دوباره بايد جدايى تلخ ديگرى را تجربه مى كردند ولى خدا را شكر بهزيستى از بچه ها و ما حمايت كرد.
*** در حال حاضر با چه مشكلاتى روبرو هستيد
بعضى از بچه ها اقوام دور دارند و مشكل ما اين است كه در حالت دو خانوادگى و دو فرهنگى قرار گرفته و ناآرام مى شوند.
يادم هست وقتى حسين را به ما دادند، گفتند پدر و مادرش فوت كرده اند ولى بعد پدرش پيدا شد ولى او يك زندانى سابقه دار بود. بچه را برد و به گدايى انداخت و دوباره بهزيستى از بچه حمايت كرد.
*** وقتى خسته مى شويد چه مى كنيد
ما يك گروه هستيم با پرسنل نازنين. در كار ما خستگى بدنى نيست، بلكه سنگينى مسئوليت است. ما با ۲۴ بچه، ۲۴ شخصيت و ۲۴ گروه شخصيت خانوادگى شان روبرو هستيم.
*** با رفتارشان تا حالا به شما چيزى ياد داده اند
بچه ها وقتى وارد زندگى خانواده ما شدند به زندگى فكرى ما استحكام بخشيدند و ما از اينكه مى ديديم اين بچه ها با جثه هاى كوچك چه سختى هايى را تحمل كرده اند، درس مى گرفتيم و متوجه مى شديم كه در برابر مشكلات بايد مقاومت كرد.
*** براى بچه ها چه كارهايى را در دست اقدام داريد
من براى ساختن خانه بچه ها آمده ام. الان همه ما داريم حمايت مى كنيم. زمين بزرگى براى ساختن سه خانه خريده ايم و اميدوار هستيم براى آينده و بچه هاى ديگر خانه ديگرى اضافه كنيم. پريسا ۳ سال ديگر دانشگاهى است. بچه ها به مرور صاحب خانواده مى شوند و بچه ديگر بايد جاى آنها را بگيرد. *** چند ساعتى در روز پيش بچه ها مى مانيد
من با آنها زندگى مى كنم. خانه دخترها و خانه پسرها كنار هم است. اتاق خواب من در خانه دخترهاست.
*** آخرين هدفى كه به آن فكر مى كنيد
بچه ها تحصيلات عاليه كنند و رفتار خوبى داشته باشند. ما به داشتن تحصيلات خوب تكيه مى كنيم چون چرخه زندگى شان را عوض مى كند و آنها در آينده مى توانند دست ناتوان ديگرى را بگيرند.
*** چه فاكتورى براى بودن مثل روشنك و رويا و على توكلى لازم است
داشتن قلب مهربان و يك عشق مخصوص. بايد بچه را از خودت بدانى و به ارتباط با او به مشكل كار يا موضوع كارى نگاه نكنى.
*** اگر پرنده بوديد
دور و بر بچه ها مى پريدم.
*** حرف آخر.
از اطلاعات نيروى انتظامى كرمان و بهزيستى شهرستان كرمان كه ياور ما بوده اند و دوست بچه ها سپاسگزاريم.
آرزوى بچه ها
زهرا ۸ سال دارد. او كلاس سوم است. زهرا آرزو مى كند كه روزى نقاش بزرگى شود.
سارا ۸ ساله است او در كنار زهرا در كلاس سوم درس مى خواند آرزوى او اين است كه كلاس پنجم در مدرسه نمونه دولتى قبول شود.
حبيبه ۱۲ ساله است. او مى خواهد متخصص قلب شود. زيباترين خوابى كه ديده خواب آمدن بهار بوده است.
عليرضا ۸ سال دارد او خواب بهشت را ديده و آرزويش ثروتمند شدن است.
رضا ۶ ساله و كلاس اول است. آرزويش اين است كه مشق هايش را خوش خط بنويسد.
على ۹ سال دارد و كلاس سوم است. او آرزو دارد كه مرد خوبى شود.