دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۶ جمادى الاول ۱۴۲۹
Mon, May 12, 2008
خانواده
۳۹۲۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
تهران
سياسى و بين الملل
سياسى
اجتماعى
انديشه
زندگى
خانواده
فرهنگ و هنر
زنان
ورزشى
حوادث
اقتصادى
صفحه آخر
قاب عكس۲
نگاهى به زندگى مردى كه با فداكارى در كنار همسرش مانده است
سؤالات حقوقى
خاطرات قديمى ها
كارمايه
نگاهى به زندگى مردى كه با فداكارى در كنار همسرش مانده است
چشمانى كه زندگى را در مرگ مى كاود
001092.jpg
001089.jpg
او معلم كلاس اول بود. كلاسى با يك عالمه دختر بچه كه بدرى همه آنها را دوست داشت. او دختر و پسرى نداشت اما هر سال ۳۰ يا ۴۰ تا دختر به زندگى اش وارد مى شدند و او را در شادى و غمشان سهيم مى كردند و آسمان وجود آبى بدرى دفترچه خاطراتشان مى شد.
خلاصه هر روز بعد از ظهر وقتى از جلوى خانه خواهرش رد مى شد، زنگ مى زد و نگاه دو خواهر يكديگر را در آغوش مى كشيدند و بدرى به خانه خود مى رفت و شمسى به خانه خود.
آنها هزار تا قصه داشتند كه براى هم بگويند. روزى از روزها بدرى بى خداحافظى از آن محله رفت و شمسى تا شب گريه كرد.
بدرى هميشه ناراحتى قلبى داشت و فرخ هميشه همراه او مطب ها و بيمارستان ها را زير پا مى گذاشت. او بايد عمل مى كرد. عمل دريچه قلب، ولى مى ترسيد شايد هم با زندگى خيلى كار داشت.
بالاخره سال ۷۹ تصميم به عمل گرفت. فرخ تعجب كرد. «تو كه تصميم به عمل نداشتى».‎/‎/ اما بدرى گفت: امسال مى خواهم عمل كنم. باز فرخ پابه پاى بدرى بيمارستان ها، آزمايشگاه ها، اكو و.‎/‎/ را رفت تا بالاخره بدرى را در بيمارستان بسترى كردند. او شب ها تب مى كرد. تبى شديد و پا درد داشت! فرخ اين را به پزشكان گفته بود؛ اما بيمارستان پس از ۴۸ ساعت بدرى را به اتاق عمل برد و دريچه بيولوژيك را جايگزين كرد.
بعد از ۴۸ ساعت ديگر هم مرخصش كردند. فرخ چهار روز بعد از عمل متوجه تب بالا و بد حالى بدرى شد. بلافاصله او را آزمايش كردند و متوجه تب مالت شدند.
دكتر سفارش «اكومرى» براى بدرى داد و در اين اكو مشخص شد كه دريچه بيولوژيك قلب در اثر عفونت پرتاب شده و خون از قلب بى دريچه و بطور وحشى فوران مى كند. دكتر بلافاصله دستور بسترى و عمل داد. او فرخ را از اتاق بدرى بيرون برد و گفت: « من تا حالا چنين خطايى نكرده بودم و بعد ازاين هم نخواهم كرد، اين قضيه به من مربوط نمى شود.»
فرخ ناچار بود. هيچ كارى نمى توانست بكند.
او دوباره دريچه قلب را خريد؛ اما اين بار به سفارش بيمارستان، دريچه صنعتى. دريچه را كار گذاشتند و ماجرا از همين جا شروع شد. دريچه صنعتى شروع به لخته سازى كرد و مرتب لخته هاى ريز وارد گردش خون بدرى مى شد. او هرچند روز يك مرتبه دچار بى حالى و تشنج مى شد و يا بخشى از بدنش حالت لمسى مى گرفت. اما باز هم شاد بود و آرام. اما فرخ در التهاب بود. وقتى نماز مى خواند صندلى بدرى را جلوى چشمش مى گذاشت تا مبادا اتفاقى بيفتد.
شبها دستش را روى سر بدرى مى گذاشت تا با كوچك ترين حركتش بيدار شود، مبادا بدرى دچار حمله شده باشد.
هرچه بدرى آرام بود فرخ در اضطراب و التهاب.‎/‎/
بالاخره يكى از شب ها فرخ دعا كرد كه بدرى بهبود پيدا كند و صبح فردا ساعت هفت دوباره او دچار تشنجى شديد شد و فرخ به سرعت به بيمارستان رساندش. از همان روز بدرى به كما رفت.‎/‎/
***
وقتى درخانه را مى زنى صداى آرام ولى نگران مردى را مى شنوى كه حضور انسان ها را بر بالين همسرش حضور فرشته ها مى داند.
مرد در را باز مى كند. مردى بلند قد با موهايى سپيد و ابروانى سپيد و سياه.
او در ورودى آپارتمانى نيمه تاريك ايستاده. مى مانى كه سمت راست به پذيرايى خاموش بروى يا سمت چپ به اتاقى روشن كه بدرى در آن خوابيده. مرد از حضورت بر بالاى سر همسرش استقبال مى كند. روى تخت كوتاه و كوچكى با روكشى از قاليچه مى نشينى.
زن آرام زير پتويى رنگارنگ دراز كشيده. لوله اى در بينى و لوله اى در حنجره دارد. تمام وجود زن اسكلتى را مى ماند با پوششى از پوست. چشمانش را باورودت باز مى كند و دنبال قدم هايت را مى گيرد.
فرخ پيشانيش رامى بوسد و برسرش دست مى كشد. با او حرف مى زند: «بدرى جونم.‎/‎/ خانمم.‎/‎/ اگه صدامو مى شنوى چشماتو به هم بزن» بدرى كوچكترين عكس العملى نشان نمى دهد. مرد معتقد است كه همسرش هيچ صدايى را نمى شنود و يا كلمات را نمى شنود و فقط نسبت به نور و صدا عكس العمل هايى خفيف نشان مى دهد. مرد ايستاده حرف مى زند.‎/‎/ مى گويد قرار ندارم. نمى توانم بنشينم. تمام نگاه بدرى را به دنبال نشانه اى از زندگى مى كاود، اما از طرفى هم اطمينان دارد كه او ديگر هرگز به زندگى بر نمى گردد. او تحمل يك لحظه نبودن زن را ندارد.
ساعت ۱۱ برايش آب پرتقال مى آورد و اول توى سرنگ مى ريزد و آرام آرام از راه لوله رد آن را تا گلوى بدرى پى مى گيرد و بعد هم آب به بدرى مى دهد. فرخ مى گويد: من پنج سال است از خانه بيرون نرفته ام.‎/‎/ تمام رفت و آمدم به نانوايى يا داروخانه است. وقتى بيرون هستم مى ترسم نكند خلط راه گلوى بدرى را بگيرد و همه اش نگرانم. به سرعت خودم را مى رسانم.
وقتى مى بينم همانطور آرام خوابيده و قلبش تپش دارد خوشحال مى شوم؛ اما يك لحظه بعد باز همه غم عالم به دلم مى آيد: چرا بدرى چرا بدرى با اين همه عشق به اين خواب عميق فرو رفته من تازه فهميدم اين زن كيست او مرتب به كارگرهاى محل كمك مى كرده و خرج ماهانه شان را به عهده داشته. من نمى دانستم.‎/‎/ من نمى دانستم.‎/‎/ هر كلمه فرخ انگار بغضى است كه دارد يكباره مى شكند. انگار با هر كلمه گريه مى كند.وقتى كه مى گويد: من هيچ چيزى از خودم ندارم. خانه را فروختم براى درمان بدرى.‎/‎/ من چيزى ندارم. همه اش مال خود بدرى است.‎/‎/ او مى گويد شاگردهاى بدرى بعضى روزها مى آيند، شاگردهاى ۴۰-30 ساله و عين يك بچه كلاس اولى پاى تختش مى نشينند و زار زار گريه مى كنند.
وقتى بالاى سر زن مى روى و صدايش مى زنى چشمانش را باز باز مى كند و به تو مى دوزد. چشمانى بدون نگاه و وقتى با او حرف مى زنى دهان بازش را به هم مى زند.‎/‎/ انگار با تو حرف مى زند.‎/‎/ اما فرخ اينها را قبول ندارد. مى گويد من بدرى را پيش ۱۱ دكتر برده ام. او هيچ نشانى از هوشيارى ندارد.
وقتى خانم مسيح پور، (خواهر بدرى) كنار تختش مى آيد چشمان بيمار تخت را دور مى زند و شمسى ملتمسانه از بدرى مى خواهد كه بيدار شود و برگردد.خانم مسيح پور معتقد است بدرى نشانه هايى از حيات دارد و ممكن است روزى دوباره خوب شود. او مى گويد بدرى مى شنود، گريه مى كند و درد را مى فهمد.او مى گويد: بدرى جونم، ديگه گريه نكنى ها! و بعد همين طور نگاهش را به صورت بيمار مى دوزد. با يك دنيا اميد. با يك دنيا غم.
فرخ سه سال است شكايت كرده ولى هنوز پرونده اش در نوبت است. او حتى توانى براى پيگيرى پرونده را هم ندارد.
فرخ پنج سال است نخوابيده و از ساعت چهار صبح از اتاق بيرون مى رود، چاى دم مى كند، نان سوخارى را توى چاى حل مى كند و از راه بينى به بدرى مى خوراند، در فاصله صبح تا ظهر به او آبميوه و آب كمپوت مى دهد. شربت تقويتى مى خرد و به او مى دهد.
سوپ پر از ماهيچه و سبزى را كه خانم مسيح پور مى پزد به بدرى مى خوراند و تا شب در كنارش مراقب لحظه لحظه احوال اوست. فرخ پنج سال است مى سوزد، خودش مى گويد هركسى كه بسوزد صورتش روشن مى شود. اما او اين سوختن را نمى خواهد.
او پنج سال است دقيقه به دقيقه همراه همسرش بوده و اگر اين لحظات طولانى شود هم فرخ تنها دل به ضربه هايى مى بندد كه قلب بدرى را باز وبسته مى كند. به نفس هايى كه او را به زندگى شلال مى كند.
سؤالات حقوقى
نفقه از پدر
بسيارى از مشكلات و اختلافاتى كه ميان اعضاى يك خانواده بخصوص زنان و مردان به وجود مى آيد، به علت نا آگاهى به مسائل حقوقى است، چه بسا كه با آگاهى و دانش در اين زمينه بتوان از تشكيل شدن بسيارى از اين پرونده ها جلوگيرى كرد.
گروه زنان و خانواده روزنامه ايران به علت تقاضاهاى زيادى كه از سوى خوانندگان مطرح شده است، از اين پس هر دوشنبه پل ارتباطى ميان شما و كارشناسان خواهد بود.
فريبا توكلى - كارشناس رسمى و وكيل پايه يك دادگسترى - پاسخگوى سؤالات شما است.
*** 26 سال دارم از شوهرم طلاق گرفتم و به تنهايى زندگى مى كنم. آيا به لحاظ قانونى امكان دريافت نفقه از پدرم را دارم
اگر با وجود اشتغال امكان معيشت خود را نداريد و پدرتان نيز متمكن از دادن نفقه است، يعنى مى تواند بدون اين كه از لحاظ معيشتى دچار مضيقه شده و در تنگنا قرار گيرد، به شما نفقه بدهد، مى توانيد تقاضاى نفقه كنيد.
خاطرات قديمى ها
گل پرپر
وجيحه كرم آبادى، ۷۳ ساله:
بهترين خاطره من در زندگى مربوط به تولد پسرم «مهران» است. 28 سال پيش وقتى به دنيا آمد و او را در آغوش گرفتم احساس كردم به تمام آرزوهايم رسيده ام.هرچه بزرگتر مى شد اين احساس شادى در من بيشتر مى شد تا اين كه براى خودش جوان رعنايى شد. هر روز بعد از برگشتن از محل كار، من و پدرش را براى گردش بيرون مى برد. ولى انگار تقدير به گونه ديگرى رقم خورده بود. سال گذشته يك روز مثل هميشه براى رفتن به محل كار از خانه بيرون رفت ولى در بين راه بر اثر تصادف جان سپرد. از آن زمان من و پدرش خيلى تنها شديم.
حالا هر روز به ياد او از خانه بيرون مى آييم. فكر مى كنم براى شادى روح او بايد به رضاى خدا تن بدهم و بر اعصابم مسلط شوم، هر چند دورى از او سخت است ولى سعى مى كنم به دو دخترم توجه بيشترى داشته باشم و آرزوهايم را در آنان خلاصه كنم.
كارمايه
آشيانه پرندگان
001086.jpg
يك سبد چوبى كه حدود ۱۶ تا ۳۰ سانتيمتر ضخامت دارد انتخاب كنيد. همچنين مقدارى شاخه نازك درخت بيد (حتى الامكان نرم نه خشك) جمع آورى كنيد. شاخه ها را مى توانيد از گل فروشى تهيه كنيد. نوك آنها را بريده و شاخه ها را در طول ۱۵ تا ۳۰ سانتيمتر ببريد.
يك مفتول سيمى قهوه اى تهيه كنيد و انتهاى شاخه ها را به كف سبد ببنديد. شاخه ها را به اطراف سبد خم كرده درون سبد را با استفاده از شاخه ها پر كنيد. با باقيمانده هاى شاخه ها بيرون آشيانه را زيبا كرده و از تكه هاى كوچك پنبه براى تزئين نوك شاخه ها استفاده كنيد.
زمزمه
سوگ
نازنينم! مى خواهم بدانى ۹ ماه تمام در انتظارت بودم.
وجود شيرينت را در لحظه لحظه اين ۹ ماه احساس كرده ام و در آرزوى نوازش موهايت بودم.
هرگز فكر نمى كردم آمدن به اين دنيا آنقدر برايت سخت و ناگوار باشد كه در لحظه ورود، ميل بازگشت كنى.
پزشكان به من مى گويند قلب و ريه جنين كامل شكل نگرفته بود، رفتنش طبيعى بود اما من مى شنوم: كودكم از دستم رفت. فرصت در آغوش كشيدنش را نداشتم. مطمئن هستم تو هم مرا دوست داشتى. من اين را حس مى كنم.
غم از دست دادنت را تنها با رؤياى رهايى وجود لطيفت از بند اين دنيا تسكين مى دهم و ايمان دارم روزى كودكى خواهم داشت كه همه اشتياق براى لمس موهايت را با او تقسيم خواهم كرد.
تازه ها
رابطه افسردگى و آسم
كودكانى كه از بيمارى آسم رنج مى برند، ممكن است به بيمارى هاى روحى مبتلا گردند.كودكان مبتلا به آسم اغلب به افسردگى، اضطراب، مشكلات رفتارى، ناتوانايى هاى يادگيرى و كاهش سطح توجه مبتلا مى شوند.كارشناسان توصيه مى كنند والدين اين كودكان قبل از بروز مشكلات روحى در فرزندشان به مشاوره مراجعه كنند.
كنترل آلرژى با شيرمادر
001191.jpg
نوزادانى كه سه ماه از شيرمادرشان تغذيه كرده اند، كمتر به آلرژى و حساسيت غذايى مبتلا مى شوند.
محققان در اين مورد مى گويند رژيم غذايى دوران باردارى و شيردهى تأثير زيادى در جلوگيرى از اين آلرژى و حساسيت هاى فاميلى دارد.
آنان به مادران توصيه مى كنند:
ـ در دوران باردارى و شيردهى از خوردن بادام زمينى پرهيز كنند.
ـ تا شش ماهگى كودكان تنها از شيرمادر تغذيه شوند.
ـ تا قبل از يك سالگى از دادن شير و تخم مرغ به آنها پرهيز شود.
ـ بادام زمينى را قبل از سه سالگى به كودكان ندهيد.
متخصصان معتقدند گاهى كودكان تنها به يك ماده از گروه غذايى خاص حساسيت داشته و از ساير انواع اين گروه غذايى مى توانند براحتى تغذيه كنند.
نسخه
نسخه
خنداندن نوزاد
به كودك خود لبخند بزنيد.
با كودك خود با صداى بلند و موزون احوالپرسى كنيد و با او با همين لحن صحبت كنيد. (لزومى ندارد حتماً حرف هاى مرتبط باهم بزنيد)
زبان خود را به سقف دهان بچسبانيد و صدايى از آن خارج كنيد.
با صداى بلند و سريع گونه ها و گردن او را ببوسيد سپس بايستيد و لبخند بزنيد.
براى او دست تكان داده و شكلك دربياوريد، او را صدا كنيد.كودكان دوست دارند صورت شما را ببينند، بنابراين هر كارى كه با چشم ها و دهانتان انجام دهيد، آنها را هيجان زده و وادار به پاسخ دادن مى كند.خنده زياد حتى خود شما را نيز خوشحال مى كند.
حبه
يك آرايشگر با ايمان
«مينو» علاقه زيادى به حفظ قرآن داشت، در يك مؤسسه نزديك خانه ثبت نام كرد. معلم قرآن آنها خانمى شاد بود كه با شعر و بازى آنها را به حفظ آيات قرآن تشويق مى كرد. روز آخر كلاس، معلم گفت: بچه ها در دفتر خاطرات من چند خطى بنويسيد تا بدانم مى خواهيد در آينده چه كاره بشويد و چه آرزوهايى داريد، «مينو» نوشت: من دوست دارم خوب آيه هاى قرآن را حفظ كنم و از كمد جوايز جايزه هاى خوب بگيرم. وقتى معلم قرآن پرسيد: مى خواهى حافظ قرآن شوى گفت: نه!
مى خواهى دكتر شوى نه
مى خواهى معلم شوى نه
مى خواهى پرستار شوى نه
مى خواهى مهندس شوى نه
پس دوست دارى چه كاره شوى «مينو» با همان صداقت كودكى گفت: آرايشگر
معلم از اين همه صفا لذت برد، او را تشويق كرد و همانجا برايش دعا كرد كه يك آرايشگر با ايمان و درستكار شود.

|   تهران   |   سياسى و بين الملل   |   سياسى   |   اجتماعى   |   انديشه   |   زندگى   |   خانواده   | 
|   فرهنگ و هنر   |   زنان   |   ورزشى   |   حوادث   |   اقتصادى   |   صفحه آخر   |   قاب عكس۲   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |