سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۷ جمادى الاول ۱۴۲۹
Tue, May 13, 2008
بادبادك
۳۹۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
تهران
سياسى و بين الملل
سياسى
اجتماعى
زنگ اول
بادبادك
زندگى
خانواده
فرهنگ و هنر
زنان
ورزشى
حوادث
اقتصادى
صفحه آخر
از من بپرس
فضا و نجوم
كاردستى
فقط نازى باش
001290.jpg
نازى كوچولو لباس پدر را مى پوشد
مى خواهد پدر شود
تا همه به او احترام بگذارند
اما لباس پدر برايش بزرگ است
و همه را مى خنداند!
نازى ظرف ها را برمى دارد
فكر مى كند بهتر است مادر شود
تا همه دوستش داشته باشند
اما ظرف ها رها مى شوند
كف اتاق! جرينگ...
نازى كفش هاى برادرش را مى پوشد
مى خواهد فوتباليستى معروف بشود
بند كفش ها باز مى شوند
و او محكم زمين مى خورد
اشك هاى نازى
مثل رودى كوچك، مى ريزد
مى پرسد: پدر بزرگ، خسته شدم
پس من بايد مثل كى باشم
پدر بزرگش لبخند مى زند:
همين طورى كه هستى
همه دوستت دارند
فقط نازى باش
نازى
ياد گرفتن واقعاً شيرين است يا
مى شود با آقاى ناظم هم دوست بود
001293.jpg
با اين كه موقع امتحانات آخر سال پارسال به خودم قول داده بودم از اول سال درس بخوانم تا دچار مصيبت درس خواندن با اعمال شاقه شب قبل از امتحان نشوم و با اين كه پارسال، اول سال تحصيلى، قولم را تجديد كرده بودم، اما باز نمى دانم چه شد كه همه درس ها تلنبار شد روى هم و باز هم رسيد به شب امتحان.
تازه، پارسال نبايد در هيچ درسى تجديد مى آوردم چون قرار بود تابستان به سفر برويم و اگر من حتى در يك درس تك مى آوردم، مسافرت بى مسافرت، اين بار موضوع جدى بود چون برادر و خواهرم هم تهديدم كرده بودند كه اگر با تنبلى و درس نخواندن، تجديدى بياورم و تابستان سبزشان را سياه كنم، روزگارم را سياه خواهند كرد و من به اين موضوع اطمينان داشتم. من هميشه آرزو داشتم شاعر و نويسنده شوم و فكر مى كردم براى يك شاعر و نويسنده رفتن به دل طبيعت بهترين امكان براى خلق اثر است! اما پدر گفت من مشروط قبول كرده ام، اگر عليرضا (يعنى من) حتى يك تجديدى داشته باشد، سفر كنسل است، اين شد كه همه اهل خانه ريختند روى سر من. از همان وقت، چپ مى رفتم مى گفتند درس بخوان، راست مى رفتم مى گفتند درس بخوان. دلم مى خواست درس بخوانم ولى از اين همه «درس بخوان، درس بخوان» آنها لجم مى گرفت.
دو سه امتحان اول را به زور و ناپلئونى يعنى با نمره ۱۱-۱۰ پشت سر گذاشتم، ولى هيچ اميدى به قبول شدن در درس رياضى، علوم و زبان نداشتم. براى زبان يك روز قبل از امتحان وقت داشتيم، براى رياضى دو روز و براى علوم، يك روز.
برعكس من، خواهرم خيلى خوب از پس اين درس برمى آمد. اين بود كه هر طور شده از او خواستم كمى با من زبان انگليسى كار كند تا براى امتحان آماده شوم و او هم برخلاف سال هاى قبل و البته به خاطر مسافرت تابستان، قبول كرد، اما آن روز اشكش درآمد تا توانست حالى ام كند براى فعل سوم شخص (S) استفاده مى شود و به زور چند تا از قواعد را در مغز من فرو كرد.
شب امتحان علوم هم آنقدر التماس كردم تا دل برادرم به رحم آمد و چند «نكته مهم» از درس را خيلى شمرده و واضح و چند بار توضيح داد تا موضوع دستگيرم شود. اما راستش من غصه رياضى را مى خوردم. براى رياضى هيچ راهى جز تقلب به ذهنم نمى رسيد چون هرقدر هم خواهر و برادرم درباره مسئله ها و فرمول ها توضيح مى دادند، چيزى دستگيرم نمى شد. راستش سر كلاس رياضى هيچ وقت حواسم به درس نبود. فكر مى كردم رياضى به درد كسى كه مى خواهد نويسنده شود، نمى خورد. براى همين اصلاً توجهى به درس نداشتم. صداى تودماغى معلم رياضى مان هم شده بود يك بهانه. هر وقت حرف مى زد، من ياد فيلم هاى علمى تخيلى مى افتادم يا خيالبافى مى كردم يا خوابم مى برد و چيزى از درس دستگيرم نمى شد. تمرين ها را هم از روى دفتر بچه ها رونويسى مى كردم. آن سال، قبل از شروع امتحان ها مى دانستم كه روزگارم سياه خواهد شد چون هر قدر هم تلاش مى كردم، باز از درس رياضى نمره قبولى نمى گرفتم. براى امتحان رياضى دو روز وقت داشتم. بيشتر از اين كه به درس خواندن فكر كنم، به انواع تقلب و راه هاى تقلب فكر مى كردم، اما آنقدر استرس داشتم كه حتى اين كار را هم نمى توانستم انجام دهم. رياضى همكلاسى ام پيمان خوب بود. خانه شان هم دو كوچه پائين تر بود. ولى مشكل اين بود كه پدر پيمان ناظم مدرسه مان بود براى همين نمى توانستم درباره تقلب با او حرف بزنم. چاره اى نداشتم، رفتم در خانه پيمان. تمام راه خدا خدا مى كردم پدرش، يعنى ناظم مدرسه مان، خانه نباشد. ناظم مدرسه مان جزو اشخاصى بود كه ترجيح مى دادم هيچ وقت با آنها روبه رو نشوم. نه اين كه آدم بدى باشد، نه، ولى خدايى اش خيلى جذبه داشت. از نزديكش هم كه رد مى شديم نفس مان را حبس مى كرديم. او خيلى دقيق و خيلى تيز بود. نه چيزى از چشمش پنهان مى ماند، نه چيزى را فراموش مى كرد. دم در خانه پيمان كه رسيدم، هنوز دو دل بودم كه زنگ بزنم يا نه. اما وقتى موضوع تعطيلات تابستان و شرط پدرم و تهديد خواهر و برادرم يادم افتاد، در زدم، يك دقيقه بعد، آنقدر پشيمان بودم كه نمى دانستم چه كار بايد بكنم. ناظم مدرسه مان دم در ايستاده بود و داشت با لبخند نگاهم مى كرد. راستش حتى لبخندش هم نمى توانست مانع تته پته من شود. به زحمت سلام كردم و گفتم كه با پيمان كار دارم. با خوشرويى جواب داد و دعوتم كرد كه به داخل بروم. نه مى خواستم قبول كنم نه مى توانستم مخالفت كنم. آخر سر، آنقدر تعارف كرد كه سرم را پائين انداختم و وارد خانه شدم. پيمان كتاب به دست آمد و احوالپرسى كرد و پرسيد چى شده ناظم مدرسه مان، همان طور با لبخند ايستاده بود و به من نگاه مى كرد. مغزم كمى كار كرد و جلوى گفتن اين حرف را كه آمده ام دنبالت تا برويم بازى، گرفت. در واقع اين يك دروغ بود. گفتم راستش در چند مسئله رياضى اشكال داشتم مى خواستم از تو كمك بگيرم. ناظم مدرسه جلو آمد و گفت: «چه خوب، بيا من كمكت خواهم كرد. پيمان هم اگر مشكلى داشته باشد از من مى پرسد و من به او كمك مى كنم. بيا تا مسئله هاى تو را هم با هم حل كنيم.»نگاهى به پيمان كردم . با شيطنت مى خنديد. آقاى ناظم راه افتاد سمت اتاق و من مثل آدم هاى هيپنوتيزم شده دنبالش رفتم. دورتا دور اتاق قفسه بندى شده بود و پر از كتاب بود. گوشه اتاق هم يك ميز و چندصندلى بود. آقاى ناظم روى يكى از صندلى ها نشست و من روى صندلى مقابلش. دست هايم مى لرزيد. بغض كرده بودم. انگار لحظه امتحان بود و من هيچ چيز، واقعاً هيچ چيز نمى دانستم. دهانم خشك شده بود و فك هايم به هم چسبيده بودند. آقاى ناظم با مهربانى پرسيد: خب كدام مسئله را نمى توانى حل كنى نگاهم به كتاب و دفترم دوخته شده بود. دفترم را باز كرد و نگاهى به آن انداخت. كتابم را هم همين طور. بعدگفت:«اين كتاب آنقدر تازه است كه انگار هيچ وقت ورق نخورده.»
راست مى گفت. كتاب رياضى من بس كه ورق نخورده بود، تقريباً نو بود. بعد از من چند سؤال پرسيد. جواب هيچ كدام را نمى دانستم. نفس عميقى كشيد و گفت:«خب، پس براى آماده شدن و گرفتن نمره خوب در امتحان خيلى كار داريم.»
آقاى ناظم از من خواست كه آنقدر «آقا اجازه» نگويم. گفت اسمش محسن است و من مى توانم او را آقامحسن صدا كنم. اما من نمى توانستم. يعنى اوايل نمى توانستم، گفت كه فكر كنم او يك دوست است. باز نمى توانستم، يعنى اوايل نمى توانستم. يكى - دو ساعت بعد، يخم باز شده بود، آقا محسن هم به عمق فاجعه، بيشتر پى برده بود. آنروز، حسابى با من رياضى كار كرد. خيلى چيزها ساده به نظر مى رسيد اما من آنها را سخت ياد مى گرفتم تا اين كه كم كم، بعد از حل كردن چندمسئله، اشتياق حل مسئله ها و ياد گرفتن رياضى به جانم افتاد. در آن دو روز خيلى چيزها ياد گرفتم. در واقع متوجه شدم همه درس رياضى با آن همه هيبت اش چند مبحث بيشتر نيست كه با كمى دقت و فراست مى شود آنها را ياد گرفت، اما دير به اين نتيجه رسيده بودم.
براى استراحت،وقتى درس را تعطيل مى كرديم، گپ مى زديم. آقاى ناظم از من پرسيد كه مى خواهم چه كاره شوم و وقتى گفتم دوست دارم شاعر و نويسنده شوم خنديد و گفت:«براى شاعر و نويسنده شدن خيلى چيزها بايد ياد گرفت. به خيلى چيزها بايد توجه كرد، خيلى بيشتر از بقيه بايد فكر كرد، درس خواند و مطالعه كرد.» كتابخانه آقاى ناظم پر از كتاب بود. او گفت كه هر وقت بخواهم مى توانم براى مطالعه به آنجا بروم و از آن كتاب ها استفاده كنم.
صبح روزى كه امتحان داشتم، زود از خواب بيدار شدم، هنوز مى ترسيدم تك بگيرم و تابستان و تعطيلات به كنار، آبرويم پيش آقاى ناظم برود. كلى از فرمول ها را روى كاغذى نوشتم و با سنجاق وصل كردم به آستينم. سرجلسه امتحان، ورقه ها را كه دادند قلبم داشت از حلقم بيرون مى زد. آقاى ناظم ، آن جلو، ايستاده بود و بچه ها را نگاه مى كرد. سرم را انداختم پائين و شروع كردم به نوشتن. دو تا از مسئله ها را راحت حل كردم، اما حل كردن بقيه مسئله ها كمى سخت بود. يكى از فرمول ها را فراموش كرده بودم. دلم مى خواست به برگه تقلب نگاه كنم اما نمى توانستم. آقاى ناظم داشت قدم مى زد. بالاى سر من كه رسيد نفسم را حبس كردم. كمى به ورقه ام نگاه كرد و رفت. اگر تقلب مى كردم و او مى ديد يكى - دو مسئله ديگر را هم حل كردم.
هنوز اضطراب داشتم. حس مى كردم چشم آقاى ناظم فقط به من است. بقيه سؤال ها و مسئله ها را تا جايى كه مى توانستم جواب دادم و حل كردم، اما آن فرمول كه چسبيده بود به آستينم مثل طبل توى سرم صدا مى كرد و صدايش هر لحظه بيشتر مى شد. «فقط ۱۰ دقيقه به آخر وقت مانده.» آقاى ناظم گفت. چند نفر بيشتر توى سالن امتحانات باقى نمانده بود. سابقه نداشت سر امتحان رياضى، اين همه توى سالن بمانم. نه،نمى توانستم تقلب كنم. دلم نمى خواست آقاى ناظم را نااميد كنم. ورقه را برداشتم و به دست آقاى ناظم دادم. با لبخندى آن را گرفت. درست لحظه اى كه پا از جلسه بيرون گذاشتم، فرمول آمد توى ذهنم، اما ديگر نمى شد كارى كرد. توى كارنامه جلوى درس رياضى عدد ۱۴ بود، اما من مى دانستم كه سال بعد، اين عدد بيشتر خواهد شد. آن سال، بدون تجديدى، راهى تعطيلات شديم، اما من همان آدم قبل از امتحانات نبودم. فهميده بودم آموختن شيرين است، براى نويسنده شدن و شاعر شدن هم خيلى چيزها بايد ياد بگيرى و آقاى ناظم هر چند علاقه اى به گل كوچك و سر و صدا نداشته باشد و جورى است كه همه از او حساب مى برند، اما مى تواند يك دوست خوب باشد و تو با اطمينان رويش حساب كنى.
از من بپرس
اين اشك ها
از كجا مى آيند
001296.jpg
وقتى فردى گريه مى كند از چشم او اشك جارى مى شود. آيا مى دانيد چرا
ما اصولاً عادت داريم كه چشم خود را مثل پرده سينما با ماهيچه ها ببنديم.
پلك زدن يا حركت پلك ها چنان سريع صورت مى گيرد كه موجب بر هم زدن ديد ما نمى شود.
پلك زدن يك عمل غيرارادى است. ما هر شش ثانيه يك بار پلك مى زنيم.
در هر چشم ما، يعنى در گوشه خارجى چشم، يك غده اشكى قرار دارد. در آنجا مجراهايى وجود دارد كه اشك ها را به پلك بالايى حمل مى كند و از آنجا اشك ها از طريق مجراهاى ديگرى از چشم خارج مى شوند. هر گاه پلك مى زنيم، مقدارى مايع از طريق شكاف هاى موجود در مجراهاى اشك خارج مى شود. اين عمل موجب مرطوب ماندن چشم مى شود و از خشك شدن آن جلوگيرى مى كند.به هنگام گريستن، به علت فشار روى غدد اشكى، مايعات بيشترى به شكل اشك از مجراهاى چشم خارج مى شود. اين عمل غير ارادى بوده و برخلاف ميل خودمان روى مى دهد.
گاهى اوقات، حتى وقتى كه خيلى مى خنديم از چشم مان اشك مى ريزد. علت اين است كه به هنگام خنديدن، ماهيچه هاى چشم روى غدد اشكى فشار مى آورند. به همين علت است كه از چشم ما اشك جارى مى شود. وقتى پياز پوست مى كنيم، از چشمان ما اشك جارى مى شود. در حقيقت ماده فرار پياز متصاعد مى شود و وقتى اين ماده به چشم ما مى رسد، همزمان اشك هايى نيز به منظور محافظت چشم از ايجاد حساسيت زياد و سوزش توليد مى شود. اشك ما موجب شستن و دور كردن اين ماده مى شود. درباره دود هم چنين عملى صادق است.
هنگام شنيدن خبرهاى ناگوار هم، واكنش ما موجب توليد اشك مى شود.
اين وقتى اتفاق مى افتد كه ما كلماتى براى ابراز احساساتمان نداشته باشيم يا نتوانيم احساساتمان را بيان كنيم.
فضا و نجوم
جزر و مد
به بالا رفتن وپائين آمدن سطح آب درياها و اقيانوس ها در شبانه روز جزر و مد گفته مى شود. جزر و مد با نيروى جاذبه حاصل از ماه و خورشيد ايجاد مى شود. جاذبه در يك سوى زمين موجب برآمدن آب و در طرف ديگر موجب پائين آمدن آب مى شود.
جزر و مد بهارى بيشترين جزر و مدى است كه در طول سال روى مى دهد زيرا در اين فصل ماه و خورشيد در يك خط قرار مى گيرند. خفيف ترين جزر و مد نيز زمانى روى مى دهد كه ماه و خورشيد نسبت به هم در زاويه قائمه (راست) قرار بگيرند. در اين حالت كشش جاذبه به كمترين حد خود مى رسد.
جزر و مد بر روى خاك كره زمين نيز مؤثر است اما از آنجا كه سطح زمين جامد است، اثر جزر و مد بر آن حدود پنج دهم متر است. ساير ماه هاى منظومه شمسى نيز اثر جزر و مد بر سياره اى كه گرد آن مى چرخند ايجاد مى كنند. در بعضى نقاط ساحلى از اين پديده براى ماهيگيرى استفاده مى شود، زيرا با بالا آمدن آب، مى توان تورهايى در ساحل كار گذاشت و ماهى ها را صيد كرد.
كاردستى
«هوش»
از نوع مصنوعى
]فرهاد رستمى وند]
هوش مصنوعى را بايد عرصه پهناور تلاقى بسيارى از دانش ها و علوم و فنون جديد و قديم دانست. ريشه و ايده هاى اصل آن از بسيارى از علوم از جمله فلسفه، زبان شناسى، رياضيات و روان شناسى ريشه مى گيرد. هدف در هوش مصنوعى، ساخت ماشينى است كه بتواند فكر كند. براى تعريف و حتى دسته بندى يك ماشين متفكر بايد اول هوش را تعريف كرد، اما هنوز تعريف دقيقى كه مورد قبول همه دانشمندان اين علم باشد ارائه نشده است و اين به هيچ وجه تعجب آور نيست، چرا كه موضوع پايه اى هوش، هنوز به طور همه جانبه و دقيق مشخص و شكافته نشده است. در واقع مى توان نسل هايى از دانشمندان را سراغ گرفت كه زندگى خود را صرف مطالعه و تلاش براى يافتن جواب اين سؤال كرده اند كه هوش چيست بيشتر تعاريفى كه در اين باره ارائه شده، بر پايه يكى از اين چهار باور است: ۱- سيستم هايى كه به طور منطقى فكر مى كنند. ۲- سيستم هايى كه به طور منطقى عمل مى كنند. ۳- سيستم هايى كه مانند انسان فكر مى كنند. ۴- سيستم هايى كه مانند انسان عمل مى كنند.
بر پايه اين چهار تعريف مى توان گفت كه هوش مصنوعى عبارت است از مطالعه اين موضوع كه چگونه مى توان رايانه ها را وادار به كارهايى كرد كه در حال حاضر انسان ها آنها را بهتر انجام مى دهند.
* چطورى درستش كنيم
براى ايجاد ماشينى كه هوشمند باشد بايد كلى هوش جمع كنيم!
يعنى به جمع آورى اطلاعات بپردازيم، به مجموعه اى از تحليل ها و تحليل تجربه ها برسيم، آنها را مديريت و در آخر تصميم گيرى كنيم. اين يعنى درست كردن ماشين باهوش با به كارگيرى رايانه و الگوگيرى از درك و هوش انسان به گونه اى كه بتواند تصميم مناسب بگيرد. اما مسئله اينجاست كه انسان مى بيند، مى فهمد تحليل مى كند و بعد تصميم مى گيرد اما يك هوش مصنوعى بر پايه راه حلى كه از پيش طراحى شده است مسائل را حل مى كند و تصميم مى گيرد. پس مى بينيد با وجود اين همه پيشرفت هنوز پياده سازى هوشى نزديك به هوش انسانى امكان پذير نبوده است.
* مديريت پيچيدگى
ايجاد و ابداع تكنيك هاى مديريت براى به دست آوردن راه حل براى يك هوش، مسئله بسيار مهمى است كه بايد با استفاده از علم رايانه و برنامه نويسى الگوريتم هاى بسيار پيچيده اقدام به طراحى آن كرد.
براى اين منظور از زبان هاى برنامه نويسى lisp و prolog كمك گرفته مى شود. خصوصيات اين زبان ها مى تواند به پيدا كردن راه حل مسئله هاى مربوط به هوش مصنوعى به طور مؤثر كمك كند. يكى از تأثيرهاى قابل توجه اين زبان ها ايجاد توانايى و فراهم آوردن ابزارهاى فكر كردن است.
قلب متلاطم
وقتى شما در جاى خود نشسته ايد يا هر كار ديگرى انجام مى دهيد قلب شما سخت مشغول كار است.
سرعت قلب را مغز كنترل مى كند و در شرايط مختلف سرعت آن تغيير مى كند. احساسات شما هم بر سرعت قلب تأثير مى گذارد. براى مثال علت تندتر شدن ضربان قلب قبل از امتحان همين است. قلب شما در يك روز به اندازه پر كردن يك تانكر ۱۰ هزار ليترى، خون تلمبه مى كند و در طول يك زندگى متوسط قبل بيش از چهار ميليارد بار مى زند و بيش از ۳۰۰ ميليون ليتر خون را تلمبه مى كند كه اين مقدار براى پر كردن ۱۵ هزار و ۵۰۰ استخر شناى بزرگ كافى است!

|   تهران   |   سياسى و بين الملل   |   سياسى   |   اجتماعى   |   زنگ اول   |   بادبادك   |   زندگى   | 
|   خانواده   |   فرهنگ و هنر   |   زنان   |   ورزشى   |   حوادث   |   اقتصادى   |   صفحه آخر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |