چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۸ جمادى الاول ۱۴۲۹
Wed, May 14, 2008
فرهنگ و هنر
۳۹۲۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
تهران
سياسى و بين الملل
اجتماعى
دانشگاه
زندگى
خانواده
فرهنگ و هنر
زنان
ورزشى
حوادث
اقتصادى
صفحه آخر
«زن دوم»؛ آخرين ساخته سيروس الوند
روزگار فردوسى و آخر شاهنامه
يزدان سلحشور
ابوالقاسم منصوربن حسن، دهقان بود يعنى ديهى به نام خويش داشت و خدمى داشت و حشمى؛ وسعتى را ـ هر چند اندك ـ به ارث برده بود كه مى توانست از گندم اش، بهره برد و چون كشتگران، سال ها بر آن وسعت گرد آمده بودند، ديهى پديد آمده بود و پدرانش و او،دهقان آن ديه بودند و روزى مى گرفتند و روزگار مى گذراندند. گويند كه حوالى سال ۳۲۹ هجرى قمرى در قريه «باژ» از قراء طابران طوسى به دنيا آمد؛ تا چهل سالگى ـ به روايتى ـ در قالب هاى ديگر شعرى ـ غير از مثنوى ـ طبع آزمود كه از آنها ظاهراً اثرى نمانده مگر آن رباعى منسوب كه مى گويند براى روكم كنى از فرخى و عنصرى و منوچهرى، مصراع چهارمش را سروده كه بيشتر به افسانه مى ماند تا واقعيت.
گويند كه تا چهل سالگى به نظم شاهنامه همت نگماشت اما اگر در شصت و شش سالگى، شاهنامه را به پايان برده باشد چنان كه گويد:
«چو بگذشت سال از برم شصت و پنج
فزون كردم انديشه درد و رنج
به تاريخ شاهان نياز آمدم
به پيش اختر ديرساز آمدم»
و اين واقعيت را قرين كنيم به اين بيت:
«بسى رنج بردم در اين سال سى
عجم زنده كردم بدين پارسى»
بايد به عدد ۳۶ برسيم كه سن وى در زمان آغاز نگارش شاهنامه است. اين كه وى با چه انگيزه اى دست به روايت روزگار كهن زده ـ كه بخشى افسانه و بخشى تاريخ است ـ به درستى مشخص نيست و به روايت «هر كسى از ظن خود شد يار من‎/ از درون من نجست اسرار من» هر كس، به انگيزه اى اشاره كرده و برخى به «حب وطن» وى اشارت ها دارند و بعضى به مذهب اش كه شيعه بود و مبانى آن را در روزگار خلافت عباسى نمى شد از «پرده برون» شرح داد و «ابوالقاسم» كه بعدها «فردوسى» نام گرفت، در پرده، آن گفت كه در آشكار، در احاديث متواتر ائمه شيعه (ع) آمده است.
به هر دليل، شاهنامه اكنون به عنوان اثرى شناخته مى شود كه بر هر دو وجه نظر دارد؛ هم مليت و هم تربيت، هم تزكيت در يك جمله مذهب.
آنچه در تاريخ آمده اين است كه فردوسى آوازه دقيقى را شنيده بود كه به نظم شاهنامه منثور ابومنصورى، دست برده بود و اجل، مهلت اش نداده بود و به سال ۳۶۹ هجرى قمرى به قتل رسيده بود به دلايل و رواياتى گاه متناقض گاه هماهنگ اما به هر شكل، مبهم و در پرده و تا اكنون نامكشوف.
ابوالقاسم را چون نسخه اى از شاهنامه منثور ابومنصورى به دست رسيد، ـ به همت دوستى كه لابد از اكابر بوده، ورنه در روزگارى كه نسخه ها معدود بودند، اين امر بيشتر شبيه به معجزه است ـ شاهنامه خويش را سرودن آغاز كرد:
«به شهرم يكى مهربان دوست بود
تو گفتى كه با من به يك پوست بود
مرا گفت خوب آمد اين راى تو
به نيكى خرامد مگر پاى تو
نوشته من اين نامه پهلوى
به پيش تو آرم مگر بغنوى
گشاده زبان و جوانيت هست
سخن گفتن پهلوانيت هست...
يكى نامه ديدم پر از داستان
سخن هاى آن بر منش راستان
فسانه كهن بود و منثور بود
طبايع ز پيوند او دور بود...
من اين نامه فرخ گرفتم به فال
همى رنج بردم به بسيار سال»
مى گويند كه فردوسى، در كار شكل دهى به شاهنامه، چنان كه سنت هنرمندان است، زن بگذاشت و زندگى بگذاشت و ديه بگذاشت، به شعر شد و در كهولت، تنها شاهنامه ماند و ديهى كه آباد نبود و نه خدمى ماند و نه حشمى. اين سرنوشت شاعران بود اگر به دربارى تكيه نمى كردند. ظاهراً در همين روزگار بوده ـ در شصت و شش سالگى شاعر ـ كه پيوندى پديد آمده با دربار محمود غزنوى كه داعيه شاعرپرورى داشته به همت ابوالعباس فضل بن احمد اسفراينى كه وزير بوده و طرف اعتماد.
«كجا فضل را مسند و مرقد است
نشستنگه فضل، بن احمد است
نبد خسروان را چنان كدخداى
بپرهيز و داد و به دين و به راى
كه آرام اين پادشاهى بدوست
كه او بر سر نامداران نكوست»
اين اعتماد، چنان كه سنت روزگار است دوام نداشته و به عزل و به بند و مصادره انجاميده و اين وزير پارسى دوست، كه فردوسى را به درم و حشم نويد داده بود، خود مغضوب محمود شده است و گويند ابوالقاسم، شاهنامه را هنگامى به دربار برد كه ابوالعباس را يوغ برگردن و به خوارى، از قصر محمود به سياهچاله مى بردند. شاعران ـ نه همه آنان! ـ بداقبال ترين انسان هايند و هيچگاه، روى آسايش نيابند!
به هر حال، اصل قضيه چنين بوده اما افسانه، هميشه مقبول تر افتاده است چه در تاريخ سيستان، چه در مقدمه بايسنقرى و چه در روايت نظامى عروضى كه با اندك تصرفى، افسانه را بازگفته و خود را و خوانندگان خويش را سرگرم كرده است. افسانه از اين قرار است كه قبلاً از طرف دربار محمود با فردوسى عهد كرده بودند كه برابر هر بيت دينارى به او دهند و پس از حضور ابوالقاسم و تقديم شاهنامه، دينار به درهمى بدل شد و شاعر رنجيده، چنان كرده كه محمود قصد قتل وى كرده و او از غزنين گريخته. به روايت نظامى عروضى: «چون بيست هزار درم به فردوسى رسيد به غايت رنجور شد و به گرمابه رفت و برآمد فقاعى بخورد و آن سيم ميان حمامى و فقاعى تقسيم فرمود و چون سياست محمود دانست شبانه از غزنين برفت ...»
اما پاى هجونامه اى نيز درميان است كه فردوسى، محمود را شسته و پهن كرده است روى بند رخت تاريخ تا عبرت حكمرانان آينده باشد:
«ايا شاه محمود كشور گشاى
ز كس گر نترسى بترس از خداى
كه پيش از تو شاهان فراوان بدند
همه تاجداران كيهان بدند
فزون از تو بودند يكسر به جاه
به گنج و كلاه و به تخت و سپاه ...
مرا غمز كردند كان بد سخن
به مهر نبى و على شد كهن
هر آن كس كه در دلش كين على ست
از او خوارتر در جهان گو كه كيست...
مرا سهم دادى كه در پاى پيل
تنت را بسايم چو درياى نيل
نترسم كه دارم ز روشن دلى
به دل مهر جان نبى و على ...
اگر شاه را شاه بودى پدر
به سر بر نهادى مرا تاج سر
وگر مادر شاه بانو بدى
مرا سيم و زر تا به زانو بدى
چو اندر تبارش بزرگى نبود
نيارست نام بزرگان شنود»
از اين ابيات برمى آيد كه مذهب فردوسى و فخر وى به تبار ايرانى اش، شاه كشورگشاى تابع خلافت عباسى را خوش نيامده و او را طرد كرده است. تا سال ها پس از مرگ فردوسى نيز، اين طرد و توطئه سكوت ادامه داشته و او را شاعرى بى مقدار مى شمردند كه مشتى كلام بى مغز را به نظم كشيده است! افسانه مى گويد كه در آخر، شفاعت خواجه احمد بن حسن ميمندى بر محمود كارگر افتاد و وى را واداشت كه در بازگشت از هند و هنگام ورود به غزنين، صله ابوالقاسم را بدو باز فرستد و چون قاصدان به طوس رسيدند جسد شاعر را از دروازه شهر برون مى بردند اما واقعيت آن باشد كه نه قاصدى رسيد نه صله اى، سهل است گفتند در گورستان مسلمانان خاكش نكنيد كه به روايت اثرش گبر است و به روايت مذهب اش، رافضى و هر دو از دين، بيرون! پايان قصه را بايد خوش باشد اما پايان قصه وى خوش نبود. آخر شاهنامه را اين گونه روايت كنند!
«زن دوم»؛ آخرين ساخته سيروس الوند
كليد گمشده كجاست
پيمان شوقى
«زن دوم» مى توانست نقطه عطفى در كارنامه سينمايى سيروس الوند باشد كه نيست. حتى در ميان آثار متعلق به گرايش رمانتيك سينماى ايران هم جايگاه خاصى پيدا نمى كند.
اين در حالى است كه هم مضمون فيلم و هم زاويه ديدى كه براى روايت سينمايى قصه انتخاب شده قابليت فراوانى به آن مى دهد تا هم تماشاچى عام و هم تماشاگر خاص را خوش آيد و در يادها بماند. نگاهى گذرا به كارنامه الوند در سال هاى اخير نشان مى دهد كه او به عنوان سينماگر حرفه اى، آمادگى كاملى براى مواجهه با انواع پروژه هاى مختلف را دارد و به سهم خود مى كوشد روايتى سرراست و همه فهم از قصه هاى مختلف ارائه دهد.
البته شك نيست كه بخشى از نقاط ضعف دائمى و تكرار شونده اى كه در حيطه روايت هاى مكرر او ديده مى شود ناشى از همين اعتماد به نفس حرفه اى اوست. گونه گونى درام هايى كه الوند در يك دهه اخير ساخته (صرفنظر از همگامى او با موج هاى مختلف سينماى تجارى در مقاطع مختلف) و تلاش براى دستيابى و حفظ استانداردى سينمايى (در مراحل توليد و نمايش عمومى فيلم ها) باعث مى شود كه بدون ترديد او را از پايه هاى محكم و بنيانگذاران سينماى بدنه (با توجه به بار مفهومى خاص) بدانيم. سينمايى كه پايه اش را بر تعريفى منطقى از كاركرد سينما گذاشته اند: جذب تماشاگر با رعايت صداقت و امانت كه غالباً هم در گزينش مضامين و ساخت و پرداخت حرفه اى كار خودش را نشان مى دهد. ولى ضمناً همين گونه گونى مضامين هم مانع از قوام يافتن يك استيل بصرى ويژه و يا حتى يك زاويه ديد مشترك در آثار الوند شده است و به اصطلاح پاشنه آشيل كارهاى اوست.
با اين بك گراند، «زن دوم» تأسفى بزرگ را به همراه مى آورد از بابت سوختن پتانسيل بالقوه جذابيت هاى داستان و ناديده ماندن امكاناتى كه توانايى هاى تكنيكى و روايتى كارگردان براى تعميق آن دراختيار مى گذاشت.
تأسفى كه در وهله بعد مى تواند به ساير داشته هاى فيلم ازجمله بازيگران، آهنگساز و تدوينگر و حتى خالقان مواد تبليغى آن تسرى يابد (واقعاً آفيشى زشت تر و بى سليقه تر از آفيش اين فيلم كه اين روزها در سرتاسر شهر روى بيلبوردهاى مختلف رفته است به ياد داريد ) جايى كه استعدادهاى گروهى از زبده ترين فناوران و هنرمندان سينماى ايران صرف كتمان توانايى هاى خودشان شده تا از ظرايف دراماتيكى چشم پوشى شود كه بايد درخدمت برجسته سازى قابليت هاى محتوايى اثر قرار مى گرفتند و اعتماد تماشاگران به آدم هاى پشت و جلوى دوربين را تداوم مى بخشيدند.
«زن دوم» فيلمى دوپاره است. در پاره اول و اصلى فيلم يكى دو ماه آخر زندگى مهتاب (نيكى كريمى) با بهرام (محمدرضا فروتن) را مى بينيم و بخش دوم به شرح چهارده سال زندگى او و امير (امير آقايى) اختصاص يافته است.
فيلمنامه و فيلم در بخش اصلى حاوى حرف هاى تازه و ناگفته اى - دست كم در محدوده مثلث هاى عاطفى سينماى ايران - است كه به صرف تازگى واجد جذابيت هايى هم هستند. حكايت تسليم و ويرانى عشق در برابر هجوم واقعيت هاى زندگى و فروپاشى اش در قبال غلبه روزمرگى حكايت غيرمكررى است كه نه فقط سينماى رؤيا پرداز جرأت نزديكى به ساحتش را ندارد بلكه فى نفسه دستمايه فوق العاده اى دراختيار فيلمساز كار كشته اى مثل الوند قرار مى دهد كه با جمع بندى علايق و سلايق آشناى سينمايش، اثرى ماندگار بسازد. فيلمى كه هم حاوى مؤلفه هاى جلب تماشاگر و هم سندى گويا از زندگى فردى و اجتماعى در ايران امروز باشد. درون مايه اصلى قصه اين بخش مقوله صيانت زن فرهيخته معاصر از فرديتش در برابر تلقى هاى رايج ولى پا در هوا از «بودن و ماندن به هر قيمت» است كه نه تنها قابليت هاى دراماتيك بسيار دارد بلكه واجد امكانات فراوان براى تأويلات فرامتنى و ارجاعات غيرمستقيم به تحولات روز است ولى افسوس كه اين روند در فيلم استمرار پيدا نمى كند و سررشته كار از ميانه فيلم يعنى دقيقاً از سكانس زيارت در شيراز و شروع فصل جديد زندگى مهتاب و امير (امير آقايى) چنان از دست فيلمنامه نويس و كارگردان در مى رود كه خيال پردازى هاى سينماى تجارى (از جنس باليوود و مقلدانش) و سريال هاى رده جيم برنامه هاى خانواده پيش آن بديع و آوانگارد جلوه مى كنند.
فيلمنامه در بخش دوم بهرام را تقريباً به كلى به حال خود رها مى كند و مراحل تبديل شدن مهتاب به زن سنتى ‎/ كليشه اى فارسى، از آن جنس كه قرار است نقش ميز چرخدار پذيرايى را در حاشيه زندگى همسرى فداكار و فرزند - پسر - ى نابغه بازى كند به تصوير مى كشد كه نشانى از كاراكتر قبلى او ندارد. البته با توجه به فشرده شدن چيزى حدود پانزده سال از زمان داستان در اين بخش سازندگان فيلم بايد جزو نوابغ بى بديلى باشند تا بتوانند روايتى ظريف و توأم با ظرافت ارائه دهند؛ بنابراين فيلم در اين قسمت تبديل به فتو رمانى كسالت آور مى شود كه در نهايت در حد پاورقى هاى دست چندم اجمالاً سر و ته قضيه را هم مى آورد و به در آوردن ناچ ناچ تماشاگران آسانگيرتر اكتفا مى كند. در حالى كه بخش عمده جذابيت داستانى «زن دوم» قاعدتاً بايد از اين ناشى مى شد كه تماشاگر شاهد پيامدهاى انتخاب مهتاب در زندگى و راه حل هاى او براى كنارآمدن با مسائل عاطفى و فردى و حتى اجتماعى و پس از تصميم به سپردن جايگاهش در زندگى بهرام به «زن اول» مى بود. ولى فيلمنامه با وقاحت تمام ناجى افسانه اى او را در يك كليشه جسورانه در همان آغاز نيمه دوم در مقابلش مى كارد تا تماشاگر شاهد عاقبت به خير شدن مهتاب و فرزند دلبندش بماند. حالا مهم نيست كه او قرار است تاوانى دست كم عاطفى - و از همان جنسى كه براى بهرام شاهديم - در زندگى روزمره اش باشد. تمام تلاش هاى قصه در بخش اول كه صرف تشخص بخشيدن به هويت مهتاب به عنوان زنى متفاوت و روشنفكر شده است - و از قضا اين تفاوت را نه فقط در حرف كه در عمل نشان مى دهد - در نيمه دوم به واسطه نشاندن او در قالب زن سنتى آن هم از جنس حاشيه نشين زندگى همسر و بچه به باد مى رود و تماشاگر مات و سردرگم مى ماند كه واقعاً حاصل اين انتخاب چه تفاوتى با ماندن در حاشيه زندگى بهرام دارد
مثبت ترين نكته زن دوم اتخاذ نقطه ديد مناسب در بخش اول فيلم است كه علاوه بر تقسيم مناسب اطلاعات، برخى ضعف هاى آشكار فيلمنامه را هم كمرنگ جلوه مى دهد. نوع تأكيد الوند بر بزنگاه هاى اصلى فيلمنامه معرفى موجز شخصيت ها در ابتداى كار؛ (تماس ناگهانى و بى مقدمه كتايون؛ رفتارهاى آدم ها در قبال يكديگر) به گونه اى است كه بخش اعظم كنش ها يا واكنش هاى غيرمنطقى شخصيت هاى فيلم به حساب طبقه اجتماعى و نوع فرهنگ شان گذاشته مى شود. مى شود در يك نگاه سليقه اى روى چند انتخاب خاص كارگردان انگشت گذاشت و به پاى تمهيداتى نوشت كه الوند براى باور - و در اصل ، تحمل- پذيرتركردن قصه آورده است؛ كاركرد موتيف وار ترانه داخل فيلم از آن جمله است: ترانه اى كه صرفنظر از بك گراند ذهنى مخاطب از خواننده اش و وجود كلمات و تأكيدات كليدى مثل «مهتاب » ، «شاخ گل»، «به پاى عشق شكستن»، بى خبرى از حال معشوق مهجور و ... - كه هم راستا با سرنوشت شخصيت ها، حكم هشدارى مكرر را از اول فيلم پيدا كرده است - نقشى ساختارى در قوام آمدن يكى از موفق ترين سكانس هاى فيلم را بازى كرده است.
«زن دوم» ظاهراً در جهان ذهن پديدآورندگانش (كه تا زمان نمايش فيلم و مصاحبه هاى مطبوعاتى شان هم امتداد پيدا كرده ) قرار بوده راوى تقابل عشق با الزامات اجتماعى درجامعه معاصر ايران باشد. فارغ از ميزان نسبت پى رنگ يا كل قصه فيلم با نمونه هاى واقعى - كه ممكن است دستاويز برخى انتخاب هاى غيرمنطقى سازندگان فيلم قرار گيرد- در بازسازى معقول ما به ازاى واقعى براى شخصيت ها و اجتماع محل زندگى شان ناتوان است و اين ناتوانى بسيار فراتر از گاف هايى مثل بى توجهى به مدل ماشين هاى جديد در زمان وقوع داستان بخش اول - حدود ۱۵ سال پيش - يا لهجه نداشتن رؤيا(دختر بهرام و كتايون) پس از ۶ سال زندگى در آمريكا و اشتباهات منشى صحنه در حفظ راكورد موقعيت ها در نماهاى متوالى (مثل پيش درآمد ملاقات مهتاب و كتايون و زمين خوردن رويا) و امثال اينهاست. شايد بخشى از اين عدم توانايى را هم بتوان به حساب عناصر فنى مزاحم مثل موسيقى توضيح دهنده و ديالوگ هاى به شدت غيرنمايشى فيلم گذاشت. اما نكته اصلى چيز ديگرى است كه شايد پديدآورندگان فيلم خود برآن آگاه باشند و شايد هم نه.
ديدنى هاى بازار كن ۲۰۰۸
مترجم: شيلا ساسانى نيا
ترافيك بازار جشنواره كن امسال بيشتر از سال هاى گذشته است و اين نه فقط به خاطر كثرت فيلم هاى جوياى تهيه كننده ها و پخش كننده هاى بين المللى بلكه همچنين بواسطه افزايش كلى حجم توليدات سينمايى در يكسال گذشته بخصوص در قاره اروپا است. فهرست فيلم هاى شركت كننده در بخش مسابقه با حضور آثارى همچون دو فيلم سودربرگ درباره چه گوارا، رهبر انقلابى كوبا و اقتباس سينمايى «كورى» از فرناندو مى يرز كه افتتاح بخش جشنواره امسال هم خواهد بود، به اندازه كافى پربار است اما بازار كن امسال نيز شاهد داد و ستد فيلم هايى خواهد بود كه اگرچه در دست توليدند اما از ماه ها پيش خبرساز بوده اند.
* «W»
اوليور استون با جنجال برانگيزترين فيلم خود پس از «جان اف كندى» (JFK) ۱۹۹۱ بازگشته است و اين فيلم تازه او بيوگرافى جورج دبليو بوش است كه فيلمبردارى آن از ماه گذشته در لوئيزيانا آغاز شده است. جوش برالين كه با بازى در فيلم برنده اسكار «سرزمينى براى پيرمردان نيست» به شهرت تازه اى دست يافت، در اين فيلم نقش جورج بوش را بازى مى كند در حالى كه جيمز كرامول و الن بدسين در نقش والدين او و اليزابت بنكس در نقش لورا بوش ظاهر شده است، فيلمنامه كه پيشتر از آن به عنوان «بوش» ياد مى شد و در حال حاضر «W» نام گرفته نوشته فيلمنامه نويس «وال استريت» (۱۹۸۷) استنلى ويزراست و در فهرست تهيه كنندگان آن نام جان كيليك، تهيه كننده فيلم تحسين شده بابل در سال ۲۰۰۶ به چشم مى خورد.
* Brooklyn,s Finest
آنتونى فوكوآ، كارگردان اين درام جنايى با بازى ريچارد گر، دن چيدل، اتان هاوك و الن باركين است. فوكوآ پيشتر كارگردان «روزتمرين» (۲۰۰۱) با بازى اتان هاوك بوده است و اين فيلم جديد دومين تجربه همكارى اين دو است. فيلمنامه داستانى جالب توجه دارد و به قلم مايكل مارتين است. او كه سابقاً يك كارگر ساده بوده اين فيلمنامه را براساس تجربيات خود به هنگام كار براى يك شركت اتوبوسرانى كه با گروه هاى مافيايى ارتباط داشت، نوشته است. مارى ويولا تهيه كننده اين فيلم است كه از همين ماه كليد خواهد خورد.
* ديگر مرد
كارگردان معروف سينما و تئاتر بريتانيايى، «ريچارد اير» براى بار دوم پس از فيلم موفقيت آميز «يادداشت هايى بر يك رسوايى» در سال ۲۰۰۶ پشت دوربين رفته است تا اقتباس خود از يك داستان كوتاه نوشته رمان نويس آلمانى برنارد شلينك را به تصوير بكشد. اين فيلم كه بر مبناى يكى از داستان هاى كوتاه اين نويسنده كه در مجموعه «پروازهاى عشق» او به چاپ رسيده بود در دست ساخت است يكى از دو داستان كوتاه شلينك است كه روانه پرده نقره اى خواهد شد. داستان ديگر او «خواننده» نام دارد كه براى اقتباس سينمايى به استفان دالدرى سپرده شده است. ليام نيسون، آنتونيو باندراس و لاورالينى بازيگران فيلم «ديگر مرد» درباره دوستى پيچيده ميان دو نفر كه پس از فاش شدن رازهايى به كدورت ميان آن دو مى انجامد، هستند. ريچارد اير فيلمنامه اين فيلم را با همكارى فيلمنامه نويس همكارش در فيلم «آيريس» (۲۰۰۱) چارلز وود نوشته است. اين فيلم در حال حاضر در لوكيشن هايى در انگليس و ايتاليا كليد مى خورد.
* روح
رومن پولانسكى پس از ساخت دو فيلم متوالى با همكارى فيلمنامه نويسى به نام «رونالد هاروود» پيانيست (۲۰۰۲) و اوليور تويست (۲۰۰۵) اين بار با يك فيلمنامه نويس ديگر مقيم بريتانيا كه همان رمان نويس معروف «رابرت هريس» است همكارى كرده تا تازه ترين رمان او به نام «روح» را تبديل به فيلم كند. داستان اين فيلم تريلرى درباره نويسنده گمنامى است كه از او خواسته مى شود خاطرات نخست وزير بريتانيا (كه البته شباهت هاى بسيارى به تونى بلر دارد) را به رشته تحرير درآورد و او در جريان انجام اين كار به اطلاعاتى برخورد مى كند كه زندگى خودش را در معرض خطر قرار مى دهد.
* درخت زندگى
برادپيت و شان پن، بازيگران اين فيلم تازه ترانس ماليك هستند كه فيلمبردارى آن اوايل امسال در تگزاس آغاز شده است. اين پروژه از چند سال پيش در دست بررسى بود و حتى در يك مقطع قرار بود كالين فارل و هينسلبر در آن بازى كنند و بخش هايى از آن در هند فيلمبردارى شود.
* تنها و يگانه ام
رنه زلوگر، بازيگر اصلى اين كمدى از كارگردانى به نام ريچارد لانكرين و با فيلمنامه اى نوشته چارلى پيترز است. داستان اين فيلم در دهه ۱۹۵۰ اتفاق مى افتد و داستان پسر بچه اى است كه سرگذشت مادرش را باز مى گويد كه چطور در آرزوى يافتن همسرى متمول به هاليوود سفر مى كند. فيلمبردارى اين فيلم اواخر اين ماه در بالتيمور آغاز خواهد شد.
* رونق دوباره
اين فيلم كمدى- رمانتيك با بازى كاترين زتاجونز درباره مادرى مطلقه است كه درگير يك رابطه عاطفى با مردى مى شود كه اختلاف سنى زيادى با او دارد. اين فيلم به كارگردانى بارت فروندليچ از اواخر آوريل در نيويورك جلوى دوربين خواهد رفت.
* شهروند وفادار به قانون
اين تريلر دلهره آور با بازى جرارد باتلر درباره وكيل مدافعى است كه مجبور است از همه مهارت هاى حرفه اى اش براى به زانو درآوردن و آگاهى از اهداف شوم عده اى قاتل خطرناك استفاده كند. فيلمبردارى «شهروند وفادار به قانون» پائيز امسال آغاز خواهد شد اگرچه هنوز كارگردانى براى آن انتخاب نشده است.
* ميلك
فيلم تازه ديگرى از كارگردان معروف گاس ون سان درباره سياستمدارى به نام هاروى ميلك و به قتل رسيدن جورج ماسكن، شهردار سن فرانسيسكو در دهه ،۱۹۷۰ در اين فيلم شان پن و جاش برالين در كنار هنرپيشگان ديگرى همچون ديه گو لونا و اميل هرش بازى مى كنند و تهيه كنندگان آن همان تيم تهيه كنندگان فيلم برنده اسكار «زيباى آمريكا يى» هستند. البته قرار بود يك فيلم بيوگرافى محور ديگر از ميلك با نام «شهردار خيابان كاسترو» به كارگردانى برايان سينگر ساخته شود كه با توجه به مشغله سينگر براى به اتمام رساندن پروژه «والكرى» به نظر مى رسد فيلم گاس ون سان يك قدم در ساخت جلوتر باشد.
* Whip it!
يكى از بهترين كمدى هاى مستقل ساخته شده در سال گذشته «جونو» بود و الن پيج بازيگر اين فيلم با فيلم تازه اى به نام «whip it» به ژانر كمدى بازخواهد گشت. البته خبرساز بودن اين فيلم به كارگردان آن هم مربوط مى شود كه اولين تجربه فيلمسازى بازيگر معروف «دروبرى مور» خواهد بود. در اين فيلم «الن پيج» نقش شخصيتى به نام «بليس» را بازى مى كند كه در شهر كوچكى در تگزاس بزرگ مى شود و دل به يك اسب سوار مى بندد. فيلمنامه نويس اين فيلم «شاونا كراس» كه خود يك ستاره اسب سوارى معروف به مگى مى هم است در اين فيلم تجربيات خود را به تصوير مى كشد. فيلمبردارى اين فيلم از اواخر تابستان امسال آغاز مى شود.
* يك كمدى بى نام از سام مندس
كارگردان برنده اسكار سام مندس پس از فيلم موفق «زيبايى آمريكايى» در سال ۱۹۹۹ بار ديگر به سراغ يك كمدى امروزى رفته است. اين فيلم بر مبناى يك فيلمنامه اوريژينال از رمان نويس مشهور ديواگرز ساخته مى شود و داستان زوجى است كه در انتظار تولد فرزند خود هستند و با سفر به دور آمريكا در جست وجو ى يافتن مكانى امن براى زندگى و تشكيل خانواده هستند. اين فيلم بلافاصله پس از پروژه قبلى مندس به نام «جاده انقلابى» ساخته مى شود.

|   تهران   |   سياسى و بين الملل   |   اجتماعى   |   دانشگاه   |   زندگى   |   خانواده   |   فرهنگ و هنر   | 
|   زنان   |   ورزشى   |   حوادث   |   اقتصادى   |   صفحه آخر   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |