از كنار در بسته، درى باز مى كنم
«شمش مس من در نمى آمد. گفتم : خدايا!خودت شاهدى چقدر زحمت كشيده ام. شمش حالت خاصى دارد. كوچك ترين ناخالصى يعنى يك تاول بزرگ وسط شمش و تاول بزرگ يعنى خشت ها را دوباره بايد از نو بچينى، يعنى رسوب خستگى روى شانه هاى آدم، شمش را دوباره بايد ذوب كنى. يك ماه هى تاول بود كه روى شمش هاى من مى افتاد. هر كارى مى كردم دستم خالى مى ماند. آمدم تهران،رفتم سراغ يكى ازنخبگان ريخته گرى. گفت: قرص حباب گير زدى، گفتم بله. گفت فلان كار را انجام دادى، سرم را به نشانه تأييد تكان دادم. گفت: گفتم: آخرش عصبانى شد و گفت: بلند شو از اين جا برو! مى خواهى مرا امتحان كنى گفتم: نه به خدا. گفت:ازعهده من خارج است، بايد با جان و دل كار كنى.
آمدم و شبانه روز كار كردم. آن موقع كارگرهاى شيفت شب نبودند. نمى دانم انبرهاى ريخته گرى را ديده ايد يا نه، بزرگ و سنگين است. شمش ها هم هر كدام۳۰-20 كيلو وزن دارند. اين شمش ها را وقتى داغ است بايد سريع با انبر از قالب بيرون بكشى و سرد كنى. من يك كارگر افغانى داشتم كه اين كار را برايم انجام مى داد. آن يك ماه آن قدر جانم به لب رسيد كه شب ها شمش هاى داغ را با همان انبرهاى سنگين از قالب مى كشيدم بيرون، اصلاً نمى فهميدم اين كار چقدر نفس گير است.
تاول ها چسبيده بودند به شمش ها، به در و ديوار كارگاه، به روز و شب ها. يكى از شب ها يك گونى خاك كربن جلوى چشم هايم درخشيد و خاموش شد. انگار اين نسخه براى من آمده بود. همان كار را هم كردم و تاول ها رفتند.»با بنفشه بهمنى نخستين ريخته گر زن ايرانى و كارآفرين نمونه استان اصفهان سخن گفته ايم.او نجف آبادى است، متولد ۱۳۵۴ و فارغ التحصيل رياضى كاربردى از شهركرد.
***با شمابرمى گرديم به سال،۷۶وقتى دانشجوى سال سوم رياضى كاربردى دربيست و دوسالگى فعاليت هاى كارآفرينى اش را شروع مى كند. درست است
بله، آن موقع پسر عموى من اطلاعاتى در زمينه چدن مى خواست. يك سرى كتاب و منبع تهيه كردم و به ايشان دادم و در اثناى اين كار به مرور به ريخته گرى علاقمند شدم. سرمايه دو، سه ميليونى داشتم كه با آن مواد اوليه (ضايعات آهن، گرافيت، گوگرد و ///) تهيه مى كردم. يك انبار ۲۵۰ مترى در نجف آباد اجاره و با تبليغات مختصر ماشين هاى كوچك جمع آورى ضايعات را جذب كرده بودم. ما بعد از جمع آورى اين ضايعات، آنها را به كارخانجات ذوب آهن مى فروختيم. من به گونه اى برنامه ريزى كرده بودم كه مشترى هايم تا دو، سه سال فكر مى كردند با يك حاج خانم جاافتاده مسن طرفند نه با يك دانشجوى ۲۲ ساله. تلاش مى كردم با خريدار و فروشنده برخورد رودررو نداشته باشم. به هر حال محيط كوچكى بود و برايشان قابل هضم نبود كه يك دختر دانشجو به چنين فعاليتى وارد شود. من مجبور بودم به عنوان يك ابزار و گارد بداخلاق باشم كه به كسى اجازه نفوذ ندهم. من حتى روزهايى كه دانشگاه داشتم كارگرها را هماهنگ مى كردم كه كار جداسازى و آماده سازى معطل نماند.
*** هماهنگ كردن كار و درس !
از عهده هر دو برمى آمدم، البته استادها خيلى كمكم مى كردند. مى دانستند كه كار مى كنم، دائم تشويقم مى كردند و مى گفتند هر چقدر دانش و آگاهى ات درباره ريخته گرى بالاتر برود، بيشتر پيشرفت مى كنى. در واقع من بين دو قشر تحصيل كرده (كارخانه) و قشر ساده ضايعات جمع كن پل مى زدم.
*** اصلاً چرا رفتيد سراغ چنين كارى
به لحاظ مالى هيچ مشكلى نداشتم اما بطالت را هم دوست نداشتم. از سال دوم دبيرستان ديگر از پدرم پول توجيبى نگرفتم. معلم خصوصى هم كلاسى هايم بودم، درس مى دادم و پول مى گرفتم. با خودم شرط گذاشته بودم نصف حق التدريسم را خودم بردارم و نيم ديگر را به خانواده هاى مستمند بدهم.
*** وقتى كارتان را شروع كرديد، چقدر درآمد داشتيد
ماهيانه يكى-دو ميليون تومان.
*** براى يك دانشجوى ۲۲ ساله
خيلى خوب بود. (مى خندد)
*** ماجراى ريل هاى ازبك چه بود
بعد از فروپاشى شوروى، جمهورى هاى اين كشور برخى از كالاها را با قيمت بسيار مناسبى به كشورهاى همجوار مى فروختند. از طريق اينترنت با خانمى در ازبكستان آشنا شدم كه در زمينه فروش ريل هاى نيمه فرسوده فعاليت مى كرد. ريل ها از ضايعات بسيار خوب در صنعت ريخته گرى است. با او چند بار ارتباط گرفتم و توضيح دادم من زن تنهايى هستم كه در اين حوزه فعاليت مى كنم. بعد از اين كه اعتمادش جلب شد، توسط يكى از آشنايانم كه به ازبكستان رفت و آمد داشت توانستم ريل وارد كنم، حتى به من تانك و كشتى هاى فرسوده هم پيشنهاد مى دادند.
*** ريل ها را در چه حجمى مى فرستادند
در پارتى هاى هزار تنى، دو هزار تنى. آنها اين ريل ها را در حد نو به بازار ايران مى دادند و كارخانجات نيز با برداشت لايه رويى اين ريل ها به روش كششى، ميل گردهايى با هزينه بسيار كمتر از روش ذوبى تهيه مى كردند.
*** اين ريل ها در چه مقطع زمانى وارد شد
سال ۷۷ تا ۸۱
*** و لابد سرمايه خوبى هم براى شما بود
بله، دست من پر شد و توانستم سال ۸۱ كارگاه كوچك ريخته گرى راه اندازى و قراردادهاى خوبى با كارخانجات مختلف براى توليد شمش و نورد مس و آلومينيوم منعقد كنم. در اين مقطع فرماندار نجف آباد خيلى تشويق كرد و قول هاى مساعدى براى واگذارى زمين داد كه البته به جايى نرسيد اما به هر حال به عنوان كارآفرين نمونه استان اصفهان انتخاب شدم.
شما نمى دانيد به ثمر رساندن شمش مس چقدر كار دشوار و شاقى است. وقتى بعد از ۲-5۱/ ماه بالاخره شمش مس من درآمد، كارگرهايم دور كارگاه مى دويدند و گريه مى كردند. مى گفتند: مهندس! تمام شد، درآمد، درآمد.// اولين شمش مس را به يادگار نگه داشته ام.
*** چند نفر نيروى انسانى داشتيد
هشت نفر كه دو شيفت در بخش نورد و كوره كار مى كردند.
*** و بعد
من بزرگ ترين اشتباه زندگى ام را مرتكب شدم و شريك گرفتم.
*** شراكت كه كار بدى نيست.
اهداف و افكار شركا بايد همپوشانى داشته باشد؛! گرنه زمين مى خورند. من بودجه زيادى براى خريد ضايعات به شريكم دادم اما ايشان پول را به حساب ديگرى واريز كرد بعد هم به خاطر فرزندان و همسرش كه دائم مى آمدند و مى رفتند مبلغ را بخشيدم. اما تمام سرمايه در گردش ما رفت و ناگهان كارگاه ايستاد اما به هر زحمتى بود سه ، چهار ماه شبانه روزى كار كرديم و تازه مى خواستيم قد راست كنيم كه با اداره برق مشكل پيدا كرديم. كارگاهى كه ما اجاره كرده بوديم متأسفانه بيست سال بود هيچ مبلغى بابت هزينه اشتراك برق پرداخت نكرده بود.
*** شما چرا پيگيرى نمى كرديد
ما هر وقت مى گفتيم چرا قبض برق نمى آيد، مى گفتند هزينه برق اينجا خيلى ناچيز است و ما خودمان پرداخت مى كنيم.
*** شما باورتان مى شد
بله، مى گفتند ما اجاره زيادى مى گيريم و در عوض قبض ها را خودمان پرداخت مى كنيم، در صورتى كه بيست و دو سال برق را از پشت كنتور گرفته بودند. اواخر سال ۸۴ اداره برق، كارگاه را پلمب و اعلام كرد بايد ۲۸ ميليون تومان بابت هزينه برق دو دهه فعاليت كارگاه پرداخت شود.
متأسفانه مالك برايش مهم نبود، دو ماه دوندگى كردم و بالاخره نامه نگارى استاندار و فرماندار اصفهان و رئيس شهرك صنعتى نتيجه داد و اداره برق پذيرفت اين مبلغ را در اقساط ۸۰۰-700 هزار تومانى بگيرد اما مالك متأسفانه زير بار نرفت.
من دوست نداشتم از آن كارگاه بروم. براى ساخت كوره ها مثل يك كارگر بنايى كار كرده بودم اما چاره اى نداشتيم، جمع كرديم. كارخانه اى كه مهندس ناظرش بودم يك سالن در اختيار ما گذاشت، تا الان هم همان جا كارمان را ادامه داده ايم.
*** و در حال حاضر
پروژه سيستم هاى خنك كننده كوره هاى ذوب آهن و فولاد مباركه را در دست داريم. اين سيستم هاى خنك كننده به صورت ورقه اى يا پانل دور كوره ها قرار مى گيرند.
قطعات يدكى اين پانل ها ديگر از ايتاليا وارد نمى شود، بنابراين اين شركت ها مى خواهند كار را به يك پيمانكار داخلى بسپارند، ما با اعتبار بسيار كمتر مى توانيم اين پانل ها را بسازيم. به هر حال اگر پانل هاى توليد شده ما مورد تأييد قرار گيرد، موفقيت خوبى براى ما خواهد بود.
*** دشوارى هاى كارآفرين زن در مقابل كارآفرين مرد
زن بودن! همه عقيده دارند يك زن از عهده اين كارها برنمى آيد. زن، اول بايد به خودش ثابت كند كه مى تواند، بعد به خانواده و سپس اطرافيان.
*** برخورد جامعه نسبت به گذشته
بسيار بهتر از گذشته است. اوايل، زنانى كه وارد اين فضاها مى شدند خيلى نادر بودند و طبيعتاً فشار زيادى را بايد تاب مى آوردند اما حالا ورق كمى برگشته است.
*** الگوى ايده آل
آقايان موفق.
*** توجه به زيبايى ظاهر
هر چيزى حدودى دارد. پدر من مى گويد: «من دخترى مى خواهم كه وسط يك گله گرگ سالم بماند» اين گفته ايشان هميشه در گوش من مى پيچد. هر وقت جايى مى روم سعى مى كنم رفتارم طورى باشد كه كسى جرأت نكند حرف نامربوط بزند.
*** از خودتان راضى هستيد
اشتباهاتى كرده ام كه مى توانستم چشم هايم را كمى بيشتر باز كنم و مرتكب نشوم.
*** زمان چقدر براى تان دغدغه است
من همزمان با كارم در كارخانه، تدريس هم مى كردم. صبح تا ظهر مدرسه بودم و بعدازظهر مى رفتم كارخانه. سعى كرده ام با زمان بدوم.
*** كى مى خوابيد
زودتر از دو و سه شب نمى توانم بخوابم. شب ها كتاب مى خوانم. بيشتر كتاب هاى عرفانى. تفسير قرآن خواجه عبدالله انصارى را خيلى دوست دارم و هر شب ۲۰،۳۰ آيه را با تفسير معنوى و لفظى مى خوانم. خوره كتابم اما هميشه احساس مى كنم كم مى خوانم.
*** كى بيدار مى شويد
براى نماز صبح.
*** وقتى ناراحتيد
روى كاغذ مى نويسم: «به من گفتى كه دل دريا كن اى دوست» بعد از اين كه دوست را مى نويسم سه نقطه مى گذارم با علامت سؤال و علامت تعجب.
*** مولانا
حرف ندارد. بيشتر تفاسير مثنوى معنوى و ديوان شمس را خوانده ام. هر وقت مثنوى را دوباره شروع مى كنم و مى خوانم، انگار به جزيره هاى جديدترى مى رسم.
*** نهج البلاغه
خيلى دوست دارم و منتظرم يكى اين كتاب را به من هديه بدهد.
*** نسل جديد
آنها دوست دارند فضاى امنى وجود داشته باشد تا دست به كار شوند. شايد به نوعى محق هم هستند. عيب نسل حاضر اين است كه وقتى درى به رويشان بسته مى شود، فكر مى كنند دنيا تمام شده است.
*** و شما
تلاش مى كنم از كنار در بسته، در ديگرى باز كنم.
*** زن كارآفرين گريه مى كند
سعى كردم روز گريه نكنم اما شب ها.// به هر حال سختى گاهى امان آدم را مى برد.
*** چند بار در روز مى گوييد متأسفانه
سعى كردم تأسف نخورم.
*** وقتى فشار كار زياد مى شود
قرآن مى خوانم با تفسير خواجه عبدالله انصارى.
*** تصوير زنان ايرانى در تلويزيون
گاهى از دستشان در مى رود و خانم هايى كه در زمينه هاى خاص فعاليت مى كنند نشان مى دهند اما هنوز راه زيادى داريم.
*** يك جمله
خداوند وقتى براى بنده اى نيكى اراده فرمايد، او را در مسير برآوردن حوايج ديگر مردم قرار مى دهد.